شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

تابستانی به یادماندنی

کلمات کلیدی :دنیای کودکی، سیاره کتاب

بچه بودم. سوم ابتدایی تمام شده بود. نگهداری از من معضلی شده بود. نه می شد سپردم به همسایه ها، چون بزرگ بودم، و نه می شد در خانه بمانم چون بچه بودم. پدرم دو شیفت در کارخانه باید می ماند، برادران بزرگتر هرکدام جایی بودند و مادرم هم که باید کار می کرد تا چرخ زندگی بچرخد. نه اینکه بهتر بچرخد، بچرخد.

من مانده بودم یک جورهایی روی دست خانواده. حتی به فکر سر کار فرستادنم هم افتاده بودند، اما سابقه ام در این زمینه خوب نبود. ضعیف بودم و زود از کار سنگین بنایی یا مکانیکی مریض می شدم.

نمی دانم چه معجزه ای رخ داده بود، کدام پیغمبری از کنار خانه مان گذشته بود که مادرم به فکر افتاد من را بگذارد در کتابخانه. کتابخانه پارک غدیر یزد که از خانه مان هم به نسبت دور بود. یادم است فقط یک اتوبوس واحد در آن مسیر کار می کرد که هر پنجاه دقیقه می آمد.

روز ثبت نام مثل همین امروز صبح یادم است. یکی از روزهای اواخر خرداد. هوای یزد گرم، ولی هوای پارک بسیار خوب بود. شوق دیدن ساختمانی جدید، ساختمانی پر از کتاب، حتی باعث شد یادم برود که همیشه اولین کاری که در پارک غدیر می کردم بازی کردن با مجسمه بزرگ فیل وسط پارک بود. بالارفتن از سرسره پیچ و تاب دار پارک. سوار شدن بر تاب های بلند و کوتاه پارک. مستقیم نگاهم مانده بود به جایی در پشت درخت ها که می دانستم ساختمان کتابخانه است.

درِ کتابخانه، از این درهای فنری بود. از این ها که فنر، آرام آرام در را می بندد. اولین بار بود که این درها را می دیدم. اسمش را گذاشته بودم در ِ ملخی. و هنوز که هنوز است، با دیدن این درها، یاد آن کتابخانه می افتم. وقتی وارد می شدی، چند قدمی که می آمدی جلو، به یک فضای باز و بزرگ می رسیدی. قفسه های مجله از دست چپ شروع می شد. جلوی رویت میز کتابدار بود، و دست راستت، آن کشوهای پر از فیش کتاب. هر فیش، یک کتاب. هر کتاب، یک دنیا.

جلو رفتیم. مادرم شرایط را برای کسی که ثبت نام می کرد توضیح داد. گفت هر روز می آید. بچه آرامی است. کاری به کار کسی ندارد. صبح می آید، تا ظهر موقع ناهار می ماند. نقاشی اش را می کشد. کتاب خوبی هم بود بدهید بخواند. کتاب خواندن یا نخواندنم مهم نبود، مهم این بود که حواسشان به من باشد.

اسم نوشتیم. یک فیش بهمان دادند گفتند دو هفته بعد کارت کتابخانه آماده می شود. گفتم یعنی تا دو هفته نمی شود کتاب گرفت؟ گفت چرا، با این فیش می شود. مادرم گفت امروز برویم خانه، از فردا بیا. گفتم نه. از امروز می خواهم بمانم. مادرم دیرش شده بود. باید می رفت. اصرار نکرد. گفت باشد. ماندم. رفتم سراغ کتاب ها. یک نگاه به کتاب های کم حجم کودکان انداختم. بعد رفتم سراغ کتاب های بزرگ تر. از آن هایی که بعدا فهمیدم رمان اند. دو کتاب را برداشتم، کتابدار گفت برایت زود است با اینها شروع کنی. اول کتاب های بچه ها را بخوان تا بعد. کتاب ها را گذاشتم سرجایش. رفتم سراغ کتاب های کم حجم. ده کتاب را برداشتم. رفتم بالا. سالن مطالعه برادران. نیم ساعت بعد ده کتاب دیگر، و تا آخر وقت که باید می رفتم، همه کتاب های کوچک را خوانده بودم.
فردا، صبح زود آنجا بودم. آن دو کتابی که انتخاب کرده بودم نبود. دو کتاب دیگر برداشتم. کتابدار گفت اول کتاب های بچه ها را بخوان. گفتم خوانده م. باورش نشد. چند کتاب را برداشت. داستانشان را پرسید. گفتم. تعجب کرد. گفت باشد. کتاب ها را برداشتم. بردم بالا و خواندم. تا سال های بعد، عنوان کتاب ها یادم نبود. اما داستانشان چرا. چند سال پیش، فهمیدم هر دو کتاب نوشته رولد دال، نویسنده نوجوانان بوده اند. ماتیلدا و جادوگرها. تا چند سال کتابخانه غدیر عضو بودم و چند سال شدم کتاب خوان ترین عضو کتابخانه. تا سال 80 آنجا بودم. و بعد کتابخانه وزیری یزد. که آن هم داستانی است برای خودش.

