شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

تأملی در خصوص مسأله نژاد

کلمات کلیدی :نژاد ایرانی، نژاد عربی، مهدی خلجی

متن زیر، هم‌رسانی مطلبی است نوشته‌ی مهدی خلجی، و نگاه کوتاهی دارد به مسأله نژاد بر تمرکز با درگیری همیشه‌ی ایران و اعراب.

کافی است هر کس دی ان ای (DNA) خود را به آزمایشگاه دهد و ببیند که چیزی به نام نژاد، افسانه‌ای بیش نیست. ایرانی بودن، یعنی شهروند ایران بودن، نه نژاد آریایی داشتن. چیزی نیز به نام نژاد عرب وجود ندارد که بتوان با قطعیت صدها میلیون انسان را بدان منتسب کرد. بخشی عظیمی از عرب‌زبانان امروز، پیش از اسلام، زبان و دینی دیگر داشتند و امروز نیز میلیون‌ها عرب‌زبان، مسیحی و یهودی یا پیرو ادیان دیگرند. بخش عظیمی از ایرانیان امروز خود را از تبار پیامبر می‌دانند و شمار بسیاری نیز زاده‌ی ازدواج‌های میان‌قومی و میان‌منطقه‌ای هستند.
این‌که عرب‌ها به ایران حمله کردند، واقعه‌ای تاریخی است. این به معنای آن نیست که پدران یک‌یک عرب‌های امروز در برابر پدران یک‌یک ایرانیان امروز مسئول‌اند. تاریخ گذشته پر از حمله و خشونت و غارت است؛ یونانیان، عرب‌ها، ایرانی‌ها، مغول‌ها ترکان و دیگران در جنگ‌های توسعه‌طلبانه خون‌ها ریخته و جان‌ها گرفته‌اند. اما عرب‌هایی که به ایران حمله کردند، نه امروز زنده‌اند، نه نسبت آنان با صدها میلیون عرب دیگر روشن است و چه بسا نسبت نژادی آن‌ها با عرب‌های امروز با نسبت‌شان با ما ایرانی‌ها یکی باشد. چه بسیار ایرانیان که در دربار خلیفه‌های اسلامی وزارت و دبیری کردند و چه انبوه خانواده‌های عرب که به سرزمین‌های فارس‌زبان مهاجرت نمودند.
از سوی دیگر، ایرانی‌ها، حتا اغلب روشن‌فکران و تحصیل‌کردگان، به ندرت آگاهی روزآمدی از تحولات فرهنگی و اجتماعی در کشورهای عربی دارند. عرب در ذهن آن‌ها یعنی عرب جزبرة العرب هزار سال پیش. تنوع فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جوامع عرب بسیار است و همه را به یک چشم نگریستن تنها گواه نادانی است. حتا زبان عربی همه‌ی کشورهای عربی یکی نیست و شهروند مراکشی زبان شهروندی مصری را نمی‌فهمد؛ با آن‌که هر دو از نظر جغرافیایی در بخش شمالی قاره‌ی افریقا هستند.
پرخاش‌گری و نفرت‌پراکنی به نام نژاد، جهالت جنون‌آمیزی است. در تاریخ، نیرومندترین نمونه‌های این دیوانگی افسارگسیخته، به انتحار یک ملت، دولت یا دوره انجامیده است.



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

دیدگاهی درست در خصوص عربستان

کلمات کلیدی :عربستان، افراطی گری، یمن، احسان شریعتی

متن زیر، هم‌رسانی مطلبی کوتاه است که احسان شریعتی در خصوص مسأله عربستان و ماجرای یمن نوشته است.

در مورد رویکرد و رفتار رژیم سعودی:

بجای دامن زدن به جوّ توهین و تنفّر نژادی و مذهبی (از نوع سلطنتی یا صفوی آن)، باید این پرسش اساسی را خطاب به افکار عمومی جهان، بویژه کشورهای غربی پشتیبان ارتجاع عربی، مطرح کرد که چگونه رژیمی:
- که از اساس فاقد هرگونه زیرساخت مدنی و مردمسالارانه است، و در غیاب انتخابات دموکراتیک معلوم نیست تاچه اندازه همۀ اقوام و اقشار مردم را در شبه جزیره عربستان نمایندگی میکند؟
- هیچ گونه پای بندی به حقوق بشر-و-شهروند، زنان، اقلیت ها، و..، ندارد؛
- با مجهزترین تسلیحات نظامی در امور داخلی تمام کشورهای منطقه به زور مداخله و برای آنها نوع رژیم تعیین میکند؛
- و بالاخره، با تمام سرمایۀ هنگفت خویش، متحجرترین روایت از شریعت و کلام افراطی را (در لوای اسلام وهابی نوحنبلی موسوم به «سلفی») در جهان و دنیای اسلام تقویت میکند...
صرفا از آنجا که متحد امریکا است (و در برابر اسراییل منفعل)؛ نه تنها هیچ انتقادی متوجه او نیست، بل که بعنوان قطبی که دعوی اعتدال و مصلحت اندیشی دارد، مورد تشویق قرار می گیرد، و تنها به انگیزۀ منافع اقتصادی از تمام این نکات غیرقابل انکار چشم پوشی میشود!؟
برغم همۀ این حقایق که روشنفکران مسئول افشاء و مبارزۀ فکری با آنند {و بویژه برای روشنفکران مسلمان که اتحاد تسنن نبوی-و-تشیع علوی-فاطمی-، علیه تسنن اموی(-عباسی، عثمانی، وهابی)-و-تشیع صفوی (و اعقابش) در دستورکار فوری قرار دارد}؛
هنر دیپلماسی بخردانه (و جدی با پیگیری مطالبات مشروع و حقانی)، در پرهیز از افتادن به تلۀ تبدیل دعوای برحق ملل دربرابر دول، به جنگ عرب-عجم و سنی-شیعه است؛ با مآل اندیشی ملی-منطقه ای و طرح اولویت مصالح مشترک ملت های خاورمیانه؛ و اجتناب از جنگ افروزی های تازه بنفع کارخانجات اسلحه سازی و بازارهای مبادلۀ نفت با سلاح!



