شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

آزادی درخت مقدسی است که با خون آبیاری می شود

کلمات کلیدی :

کم کم برتولدو به این نکته پی می برد که سه جور آدم هست: آنهایی که تخم مرغ را بدون پوست می خورند، آنهایی که با پوست می خورند، و آنهایی که وقتی تخم مرغ را با پوست می خورند دیزی گِلی آن را هم می خورند. دسته اخیر را کِرتی گویند. صفحه 182

***

پهلوان میکلس با خود گفت: "دیگر من به جز در مصاحبت اسبها از هیچ چیز لذت نمی برم. آه! ای کاش ساکنان جزیره کرت فقط جانوران درنده و گرگان و گرازان بودند...آدمها واقعا پست و بی معنی اند! همه عروسک خیمه شب بازی هستند!" صفحه 183

***

"زندگی و جنگ این نکته را به من آموخته اند که آزادی یک لقمه سهل الوصول نیست بلکه شهری است که باید آن را فتح کرد. کسی که آزادی را از دست دیگران دریافت می کند همچنان برده و بنده باقی خواهد ماند." صفحه 459

***

پدربزرگ رو به نوه اش کرد و پرسید:

-تو چیزی از داستان مسیح و کرت و انگشتر نامزدی فهمیدی؟

پسربچه گفت:

-من از قصه پریان خوشم نمی آید. حالا دیگر بزرگ شده ام.

پدربزرگ زمزمه کنان گفت:

-وقتی بزرگ تر شدی خوشت خواهد آمد!

و خاموش شد. صفحه 588

 

 

خواندن کتاب حس عجیبی بهم منتقل کرد. انگار من خود پهلوان میکلسم. انگار برتولدو، میستیگری، بادکش، پاشا، خلیفه، افندم سرگین و سایر شخصیت ها را از نزدیک دیده ام و همراهشان زندگی کرده ام...اصلا از این هم بالاتر...انگار من آن جانور بودم...آن جانور که شخصیت اصلی قصه بود...هیچ جا نبود و همه جا بود...آن جانور، که جزیره کرت بود.

دیگر از آن وقت که بهتان بگویم بخوانید یا نخوانید گذشته ام...دیگر فقط به عده معدودی امر به خواندن می کنم که شاید تا چندی دیگر آن هم نکنم...اما اگر حالتان خوب نیست، و "آزادی" برایتان شده یک توهم عالی، لطفا اوقات تلف شونده تان را بنشینید و بخوانید: آزادی یا مرگ، آزادی یا مرگ، آزادی یا مرگ...شاید آن وقت، از برج کلیسا هم اگر افتادید، از ثمره زندگیتان، راضی باشید. خدا را چه دیدید؟ شاید شما هم توانستید کاری کنید که حتی دیوارها هم نعره بردارند: آزادی یا مرگ!

 

پی نوشت: آزادی یا مرگ. نوشته نیکوس کازانتزاکیس. ترجمه محمد قاضی. انتشارات خوارزمی.



 

مجله