آن تابستان، تابستان سال سوم دبستان، با بهترین موجودات این دنیا آشنا شدم. با هم دوست شدیم و مسلما تصمیم مادرم در آن سال، بزرگترین اتفاق زندگی من بوده است. و برخورد کتابدارهای کتابخانه غدیر و تشویق کلامی گاه گاهشان، و اینکه مرا نه یک بچه که یک کتاب خوان می دیدند تاثیر زیادی در من داشت.

این اواخر به شرایط کتاب خانه ها فکر می کردم. هرکدام محدودیت های عجیب و غریبی دارند. کتابخانه ملی ایران که پایین تر از دانشجوی کارشناسی ارشد ثبت نام نمی کند، و کتابخانه مرکزی اصفهان که استفاده از سالن مطالعه اش تنها برای کارشناسی های ارشد به بالا امکان پذیر است. کتاب خانه های کوچک و بزرگ دیگر، هرکدام اشکالات خودشان را دارند. یا کتابدارهایشان خسته اند، یا تعداد کتاب هایشان اندک است، و یا سالن مطالعه مناسبی ندارند و یا هزینه ثبت نامشان با هزینه معمولی فاصله زیادی دارد.

به هرحال، آنچه مشخص است، این است که برای علاقه مند کردن کودکان به کتاب خواندن، کار از سال های دهه هفتاد، بسیار مشکل تر است و متاسفانه سیاست های حکومتی تا به حال، همه برخلاف این هدف بوده اند.



دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

رهایم مکن

کلمات کلیدی :شعر، شعر فرانسه، ترجمه، ژاک برل

رهایم مکن.
باید فراموش کرد،
هرآنچه فراموش شدنی است،
هرآنچه که از همین حالا تمام شده است.
باید فراموش کرد آن زمان ها را
که با سوء تفاهم همراه بود،
و زمان های از دست رفته را.
باید فهمید
که چطور می شود
فراموش کرد زمان هایی که کشتند،
- با مطرح کردن چرایی چیزها-
اوقات بسیار خوش را.
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

من، به تو هدیه خواهم داد
مرواریدهای باران را
که از مناطقی می آیند
که در آنجا باران نمی آید.
من زمین را حفر خواهم کرد
حتی بعد از مرگم
تا تو را بپوشانم
با طلا و روشنایی.
قلمرویی بنا می کنم
که در آن عشق پادشاه است
و عشق حکم می راند
و تو ملکه آن خواهی بود.
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

برایت ابداع می کنم
کلماتی بی معنی
که تو معنایشان را می فهمی.
برایت خواهم گفت
از عاشقانی که
دیده اند دوبار
برافروختن قلبشان را.
برایت بازخواهم گفت
قصه آن شاهی که
مُرد چون نتوانست
به دیدار تو برسد.
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

گاهی دیده ایم
زبانه کشیدن آتشِ
آتشقشانی دیرین سال
که همه خفته اش می پنداشتند.
گاهی می شود که
زمین های سوخته
محصول بیشتری بدهند
نسبت به بهترین سال های زراعی شان.
و هنگامی که عصر فرامی رسد
تا آسمان شعله ور شود،
آیا قرمز و سیاه
با هم پیوند نمی خورند؟
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

دیگر اشک نمی ریزم،
دیگر حرف نمی زنم.
آنجا پنهان می شوم
تا به تو نگاه کنم
که می رقصی و لبخند می زنی،
و تا آوازخواندنت را بشنوم
و خندیدنت را بشنوم.
بگذار که تبدیل شوم
به سایه سایه ات،
به سایه دستانت،
به سایه سگت، اما
رهایم نکن، رهایم نکن، رهایم نکن،
رهایم نکن.

