شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

فرود بر سیاره کتاب

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب

خوب با این فرض شروع می کنیم که داستان خواندن، آن هم از غیرفارسیش برای شما کاری ست خوب و پسندیده و با آن مشکلی هم ندارید و البته داستان های فارسی را هم می خوانید وخوانده اید.

حتما شما هم متوجه شده اید که با وجود اینکه داستان های فارسی از نظر سطح داستانی از نمونه های غیر فارسی (مثل انگلیسی، فرانسه، روسی) پایین تر هستند، (و در این میان کلیدر و آتش بدون دود در میان فارسی ها استثنائند و من به جد معتقدم هیچ چیز از کلاسیک های برتر دنیا کم ندارند) خواندن داستان های فارسی لذتی دارد که بر می گردد به اصل بودن زبان...پس خود به خود نتیجه می شود آن که خواندن داستان های غیرفارسی هم به زبان مادریشان، بسیار بسیار شیرین تر از چیزی هست که با زبان ترجمه شده، تجربه اش کرده ایم.

با این حال، دو مشکل همیشه، لااقل برای من، وجود داشته است. یکی آن که داستان زبان اصلی کم گیر می آیند، حتی در اینترنت، و بیشتر به صورت پراکنده یافت می شوند، و دیگر آن که معمولا این کتاب ها، که به صورت پی.دی.اف. هستند، قوانین حق نشر آن ها را زیر پا گذاشته اند...

با این وجود، خبری که میخواهم در ادامه بگویم، لااقل برای من، مژده بزرگی محسوب می شود: سایتی که کلاسیک های جهان را با لینک های مستقیم و قابل دانلود قرار بدهد، و از آن مهم تر، این کار به صورت قانونی باشد...

سایت سیاره کتاب، همان سایتی هست که به دنبالش بودیم. این سایت، که البته فقط کتاب هایی به زبان انگلیسی دارد، مهم ترین کلاسیک های جهان را در خودش به صورتی قانونی گردآورده است...و من توصیه می کنم کسانی که آشنایی حتی مختصری با زبان انگلیسی دارند، شروع کنند بر فرو آمدن بر این سیاره، که واقعا مکانی بکر دارد برای عشق داستان ها...(توصیه من اینست با کتاب مزرعه حیوانات، نوشته جورج اورول، برای به انگلیسی خواندن، شروع کنید.)

و اما، حیفم آمد حالا که حرفی از کتاب شده، این غزل شگفت انگیز حافظ را نگذارم:

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

                فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

               اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

              فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

              به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

              در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش بندی غیب

             که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

           عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

           چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

          کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

 



 

مجله