شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

فضای سینه حافظ

کلمات کلیدی :

ساعت را کوک کرد برای پنج ونیم بعداز ظهر. هنوز سه و نیم بود و این یعنی اگر زود خوابش می برد، می توانست دو ساعت استراحت کند. خوابید...

[ساعت زنگ زد. بیدار شد. آزرده و گرفته بود. خیلی گرفته. نتوانست حدس بزند چرا. از اتاق بیرون آمد، وضویی گرفت و برگشت داخل اتاقش. اُورش را از روی جالباسی برداشت و همین طوری انداخت روی شانه اش. پاهای بدون جورابش را فرو کرد توی پوتین، و همان جور با بندهای باز، از اتاق بیرون زد. به هوای آزاد که رسید، فهمید باران آمده، بارانی کم. دست ها در جیب، "زمستان است" را زمزمه کرد تا رسید جلوی پله های حسینیه. نگاهی کرد. پله های مرمری که سفید بودند، از چرک‌خیس کفش ها، سیاه و سفید شده بودند. لکه هایی سیاه و کثیف که هرچند هرکدام از یک دانه عدس بزرگتر نبودند، اما زیادی‌شان، سفیدی مرمرها را گرفته بود. شروع کرد به بالا آمدن از پله ها. یک نفر با سرعت از کنارش رد شد، دمپایی در دست. یک نفر دیگر به دنبالش بود، دمپایی ها در کیسه. هر دو از نرده های آهنی پایه کوتاهی که گذاشته بودند تا کفش های خیس و گلی، فرش ها را کثیف نکنند، با سر و صدا رد شدند. این نرده ها، همیشه پایین بودند، ولی آنروز، ظاهرا به خاطر باران، بالا گذاشته بودندش. یک پله مانده به نرده ها، ناگهان سرش گیج رفت، پایش لیز خورد...صدای پشت سری ها را شنید که از رفتن به خانه می گفتند...صدای جلوتری را، که می گفت یک کیسه به من بده...با سر به روی نرده ها افتاد. بیرون آمدن جویبارکی گرم را حس کرد. جویبارکی گرم و قرمز. کم کم آمد بالا. به شکل یک ربع دایره. بچه ها را دید که دارند دورش جمع می شوند. لحظه به لحظه به شیرینی احساسی که داشت افزوده می شد. لحظه به لحظه آنجا شلوغ تر می شد. لحظه به لحظه شادتر می شد. مهرداد، رفیقش و مسئول حسینیه را دید که آمد جلو. دیدش، فریادی زد. او همان طور داشت می رفت بالا. همین طور داشت شادتر می شد. داشت شروع می کرد به مــــــــــُ...]

 ساعت زنگ زد. بیدار شد. آزرده و گرفته بود. خیلی گرفته. می دانست چرا. با حالت کسی که عزا گرفته، از اتاق بیرون آمد، وضویی گرفت و برگشت داخل اتاقش. اُورش را از روی جالباسی برداشت و همین طوری انداخت روی شانه اش. پاهای بدون جورابش را فرو کرد توی پوتین، و همان جور با بندهای باز، از اتاق بیرون زد. به هوای آزاد که رسید، می دانست بارانی آمده، بارانی کم. دست ها در جیب، "زمستان است" را زمزمه کرد تا رسید جلوی پله های حسینیه. نگاهی کرد. پله های مرمری که سفید بودند، از چرک‌خیس کفش ها، سیاه و سفید شده بودند، همان طور که می دانست. لکه هایی سیاه و کثیف که هرچند هرکدام از یک دانه عدس بزرگتر نبودند، اما زیادی‌شان، سفیدی مرمرها را گرفته بود، درست همان طور که می دانست. شروع کرد به بالا آمدن از پله ها. با خودش گفت یک نفر دمپایی در دست: یک نفر با سرعت از کنارش رد شد، دمپایی در دست. با خودش گفت یک نفر دمپایی در کیسه: یک نفر دیگر به دنبالش بود، دمپایی ها در کیسه. هر دو از نرده های آهنی پایه کوتاهی که گذاشته بودند تا کفش های خیس و گلی، فرش ها را کثیف نکنند، با سر و صدا رد شدند. این نرده ها، همیشه پایین بودند، ولی آنروز، ظاهرا به خاطر باران، بالا گذاشته بودندش. پله ها را با هراس و شوق بالا می آمد. یک پله مانده به نرده ها...پشت سری داشت از رفتن به خانه می گفت...جلویی یک کیسه می خواست...پایش...پایش...پایش لیز نخورد. سرش گیج نرفت. هر دو خیانت کردند. همه خیانت کردند. پاهایش فرود آمدند روی نرده ها...قرص و محکم، مثل همیشه. شرمنده هم نبودند...دلش می خواست همانجا هر دو را از دست می داد...چند قدمی رفت جلو...سمن بویان...چو بنشینند...بنشانند...چند قدم دیگر برداشت...به عمری...یک نفس...با ما...بغض در گلویش به اندازه کهکشان شده بود...چو بنشینند، برخیزند...مهری برداشت و همانجا کنار مهر، رو به قبله آمالش، به سجده افتاد:

چو منصور از مراد آنان که بر "دار"ند، بردارند

هق هق، شده بود اشک و اشک های سرازیر، شرمنده، سر فکنده می شدند. پاهایش از شرم کاری که نکرده بودند، زق زق می زدند و سرش...سرش از سنگینی به وصف در نمی آمد...

بدین درگاه، حافظ را چو می خوانند می رانند

حالا، حال حافظ، وقتی این شعر را می گفت، خوب درک می کرد، خوبِ خوبِ خوب...انگار خودش حافظ شده بود، حافظی دعوت و رانده شده.



 

مجله