شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

تبریک روز زن

کلمات کلیدی :روز زن

این، حرف کمی نیست که در مکتب شیعی (با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش) دلیل آفرینش، آفرینش یک زن عنوان می‌شود. این حرف کمی نیست که در قرآن (با همه خوبی‌ها و .......) زن،‌ با واژه کوثر توصیف می‌شود. و اینکه زن لباسی برای مرد است و مرد،‌ لباسی برای زن.
از بحث دینی‌اش هم که بگذریم،‌ حضور زن و زنانگی هم در خانه و هم در جامعه آن قدر ارزش‌مند است که به‌خاطرش می‌شود،‌ حتا اگر شده یک‌بار در سال، به همه زنانی که در زندگی‌مان حضور دارند تبریک بگوییم و تشکر کنیم به خاطر حضورشان و بودنشان.
روز زن مبارک.

+ می‌شد و دوست داشتم امروز طوری باشد که به جز مادرم به یک زن بسیار خوب و بزرگ دیگر هم تبریکی مخصوص بگویم. اما نشد، به جز یک تبریک رسمی...



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

عشرت زندگی

کلمات کلیدی :زندگی، مرگ

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است

گاهی، آدم فکر می‌کند اگر نبود بهتر نبود؟ اگر نباشد بهتر نیست؟ آن وقت فکر می‌کنی به خوبی‌های بودن و مزیت‌های نبودن. اگر باشی چه می‌شود و اگر نباشی چه؟ اینکه چه فایده‌ای داری که هوایی که هست را استشمام می‌کنی.

بودن آن‌قدر سخت است که باید هدفی مطمئن برای ادامه داشتن باشی. هدفی که بتوانی به آن تکیه کنی. هدفی که بدانی ارزشش را دارد که به خاطرش سنگینی سینه‌ات را تحمل کنی. چیزی که دروغ نباشد.

آدم گاهی به این‌چیزها فکر می‌کند. بودن در یک قفس تنگ آن هم تنها چه فایده‌ای دارد؟ جایی که به نظر می‌رسد هیچ چیز بر پایه‌ای قرار ندارد. جایی که هر چه قدر هم سعی کنی،‌ در نهایت ظاهرا اثری ندارد.

ناامیدی نیست. بدبینی هم. وقتی فکر می‌کنی، یک واقعیت لخت و تلخ است که همیشه آنجاست. اگر بخواهی می‌توانی یک پارچه روی خودت بکشی. یک محفظه درست کنی. جلویت را دیوار بکشی. اما هرکار هم بکنی نمی‌توانی منکر آن بشوی که «آنجاست». آنجا منتظر است. هرچه‌قدر هم خودت را سرگرم کنی و هرچه‌‌قدر هم بتوانی نبینی‌اش، کم‌کم نزدیکت می‌شود، دور گردنت می‌پیچد و وقتی انتظارش را نداری، گردنت را خرد می‌کند.

این جور وقت‌ها، این بیت از شعر بیدل مدام تکرار می‌شود و می‌بینی در واقع هم عشرت زندگی «امید مردن» است و امید رسیدن این آزادی.



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

قوی ترین فیل*تر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

به دنبال وی*پی*ان باش
و فکری به حال فیل‌*تری کن
که قوی تر از هر فیل*تری
کشیده‌ای دور خودت.



چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٤

شیعه، مکتب مبارزه

کلمات کلیدی :اسلام، شیعه، حضرت فاطمه، ائمه علیهم السلام

این روزها فاطمیه است. اینجا یزد است. امروز روز شهادت فاطمه بنا به روایت شیعه. از بیرون صدای روضه‌خوانی و مداحی فقط در ساعات ظهر قطع می‌شود. صبح و بعدازظهر تا شب، صدای روضه‌خوانی و مداحی می‌آید. روضه‌خوانی و مداحی. این دو بزرگ‌ابزار موجود برای برانگیختن احساسات در جامعه مذهبی ایران و به طریق اولی در یزد، که جایگزین «عزاداری» شده‌اند و دیگر عادت شده که آن دو را با این یک اشتباه می‌گیرند.

عزاداری، بزرگ‌ترین ابزار برای رشد جامعه شیعه است. بدون شک. اما عزاداری یعنی چه؟ یعنی «درآمدن به صفات کسی با هدف طلب نزدیکی به آن کس.» این بسیار بزرگ است. همان‌طور که معنای شیعه (پیروی از کسی با هدف درآمدن به سلک آن کس) بسیار بزرگ است. اما آن مسخ بزرگی که بر سر همه ادیان و مفاهیمشان آمده، بر سر شیعه و مفهوم والای عزاداری آن هم آمده است.

شیعه، در تاریخ به عنوان مکتب اعتراض و مکتب مبارزه شناخته می‌شده‌است. الگوی شیعه در درجه اول الگوی پیامبر و سپس بزرگ‌بانوی آن فاطمه و دوازده امام آن است. با نگاهی به زندگی شخصیت‌های کلیدی آن (پیامبر، علی، فاطمه، حسین، صادق، رضا و مهدی (درود جاودانی بر آنها) ) می‌بینیم که مبارزه به اشکال گوناگون جزء جدانشدنی آنهاست. البته امامان دیگر هم هرکدام نقش تعیین‌کننده‌ای داشته‌اند اما من هم از جهت شهرت و هم از جهت اختصار این چند نفر را انتخاب کرده ام.