برگردانِ میم. رجبی.


بخوانید، به فرانسه به همراه ترجمه انگلیسی:
https://web.archive.org/web/20080114014949/http://www.grazian-archive.com/quiddity/brel/ne_me_quitte_pas.htm

بشنوید:
http://academics.eckerd.edu/instructor/hillikl/fr.audio301-302/Ne%20Me%20Quitte%20Pas.mp3

ببینید، در یوتیوب:

https://www.youtube.com/watch?v=za_6A0XnMyw



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

Live YOUR LIFE

کلمات کلیدی :قاب تصویر، زندگی، قضاوت دیگران



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

Je t'aime - Lara Fabian

کلمات کلیدی :شعر، شعر فرانسه، ترجمه، لارا فابین

D'accord, il existait d'autres façons de se quitter
Quelques éclats de verre auraient peut-être pu nous aider
Dans ce silence amer, j'ai décidé de pardonner
Les erreurs qu'on peut faire à trop s'aimer
قبول، راه های دیگری هم برای جدایی وجود داشت
شاید خرده شکسته های لیوان می توانست به ما کمک کند
در آن سکوت تلخ، تصمیم گرفتم ببخشم
همه خطاهایی که به خاطر زیادی دوست داشتن از ما سر می زند
D'accord la petite fille en moi souvent te réclamait
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégeais
Je t'ai volé ce sang qu'on aurait pas dû partager
A bout de mots, de rêves je vais crier
قبول، آن دختر درون من گاهی تمنای تو را دارد
تقریبا همچون یک مادر، تو مرا پوشاندی و حمایتم کردی
از تو دزدیدم این خونی که نبایستی در آن شریک می بودیم
در انتهای کلمات، و رویاها، فریاد می زنم
Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
comme une star de cinéma
Je t'aime, je t'aime
Comme un loup, comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t'aime comme ça
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون دیوانه، همچون یک سرباز
هچون یک ستاره سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون گرگ، همچون پادشاه
همچون یک مرد، که نبودم.
می بینی؟ این چنین دوستت دارم
D'accord je t'ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
Dans cette maison de pierre, Satan nous regardait danser
J'ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix
قبول، برایت می گویم از تمام خنده هایم، تمام رازهایم
حتی آنهایی که، که تنها برادری می تواند محرم شنیدنشان باشد
در این خانه سنگی، شیطان رقص ما را نظاره می کند
و من بسیار به آنگونه نزاع بدن ها علاقه مندم، که با صلح و آرامش به پایان می رسد
Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t'aime, je t'aime
Comme un loup, comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t'aime comme ça
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون دیوانه، همچون سرباز
همچون یک ستاره سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون گرگ، همچون پادشاه
همچون یک مرد، که نبودم.
می بینی؟ این چنین دوستت دارم.

+ زندگی، شاید گوش کردن به صدای لارا فابین باشد در نیمه های شب



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

من، مشکلی ندارم!

کلمات کلیدی :مطایبات فل‌سفیه، سعدی، قضاوت دیگران

(قبل از هرچیز، از اینکه متن طولانیست، معذرت می خوام.)

