شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

درست است که بازی نود دقیقه است اما...

کلمات کلیدی :

درست است که بازی نود دقیقه است،

اما...

چرا فکر می کنیم همه گل ها را می شود در وقت های اضافه زد؟

خوش قولی و وفای به عهد. راجع به این قضیه، سالها می شود بالای منبر رفت، و حرف زد...می شود خیلی چیزها گفت و ادعای خیلی کارها کرد...مثل اینکه من هیچ وقت بدقولی نمی کنم، یا آدم های بدقول را دوست ندارم. اما...

دوستی در هفته پیش، قول انجام کاری را داده بود. مدام در اواسط هفته، تواناییش در اجرای آن کار را می پرسیدم و همیشه جواب مثبت بود. من هم همه برنامه ریزی ها را انجام داده بودم، و منتظر یک پایان هفته خوش بودم، پایان هفته ای که واقعا احتیاج داشتم و از چند هفته قبل، در آرزوی برآورده شدنش بودم. اما در لحظه آخر، درست در لحظه آخر که قرار بود این پایان هفته خوش، شروع شود، همه چیز به هم ریخت، آن هم به این خاطر که این دوست مذکور، مهم ترین قسمت ماجرا را هماهنگ نکرده بود. در حالیکه در طی هفته و حتی یک ساعت قبل از این شروع زودپایان، هماهنگی همه چیز "اُکی" شده بود...

خب به این دوست، که واقعا هم برایم عزیز است، چه می شود گفت؟ این دوست که انگار هر کاری می کند، من می کنم و هرچه به او بگویم، به خودم گفته ام، و آتش این بدقولی و بدعهدی، بدجور در سینه خود من می سوخت و هنوز می سوزد.

طبق فلسفه ای که این سالها دارم، کاری بود که شده بود، و کاریش نمی شد کرد، و هرچه من می گفتم و حرص می خوردم کار را بدتر می کرد. به خاطر همین، تا لحظه خداحافظی، تحمل کردم و جلوی خودم را گرفتم. اما بعد از آن، در این کار مانده بودم، تا الآن، که بیش از 24 ساعت می گذرد، و من هنوز در شوکم که چرا؟ و دلیل این کار، چه می تواند باشد الا بی مبالاتی دوست عزیزم، نسبت به مسائلی که وجود دارد، و داشتن این عادت بسیار بد، که به کارها در آخرین لحظات، و در دقیقه نود می پردازد، و آن پایان هفته ای که منظرش بودم، تبدیل شد به یکی از غم انگیز ترین و کسل کننده ترین پایان هفته ها، و اصلا نرسیدم کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم را انجام دهم.

هرکسی جز او بود، احتمالا اولین کارم، قطع کردن رابطه ام با او بود و اندیشیدن به این مساله که رفاقت بین آدمی مثل من که سعی می کند کارها بر اساس برنامه ریزی بلند مدت انجام شود، و او که کارهایش همه دقیقه نودی هستند، رفاقت بیهوده ای است...اما چه کنم که در این مورد، "او" هست و آنقدر با این رفیق، یکی شده ام و دوستش دارم، که همان جور که گفتم، انگار این کارها و این بی برنامگی ها، از خودم سرزده اند.

به هر حال، لطفا لطف کنید و سعی کنید به قول هایتان پایبند بمانید و ساعت قرارهایتان را رعایت کنید و در یک کلمه زیبا، "نظم" داشته باشید. شاید اینگونه دل آدم های کمتری را شکستید و اعصاب های کمتری به هم ریخت.

پ.ن: امروز به خاطر قولی که به یک نفر دیگر داده بودم، رفتیم به دیدن یک تئاتر با موضوع دفاع مقدس که البته بد نبود. اما آنجا هم قضیه بدقولی تکرار شد: در پوسترها نوشته بودند که نمایش ساعت 20:30 شروع می شود، و ما سریع و خیلی تند (البته پیاده) رفتیم تا راس ساعت برسیم، اما مطابق معمول، نمایش با سه ربع تاخیر، ساعت 21:15 شروع شد. فکر می کنم این عادت بد را یزدی ها شدیدتر از سایر جاهای ایران دارند، که باید برای هر مراسمی، نیم ساعت یا بیشتر تاخیر داشته باشند، و این واقعا واقعا واقعا اعصاب خورد کن است.



 

مجله