پیامبر، که اسوه و الگوی اصلی اسلام (شیعه) و بنیانگذار این مکتب و مذهب است مبارزی نستوه و خستگی‌ناپذیر است. مبارزه با شرک هدف اصلی او و هدف اصلی مکتب اوست. در مبارزه با شرک،‌ مبارزه با جهل، خرافه، زور و زر و تزویر و ظلم نیز نمودهای فراوانی دارد. سال‌های اولیه و قبل از بعثت، با صداقت مثال‌زدنی‌اش غیرمستقیم مبارز راستی است. بعد از بعثت مبارز توحید است و در فضای آن روزگار مکه به قیام علیه بت‌ها و بزرگان مکه دست می‌زند. قیامی که رفته‌رفته کار را آن قدر سخت می‌کند که موجب تحریم اقتصادی و مکانی و آن دوران شعب ابیطالب می‌شود. سپس هجرت است و بعد مبارزه مسلحانه برای حفظ جامعه نوپای اسلامی. و در نهایت مبارز اخلاق است برای زدودن پلیدی‌ها از دامن جامعه‌ای که بنیاد نهاده است.

علی، از ابتدا در کنار پیامبر مبارزه می‌کند. بعد از آن در دوران خلفای راشدین، ناظر است بر حُسن اجرای قوانین و یاری‌گر جامعه نوپاست با وجود نادیده‌گرفته‌شدن محق بودنش برای هدایت جامعه. بعد از آن در دوران خلافت، مبارز برابری است و علیه تبعیض‌های نژادی به وجودآمده به نام اسلام تلاش می‌کند. درگیر شدن در جنگ جمل به این علت است. سپس مبارزه با تحمیق دینی و فریب معاویه. جنگ صفین. و در انتها مبارزه با کج‌فهمی و کژاندیشی دینی. جنگ با خوارج در نهروان. و در انتها شهادت در محراب به دست یکی از این کژاندیشان دینی.

فاطمه، دختر پیامبر اسلام، در حیات کوتاهش (بنا به روایت‌های مختلف از هجده تا نهایتا بیست و هشت سال) تأثیر به‌سزایی در فهم منظور حقیقی دین اسلام (شیعه) از نقش زن در جامعه دارد. تحمل سختی‌های شعب ابی‌طالب و هجرت او را خیلی زود مجهز به سلاح تجربه و بردباری می‌کند. سال‌های اولیه زندگی‌اش با علی که هنوز جوانی فقیر است تحمل مثبت و به اصطلاح صبر سبز را به ما می‌آموزد. اما بی‌گمان نقش فاطمه بعد از مرگ پدرش است. فاطمه در همان روزهای اول فوت پیامبر و در بحبوحه ماجرای خلافت، با شکم باردار، در بزرگترین مجامع عرب به دفاع از علی ظاهر می شود. یادتان باشد که او زنی پنجاه‌ساله نیست. او، در بهترین دوران جوانی خود است (هجده، 23 یا 28)، زنی جوان است اما رفتار احترام‌آمیز پدرش با وی به او اعتمادبه‌نفسی فوق‌العاده داده‌است. او که ام‌ابیها لقب گرفته‌است، ترسی از حضور در جامعه عرب آن‌زمان را ندارد: برای احقاق حقی که از آن علی است. برای روشنگری و افشای حقیقتی که بزرگان عرب به «مصلحت» آن را نادیده می‌انگارند. و در نهایت، حتا وصیتش برای دفن پنهانی و شبانه‌اش، مبارزه‌ای است علیه «شهیدسازی‌»های دستگاه حکومتی.

حسین، سیدالشهدای شیعه، قائم برای امربه‌معروف و نهی از منکر علیه حاکم زمانه حج خود را نیمه‌تمام می‌گذارد و به سمت کوفه به راه می‌افتد و حاضر است در مبارزه علیه فساد طبقه حاکم و قدرت‌مند جامعه جان خود و هرکه شیعه اوست گرفته شود تا الگویی شود برای تمام کسانی که در برابر جامعه احساس مسئولیت می‌کنند و در اقلیت هستند.

صادق، مبارز سواد و روشنگری است و پایه‌گذار تفکر علمی در جامعه‌ی اسلامی. (می دانید که امروزه حتا اروپاییان ریشه‌های تفکر علمی در جامعه پیشرفته‌ی مسلمان آن زمان می‌دانند هرچند که سایر داشنمندان مسلمان را بنیانگذار آن معرفی می‌کنند.)

رضا، مبارزی است که برای خنثا کردن نقشه‌های قدرت حاکم و همچنین برای گسترش تفکر صحیح شیعی مبارزه می‌کند.

و همه می‌دانیم که مهدی، که موعودش نامیده‌اند، مبارز کل است. هدف او اصلاح جامعه به سمت شکل طبیعی و روال صحیح و منطقی آن است. آن‌قدر در مبارزه او با همه مضامین منحط و منسوخ تأکید شده، که بسیاری گفته‌اند در زمان حضورش آن‌قدر دین اسلام از شکل اصلی خود خارج شده که کسانی که خود را مسلمان می‌خوانند علیه او به‌پا می‌خیزند به این بهانه که او دین جدیدی آورده است!