هرکس که در اطراف ماست، مشکلی دارد. راه رفتن کسی، حرف زدن کسی، نظرات کسی، اعتقادات کسی، روش برخورد با نیازهای جنسی، روش عبادت کردنش.
به هرچیز همه کار داریم که هیچ، سریع هم باید قضاوت کنیم. خدا نکند که کسی کاری کند و ما «حکمـ»ـی در آن باره نداشته باشیم. البته نظر داشتن بد نیست. اما خوب است همیشه از یک منطق استفاده کنیم. اگر از نظر ما هرکسی آزاد است هر پوششی می خواهد داشته باشد، پس نباید کسی را که چادر سر می کند امل و عقب مانده بمانیم، چون با منطق خودمان این ما هستیم که با به کار بردن این اصطلاح، و قائل نشدن حقِ داشتن پوشش انتخابی برای افراد، عقب مانده هستیم.
اگر عده ای متعصب مذهبی، قائل به پوشش تقریبا کامل برای زنان هستند، این را هم باید بدانند که با «منطق مذهبی» خودشان، بزرگترین زن های اسلام کسانی بوده اند که در شهری بزرگ به نفع حقانیت شوهرشان تبلیغ می کردند و در مقابل مردهای عرب سخنرانی هایی «هنجارشکن» انجام می دادند (حضرت فاطمه)، شوهرشان را «رها» می کردند برای همراهی برادرشان در کاری که به عقیده شان درست بوده و از شهری به شهر دیگر می رفتند بدون همراهی شوهر و برای عمل به اراده قلبی خودشان (حضرت زینب) و یا اصلا برای رسیدن به برادر خود از سرزمینی به سرزمینی دیگر می رفتند (حضرت معصومه). اگر کسانی هستند که معتقد به اجرای قوانین مذهبی هستند، باید متوجه باشند که در جامعه زمان پیامبر اسلام، زن ها به راحتی رفت و آمد می کردند، به مسجد می آمدند (مسجدی که زنانه-مردانه ندارد)، با پیامبر بحث می کردند، در جامعه آزادانه به انجام کارهای تجاری می پردازند و هم در بحث ها شرکت می کنند هم در جنگ. «اعراب» با این کارها مخالفت داشته اند، اما پیامبر و بالطبع «اسلام» همیشه حمایت کرده اند.

منطق باید ثابت باشد، حتی اگر اشتباه باشد، آن وقت کسی که نگاهتان می کند کمتر حرص می خورد. یا با آزادی پوشش موافقید یا باید چادرپوشان را امل بدانید و قبول کنید که عده ای هم به شما انگ های متفاوت بزنند. هر دو نمی شود. یا با منطق اسلام موافقید (در همه زمینه ها)، یا با منطق «آنچه من بپسندم همان درست است-اگر مذهب هم تایید کرده بود چه بهتر». عنوان های روشنفکر و مذهبی و اینها هیچ کدام حساب نیستند. شاید در ابتدا عده ای به اشتباه بیفتند، اما در نهایت عمل هرکسی نشان دهنده شخصیتش خواهد بود، نه عنوانش.

اگر کسی کاری می کند که خوشتان نمی آمد، بهترین کار در هر حال این است که شما انجامش ندهید. نه اینکه چون نمی فهمید، یا در موقعیت آن شخص نیستید، یا شاید خودتان به هر دلیلی نتوانید، کار آن شخص را در جمع و با صدای بلند محکوم کنید، زندگی دیگران را تباه کنید و نوعی دیکتاتوری در محدوده ای که قدرت دارید اعمال کنید.
قضاوت کردن و حکم کردن، آن قدر عملی سخت و باری سنگین است که خیلی از انسان های بزرگ این عمل را کاری فراانسانی دانسته اند. جملاتی با مضمون «هیچ قضاوت گری نیست که روزی قضاوت نشود» بارها توسط انسان های بزرگ تکرار شده است. در متون مذهبی نیز همیشه این قضاوت به خداوند واگذار شده و تکرار عبارت «الحکم الا لله - حکم کردن از آنِ خداست» در قرآن، نشان دهنده ضعف بسیار زیاد انسان ها در حکم کردن است. (بحث مجازات گنه کاران نیز هم شرط های زیادی برای تحقق یک مجازات در یک فرد دارد و هم بسیار سفارش شده که افرادی که حکم می دهند و اجرا می کنند خود از درستکارترین افراد باشند. در واقع گناهی هرچه قدر کوچک نیز برای کسی که «قاضی شرع» است در اسلام بسیار بزرگ تلقی می شود و می تواند به عزل شدن آن قاضی از منصبش منجر شود، نه متاسفانه در جامعه امروزِ به ظاهر و در عنوان اسلامی ما، که گناه بزرگ قضات فقط منجر به تغییر آب و هوا و محل قضاوتشان می شود.)