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

گونتر گراس درگذشت

کلمات کلیدی :مرگ، سیاره کتاب، گونتر گراس

دارم گیم‌اوترونز رو می‌بینم. حدودا وسطاشه. هم‌اتاقیم میاد توی اتاق. یه چیزی می‌گه. نمی‌فهمم. هدفون رو برمی‌دارم. می‌گم چی گفتی حضرت آرام؟ می‌گه: «گونتر گراس مرد.» در حد یه لحظه،‌ شاید کمتر،‌ قلبم وای‌ می‌ایسته. گونتر گراس هم مرد. خالق اسکار ماتزرات دوست‌داشتنی من. فکر می‌کنم اگه اسکار بود چه طوری توی خودش جمع می‌شد و خبر مرگ خالقش رو با ضرب طبل حلبی‌اش برامون می‌زد. مثل هربار که می‌فهمم نویسنده‌ای بزرگ مرده، یاد نویسنده‌هایی می‌افتم که یه دفعه خبر رسید که مردن... ساراماگو و اون کتاب‌های بی‌نظیری که ازش خوندم به خصوص ریکاردوریش. سلینجر و سیمور و بادی گلس. مارکز بزرگ و صد سال تنهایی بزرگ‌ترش و سرهنگ آئورلیانو بوئندیو. متوجه می‌شم که هنوز به آرام جوابی ندادم. می‌گم:‌ «آره، خدا بیامرزدش.» همین‌جوری گفتم. نمی‌دونم خدا باید بیامرزه گونتر گراسو یا برعکس.
آرام می‌ره توی تختش و من دیگه نمی‌تونم ادامه سریال رو اجرا کنم. لپ‌تاپ رو می‌ذارم کنار. غصه‌م می‌گیره از اینکه یه نویسنده بزرگ از بین آدم‌های روزگارمون کم شده.

شب برای یه کاری، سایت تقویم رو باز‌ می‌کنم. سه‌شنبه، روز بزرگداشت عطار نیشابوریه. این شعر شاهکارش با صدای شجریان میاد توی ذهنم:‌ «آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند/ دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد// اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی/ از دل اگر برآید در آسمان نگنجد// عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد/ زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد.» چندین قرن از اینکه عطار مرده می‌گذره و همچنان کسانی همچون شجریان هستند که یادش رو در ذهن دیگران زنده نگه می‌دارن و این در درجه اول به خاطر کیفیتی هست که عطار داره.

مرگ، واقعیت گریزناپذیر همه ماست. همه‌ی کسانی که می‌شناسیم بالاخره دیر یا زود می‌میرن. مرگ بزرگان خیلی سخت‌تر از دیگرانه. اما بالاخره هرچه‌قدر هم بار مرگ عزیزی بزرگ، سنگین باشه، یک روز این سنگینی شروع به سبک‌تر شدن می‌کنه و کارها و یادگارهاش که باقی موندن به ما احساس نزدیکی و حضور می‌دن. تولستوی،‌ داستایفسکی، دیکنز، تواین، و نویسندگان و شاعران بزرگ هرگز لااقل برای من مرده نبودن. گونتر گراس هم مرد اما فقط کافی‌ست طبل حلبی را برداریم و باز از همون اول تعحب بکنیم از طبل‌نوازی اسکار و داستان‌های عجیبش،‌ از دامن‌های چندلایه مادربزرگ تا انگشت و انگشتری...

***

متن زیر، ترجمه شعری است از گونتر گراس که در صفحه فیسبوک احسان شریعتی منتشر شده:

چرا سکوت کنم،
چرا دیری ناگفته گذارم،
آنچه را که عیان است؟
آنچه را که طبق نقشه "بازیهای استراتژی" (جنگی) تمرین کرده‌اند؟
و در پایان آن ما جان به دربردگان، جز پاورقی هایی نخواهیم بود.
ادعا می‌شود که زدن ضربه اول، که می تواند مردم ایران را محو کند، حقی است،
مردمی در یوغ گزافه‌گویی بزرگ که آنها رابه هلهله‌های دستوری واداشته،
به این بهانه که در قلمروی قدرتش مظنون به ساختن بمبی اتمی است.