   

عزاداری برای ائمه یعنی شبیه‌شدن به اینها. یعنی پیروی از صفات نیک‌شان، پیروی از جهان‌بینی‌شان و پیروی از مرامشان که در عین رأفت و مهربانی‌شان شیوه‌های صحیح مبارزه را در هر زمان به کار می‌گرفتند. اینهاست آنچه ما از مفهوم شیعه و عزاداری در سیره ائمه خوانده‌ایم. اگر اشکی هم برای آنها ریخته می‌شود نباید برای کشته‌شدن‌شان باشد چرا که به هر حال هرکسی کشته می‌شده‌است، نباید برای دردهای جسمی آنها باشد، چرا که کیست که در این دنیا که صفتش پستی و زوال است دردی نداشته‌باشد. اشکی اگر ریخته می‌شود باید برای مظلومیت حرف و تفکرشان باشد. برای مظلومیت پیامبر که هنگام مرگ نیز حرفش به‌ درستی فهم نمی‌شود، برای مظلومیت تفکر علی که پیرویش از قرآن و سنت پیامبر برای جامعه‌ای که هر دو را از نزدیک درک کرده مقبول نیست، برای مظلومیت فاطمه که دخت پیغمبر است و مردم اکرام پدرش را نسبت به او دیده‌اند اما حاضر به فهم حرف‌هایش نمی‌شوند، برای مظلومیت حسین که بهای حق‌خواهی‌اش دادن خون است...

   

از بیرون صدای روضه‌خوان‌ها و مداحان می‌آید. کسانی که فقط صدا هستند و حتا برخلاف دهل از دور هم گوش‌نواز نیستند. کسانی که از دین، تنها سربریدن حسین و در زدن به پهلوی فاطمه را بلدند. استاد بستن چشم مردم و گریاندنشان. تکیه به سنت‌هایی که بخش زیادی از آنها ساختگی است و بخشی‌شان تهی شده از معنا. فروشنده بهشت رضوان خدا با چند قطره اشک زوری. فروشنده دینی مسخ‌شده و بدون استفاده در دین و دنیا. آه،‌ که مظلومیت ائمه ما و تنهایی‌شان اینک بسیار بزرگ‌تر از زمانه خودشان است و مبارزه برای رفع مظلومیت آنان،‌ بزرگ‌ترین وظیفه ما. خداوند یاری‌مان کند. امید و آمین.



سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤

برای شش سال تنهاماندگی

کلمات کلیدی :من و تنهایی

«آیا جز این است که هر جا که باشیم، و با هر چند تعداد آدم، تنها مانده ایم؟»

   

شش سال پیش در چنین روزی تنهامانده را ایجاد کردم. اولین وبلاگم نبود،‌ آخریش هم نبود. اما در طی زمان، اینجا شد خانه‌ای برای من. در تنهامانده همه چیز نوشته‌ام. از مطالب جالبی که دیده‌بودم تا شعرها، نوشته‌ها و...

اینجا شده‌است یک جورهایی هویت من. جایی که حتا می‌شود تغییرات مرا دید. تغییر نوشتارم،‌ احساساتم و تفکراتم. این وبلاگ شده‌است یکی از دوستان صمیمی من. دوستی شش‌ساله که فقط من را شنیده. در هر موقعیتی با من بوده و خیلی از وقت‌ها زهر تفکرات مسموم مرا به خود پذیرفته شاید که ذره‌ای از آن آرامش خواستنی به من برسد.

تنهامانده‌ی من حالتی منحصر به فرد دارد برایم. از طرفی به شبکه «عظیم» اینترنت متصل است. اکثر افرادی که به اینجا می‌آیند از طریق گوگل و جستجو در آن به اینجا رسیده‌اند. این وبلاگ در بعضی از کلیدواژه‌ها به شکل تعجب‌برانگیزی در رتبه‌های اول گوگل است. از طرفی دیگر، اینجا مکانی خلوت است. اکثر کسانی که می‌آیند فقط گذرندگانی هستند که با گوگل آمده‌اند و شاید خیلی وقت‌ها آنچه را می‌خواستند پیدا نکرده‌اند. به خاطر جستجوی خاصشان به این‌جا آمده‌اند و احتمالا بازدیدشان کمتر از چندثانیه بوده‌است. هم‌اکنون آمار کسانی که دائم از اینجا بازدید می‌کنند تنها چهار نفر است که دونفرشان همیشه در سایه‌ هستند.

شش سال و فقط چهار بازدیدکننده؟ شش سال و هنوز پیج‌رنک یک؟! آری. اینجا تنهامانده است. و من هم راضی‌ام. راضی از اینکه می‌دانم که با اینکه اینجا وبلاگ است و متصل به اینترنت، خلوت است. همیشه از شلوغی، از همهمه و از غوغا بدم می‌آمده. و اگر هنوز نتوانسته‌ام محیط پیرامونم را آنگونه که می‌پسندم درآورم، خوشحالم که لااقل یک چند مگابایتی هم که شده در فضای مجازی، به من اختصاص دارد،‌ آنگونه که می‌خواهم.

   

در طی این شش سال زندگی‌ام بارها تغییر کرده. حوادثی را پشت سر گذراندم که اگرنه همه‌شان تلخ، اما همه‌شان بزرگ بوده‌اند. گاه دوستانی یافته‌ام و گاه از دست داده‌ام. گاه ذوقم همینجا در چهارچوب کوچک وبلاگی آنقدر سرریز کرده که مطالبی نوشته‌ام که به نظرم بالاتر از سطح من بوده‌اند. مطالبی که گاه باور نمی‌کنم نویسنده‌شان من هستم. در هر حال، اینجا، تنهامانده‌ی من است، محلی برای خالی‌شدن‌هایی در اوقاتی که شانه‌ای واقعی نداشته‌ام... اوقاتی که به همیشه‌ی من تبدیل شده‌است.