هرکسی عیبی دارد، و منِ هیچ کسی هم از آن مستثنا نیست. مهمترین مساله این است که تعاریف ما از کار اشتباه و انحراف باید دقیق و هماهنگ با جامعه مان باشد. هم باید جامعه را شناخت و هم شرایط روزگار را. در واقع نباید آنچه را که نمی پسندیم به عنوان اشتباه یک فرد یا جامعه درنظر بگیریم، بلکه باید آنچه موجب عدم پیشرفت و توسعه می شود را عملی اشتباه یا انحراف دانست.
در ثانی اشتباه و انحراف در همه جوامع و همه افراد وجود دارد، ولی باید دانست که این اشتباهات و انحرافات هرکدام با روشی مربوط به خود حل می شوند، برای هرکدام درمانی هست که باید آن را پیدا کرد و به کار بست، وگرنه مسخره کردن یا تاختن به آن مشکل یا انحراف، در بهترین حالت، پاک کردن صورت مساله است.

در پایان، بهتر است این حکایت سعدی را به تکرار برای خود بخوانیم که:
یاد دارم که در ایام طفولیت، متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم: «از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند.» گفت: «جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.»
نبیند مدعى جز خویشتن را
که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند
نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

Bitterness of Experince

کلمات کلیدی :کنفسیوس، تجربه

By three methods we may learn wisdom: First, by reflection, which is noblest; Second, by imitation, which is easiest; and third by experience, which is the bitterest.

Confucius



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

Where is Guilt coming from?

کلمات کلیدی :گناه، duet game

Others may try to make you feel guilty,
But guilt can only truly come from within.
Duet Game, Guilt level



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

زنهار از پیروی سران و بزرگان

کلمات کلیدی :نهج البلاغه، امام علی، اطاعت از دیگران

زنهار زنهار از پیروى و فرمانبردارى سران و بزرگانتان، آنان که به اصل و حسب خود مى نازند، و خود را بالاتر از آنچه که هستند مى پندارند، و کارهاى نادرست را به خدا نسبت مى دهند، و نعمت هاى گسترده خدا را انکار مى کنند، تا با خواسته هاى پروردگارى مبارزه کنند، و نعمت هاى او را نادیده انگارند. آنان شالوده تعصّب جاهلى، و ستونهاى اصلی فتنه، و شمشیرهاى تفاخر جاهلی هستند.

نهج البلاغه- خطبه قاصعه.

+ این خطبه، خطبه ای است طولانی و عمیق، که هم به درون انسان توجه می کند و هم به مباحثی که به اجتماع انسانی مربوط می شود می پردازد، و جالب است که ریشه همه مشکلات هم فردی و هم اجتماعی انسان ها را تعصب و تفاخراتی که هیچ پایه و اساسی ندارند، می داند.



پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

شیئ ارزشی

کلمات کلیدی :مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

گاهی چراغ ناامیدی آن قدر پرنور است، که چشمانت را کور می کند. البته در حال عادی نیز این چراغ، چشم را آزار می دهد، ولی گاهی کور می کند. آن لحظه ها، دلت می خواست می توانستی چشمانت را ببندی. اما نه. با گیره ای پلک چشمانت را بالا نگه داشته اند و تنها راه رهایی از آن ها، بسته شدن همیشگی شان است. کور هم بشود باید باز بماند. باید یک سفیدی عمیق را ببینی، چون «کوری»، و باید تحمل کنی.

چه می شود گفت. چه می شود کرد. دل، را باید خوش کرد به چیزهایی که دم دستت پهن می کنند. جنسی را در این دنیا به ده برابر قیمت به تو می اندازند و می گویند ارزان تر از آن جایی گیر نمی آوردی. خر که نیستم الاغ. می فهمم این چیزی که به من می دهی، آن قدر ارزان است، که اگر به قیمت می فروختی، صدتایش را با همین مبلغ می بردم. اما آن قدر گران می فروشند که خیلی هایمان باورمان می شود آن چیز گران، خوب هم هست.

ساده لوحیم یک زمانی. زود گول می خوریم از خوب بودن چیزها. گول پوسته شان را می خوریم. گول چراغ نئونی ای که آویزان است از سقف دنیا. فکر می کنیم جنسی را خریده ایم که سالها دنبالش بوده ایم. و هربار می بینیم که اساسا چیزی نیست که می خواستیم، و جرات اعلامش را هم نداریم، خیلی هایمان.