اما چرا خود را از نام بردن از آن کشور دیگر منع می کنم؛
کشوری که سالهاست ــ هرچند در نهان ــ ظرفیت اتمی روبه گسترشی در اختیار دارد،
اما بدون نظارت، زیرا بیرون از دسترس برای هرگونه بازرسی است؟
سراسر سکوت پیرامون این واقعیت،
که سکوت خود من نیز تابع آنست،
سکوتی که بر من چونان دروغی سنگینی میکند،
اجباری که اعمال میشود، و در صورت تخطی مجازات در پیش است؛
و محکوم شدن به «سامی ستیزی» رواج دارد.
اما اینک از آنجا که از سرزمین من،
که معمولا (نامش) با جنایاتی بی‌مانند و خاص خود پیوند خورده،
و بدین خاطر از او خواستار حسابرسی اند،
از این کشور، باردیگر، طبق قاعدۀ ناب تجارت،
هرچند آنرا ماهرانه همچون غرامتی جلوه دهند؛
از این کشور، اسرائیل انتظار یک زیردریایی دیگر را دارد،
که ویژگی آن این است که می تواند با کلاهک های انفجاری خود همه چیز را نابود کند،
به سمت جایی که وجود حتی یک بمب اتمی در آن به اثبات نرسیده است،
اما تنها ترس میخواهد اعتبار اثبات را بیابد؛
آنچه را که باید گفت می گویم.
ولی چرا تا کنون سکوت کرده بودم؟
چون فکر می کردم خاستگاهم با لکه ای نازودونی که همیشه بر دامن دارد،
مرا از سوءظن به اسرائیل که خود را همبسته او می دانم و میخواهم به او بستگی داشته باشم،
همچون حقیقتی آشکار، باز می دارد.
چرا برای گفتنش منتظر این روز شدم، سالخورده و با آخرین قطرۀ مرکبم (می نویسم) :
نیروی اتمی اسرائیل صلح هماکنون شکنندۀ جهانی را تهدید می کند؟
زیرا باید گفت آنچه را که فردا گفتنش میتواند دیگر دیر باشد:
و نیز چون ما ــ آلمانی ها به حد کافی بار بر وجدان داریم ــ
می توانیم تحویل دهنده سلاح جنایتی باشیم که عواقب آن قابل پیش بینی است،
به این دلیل هیچیک از گریزگاه های متداول نمی تواند همدستی ما را محو سازد.
بپذیریم که : دیگر ساکت نخواهم ماند،
زیرا از دورویی غرب خسته ام، وانگهی باید امید داشت که بدینسان بسیاری دیگر نیز بتوانند خود را از سکوتی که در بند آن هستند آزاد سازند،
و از آنکه این تهدید آشکار را اعمال می کند، دعوت کنند تا از خشونت چشم بپوشد؛
و همچنین نظارتی دائمی و بی مانع را بر توان اتمی اسرائیل و تأسیسات اتمی ایران توسط یک مرجع بین المللی مطالبه کنند و توسط دو دولت پذیرفته شود.
تنها این گونه است که می توان به همه کمک کرد، به اسرائیلی‌ها و به فلسطینی‌ها و بیش از آنها، به همه کسانی که در این منطقه‌، که به تسخیر جنون در آمده است، در عین دشمنی در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.
و در آخر کار بدانیم که به خود یاری رسانده ایم!



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

تبریک روز زن

کلمات کلیدی :روز زن

این، حرف کمی نیست که در مکتب شیعی (با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش) دلیل آفرینش، آفرینش یک زن عنوان می‌شود. این حرف کمی نیست که در قرآن (با همه خوبی‌ها و .......) زن،‌ با واژه کوثر توصیف می‌شود. و اینکه زن لباسی برای مرد است و مرد،‌ لباسی برای زن.
از بحث دینی‌اش هم که بگذریم،‌ حضور زن و زنانگی هم در خانه و هم در جامعه آن قدر ارزش‌مند است که به‌خاطرش می‌شود،‌ حتا اگر شده یک‌بار در سال، به همه زنانی که در زندگی‌مان حضور دارند تبریک بگوییم و تشکر کنیم به خاطر حضورشان و بودنشان.
روز زن مبارک.

+ می‌شد و دوست داشتم امروز طوری باشد که به جز مادرم به یک زن بسیار خوب و بزرگ دیگر هم تبریکی مخصوص بگویم. اما نشد، به جز یک تبریک رسمی...



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

عشرت زندگی

کلمات کلیدی :زندگی، مرگ

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است

گاهی، آدم فکر می‌کند اگر نبود بهتر نبود؟ اگر نباشد بهتر نیست؟ آن وقت فکر می‌کنی به خوبی‌های بودن و مزیت‌های نبودن. اگر باشی چه می‌شود و اگر نباشی چه؟ اینکه چه فایده‌ای داری که هوایی که هست را استشمام می‌کنی.