   

در انتهای این یادنامه، اگر بخواهم از بین تمام مطالبی که در این وبلاگ گذاشته‌ام، یک مطلب را انتخاب کنم که هم کوتاه باشد و هم گویا، این شعر از خودم را می‌آورم که:

خندید: «انگار که در فضای مثلث‌ها

جایی برای دایره می‌ماند.»

گفتم که:‌ «دایره دیوانه است

در بند زاویه‌ها نمی‌ماند.»



یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

کاشی‌ها

کلمات کلیدی :نوشته های من

در حیات هوشمند چندین هزارساله‌ی تمدن بشری بر روی سیاره‌ی زمین کم نبوده‌اند انسان‌هایی که فکر می‌کردند بزرگ‌اند و تأثیرگذار. بیش از آن، خیل فراوان انسان‌هایی بودند که آنها را به‌درست یا نادرست بزرگ می‌دانسته‌اند. در این چندین هزاره‌ای که گذشته کارهای خوب و بد فراوانی توسط این انسان‌ها انجام شده‌است. اما آیا آن‌قدر که فکر می‌کنیم بزرگ هستیم؟ و مهم‌تر از آن آیا انسان‌هایی که بزرگشان می‌دانیم واقعا بزرگ‌اند؟

در همین ابتدا می‌خواهم عکسی فضایی را توصیف کنم. عکسی که یکی از فضاپیماهای ناسا هنگام عبور از طریق منظومه‌ی شمسی به زمین ارسال کرده‌است. این فضاپیما هنگام عبور از سیاره‌ی زحل، توانسته عکسی را شکار کند که زمین ما هم در آن جای دارد. البته جایی بس ناچیز. یک نقطه بسیار کم‌رنگ و کوچک آبی که برای دیدنش واقعا باید تلاش کنید. باید بدانید که اینجا زمین است و آن وقت است که می‌توانید ببینیدش. زمین، سیاره‌ی مادر ما که شاید تنها سیاره‌ی دارای حیات هوشمند و مسلمن یکی از معدود سیاره‌های دارای حیات است، در خود منظومه‌ی وابسته‌اش نیز بسیار کوچک است.

بزرگ‌نمایی‌تان را اگر چند برابر کنید، به موجوداتی به نام انسان می‌رسید. چندین میلیارد آدم. اما بگذارید روش بزرگ‌نمایی را تغییر دهیم و به گونه‌ای دیگر این گونه را بررسی کنیم. هرانسانی، کوچک یا بزرگ، فردیتی برای خودش دارد و این فردیت او را مرکز جهان خودش می‌گرداند. هر انسانی جهان را ابتدا از درون خودش درک می‌کند و سپس از طریق انسان‌ها و اشیایی که با آنها مرتبط است. در بعد بسیار میکروسکوپی، این انسان هرچه قدر کوچک، سطحی بسیار بزرگ است. اما کم‌کم که به بعد ماکروسکوپی می رویم، انسان‌های دیگری را می‌بینیم و متوجه این نکته می‌شویم که هر انسان تنها یک بخش کوچک از محیط پیرامونش است. بخشی که هرچه بالاتر برویم به شدت از اندازه آن کم خواهد شد.

بگذارید تا به این اعضا یک اسم بدهیم. اسمی که مسلما برای همه آشناست. «کاشی». واژه‌ی کاشی لااقل برای جامعه ایرانی واژه‌ای بسیار مأنوس است. احتمالا برای جوامع غربی باید از واژه‌ی موزاییک استفاده کرد که همان کارکرد کاشی را دارد.

یک دیوار، و دقیق تر بگوییم یک سطح در معماری را می توان با کاشی‌ پوشاند. هر کاشی جایی برای خودش دارد و در ارتباط با دیگر کاشی‌هاست. سطحی که من اینجا از آن صحبت می‌کنم یک سطح بسیار بسیار بزرگ است با کاشی‌های فراوان. اکثر کاشی‌ها در یک اندازه و شکل‌اند و شاید تفاوت اندکی در رنگ با سایر کاشی‌ها داشته‌باشند. در یک سطح وسیع، یک کاشی هرچه قدر هم از دیگران بزرگ‌تر باشد، باز کوچک است. هرچه‌قدر که بر روی تعدادی از کاشی‌ها تأثیرگذار باشد، باز بر روی تعداد زیادی از آن‌ها هیچ تأثیری نداشته و ندارد.

اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که یک کاشی فکر می‌کند بر روی همه تأثیر دارد. (و یا یک کاشی فکر کند که تأثیر کاشی‌ای دیگر بر او بسیار بسیار زیاد است.) که همه باید خصوصیات او را داشته‌باشند. که اگر یک کاشی جدا از این قاعده باشد باید تغییر کند یا تعویض شود. عدم درک چه‌قدری بزرگ بودن سطحی که در آن قرار دارد موجب می‌شود برای خود نقشی بزرگ‌تر از آنچه واقعا داراست قائل شود. وقتی خود را به جای کاشی در این سطح، یک آجر فرض کردیم راه به بی‌راهه برده‌ایم. واقعیت این است که ما در این سطح بزرگ به هیچ وجه آجر نیستیم. یعنی اصلا دیواری در کار نیست که آجری باشد. همه‌اش یک سطح است. سطحی که متشکل از بی‌نهایت کاشی است. بی‌نهایت از این جهت که هیچ «کاشی» یا حتا هیچ «مجموعه‌ای از کاشی‌ها» قادر به برآورد بزرگی این سطح نیستند. این سطح بزرگ‌تر از هرچیزی است. هرچند خود از تمام این کاشی‌ها ساخته شده، اما بزرگی بی‌حد و حصرش امکانی منحصر به آن داده تا بود یا نبود دسته‌‌ای از این کاشی‌ها در نهایت تأثیری کلی بر آن نداشته باشد.

