شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

سر سبزی که بر باد رفت: یک نمایشنامه

کلمات کلیدی :

راوی وارد صحنه می شود:

"سلام...سلاااااااااااااااااااااااااااام. آی مردم، سلام.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؟"

آهی می کشد:

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت."

نگاهی به آسمان می کند و در حالی که حسرت و غم از سینه اش بیرون می ریزد:

"سر آن ندارد که برآید آفتابی."

 

داروغه شهر وارد می شود. چند قدمی بر صحنه راه می رود:

"افشای راز خلوتیان خواست کرد، شمع..."

از صحنه خارج می شود.

 

کسی رد می شود. راوی:

"کیستی؟"

"بیرون رانده شده ای از دانشگاه. محروم شده ای از تحصیل!"

"ز چه رو؟"

جوان چیزی نمی گوید. راوی مجددا سوالی می کند:

"حال به کجا می روی؟"

"خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت"

 

راوی با فریاد:

"کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را؟"

 

داروغه با عده ای وارد می شوند. شخصی را در میان گرفته اند. دار و طناب می آورند.

جوانی که در میان گرفته اندش، می خواند:

"آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند"

راوی مبهوت مانده است. نهیب بر می آورد:

"هااای، چه می کنید؟"

"گفتم که،

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع..."

در این حین صندلی را از زیر پای جوان می کشند. داروغه ادامه می دهد:

"شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت."

راوی هجوم می آورد. چند نفری را لت می زند. راوی را می برند.

 

چند وقت بعد، راوی با شدت به صحنه پرتاب می شود. زده اندش. داروغه با تبختر وارد می شود:

"حیف که راوی هستی و راویان را نمی توان کشت. البته تا چند وقت دیگر قانون را تصحیح می کنیم. آن وقت تکه بزرگت، گوشت است."

داروغه از صحنه خارج می شود.

راوی می خواند:

"هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!"

 

ناگهان زنی را دید که زار، مویه می کرد:

"بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد؟ که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست"

و جوانی، خود نیز اشک ریزان، دلداری اش می داد که:

"بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند

کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت."

 

راوی اشک ریزان گذشت و گذشت. عده ای جوان را دید که جمع می شدند. یکی از آنان بر بلندی جای گرفت:

"ز تند باد حوادث نمی توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی"

و چیزهای دیگر گفت و چیزهای دیگر. جوانان به شور آمدند. عکسی از آن جوان را بر بالای دست بلند کردند و خواندند:

"کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشته هر گوشه چشم از رخ دل دریایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسایی:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی"

و پس از مدتی خواندند:

"یک روز از هم می درم این پرده تزویر را

یک روز می پیچم به هم سررشته تقدیر را"

 

در این میانف عاشقی که قصد پیوستن به آن جوانان را داشت به معشوقش می گفت:

"شب است و شب، و سایه ها، و جغدها،‌ خرابه ها

میان این سیاهه ها، فقط تویی پناه من"

و معشوق می گفت:

"وقت سفر عزیز من، ساز به دست من مده

اسیر مویه می شود مخالف سه گاه من

پای پیاده می رود قافله نگاه من

تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من"

 

جوانان معترض به راوی رسیدند. از او راهنمایی خواستند، در باب شرایط روزگار. گفت:

"صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی."

در این احوال، باز داروغه و دار و دسته اش سر رسیدند، تار و مار کردند همه را و از روی نعش بر زمین مانده ها گذشتند، بدون هیچ حس خاصی.

 

گروه همسرایان خواندند:

"تو خواب سرسبز ریشه بودی

بهار فردای بیشه بودی

در ابتدای همیشه بودی

ولی به پایان رسیدی آخر"

 

و راوی می رفت و می خواند:

"هوا دلگیر

درها بسته

سرها در گریبان

دستها پنهان

نفس ها ابر

دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده

سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

 

زمستان است

زمستان است

زمستان است

زمستان است..."



 

مجله