بودن آن‌قدر سخت است که باید هدفی مطمئن برای ادامه داشتن باشی. هدفی که بتوانی به آن تکیه کنی. هدفی که بدانی ارزشش را دارد که به خاطرش سنگینی سینه‌ات را تحمل کنی. چیزی که دروغ نباشد.

آدم گاهی به این‌چیزها فکر می‌کند. بودن در یک قفس تنگ آن هم تنها چه فایده‌ای دارد؟ جایی که به نظر می‌رسد هیچ چیز بر پایه‌ای قرار ندارد. جایی که هر چه قدر هم سعی کنی،‌ در نهایت ظاهرا اثری ندارد.

ناامیدی نیست. بدبینی هم. وقتی فکر می‌کنی، یک واقعیت لخت و تلخ است که همیشه آنجاست. اگر بخواهی می‌توانی یک پارچه روی خودت بکشی. یک محفظه درست کنی. جلویت را دیوار بکشی. اما هرکار هم بکنی نمی‌توانی منکر آن بشوی که «آنجاست». آنجا منتظر است. هرچه‌قدر هم خودت را سرگرم کنی و هرچه‌‌قدر هم بتوانی نبینی‌اش، کم‌کم نزدیکت می‌شود، دور گردنت می‌پیچد و وقتی انتظارش را نداری، گردنت را خرد می‌کند.

این جور وقت‌ها، این بیت از شعر بیدل مدام تکرار می‌شود و می‌بینی در واقع هم عشرت زندگی «امید مردن» است و امید رسیدن این آزادی.



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

قوی ترین فیل*تر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

به دنبال وی*پی*ان باش
و فکری به حال فیل‌*تری کن
که قوی تر از هر فیل*تری
کشیده‌ای دور خودت.



چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

شیعه، مکتب مبارزه

کلمات کلیدی :اسلام، شیعه، حضرت فاطمه، ائمه علیهم السلام

این روزها فاطمیه است. اینجا یزد است. امروز روز شهادت فاطمه بنا به روایت شیعه. از بیرون صدای روضه‌خوانی و مداحی فقط در ساعات ظهر قطع می‌شود. صبح و بعدازظهر تا شب، صدای روضه‌خوانی و مداحی می‌آید. روضه‌خوانی و مداحی. این دو بزرگ‌ابزار موجود برای برانگیختن احساسات در جامعه مذهبی ایران و به طریق اولی در یزد، که جایگزین «عزاداری» شده‌اند و دیگر عادت شده که آن دو را با این یک اشتباه می‌گیرند.

عزاداری، بزرگ‌ترین ابزار برای رشد جامعه شیعه است. بدون شک. اما عزاداری یعنی چه؟ یعنی «درآمدن به صفات کسی با هدف طلب نزدیکی به آن کس.» این بسیار بزرگ است. همان‌طور که معنای شیعه (پیروی از کسی با هدف درآمدن به سلک آن کس) بسیار بزرگ است. اما آن مسخ بزرگی که بر سر همه ادیان و مفاهیمشان آمده، بر سر شیعه و مفهوم والای عزاداری آن هم آمده است.

شیعه، در تاریخ به عنوان مکتب اعتراض و مکتب مبارزه شناخته می‌شده‌است. الگوی شیعه در درجه اول الگوی پیامبر و سپس بزرگ‌بانوی آن فاطمه و دوازده امام آن است. با نگاهی به زندگی شخصیت‌های کلیدی آن (پیامبر، علی، فاطمه، حسین، صادق، رضا و مهدی (درود جاودانی بر آنها) ) می‌بینیم که مبارزه به اشکال گوناگون جزء جدانشدنی آنهاست. البته امامان دیگر هم هرکدام نقش تعیین‌کننده‌ای داشته‌اند اما من هم از جهت شهرت و هم از جهت اختصار این چند نفر را انتخاب کرده ام.

پیامبر، که اسوه و الگوی اصلی اسلام (شیعه) و بنیانگذار این مکتب و مذهب است مبارزی نستوه و خستگی‌ناپذیر است. مبارزه با شرک هدف اصلی او و هدف اصلی مکتب اوست. در مبارزه با شرک،‌ مبارزه با جهل، خرافه، زور و زر و تزویر و ظلم نیز نمودهای فراوانی دارد. سال‌های اولیه و قبل از بعثت، با صداقت مثال‌زدنی‌اش غیرمستقیم مبارز راستی است. بعد از بعثت مبارز توحید است و در فضای آن روزگار مکه به قیام علیه بت‌ها و بزرگان مکه دست می‌زند. قیامی که رفته‌رفته کار را آن قدر سخت می‌کند که موجب تحریم اقتصادی و مکانی و آن دوران شعب ابیطالب می‌شود. سپس هجرت است و بعد مبارزه مسلحانه برای حفظ جامعه نوپای اسلامی. و در نهایت مبارز اخلاق است برای زدودن پلیدی‌ها از دامن جامعه‌ای که بنیاد نهاده است.

