شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

بی مهتاب موها

کلمات کلیدی :شعر، من و تنهایی

بگذار در را ببندم

این سبزی جابه‌جا و

این شکوفه‌های زودهنگام،

دردی ز درد من دوا نمی کنند.

 

در خاکستری این خانه سرد

که حتا روزنی بر آفتاب گشوده ندارد

و در پشت آنچه پناه من از مخالفت و سردرد است

بگذار سنگر بگیرم.

 

من انتحار را بلد نیستم

و با اینحال هر روز یک قدم قائم به سمت مرگ برمی دارم.

 

فایده گشت و گردش چیست

وقتی می دانی که در خانه ای حبسی

که چاردیوارش از چارطرف و سقفش از بالا

می خواهند نفست را بند بیاورند؟

 

من خسته تر از آنم که بمیرم

خسته تر از آنکه از پنجره به بیرون نگاه کنم.

وعده فردای سبز را چرا باور کردم

وقتی می دانستم که بهار هم با همه قوتش

نمی تواند کرختی زمستانی این خانه را ببرد؟

 

برو و رها شو از این شهربندان دل من

برو و بگریز و بگذر

شاید بی زوزه های این گرگ پیر

و بی مهتاب موهایم

بختت بلندتر باشد؛

بگذار در را ببندم.



جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

تصمیمی برای ترجمه

کلمات کلیدی :ترجمه، ترجمه فرانسه، شعر فرانسه

یک کتاب ارزشمندی در شعر فرانسه وجود داره به نام:

The Penguin Book of French Poetry (1820 - 1950)

کتاب مجموعه ای از بهترین شعرهای فرانسه ست در سال هایی که در عنوان اشاره شده. از اونجا که در زمینه شعر فرانسه مطلب خوب و مدونی در اینترنت نیست، تصمیم گرفتم که کم کم این کتاب رو ترجمه کنم.

 

به زودی ترجمه مقدمه ویلیام ریس رو در وبلاگ منتشر می کنم.



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

درونی‌ترین حرفه‌ی من

کلمات کلیدی :نوشته های من، سیاره کتاب، آدم ها

واقعا فکر می‌کنم اگر روزی بخواهم به سوال چه کاره هستی جواب بدهم، اگر بخواهم آنچه واقعا احساس می‌کنم هستم را بگویم، نه آن شغلی که در آن هنگام دارم، باید بگویم: من خواننده‌ام.

تقریبا همه چیز برای من خواندنی است. از کتاب‌های دوست‌داشتنی دور و برم گرفته و فیلم‌ها و سریال‌ها، تا آدم‌هایی که خواه یا ناخواه در زندگی‌ام هستند و کردار و رفتار آنها. از آدم‌هایی که هستند چون «مجبورم» که باشند، تا آدم‌هایی که می‌خواهم باشند. و این دسته اخیر که تقسیم می‌شوند به آنها که خوشبختانه هستند و آنهایی که از من دوراند و به جز تماسی گاه‌به‌گاه، حضوری چندان «مرئی» ندارند.

مدام در  حال سنجش چیزهایی هستم که خوانده‌ام. در حال بررسی قسمت‌های خوب چیزی که خوانده‌ام و قسمت‌های بدش. و سعی می‌کنم همه این خوانش‌ها را یک جا ثبت کنم. نکته این جاست، در مورد آدم‌هایی که واقعا دلم می‌خواهد در زندگی شخصی یا اجتماعی‌ام باشند، این نکات خوب و بد را می‌گویم. و هنوز یاد نگرفته ام که عده‌ای از این گفتن‌ها خوششان نمی‌آید. که گفتنشان را (حتا قسمت‌های خوب را) درست نمی‌دانند. چه کنم که من اینجور هستم.

اما یک نکته این وسط هست که شاید چندان دیده نشود. اگر من، به «خواندن» چیزی ادامه بدهم، یعنی واقعا آن متن چیزی بسیار خوشایند است. هرچند که ممکن است که همانجا به نویسنده‌اش یک سری انتقادات در مورد نوشته‌اش بگویم، اما او باید از متنش بسیار راضی باشد. مساله این است که در هر اثری، هرچه قدر هم شاهکار، باز ایراداتی هست، باز آن را می شود بهتر کرد، و گفتن انتقادات یک اثر، یعنی بهاداشتن آن برای من، نه عکس آن که متاسفانه چیزی است که اغلب برداشت می‌شود.

 

+ بند آخر این نوشته، در مورد یک مورد «خواندنی» صادق نیست، و آن خود کتاب، در معنای غیراستعاره‌ایش هست. من تمام کتاب‌هایی که تابه‌حال شروع کرده‌ام را خوانده‌ام. چه کنم، دست خودم نیست و نمی‌توانم از خواندن یک کتاب، هرچه قدر هم بد، دست بکشم.



