شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

یک روز معمولی در صنعتی اصفهان، بعد از تمام شدن امتحانات و کلی پانوشت

کلمات کلیدی :

معمولا دانشگاه جاییه که باید درس خوند. ولی اوقاتی هم می شه که آدم مجبور نباشه درس بخونه.

این اتفاق دقیقا از سه شنبه هفته پیش برای من افتاد. حتما همه می دونین که به خاطر حوادث بعد از انتخابات، امتحانات اکثر دانشگاه ها عقب افتاد. من هم از پنج امتحانی که داشتم چهارتا رو داده بودم و یکی هنوز مانده بود. سه شنبه نهم تیرماه امتحان رو دادم و امتحان ها تموم شد، اما بر خلاف دفعات پیش که بعد از تموم شدن کلاس ها و یا تموم شدن امتحانات، راهی خونه می شدم، اینبار گفتم بمونم ببینم دانشگاه بدون امتحان و درس چه جوریه.

این شد که الآن دارم یکی از بهترین دوران های زندگیم، که خیلی بی خیالی توش هست رو می گذرونم. صبح ها تا ساعت 9 می خوابم (دوساعت و نیم خواب اضافه خیلی حال می ده)، بعد تا ساعت یک بعد از ظهر توی سایت دانشگاهم، بعد غذا، بعد یه خواب نیم ساعته (شد سه ساعت) و بعد هم تا شب خوندن یه کتاب. ساعت 8 بدو بدو میرم شام می خورم، و بعد از نماز همراه بچه ها (که همه هنوز امتحان دارند!) می ریم فوتبال. و شب ساعت 12 می خوابم شد چهار ساعت، چون همیشه حداقل تا یک بیدار بودم). به هر حال بی خیال بودن هم خیلی خوبه...

--------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت:

1- یکی از دوستان که خیلی صحبت کردن باهاش جالبه، دیروز تا امتحانش تموم شد رفت خونه، برای دیدن تنیس ویبلدون، واقعا که...

2- چی می شد این تنیس ویبلدون رو تلویزیون تو این قحطی فوتبال پخش می کرد، ما هم یه لذتی از تنیس می بردیم...

3- دیروز در حین فوتبال، طی تکلی شدید، پای بنده به شدت آسیب دید. خوشبختانه قراری با یکی از دوستان داشتم که به دلیل شلوغ بودن سر دوستم، قرار لغو شد. مونده بودم چه جوری برم سر قرار...

4- هرچند کمی خوشحال شدم که قرار لغو شد، ولی می ترسم به همان دلیل شلوغ بودن سر دوست بنده، تا آخر هفته موفق به دیدنش نشم و دیدار بره تا آخر تابستون (البته اگه نره تا قیامت (به هرحال آدمی هست و دمی!!))

5- پریروز بعد از یه جستجوی تقریبا خفن توی اینترنت، نسخه پی دی اف نور زمین یافت شد. حالا باید برم سراغ یافتیدن یه کامپیوتر یا لب تاپ مفت.

6- چرا اینقدر لب تاپ گرونه؟

٧- توی این بی خیالی، دیروز اتفاقی افتاد که...هرچند که...می خوام بنویسم ولی می ترسم بعدا مجبور بشم پاکش کنم پس اصلا نمی گم.

فقط اینکه، خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، همه مون رو از شر کج فهمی هامون نجات بده...

٨- حالا که تا اینجا رو خوندین، این شعر رو هم بخونین. راستی این شعر رو گفتم که بدونین نباید اینجوری شعر بگین:

تو شاهد باش جانا جوانی قصد رفتن کرد           وگرنه کاکل مشکین چرا میل زمستان کرد

میان خانه و مسجد زدم پرسه هر از چندی        دریغ از آدمی یک‌دم ز جان قصد شنفتن کرد

سر کم‌عقل ما روزی ز دانشگاه بیرون شد       ولی دیروز با من گفت که دل میل دبستان کرد

دلم را آن زمان پهنای صحراها چه کم بود      خوشا عقلم که پی‌در‌پی هوای باغ و بستان کرد

بخواهم رفت از اینجا تا به تابوت شرف خفتن        مثال زائر پیری که دی قصد خراسان کرد

ز بس شعرم ز قصد و میل من آکنده گشته       رفیقم مرگ قصد خواب، در این شبستان کرد



 

مجله