علی، از ابتدا در کنار پیامبر مبارزه می‌کند. بعد از آن در دوران خلفای راشدین، ناظر است بر حُسن اجرای قوانین و یاری‌گر جامعه نوپاست با وجود نادیده‌گرفته‌شدن محق بودنش برای هدایت جامعه. بعد از آن در دوران خلافت، مبارز برابری است و علیه تبعیض‌های نژادی به وجودآمده به نام اسلام تلاش می‌کند. درگیر شدن در جنگ جمل به این علت است. سپس مبارزه با تحمیق دینی و فریب معاویه. جنگ صفین. و در انتها مبارزه با کج‌فهمی و کژاندیشی دینی. جنگ با خوارج در نهروان. و در انتها شهادت در محراب به دست یکی از این کژاندیشان دینی.

فاطمه، دختر پیامبر اسلام، در حیات کوتاهش (بنا به روایت‌های مختلف از هجده تا نهایتا بیست و هشت سال) تأثیر به‌سزایی در فهم منظور حقیقی دین اسلام (شیعه) از نقش زن در جامعه دارد. تحمل سختی‌های شعب ابی‌طالب و هجرت او را خیلی زود مجهز به سلاح تجربه و بردباری می‌کند. سال‌های اولیه زندگی‌اش با علی که هنوز جوانی فقیر است تحمل مثبت و به اصطلاح صبر سبز را به ما می‌آموزد. اما بی‌گمان نقش فاطمه بعد از مرگ پدرش است. فاطمه در همان روزهای اول فوت پیامبر و در بحبوحه ماجرای خلافت، با شکم باردار، در بزرگترین مجامع عرب به دفاع از علی ظاهر می شود. یادتان باشد که او زنی پنجاه‌ساله نیست. او، در بهترین دوران جوانی خود است (هجده، 23 یا 28)، زنی جوان است اما رفتار احترام‌آمیز پدرش با وی به او اعتمادبه‌نفسی فوق‌العاده داده‌است. او که ام‌ابیها لقب گرفته‌است، ترسی از حضور در جامعه عرب آن‌زمان را ندارد: برای احقاق حقی که از آن علی است. برای روشنگری و افشای حقیقتی که بزرگان عرب به «مصلحت» آن را نادیده می‌انگارند. و در نهایت، حتا وصیتش برای دفن پنهانی و شبانه‌اش، مبارزه‌ای است علیه «شهیدسازی‌»های دستگاه حکومتی.

حسین، سیدالشهدای شیعه، قائم برای امربه‌معروف و نهی از منکر علیه حاکم زمانه حج خود را نیمه‌تمام می‌گذارد و به سمت کوفه به راه می‌افتد و حاضر است در مبارزه علیه فساد طبقه حاکم و قدرت‌مند جامعه جان خود و هرکه شیعه اوست گرفته شود تا الگویی شود برای تمام کسانی که در برابر جامعه احساس مسئولیت می‌کنند و در اقلیت هستند.

صادق، مبارز سواد و روشنگری است و پایه‌گذار تفکر علمی در جامعه‌ی اسلامی. (می دانید که امروزه حتا اروپاییان ریشه‌های تفکر علمی در جامعه پیشرفته‌ی مسلمان آن زمان می‌دانند هرچند که سایر داشنمندان مسلمان را بنیانگذار آن معرفی می‌کنند.)

رضا، مبارزی است که برای خنثا کردن نقشه‌های قدرت حاکم و همچنین برای گسترش تفکر صحیح شیعی مبارزه می‌کند.

و همه می‌دانیم که مهدی، که موعودش نامیده‌اند، مبارز کل است. هدف او اصلاح جامعه به سمت شکل طبیعی و روال صحیح و منطقی آن است. آن‌قدر در مبارزه او با همه مضامین منحط و منسوخ تأکید شده، که بسیاری گفته‌اند در زمان حضورش آن‌قدر دین اسلام از شکل اصلی خود خارج شده که کسانی که خود را مسلمان می‌خوانند علیه او به‌پا می‌خیزند به این بهانه که او دین جدیدی آورده است!

   

عزاداری برای ائمه یعنی شبیه‌شدن به اینها. یعنی پیروی از صفات نیک‌شان، پیروی از جهان‌بینی‌شان و پیروی از مرامشان که در عین رأفت و مهربانی‌شان شیوه‌های صحیح مبارزه را در هر زمان به کار می‌گرفتند. اینهاست آنچه ما از مفهوم شیعه و عزاداری در سیره ائمه خوانده‌ایم. اگر اشکی هم برای آنها ریخته می‌شود نباید برای کشته‌شدن‌شان باشد چرا که به هر حال هرکسی کشته می‌شده‌است، نباید برای دردهای جسمی آنها باشد، چرا که کیست که در این دنیا که صفتش پستی و زوال است دردی نداشته‌باشد. اشکی اگر ریخته می‌شود باید برای مظلومیت حرف و تفکرشان باشد. برای مظلومیت پیامبر که هنگام مرگ نیز حرفش به‌ درستی فهم نمی‌شود، برای مظلومیت تفکر علی که پیرویش از قرآن و سنت پیامبر برای جامعه‌ای که هر دو را از نزدیک درک کرده مقبول نیست، برای مظلومیت فاطمه که دخت پیغمبر است و مردم اکرام پدرش را نسبت به او دیده‌اند اما حاضر به فهم حرف‌هایش نمی‌شوند، برای مظلومیت حسین که بهای حق‌خواهی‌اش دادن خون است...