تا به اینجا سطح را توصیف کردم و کاشی‌ها را. و این امکان که ممکن است کاشی‌ها به غلط فکر کنند در «کل» سطح تأثیرگذارند. اما باز بگذارید برگردیم به یک کاشی نه کل سطح. یک کاشی مسلما به خاطر رابطه‌ با پیرامونش اثرگذار و اثرپذیر است. در یک سطح مشخص مجموعه‌ای از علت و معلول‌ها هستند که هر جزء را تعریف می‌کنند و به عمل وامی‌دارند. اشتباه دیگری که ممکن است یک کاشی بکند این است که فقط تأثیرگذار یا تأثیرپذیر است. باز هم واقعیت این است که ما به طور دائم و پیوسته هردوی تأثیرگذاری و پذیری را داریم، حتا با یک کاشی مشخص. انفعال ما در پذیرش تأثیرات و یا خودخواهی‌مان در گذاشتن آنها مانع از این حقیقت نیست. ضمن اینکه باید بدانیم که اگر یک کاشی مشخص بر روی ما تأثیر بزرگ و قابل توجهی دارد، می‌توان با جمع‌کردن تأثیرات متفاوتی که از دیگر کاشی‌ها می‌توانیم بگیریم یا بگذاریم، آن تأثیر بزرگ ناخوشایند را به کمترین میزان ممکن کاهش دهیم. من در اینجا معتقدم که برآیندگیری همه تأثیر و تأثرات کاری است که از یک کاشی برمی‌آید و باید انجام دهد و صرف گفتن یا قائل بودن به اثر یک کاشی هر چه‌قدر هم بزرگ تنها شانه‌خالی کردن از وظیفه ماست در محدوده‌ای که در آن قرار داریم.

در پایان بگذارید یک‌بار دیگر تعریفی از «کاشی» داشته‌باشیم. در این مطلب من انسان‌ها را به صورت یک کاشی در نظر گرفته‌ام اما آنها تنها کاشی‌های موجود نیستند. هرچیزی در این دنیا یک کاشی است که خود متشکل از کاشی‌های کوچک‌تری است و تشکیل دهنده کاشی‌هایی بزرگ‌تر. مثل یک درخت که خود از برگ‌های زیاد تشکیل شده و خود عضوی از مجموعه‌ای بزرگ‌تر مانند جنگل است. یک انسان کوچک‌ترین جزء در دسته کاشی انسانی است. وقتی یک انسان را به صورت یک کاشی در نظر می‌گیریم، همه انسان‌ها و اشیای موجود در این سطح کاشی‌های مؤثر او هستند با این توجه که هرچه به او نزدیک‌تر باشند مسلمن از/به مؤثر بودنشان کم/اضافه می‌شود.

هدف از این مطلب، نخست توجه به میزان صحیح نقشی است که ما می‌توانیم داشته‌باشیم، بدون هیچ بزرگ‌ یا کوچک‌انگاری و به‌عبارتی توجه صحیح و منطقی به اندازه و جایگاه‌مان در این سطح بسیار وسیع و بی‌کران. دوم توجه صحیح به اثری که سایر کاشی‌های پیرامون ما برما دارند و یا از ما می‌پذیرند. اینکه بدانیم چه چیزهایی و چه‌قدر در زندگی ما نقش اثرپذیری و اثرگذاری دارند. سوم این نکته که ما توانایی کنترل چه میزان از نقش هرکاشی پیرامون‌مان داریم. این نکته مهم است که ما بدانیم چه چیزهایی را می‌توانیم تحت کنترل داشته‌باشیم و چه چیزهایی را نمی‌توانیم چون اتفاقی که برای اکثر کاشی‌ها می‌افتد این است که در کنترل کردن موردی که هیچ موفقیتی از آن نصیب‌شان می‌شوند عملا توانایی کنترل بر سایر تأثیراتی که در حالت معمول از آن برخوردار بوده‌اند را از دست می‌دهند.

چهارمین نکته، که مهم‌ترین نکته و هدف اصلی من از نوشتن این مطلب بوده، یادگیری و تقویت مهارت برآیندگیری این تأثیر و تأثرات است. من معتقدم که می‌توانیم تأثیرات ناخوشایند را با جمع سایر تأثیرات خوشایند و استفاده از آنان علیه آن تأثیر منفی خنثی کنیم و کاری کنیم که لااقل در محدوده‌ی خودمان زندگی قابل‌ قبولی داشته‌باشیم.



جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

بی مهتاب موها

کلمات کلیدی :شعر، من و تنهایی

بگذار در را ببندم

این سبزی جابه‌جا و

این شکوفه‌های زودهنگام،

دردی ز درد من دوا نمی کنند.