ساده لوحیم یک زمانی، و بعد شکاک می شویم. به عالم و آدم بند می کنیم. هیچ کس را قبول نمی کنیم. اهل از وسط راه رفتن نیستیم. یا از این لبه، یا از آن لبه. یک نفر را یک زمانی تا حد تقدس می بردیم بالا، و بعد از آن تا حد توحش می آوریم پایین. حتی یک نفر را هم نه. یک چیز، یک موجود، یک کتاب.

ساده لوحی بیش از حدمان، کار را می رساند به شکاکیت بیش از حد. دیگر باور نمی کنیم که چیز خوبی هم وجود دارد. دیگر باور نمی کنیم که جنس اعلایی هم هست و تنها چیزی که فرق نمی کند، این است که ما اشتباه نمی کنیم. که همه مقصر بوده اند به جز ما. که «چاره»ای نداشتیم جز «تحمل».

شاید، اگر خوش شانس باشید، در بازار مکاره دنیا، در آن شلوغی یک بار نگاهتان بیفتد به پسرک دست فروشی که تنها، آن کنار ایستاده و شعر پخش می کند بی آنکه تبلیغ کند، یا دخترکی که غزل به دست، ایستاده و منتظر است تا تقدیمتان کند یک عالمه نور و روشنایی را. اگر خوش شانس باشید، و اگر خوشبخت، نگاه این پسر یا دختر با نگاهتان گره می خورد و تنها شیئ ارزشی این بازار را پیدا می کنید. آن روز، نزدیک باد.

بامداد پنج شنبه دهم ماه مهر هزاروسیصدونودوسه



یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

گردونه عمر، باز از سر گرفت چرخیدنش را

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

همیشه، هراسی عمیق هست از رسیدن سال‌روز تولد. 364 روز سال می گردند تا برسند به آن روز، و بعد ببینی چه کرده ای. و همیشه افسوس از نکرده ها بیشتر است. فیلم هایی که همچنان دیده نشدند، کتاب هایی که خوانده نشدند، مکان هایی که نرفتی و آدم هایی که ندیدی. سال به سال اضافه می شود، و موها جوگندمی تر، و روح خسته تر و می مانی که این همه خالی بودن از کجاست. سال به سال اضافه شده، و تو تنها کشیده ای بار خردکننده هستی و زمان را، بی جرأت آن که رها کنی این بار را.

همیشه، هراس است و تردید در پنج مهر برای من. هراس از اینکه سال های در پی، طولانی باشند و به این شکل. هراس از اینکه در این جامعه که پوستش مدام و سال به سال دارد عوض می شود، باطن فاسد چند هزارساله اش همچنان باقی باشد، در سال های پس از این. هراس از اینکه آن قدر کوچک باشد نقش تو در زندگی خودت، که سرنوشت ماجرای گذشته تا حال را بر سرت بیاورد در سفر حال به آینده.
تردید است و تردید درد دارد. درد از اینکه روزگار بی مروت، در کار آماده کردن بساطی باشد که تلخ بخندد به تو.

امسال اما دلم شادتر است از هر سالی پیش از این. شاید دلیلش نبود آن کسی است که هشت سال تحقیرمان کرد. شاید دیدن و آشنا شدن با آدم هایی است که در این روزگار همچون معجزه به نظر می رسند. شاید آشنایی های اتفاقی است که با یک چیز ساده شروع می شود و دنیایت را روشن می کند و می گذارد لحظاتی از روز را با آشامیدن نور بگذرانی، نوری به روشنایی یک شعر ناب، و به آرامبخشی یک غزل.

هرچه هست یا نیست، این است که سال از روزی که شروع می شود دیگرگون است. روزها شروع می کنند به حول عددی جدید چرخیدن، لیست ها به‌روز می شوند و رسیدن به نقطه پایان نزدیک تر به نظر می رسد و شاید بشود مخدر بی توجهی را با محرک لذت بدل زد. شاید، و به هر حال، گاهی تغییر هم می تواند مفید باشد، حتی برای متولد پنج مهر.



پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

پاییز

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

باد
کوچه ها را جارو کرد،
درخت
خیابان را فرش کرد،
پسری عاشق شد
دختری خندید
پاییز آمد.

پنج شنبه 3 مهر 1393



 

مجله