   

از بیرون صدای روضه‌خوان‌ها و مداحان می‌آید. کسانی که فقط صدا هستند و حتا برخلاف دهل از دور هم گوش‌نواز نیستند. کسانی که از دین، تنها سربریدن حسین و در زدن به پهلوی فاطمه را بلدند. استاد بستن چشم مردم و گریاندنشان. تکیه به سنت‌هایی که بخش زیادی از آنها ساختگی است و بخشی‌شان تهی شده از معنا. فروشنده بهشت رضوان خدا با چند قطره اشک زوری. فروشنده دینی مسخ‌شده و بدون استفاده در دین و دنیا. آه،‌ که مظلومیت ائمه ما و تنهایی‌شان اینک بسیار بزرگ‌تر از زمانه خودشان است و مبارزه برای رفع مظلومیت آنان،‌ بزرگ‌ترین وظیفه ما. خداوند یاری‌مان کند. امید و آمین.



سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

برای شش سال تنهاماندگی

کلمات کلیدی :من و تنهایی

«آیا جز این است که هر جا که باشیم، و با هر چند تعداد آدم، تنها مانده ایم؟»

   

شش سال پیش در چنین روزی تنهامانده را ایجاد کردم. اولین وبلاگم نبود،‌ آخریش هم نبود. اما در طی زمان، اینجا شد خانه‌ای برای من. در تنهامانده همه چیز نوشته‌ام. از مطالب جالبی که دیده‌بودم تا شعرها، نوشته‌ها و...

اینجا شده‌است یک جورهایی هویت من. جایی که حتا می‌شود تغییرات مرا دید. تغییر نوشتارم،‌ احساساتم و تفکراتم. این وبلاگ شده‌است یکی از دوستان صمیمی من. دوستی شش‌ساله که فقط من را شنیده. در هر موقعیتی با من بوده و خیلی از وقت‌ها زهر تفکرات مسموم مرا به خود پذیرفته شاید که ذره‌ای از آن آرامش خواستنی به من برسد.

تنهامانده‌ی من حالتی منحصر به فرد دارد برایم. از طرفی به شبکه «عظیم» اینترنت متصل است. اکثر افرادی که به اینجا می‌آیند از طریق گوگل و جستجو در آن به اینجا رسیده‌اند. این وبلاگ در بعضی از کلیدواژه‌ها به شکل تعجب‌برانگیزی در رتبه‌های اول گوگل است. از طرفی دیگر، اینجا مکانی خلوت است. اکثر کسانی که می‌آیند فقط گذرندگانی هستند که با گوگل آمده‌اند و شاید خیلی وقت‌ها آنچه را می‌خواستند پیدا نکرده‌اند. به خاطر جستجوی خاصشان به این‌جا آمده‌اند و احتمالا بازدیدشان کمتر از چندثانیه بوده‌است. هم‌اکنون آمار کسانی که دائم از اینجا بازدید می‌کنند تنها چهار نفر است که دونفرشان همیشه در سایه‌ هستند.

شش سال و فقط چهار بازدیدکننده؟ شش سال و هنوز پیج‌رنک یک؟! آری. اینجا تنهامانده است. و من هم راضی‌ام. راضی از اینکه می‌دانم که با اینکه اینجا وبلاگ است و متصل به اینترنت، خلوت است. همیشه از شلوغی، از همهمه و از غوغا بدم می‌آمده. و اگر هنوز نتوانسته‌ام محیط پیرامونم را آنگونه که می‌پسندم درآورم، خوشحالم که لااقل یک چند مگابایتی هم که شده در فضای مجازی، به من اختصاص دارد،‌ آنگونه که می‌خواهم.

   

در طی این شش سال زندگی‌ام بارها تغییر کرده. حوادثی را پشت سر گذراندم که اگرنه همه‌شان تلخ، اما همه‌شان بزرگ بوده‌اند. گاه دوستانی یافته‌ام و گاه از دست داده‌ام. گاه ذوقم همینجا در چهارچوب کوچک وبلاگی آنقدر سرریز کرده که مطالبی نوشته‌ام که به نظرم بالاتر از سطح من بوده‌اند. مطالبی که گاه باور نمی‌کنم نویسنده‌شان من هستم. در هر حال، اینجا، تنهامانده‌ی من است، محلی برای خالی‌شدن‌هایی در اوقاتی که شانه‌ای واقعی نداشته‌ام... اوقاتی که به همیشه‌ی من تبدیل شده‌است.

   

در انتهای این یادنامه، اگر بخواهم از بین تمام مطالبی که در این وبلاگ گذاشته‌ام، یک مطلب را انتخاب کنم که هم کوتاه باشد و هم گویا، این شعر از خودم را می‌آورم که:

خندید: «انگار که در فضای مثلث‌ها

جایی برای دایره می‌ماند.»

