شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

کلمات کلیدی :نوشته های من

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید...

نمی‌دانم این چه رازی است که زندگی هربار که به آن ته‌ته‌هایش می‌رسی یک چیزی به تو نشان می‌دهد. یک چیز جدیدی. اول می‌گذارد که خوب غرق شوی در خاک و در باتلاق‌های زندگی. می‌گذارد دست و پا بزنی و خوب جانت دربیاید. از هر که دیده‌ای رنج ببری و هرچه می‌دانی و نمی‌دانی بر سرت بیاید. زندگی به معنای دقیق کلمه آوار می‌شود بر روی سرت. بیرونت همه بر سرت می‌ریزند و در درونت هزار فکر و خیال رشد می‌کند. هزار هزار سیاهی بی‌محابا ضربه می‌زنند و اگر یک لحظه فکرت را رها سازی می‌رود به جاهایی که رنجت می‌دهد.

در این میان... خسته و ناتوان پناه می‌بری به کار و کار حتی اگر بی‌مزد و منت باشد. پناه می‌بری به کتاب‌های همیشه‌ات و فیلم‌هایت تا سرت گرم باشد و «فکر نکنی».

نامنتظر... از ره... می‌رسد سواری که بر اسب کلماتش می‌شود سوار شد. که نثرش تو را به یاد نویسنده‌ای پرفروغ در سال‌های آینده می‌اندازد، رفتار و حالاتش تو را یاد شریعتی، و نگاهش یاد دوست‌های خوبی که از دست داده‌ای.

چند بار دیدنش هم تأثیری عمیق بر تو به جا می‌گذارد و باعث می‌شود که به فکر تغییر خیلی از معادلات زندگی‌ات بیفتی... این‌بار در جهتی خوش و دلپذیر.

 

چقدر صبر کردن سخت است... و چنان که سایه‌ی عزیز می‌گوید:

بیا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید.

 

خوب شد که آمد.



 

مجله