شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

کلمات کلیدی :مرگ

چیزی هست، چیزی خوش، چیزی آفرین، که مردمان، تا آنجا که من دیده ام، هم می ترسند از آن، و هم نفرت دارند از آن، و هم ناراحتند از وجودش...چیزی که اگر نبود، نمی دانم چه می کردیم...چیزی که نام نهادندش، مرگ.

و من همیشه از یاد مرگ خوشنود بودم. خیلی در این قضیه فکر کردم، و متوجه شدم واقعا بزرگترین امید ما برای زندگی، مرگ است...چرا؟ چون اگر مرگ نبود، تا با آن، با همه بدی هامان، با همه نواقصمان، به سوی یاری که گفته اند برویم، آن وقت زندگی چه فایده ای داشت و باید زندگی می کردیم برای کی؟ آن وقت شعله عشق و محبت ها را، عشق و محبت هایی حتی زمینی را، با کدام گرما باید روشن نگه می داشتیم؟

مرگ اگر نبود، زندگی ارزشی نداشت، چون هدفی نداشت...و اینچنین من در میان ملائکه خداوند، حضرت عذرائیل، ملک الموت را بیشتر می پسندم، هرچند حضرت جبرائیل، مقامش از همه بیشتر باشد...(و در میان پرانتز بگویم که ظاهرا دیدار عذرائیل برای همه مقدور نیست. ظاهرا عذرائیل هم برای خود گروه و عده ای دارد که به نوعی باند و گروهش به شمار می روند و وظیفه قبض ارواح را به عهده دارند و در این میانند ملائکه ای که مشاهده صورتشان کافیست برای دق مرگ کردن بنده گان ناسپاس خداوند، که امیدواریم از آنان نباشیم، و حضرت ملک الموت فقط برای قبض روح بندگان خالص و مخصوص خداوند می رود، به هر حال.)

و چه حیف است که ما گاه یادمان می رود که روزی دیداری با مرگ داریم برای رفتن بقیه مسیرمان، و در این دنیا غرق می شویم، و گولش را می خوریم، و با دست و پا و زبانمان، کارهایی می کنیم که نباید...(و باید اعتراف کنم من هم چند وقت پیش، کسی را با زبانم رنجاندم، که البته به هیچ وجه قصد چنین کاری را نداشتم، و هنوز این خاطره بد، آزارم می دهد. امیدوارم که آن فرد بخشیده باشد، و خدا هم...و یک چیز دیگر را هم اعتراف کنم که با آنکه شنیده ام عفو شدم، ولی هنوز چیزی روی دلم سنگینی می کند از آن روز، و خلصنی الله من ثقله القلوبنا، آمین)

و با اینکه هیچ وقت خودم را شاعر ندانسته و نمی دانم ولی مسلما اگر برای آن چند بیت شعری که اشتباها نوشته ام، بخواهم تخلصی انتخاب کنم، مرگ است. بااین حال، از آنجا که در گذشته شاعرانی مانند حافظ و مولوی بوده اند، آنها زحمت هایی کشیده اند و کار ما را برای پیدا کردن شعری با موضوعاتی که می خواهیم راحت کرده اند...و چون هم من خیلی دلم می خواهد اشعاری از مرگ بخوانید و هم می دانم تا هزار سال دیگر هم به پای شاعران الهی ادب فارسی نمی رسم، چند شعر از مرگ، می گذارم...

حافظ غزلی دارد و در آن اسمی از مرگ آمده:

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

                 خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

                گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

                ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

                دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

               دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

              مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

             وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم

             یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

            برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

----------------------------------------------------------

شعری هم از سعدی:

من با تو نه مرد پنجه بودم

             افکندم و مردی آزمودم

دیدم دل خاص و عام بردی

             من نیز دلاوری نمودم

در حلقه کارزارم انداخت

            آن نیزه که حلقه می‌ربودم

انگشت نمای خلق بودم

           و انگشت به هیچ برنسودم

عیب دگران نگویم این بار

           کاندر حق خویشتن شنودم

گفتم که برآرم از تو فریاد

           فریاد که نشنوی چه سودم

از چشم عنایتم مینداز

          کاول به تو چشم برگشودم

گر سر برود فدای پایت

         مرگ آمدنیست دیر و زودم

امروز چنانم از محبت

         کآتش به فلک رسید و دودم

وان روز که سر برآرم از خاک

         مشتاق تو همچنان که بودم

ولی بهترین شعری که تا به حال، در باب مرگ خواندم، این شعر از مولوی ست و البته این شعر جان می دهد برای سنگ روی قبر. (و مولوی بهترین شعرها  را در این مورد دارد)

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

                گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

                به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

                مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

               که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

              غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

              لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

              چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

              ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

             که های هوی تو در جو لامکان باشد



 

مجله