گفتم که:‌ «دایره دیوانه است

در بند زاویه‌ها نمی‌ماند.»



یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

کاشی‌ها

کلمات کلیدی :نوشته های من

در حیات هوشمند چندین هزارساله‌ی تمدن بشری بر روی سیاره‌ی زمین کم نبوده‌اند انسان‌هایی که فکر می‌کردند بزرگ‌اند و تأثیرگذار. بیش از آن، خیل فراوان انسان‌هایی بودند که آنها را به‌درست یا نادرست بزرگ می‌دانسته‌اند. در این چندین هزاره‌ای که گذشته کارهای خوب و بد فراوانی توسط این انسان‌ها انجام شده‌است. اما آیا آن‌قدر که فکر می‌کنیم بزرگ هستیم؟ و مهم‌تر از آن آیا انسان‌هایی که بزرگشان می‌دانیم واقعا بزرگ‌اند؟

در همین ابتدا می‌خواهم عکسی فضایی را توصیف کنم. عکسی که یکی از فضاپیماهای ناسا هنگام عبور از طریق منظومه‌ی شمسی به زمین ارسال کرده‌است. این فضاپیما هنگام عبور از سیاره‌ی زحل، توانسته عکسی را شکار کند که زمین ما هم در آن جای دارد. البته جایی بس ناچیز. یک نقطه بسیار کم‌رنگ و کوچک آبی که برای دیدنش واقعا باید تلاش کنید. باید بدانید که اینجا زمین است و آن وقت است که می‌توانید ببینیدش. زمین، سیاره‌ی مادر ما که شاید تنها سیاره‌ی دارای حیات هوشمند و مسلمن یکی از معدود سیاره‌های دارای حیات است، در خود منظومه‌ی وابسته‌اش نیز بسیار کوچک است.

بزرگ‌نمایی‌تان را اگر چند برابر کنید، به موجوداتی به نام انسان می‌رسید. چندین میلیارد آدم. اما بگذارید روش بزرگ‌نمایی را تغییر دهیم و به گونه‌ای دیگر این گونه را بررسی کنیم. هرانسانی، کوچک یا بزرگ، فردیتی برای خودش دارد و این فردیت او را مرکز جهان خودش می‌گرداند. هر انسانی جهان را ابتدا از درون خودش درک می‌کند و سپس از طریق انسان‌ها و اشیایی که با آنها مرتبط است. در بعد بسیار میکروسکوپی، این انسان هرچه قدر کوچک، سطحی بسیار بزرگ است. اما کم‌کم که به بعد ماکروسکوپی می رویم، انسان‌های دیگری را می‌بینیم و متوجه این نکته می‌شویم که هر انسان تنها یک بخش کوچک از محیط پیرامونش است. بخشی که هرچه بالاتر برویم به شدت از اندازه آن کم خواهد شد.

بگذارید تا به این اعضا یک اسم بدهیم. اسمی که مسلما برای همه آشناست. «کاشی». واژه‌ی کاشی لااقل برای جامعه ایرانی واژه‌ای بسیار مأنوس است. احتمالا برای جوامع غربی باید از واژه‌ی موزاییک استفاده کرد که همان کارکرد کاشی را دارد.

یک دیوار، و دقیق تر بگوییم یک سطح در معماری را می توان با کاشی‌ پوشاند. هر کاشی جایی برای خودش دارد و در ارتباط با دیگر کاشی‌هاست. سطحی که من اینجا از آن صحبت می‌کنم یک سطح بسیار بسیار بزرگ است با کاشی‌های فراوان. اکثر کاشی‌ها در یک اندازه و شکل‌اند و شاید تفاوت اندکی در رنگ با سایر کاشی‌ها داشته‌باشند. در یک سطح وسیع، یک کاشی هرچه قدر هم از دیگران بزرگ‌تر باشد، باز کوچک است. هرچه‌قدر که بر روی تعدادی از کاشی‌ها تأثیرگذار باشد، باز بر روی تعداد زیادی از آن‌ها هیچ تأثیری نداشته و ندارد.

اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که یک کاشی فکر می‌کند بر روی همه تأثیر دارد. (و یا یک کاشی فکر کند که تأثیر کاشی‌ای دیگر بر او بسیار بسیار زیاد است.) که همه باید خصوصیات او را داشته‌باشند. که اگر یک کاشی جدا از این قاعده باشد باید تغییر کند یا تعویض شود. عدم درک چه‌قدری بزرگ بودن سطحی که در آن قرار دارد موجب می‌شود برای خود نقشی بزرگ‌تر از آنچه واقعا داراست قائل شود. وقتی خود را به جای کاشی در این سطح، یک آجر فرض کردیم راه به بی‌راهه برده‌ایم. واقعیت این است که ما در این سطح بزرگ به هیچ وجه آجر نیستیم. یعنی اصلا دیواری در کار نیست که آجری باشد. همه‌اش یک سطح است. سطحی که متشکل از بی‌نهایت کاشی است. بی‌نهایت از این جهت که هیچ «کاشی» یا حتا هیچ «مجموعه‌ای از کاشی‌ها» قادر به برآورد بزرگی این سطح نیستند. این سطح بزرگ‌تر از هرچیزی است. هرچند خود از تمام این کاشی‌ها ساخته شده، اما بزرگی بی‌حد و حصرش امکانی منحصر به آن داده تا بود یا نبود دسته‌‌ای از این کاشی‌ها در نهایت تأثیری کلی بر آن نداشته باشد.