 

در خاکستری این خانه سرد

که حتا روزنی بر آفتاب گشوده ندارد

و در پشت آنچه پناه من از مخالفت و سردرد است

بگذار سنگر بگیرم.

 

من انتحار را بلد نیستم

و با اینحال هر روز یک قدم قائم به سمت مرگ برمی دارم.

 

فایده گشت و گردش چیست

وقتی می دانی که در خانه ای حبسی

که چاردیوارش از چارطرف و سقفش از بالا

می خواهند نفست را بند بیاورند؟

 

من خسته تر از آنم که بمیرم

خسته تر از آنکه از پنجره به بیرون نگاه کنم.

وعده فردای سبز را چرا باور کردم

وقتی می دانستم که بهار هم با همه قوتش

نمی تواند کرختی زمستانی این خانه را ببرد؟

 

برو و رها شو از این شهربندان دل من

برو و بگریز و بگذر

شاید بی زوزه های این گرگ پیر

و بی مهتاب موهایم

بختت بلندتر باشد؛

بگذار در را ببندم.



جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

تصمیمی برای ترجمه

کلمات کلیدی :ترجمه، ترجمه فرانسه، شعر فرانسه

یک کتاب ارزشمندی در شعر فرانسه وجود داره به نام:

The Penguin Book of French Poetry (1820 - 1950)

کتاب مجموعه ای از بهترین شعرهای فرانسه ست در سال هایی که در عنوان اشاره شده. از اونجا که در زمینه شعر فرانسه مطلب خوب و مدونی در اینترنت نیست، تصمیم گرفتم که کم کم این کتاب رو ترجمه کنم.

 

به زودی ترجمه مقدمه ویلیام ریس رو در وبلاگ منتشر می کنم.



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳

درونی‌ترین حرفه‌ی من

کلمات کلیدی :نوشته های من، سیاره کتاب، آدم ها

واقعا فکر می‌کنم اگر روزی بخواهم به سوال چه کاره هستی جواب بدهم، اگر بخواهم آنچه واقعا احساس می‌کنم هستم را بگویم، نه آن شغلی که در آن هنگام دارم، باید بگویم: من خواننده‌ام.

تقریبا همه چیز برای من خواندنی است. از کتاب‌های دوست‌داشتنی دور و برم گرفته و فیلم‌ها و سریال‌ها، تا آدم‌هایی که خواه یا ناخواه در زندگی‌ام هستند و کردار و رفتار آنها. از آدم‌هایی که هستند چون «مجبورم» که باشند، تا آدم‌هایی که می‌خواهم باشند. و این دسته اخیر که تقسیم می‌شوند به آنها که خوشبختانه هستند و آنهایی که از من دوراند و به جز تماسی گاه‌به‌گاه، حضوری چندان «مرئی» ندارند.

مدام در  حال سنجش چیزهایی هستم که خوانده‌ام. در حال بررسی قسمت‌های خوب چیزی که خوانده‌ام و قسمت‌های بدش. و سعی می‌کنم همه این خوانش‌ها را یک جا ثبت کنم. نکته این جاست، در مورد آدم‌هایی که واقعا دلم می‌خواهد در زندگی شخصی یا اجتماعی‌ام باشند، این نکات خوب و بد را می‌گویم. و هنوز یاد نگرفته ام که عده‌ای از این گفتن‌ها خوششان نمی‌آید. که گفتنشان را (حتا قسمت‌های خوب را) درست نمی‌دانند. چه کنم که من اینجور هستم.

اما یک نکته این وسط هست که شاید چندان دیده نشود. اگر من، به «خواندن» چیزی ادامه بدهم، یعنی واقعا آن متن چیزی بسیار خوشایند است. هرچند که ممکن است که همانجا به نویسنده‌اش یک سری انتقادات در مورد نوشته‌اش بگویم، اما او باید از متنش بسیار راضی باشد. مساله این است که در هر اثری، هرچه قدر هم شاهکار، باز ایراداتی هست، باز آن را می شود بهتر کرد، و گفتن انتقادات یک اثر، یعنی بهاداشتن آن برای من، نه عکس آن که متاسفانه چیزی است که اغلب برداشت می‌شود.

 

+ بند آخر این نوشته، در مورد یک مورد «خواندنی» صادق نیست، و آن خود کتاب، در معنای غیراستعاره‌ایش هست. من تمام کتاب‌هایی که تابه‌حال شروع کرده‌ام را خوانده‌ام. چه کنم، دست خودم نیست و نمی‌توانم از خواندن یک کتاب، هرچه قدر هم بد، دست بکشم.



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳

زیبایی‌ آبله‌ها بر صورت ماه

کلمات کلیدی :نوشته های من

ماه من، صورت پرآبله ات را چه کنم؟ می‌خواهم بر داغمه‌بسته‌های بدنت دست بکشم. جرات ندارم. حسرت لمس کردنشان را دارم اما می‌ترسم، نه از درد شدیدی که احتمالا بر تو وارد خواهد شد، نه از احتمال ترکیدن آبله‌ها، نه از ترس واگیرداربودن آنها و مبتلا شدن خودم... می ترسم،‌ که شاید، فکر کنی، که فکر می کنم، این آبله ها تنت را زشت کرده‌اند، و این دست کشیدن من، نه از روی محبت،‌ نه از شریک‌بودنم در رنجی که می‌بری، بلکه از ترحم است.

