شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

یک روز خوب خوب پاییزی

کلمات کلیدی :

صبح رفتم خانه مهرداد تا  چند فیلم قدیمی بگیرم. فیلم هایی که اکثرا مال قبل از 1980 هستن. از قبل قرار بوده یک کتاب هم بدهد. اسمش را گفته بود "یا مرگ یا آزادی" و من فکر می کردم کتاب فلسفی‌ای هست. به هر حال، دلیل اصلی رفتنم، همان فیلم های قدیمی بود...

فیلم ها که کپی شدن، گفتم کتاب یادش نرود: وقتی آورد، باورم نمی شد. کتاب "آزادی یا مرگ"، نوشته نیکوس کازانتزاکیس عزیز، با ترجمه محمد قاضی و چاپ قدیما. 730 صفحه‌ست و خوراک حال مساعد کتابخوانی این روزها...

 

بعد از ظهر، برای کاری به کتابفروشی سری می زنم. کتابهای جدید رو می بینم و می بینم که "تمشک" و "سونات کرویتسر" تولستوی بزرگ رو آوردن. کتابهایی که هرچند قبلا خوندمشون، اما دوباره خوندنشون همیشه وسوسه‌انگیز بوده. ضمنا در بین کتابهای همینگوی، دو ترجمه خوب یکی از نجف دریابندری و یکی دیگه از اسدالله امرایی هم آوردن. با سه تا کتاب دیگر...

"نفس ها ابر"، اما هوا نه آنچنان سرد. با اینحال، مثل همیشه زمستان اخوان می چسبد. (اصلا زمستان اخوان همیشه می چسبد، حتی در ظهر عرق‌ریزان یزد.) از کتابفروشی تا دکه روزنامه فروشی بیست دقیقه ای راه است و اخوان و حافظ، مدام می آیند و جایشان را با هم عوض می کنند. خبر خوش اینکه همشهری داستان آمده و خبر معمول اینکه مهرنامه هنوز نیامده. نگاهی به مجلات روی پیشخوان: چلچراغ و همشهری جوان جور دیگری نگاه می کنند. من هم جور دیگری نگاه میکنم بهشان. نمی دانم نگاه من بزرگتر شده، یا آنان کوچکتر شده اند. به هر حال، ظاهرا دیگر وقتی برای یکدیگر نداریم. دانشمند را هم می بینم با آن جلد سیاهش که عکس جوانی های استیو جابز را بر روی خودش دارد و این شماره، مقاله‌ترجمه هایی از منی که چندسال است - و هنوز - خواننده اش هستم. فاطمه معتمدآریا هم نشسته بر روی جلد تجربه پنج هزارتومانی، دارد از صلیبش می گوید ظاهرا و درحالیکه فقط 4 تا از تجربه ها مانده، خوشحالم که قبلا یکی‌شان را گرفته ام. پول چای خوردن با اهالی فرهنگ را حساب می کنم و لبخندی می زنم به مجله 24 که طرح جلدش لیلا حاتمی، بازیگر فوق العاده این روزهای سینمای ایران است. البته لبخندم به لیلا حاتمی ربطی ندارد، و مربوط می شود به فیلم جدید وودی آلن، نیمه شب در پاریس، و پرونده ای که راجع به آن در 24 کار شده، و البته چند روز قبل، فیلم و مقاله و پرونده را یکجا قورت داده ام.

تا خانه بیست دقیقه دیگر راه است و من در کلنجار که در کشمکشم با سعدی بیت های عربی غزل "آفتاب است آن پریرخ یا ملائک با بشر" را بخوانم، اما برنده سعدی است و مجبور می شوم دوباره حافظ را به چند دقیقه پیاده‌روی مهمان کنم تا مقابل شیخ اجل کم نیاورم.

به خانه می رسم. هوای اتاق سرد شده و درجه بخاری، متعادل، بالا آورده می شود. کامپیوتر روشن می شود و در میان همه امکاناتی که دارد، دست در دستان استاد قمشه ای، می رویم تا در مجلسی که بزرگان اندیشه دنیا ترتیب داده اند، جامی بزنیم، جایتان خالی.

--------------------------------------------------

پیوست:

1- مانند "وودی آلن" عزیز، من هم این روزها کمتر غر می زنم و غر می نویسم.

2- نوترینوها: فصل دوم!

3- چه خوب است نگاه کردن به کتابی که گذر ناجوانمرد روزها پیرش کرده، اما مثل ایام جوانی اش، حاضر است قصه اش را تمام و کمال تعریف کند. آزادی یا مرگ، زیاد منتظرتان نمی گذارم.

4- کاش از این روزها در زندگی همه باشد...و کاش از این روزها بیشتر باشد در زندگی ها.



 

مجله