تا به اینجا سطح را توصیف کردم و کاشی‌ها را. و این امکان که ممکن است کاشی‌ها به غلط فکر کنند در «کل» سطح تأثیرگذارند. اما باز بگذارید برگردیم به یک کاشی نه کل سطح. یک کاشی مسلما به خاطر رابطه‌ با پیرامونش اثرگذار و اثرپذیر است. در یک سطح مشخص مجموعه‌ای از علت و معلول‌ها هستند که هر جزء را تعریف می‌کنند و به عمل وامی‌دارند. اشتباه دیگری که ممکن است یک کاشی بکند این است که فقط تأثیرگذار یا تأثیرپذیر است. باز هم واقعیت این است که ما به طور دائم و پیوسته هردوی تأثیرگذاری و پذیری را داریم، حتا با یک کاشی مشخص. انفعال ما در پذیرش تأثیرات و یا خودخواهی‌مان در گذاشتن آنها مانع از این حقیقت نیست. ضمن اینکه باید بدانیم که اگر یک کاشی مشخص بر روی ما تأثیر بزرگ و قابل توجهی دارد، می‌توان با جمع‌کردن تأثیرات متفاوتی که از دیگر کاشی‌ها می‌توانیم بگیریم یا بگذاریم، آن تأثیر بزرگ ناخوشایند را به کمترین میزان ممکن کاهش دهیم. من در اینجا معتقدم که برآیندگیری همه تأثیر و تأثرات کاری است که از یک کاشی برمی‌آید و باید انجام دهد و صرف گفتن یا قائل بودن به اثر یک کاشی هر چه‌قدر هم بزرگ تنها شانه‌خالی کردن از وظیفه ماست در محدوده‌ای که در آن قرار داریم.

در پایان بگذارید یک‌بار دیگر تعریفی از «کاشی» داشته‌باشیم. در این مطلب من انسان‌ها را به صورت یک کاشی در نظر گرفته‌ام اما آنها تنها کاشی‌های موجود نیستند. هرچیزی در این دنیا یک کاشی است که خود متشکل از کاشی‌های کوچک‌تری است و تشکیل دهنده کاشی‌هایی بزرگ‌تر. مثل یک درخت که خود از برگ‌های زیاد تشکیل شده و خود عضوی از مجموعه‌ای بزرگ‌تر مانند جنگل است. یک انسان کوچک‌ترین جزء در دسته کاشی انسانی است. وقتی یک انسان را به صورت یک کاشی در نظر می‌گیریم، همه انسان‌ها و اشیای موجود در این سطح کاشی‌های مؤثر او هستند با این توجه که هرچه به او نزدیک‌تر باشند مسلمن از/به مؤثر بودنشان کم/اضافه می‌شود.

هدف از این مطلب، نخست توجه به میزان صحیح نقشی است که ما می‌توانیم داشته‌باشیم، بدون هیچ بزرگ‌ یا کوچک‌انگاری و به‌عبارتی توجه صحیح و منطقی به اندازه و جایگاه‌مان در این سطح بسیار وسیع و بی‌کران. دوم توجه صحیح به اثری که سایر کاشی‌های پیرامون ما برما دارند و یا از ما می‌پذیرند. اینکه بدانیم چه چیزهایی و چه‌قدر در زندگی ما نقش اثرپذیری و اثرگذاری دارند. سوم این نکته که ما توانایی کنترل چه میزان از نقش هرکاشی پیرامون‌مان داریم. این نکته مهم است که ما بدانیم چه چیزهایی را می‌توانیم تحت کنترل داشته‌باشیم و چه چیزهایی را نمی‌توانیم چون اتفاقی که برای اکثر کاشی‌ها می‌افتد این است که در کنترل کردن موردی که هیچ موفقیتی از آن نصیب‌شان می‌شوند عملا توانایی کنترل بر سایر تأثیراتی که در حالت معمول از آن برخوردار بوده‌اند را از دست می‌دهند.

چهارمین نکته، که مهم‌ترین نکته و هدف اصلی من از نوشتن این مطلب بوده، یادگیری و تقویت مهارت برآیندگیری این تأثیر و تأثرات است. من معتقدم که می‌توانیم تأثیرات ناخوشایند را با جمع سایر تأثیرات خوشایند و استفاده از آنان علیه آن تأثیر منفی خنثی کنیم و کاری کنیم که لااقل در محدوده‌ی خودمان زندگی قابل‌ قبولی داشته‌باشیم.



 

مجله