ماه من، من اینجا، از بالکن این اتاق تنگ، که هوای درونش دم‌کرده و خفه است، و کسی نیست که تکیه‌گاهش باشم و تکیه‌گاهم باشد، گاه‌به‌گاه، تو را می نگرم، تو را می بینم، و دلم می خواد که بر روی پست و بلندی‌های وجودت دست بکشم. عاشق آنم که لب‌هایم بر تاریکی‌ها و روشنی‌هایت بوسه بزنند...

ماه من، من موری‌ام بس خرد و کوچک در میان سایر مورچگانی که در این لانه بزرگ پرجنب‌وجوش می‌لولند. لحظه‌ای می‌خواهم بارم را زمین بگذارم، فراموش کنم این فاصله بسیار را و خود را در چاله‌ای که به بازتاب روی تو مفتخر شده، غرق کنم. پستی و بلندی‌هایت، تاریک و روشناهایت، آبله‌هایت، تو را ساخته‌اند؛ و من هرچه این ماه را ساخته‌است، دوست می‌دارم.

ماه من، بوسه مرا بر صورت پرآبله و زیبایت می‌پذیری؟



سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

دانستن های بدلی

کلمات کلیدی :نوشته های من، آلدوس هاکسلی، آلبر کامو

آلدوس هاکسلی، نویسنده شهیر انگلیسی، در کتاب «دنیای قشنگ نو» (Brave New World 1932) دنیایی را در آینده ای بس دور (سال 2540 میلادی) پیش بینی می کند که در آن «دسترسی زیاد به اطلاعات»، «بمباران خبری»، «تحریک خبری» و «استفاده از مخدرهای دارویی» برای القای حس خوشایند در مردم کاربرد فراوانی دارند. در واقع، کار به مقایسه بین این اثر و دیگر اثر تحسین شده در زمینه «ویران شهر» یعنی 1984 نوشته جورج اورول که می رسد، می بینیم با تمام ویژگی های مثبت و قابل تحسینی که اثر اورول دارد، و با وجود اینکه نمونه هایی از پادآرمانشهر ترسیم شده در 1984 را در گوشه و کنار می بینیم، این اثر خلق شده هاکسلی است که زندگی اجتماعی نوین ما را به تصویر کشیده است.

اگر در روزگار گذشته، روزگاری نه چندان دور، «جهالت عوام الناس» مساله ای بود که به کمبود امکانات و وسایل خبری مربوط می شد، در این روزگار، این جهل بسیار متفاوت و با قالبی بسیار عالم مآبانه همراه شده است. امروزه دستگاه های اطلاع رسانی بسیار بسیار فراوان شده اند. کاربرد تلویزیون، روزنامه و سینما فراگیر شده و مثلا فقط تلویزیون به معنای حقیقی کلمه به دورترین و عقب افتاده ترین نقاط دنیا نیز رسیده است. «به لطف» ماهواره های ارتباطی، کوچکترین خبری در یک گوشه از دنیا به سرعت به نقطه ای دیگر گزارش می شود، «به لطف» اینترنت کمترین و بی اهمیت ترین خبری ناگهان تبدیل می شود به «بمب خبری» روز، و «به لطف» دستگاه های همراه هوشمند دیگران می توانند به راحتی با شما در تجربه کارهای ارزشمندی چون راه رفتن، خوابیدن، دستشویی کردن و سایر اعمال حیاتی شما سهیم شوند.

در واقع، ماجرا این نیست که جهل و نادانی ما مردم کم شده است، بلکه مساله این است که اگر در گذشته امکان و آگاهی ای برای خبرگیری نبود، امروزه آن قدر خبرها فراوان و بسیار شده است که هرکسی در منجلابش غرق می شود. و به همین دلیل فردی که در دنیای ماقبل فراگیری رسانه زندگی می کرده شانس خیلی بیشتری برای رسیدن به آگاهی داشته، چون لااقل اگر زمانی متوجه می شد که در جهل است و خبرهایی بیشتر از آنچه روزانه او را درگیر کرده وجود دارد، فرصت خوبی برای رهایی از آن بی خبری برایش به وجود می آمد. اما امروزه، با وجود این همه خبرهایی که روز به روز تولید می شود، و با وجود این همه خبرهایی که ما روزبه روز از خودمان تولید می کنیم و روز به روز بیشتر به این کار تشویق می شویم، احتمال اینکه کسی فکر کند خدای ناکرده در بی خبری به سر می برد، بسیار ناچیز است.

اما واقعا چند درصد از این خبرها به چیزی می ارزند؟ در دنیایی که هر روز هزاران «تیتر اول» تولید می شود، چگونه می توان تشخیص داد که کدام خبر مهم تر است؟ حمله داعش؟ نزدیک شدن سیارکی به زمین؟ سونامی در ژاپن؟ عمل کردن سینه های فلان بازیگر سینما؟ برهنه شدن بازیگری دیگر؟ ازدواج فلان بازیگر با فلان بازیکن فوتبال؟ رسوایی جنسی رئیس جمهور پیشین یک کشور مهم؟ در خبرهای داخلی چه؟ کدام خبر واقعا مهم است؟ سفرهای فلان مسئول به فلان نقطه کشور؟ آتش گرفتن یک مدرسه؟ اختلاس های چندملیاردی؟ به هم خوردن رابطه یک زوج مشهور تلویزیونی که «اصلا انتظار نداشتم اینجوری بشه، خدا مرگم بده»؟ این قدر در سطحیات خودمان غوطه ور بوده ایم که پوستمان چروکیده است، این قدر آب شور خورده ایم که دیگر عادت کرده ایم. حتا در مرگ هم قدرت تشخیص نداریم. بزرگ ترین نوازنده نی ایران، که یکی از مهم ترین ابزارهای موسیقی ایرانی، هم در عرفان مان، هم در ادبیات مان، هم در فرهنگ مان است، می میرد و اصلا نمی فهمیم، و حتا نمی دانیم اسمش کیست، و در مقابل یک خواننده پاپ که همه اش 30 سال در این مملکت سابقه ندارد می میرد، و مردم آن چنان غصه دار می شوند که برای آشنایان نزدیکشان نمی شوند.

