شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

تبی بی دلیل

کلمات کلیدی :مطایبات فل‌سفیه، فوتبال، جام جهانی برزیل

فوتبال، و هر پدیده دگری که با مردم در ارتباط است، باید آزاد و آزادانه انجام شود. برای لذتی که از انجام آن می بریم. در درجه اول هم، باید مردم خودشان به آن کار مشغول شوند.

این عکس، یکی از عکس هایی که خبرنگاران بی بی سی در برزیل گرفته اند. هدف این خبرنگاران، نشان دادن رواج گسترده فوتبال در میان مردم برزیل است. اما برای من، نکته دیگری اهمیت دارد.

برزیل کشوری است شهره به فوتبال، و ستارگان بی شماری از این کشور در جهان مشهور شده اند. تا چند هفته دیگر هم بازی های جام جهانی در این کشور آغاز می شود و هواداران بی شماری، در ورزشگاه یا پای تلویزیون هایشان، می نشینند به تماشا! اما آنچه در همین برزیل می بینیم، این است که مردم علاقه زیادی به فوتبال بازی کردن دارند. خودشان، هر جا که برسند، شروع می کنند به بازی کردن. با هرچه شد. اگر توپی بود که چه بهتر، اگر نبود، با لاستیک کهنه تایرهای اتومبیل، توپ می سازند. دروازه هم، اگر بود که چه بهتر، اگر نبود چوبی، آجری، «لنگه کفشی»، نقش دروازه را برعهده می گیرد. و این در ایران هم زیاد دیده می شود. بچه که بودیم، زیاد در کوچه ها به این شیوه ساده، و با توپ های پلاستیکی چندلایه، فوتبال بازی می کردیم، و هنوز هم تفریح خیلی از جوانان ایرانی، فوتبال بازی کردن است.

فوتبال بازی کردن، سرگرمی ای است که انجامش ارزش دارد. ورزش است. پرتحرک است. هیجان دارد. فوتبال دیدن؟ خب! آنقدرها خوب نیست، اما نمی توانم بگویم بی ارزش است. اگر بازی ها خوب باشد، گاهی به سطحی می رسد که می توان عنوان هنر را هم به آن داد.

اما، یک چیز مسلم است که هیچ ارزشی ندارد: کل کل کردن ها، دعوا ها، جنجال ها، قهر با نزدیک ترین دوستان، و حرص خوردن های بیهوده، برای تیمی که متعلق به کشور دیگری است، متعلق به مردم دیگری است و برد یا باختش، تاثیری در زندگی ما ندارد. حتی، حرص خوردن برای تیم ملی هم، ارزش ندارد، چون می دانیم که فوتبال، مانند هرچیز دیگری در این مملکت، ناقص است و زمین گیر. نه امکانات درستی هست، نه برنامه ریزی دقیقی، نه تمرین منظمی، و یک باره بگوییم «عین سیاست ماست». پس، طبیعی است که نباید چندان به کسی که هربار جنینی مرده می زاید، امید بست.

کار ِ این مشغول شدن به فوتبال، وقتی وخیم می شود که بفهمیم این تماشای فوتبال، آنقدرها هم ورزش نیست، آنقدرها هم لذت ندارد، و در خیلی از موارد تنها ابزاری است برای خواباندن و به بیراهه کشاندن خشم و اعتراض مردم از مسائل متعدد اقتصادی و اجتماعی. برای دفع کردن هیجان مردم در انجام کاری بزرگ. کار خراب تر می شود وقتی که می فهمیم که یک تیم فوتبال و همه دستگاه عریض و طویل بازیکنانش، فقط کارگران گران‌قیمت یک سری بنگاه تجاری اند، و وقتی که بهفمیم عطش دیرینه کشتنی که از دیرهنگام در تماشاچیان آمفی تئاترها و گلادیاتورها بوده، امروزه نام خود را به گل زدن و ورزشگاه فوتبال و بازیکن داده است.

فوتبال را باید بازی کرد، و حتی اگر تماشایش می کنیم، باید لذت برد و طرفدار تیمی بود که خوب بازی می کند و بازی های خوب را دید، وگرنه دعوا بر سر آن در کوچه و خیابان، از دعوا به خاطر نامزدهای انتخاباتی هم کم ارزش تر است.