این بیماری از کجاست؟ این بیماری که نه فقط گردن ایران، که گردن دنیای قرن بیست و یک را گرفته از کجاست؟ نه از این است که در دست هریک از ما، یک وسیله داده اند که با آن سرگرم شویم؟ توهم برمان دارد که عکاسیم، خبرنگاریم، «فعال حقوق بشر»یم؟ آخر مگر نمی دانیم که هیچ چیزی، هیچ چیزی مطلقا و ابدا بدون تلاش به دست نمی آید؟ بدون تلاشی مستمر و پیگیر؟ آخر نمی فهمیم که با «هیچ» هزینه کردن نمی شود به درستی در زمینه ای حرفی برای گفتن داشت؟ نمی دانیم که مثلا برای عکاس بودن باید سال ها زحمت کشید، سال ها تجربه داشت تا عکاس شد؟ آن وقت با یک دوربین ساده دست گرفتن، فکر می کنیم که عکاس شدیم و باید در گالری ها عکس هایمان را بگذارند؟ چندماه در فیسبوک و توییتر پست می گذاریم و فکر می کنیم که خبرنگار شده ایم؟ با چند «لایک» و «فالوو» در فیسبوک، توییتر، اینستاگرام فکر کرده ایم فعال حقوق بشر شده ایم؟ مشکل از ما نیست. مشکل اینجاست که ما تنها اسم می شنویم، و از بیرون و درون حلقه های اجتماعی مان، فکر می کنیم که اهمیت داریم. فکر می کنیم که کاری که می کنیم پرارزش است. از «مادر ترزا» اسمی شنیده ایم. نخوانده ایم که بهترین سال های جوانی اش را برای خدمت به بی چیزترین افراد جامعه ای که جامعه خودش هم نبود سپری کرده است. از فعالیت دیگران فقط یک دورنما دیده ایم. اگر یک سیلی در خیابان خورده ایم گذاشته ایم به پای یک عمر زندان بودن مبارزی سیاسی. و گفتم، ماجرا به ما ختم نمی شود اصلا. و ما تنها انسان های شیئ شده این دنیا نیستیم.

در هر گوشه و کنار دنیا، مردم را خوش کرده اند با لیستی طولانی از خداوندگارهای عصر جدید: ماهواره، اینترنت، فیسبوک، وایبر، توییتر، اینستاگرام... همه اینها شده اند رب النوع های جدید ما، که به جای اینکه زیر سلطه و تسلط ما باشند و از آنها در راه آگاهی و آزادی خود به کارشان ببریم، بی قید و شرط به زیر بندگی آنها رفته ایم، دل خوش به اینکه انسانی جدید و مدرن و احتمالا «بی اعتقاد به چیز دست و پاگیری مثل مذهب» هستیم.

برای ما که به تیزهوشی کامو و هاکسلی نیستیم، باید عصرش می رسید تا پوچی و بی حاصلی دنیا را با چشمان خود ببینیم و تا مغز استخوان حس کنیم. باید روزگار قدرت و سلطه بدلیجات را ببینیم تا بفهمیم که ارزش طلای واقعی چه قدر است. شاید توانستیم که بلند شویم، و خود را از «تار جهان گستر»ی که به دست و پایمان پیچیده شده رها کنیم، و به جستجوی آنچه اهمیت دارد برویم. چه اینکه حتی در جهان پوچ و بی حاصل کامو، انسان ابزورد، انسانی منفعل و یک جا خزیده نیست. «ابزورد (پوچی، بی حاصلی) انسان را در جهان رها نمی کند، او را متصل می کند» و «انسانی که پوچی را لمس کرده، یک گوشه نشین نمی شود، بلکه عصیان می کند» نصیحت های این نویسنده بزرگ به ما هستند، که شاید در جستجویی باشیم.

آلدوس هاکسلی، عنوان کتابش، «دنیای قشنگ نو» را، از نمایشنامه طوفان و از زبان میراندا گرفته، آن جا که می گوید:

شگفتا،

چه بسیار مخلوقات خداوندگونه ای اینجایند.

آدمیزاد چه بسیار فریباست! اوه، دنیای قشنگ نو،

که چنین مردمانی درآنند.

 

این «دنیای قشنگ نو» برای همان هایی که قهرمان شخصی آنند. باید دنیایی دیگری ساخت، و اگر شد، آدمیتی دیگر از خودمان. باید یک بار در این دریا غواصی کرد، مروارید را برداشت و بیرون آمد. خیلی کارها هست که باید کرد. و امید که با یاری یاریگر بزرگ، این «باید» ها، «شد» بشوند. امید و آمین.





     

 

مجله