و بد نیست اگر گاهی، در میان همان حداقل دو ساعتی که برای تماشای یک بازی وقت می گذاریم، فکر کنیم که آیا نمی شود در این دو ساعت کار بهتری انجام داد. نه اینکه حتما کتاب و فلسفه بخوانیم یا آثار کلاسیک سینما را ببینم، ولی مثلا با دوستی که مدت هاست ندیده ایم یک قرار ساده پیاده روی بگذاریم، مثلا با کسی که دوستش داریم کمی حرف بزنیم، یا حتی مثلا با عده ای از دوستان جمع شویم و با یک توپ ساده، خودمان بازی کنیم.

در نهایت، امیدوارم پایان این دور از جام جهانی فوتبال، دوستی را نبینم که دوستیش را به خاطر فوتبال با کسی به هم زده باشد... امیدوارم نشنوم که کسی به خاطر نتیجه فوتبال سکته کرده است... و مهمتر از همه، اینکه نشنوم و نبینم که بعد از باخت های احتمالی تیم ایران، مردم به امول عمومی صدمه و آسیب بزنند و یا بدتر از آن، در خیابان ها، دعوا و جنجال به راه بیفتد.

 



جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

خون خواهی!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، نه به اعدام

 

+ منظورم از خون خواهی، قصاص نیست، بلکه عطش مردم برای خشونت و دیدن صحنه اعدام است.



جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

از یاد بردن پرواز

کلمات کلیدی :شعر، آزادی، محدرضا شفیعی کدکنی، فریدون مشیری

امروز، این شعر از شفیعی کدکنی رو دیدم، و یاد شعر دوم از مشیری افتادم:

فنجانِ آبِ فنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جایِ خُردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفه ی آرامِ پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته
که بال هاتان میشود خسته؟
گفتند( وبا فریاد شاداشاد):
"زان می پریم،اینجا،که می ترسیم
پروازمان روزی رود از یاد"

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

به پیشِ روی من تا چشم یاری می‌کند دریاست.
چراغِ ساحل آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتاده‌ام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت...
...هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

فریدون مشیری



یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

داستان کوتاه تابوت چهارم

کلمات کلیدی :نوشته های من

یک داستان کوتاه نصفه نیمه است که چند شب پیش نوشتمش. تنها خوبیش شاید این باشد که کمی از خوردگی های درونم را کم کرد.

+ روایت داستان شاید ابتدا کمی پیچیده به نظر می رسد، اما واقعا ساده است.

http://www.mediafire.com/download/5oc0pkdi9zee559/Taboute+Chaharom.pdf



پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

کتابفروشی ها، مهمتر از نمایشگاه

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، نمایشگاه کتاب تهران

نمی دانم چندمین نمایشگاه کتاب است این روزها، و مثل همیشه عده زیادی سرازیر می شوند (می شویم) به سمت مصلای بزرگ همیشه نیمه کاره تهران.
بالاخره هرکسی این همه کتاب می بیند، ذوق دارد برای خریدنشان، می خواهد تهش را دربیاورد. لااقل ته جیب خودش را. به خصوص که عشق کتاب باشد. اما لطفا بیاییم تا آنجا که می شود کمتر از نمایشگاه خرید کنیم. کتاب را باید از کتابفروشی ها خرید، به خصوص کتابفروشی هایی که خود، ناشر نیستند. این خیلی مهم است که صنعت فروش کتاب رونق داشته باشد. البته، کمبود و کسری هایی هست همیشه. گرانی هم که قوز بالای قوز بالای قوز شده است. با این حال، سعی کنیم اگر می شود کتابی را از کتابفروشی ها خرید، از آنها بخریم، و نمایشگاه کتاب را بگذاریم برای کتاب هایی که جای دیگری پیدا نمی شوند، و برای دیدن تازه های انتشاراتی ها. گذشتن از ده درصد تخفیف، که مثلا برای کتاب های سی هزار تومانی می شود سه هزار تومان، آنقدرها هم چیز مهمی نیست.
سعی کنیم به جای آنکه سالی یک دفعه کلی کتاب می خریم، ماهی یک بار به کتابفروشی های محله مان سری بزنیم و یک کتاب بخریم... و البته دست دوم فروشی های خوبی، مثل جلگه را هم فراموش نکنید.



 

مجله