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

زیبایی‌ آبله‌ها بر صورت ماه

کلمات کلیدی :نوشته های من

ماه من، صورت پرآبله ات را چه کنم؟ می‌خواهم بر داغمه‌بسته‌های بدنت دست بکشم. جرات ندارم. حسرت لمس کردنشان را دارم اما می‌ترسم، نه از درد شدیدی که احتمالا بر تو وارد خواهد شد، نه از احتمال ترکیدن آبله‌ها، نه از ترس واگیرداربودن آنها و مبتلا شدن خودم... می ترسم،‌ که شاید، فکر کنی، که فکر می کنم، این آبله ها تنت را زشت کرده‌اند، و این دست کشیدن من، نه از روی محبت،‌ نه از شریک‌بودنم در رنجی که می‌بری، بلکه از ترحم است.

ماه من، من اینجا، از بالکن این اتاق تنگ، که هوای درونش دم‌کرده و خفه است، و کسی نیست که تکیه‌گاهش باشم و تکیه‌گاهم باشد، گاه‌به‌گاه، تو را می نگرم، تو را می بینم، و دلم می خواد که بر روی پست و بلندی‌های وجودت دست بکشم. عاشق آنم که لب‌هایم بر تاریکی‌ها و روشنی‌هایت بوسه بزنند...

ماه من، من موری‌ام بس خرد و کوچک در میان سایر مورچگانی که در این لانه بزرگ پرجنب‌وجوش می‌لولند. لحظه‌ای می‌خواهم بارم را زمین بگذارم، فراموش کنم این فاصله بسیار را و خود را در چاله‌ای که به بازتاب روی تو مفتخر شده، غرق کنم. پستی و بلندی‌هایت، تاریک و روشناهایت، آبله‌هایت، تو را ساخته‌اند؛ و من هرچه این ماه را ساخته‌است، دوست می‌دارم.

ماه من، بوسه مرا بر صورت پرآبله و زیبایت می‌پذیری؟



سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

دانستن های بدلی

کلمات کلیدی :نوشته های من، آلدوس هاکسلی، آلبر کامو

آلدوس هاکسلی، نویسنده شهیر انگلیسی، در کتاب «دنیای قشنگ نو» (Brave New World 1932) دنیایی را در آینده ای بس دور (سال 2540 میلادی) پیش بینی می کند که در آن «دسترسی زیاد به اطلاعات»، «بمباران خبری»، «تحریک خبری» و «استفاده از مخدرهای دارویی» برای القای حس خوشایند در مردم کاربرد فراوانی دارند. در واقع، کار به مقایسه بین این اثر و دیگر اثر تحسین شده در زمینه «ویران شهر» یعنی 1984 نوشته جورج اورول که می رسد، می بینیم با تمام ویژگی های مثبت و قابل تحسینی که اثر اورول دارد، و با وجود اینکه نمونه هایی از پادآرمانشهر ترسیم شده در 1984 را در گوشه و کنار می بینیم، این اثر خلق شده هاکسلی است که زندگی اجتماعی نوین ما را به تصویر کشیده است.

اگر در روزگار گذشته، روزگاری نه چندان دور، «جهالت عوام الناس» مساله ای بود که به کمبود امکانات و وسایل خبری مربوط می شد، در این روزگار، این جهل بسیار متفاوت و با قالبی بسیار عالم مآبانه همراه شده است. امروزه دستگاه های اطلاع رسانی بسیار بسیار فراوان شده اند. کاربرد تلویزیون، روزنامه و سینما فراگیر شده و مثلا فقط تلویزیون به معنای حقیقی کلمه به دورترین و عقب افتاده ترین نقاط دنیا نیز رسیده است. «به لطف» ماهواره های ارتباطی، کوچکترین خبری در یک گوشه از دنیا به سرعت به نقطه ای دیگر گزارش می شود، «به لطف» اینترنت کمترین و بی اهمیت ترین خبری ناگهان تبدیل می شود به «بمب خبری» روز، و «به لطف» دستگاه های همراه هوشمند دیگران می توانند به راحتی با شما در تجربه کارهای ارزشمندی چون راه رفتن، خوابیدن، دستشویی کردن و سایر اعمال حیاتی شما سهیم شوند.

در واقع، ماجرا این نیست که جهل و نادانی ما مردم کم شده است، بلکه مساله این است که اگر در گذشته امکان و آگاهی ای برای خبرگیری نبود، امروزه آن قدر خبرها فراوان و بسیار شده است که هرکسی در منجلابش غرق می شود. و به همین دلیل فردی که در دنیای ماقبل فراگیری رسانه زندگی می کرده شانس خیلی بیشتری برای رسیدن به آگاهی داشته، چون لااقل اگر زمانی متوجه می شد که در جهل است و خبرهایی بیشتر از آنچه روزانه او را درگیر کرده وجود دارد، فرصت خوبی برای رهایی از آن بی خبری برایش به وجود می آمد. اما امروزه، با وجود این همه خبرهایی که روز به روز تولید می شود، و با وجود این همه خبرهایی که ما روزبه روز از خودمان تولید می کنیم و روز به روز بیشتر به این کار تشویق می شویم، احتمال اینکه کسی فکر کند خدای ناکرده در بی خبری به سر می برد، بسیار ناچیز است.

اما واقعا چند درصد از این خبرها به چیزی می ارزند؟ در دنیایی که هر روز هزاران «تیتر اول» تولید می شود، چگونه می توان تشخیص داد که کدام خبر مهم تر است؟ حمله داعش؟ نزدیک شدن سیارکی به زمین؟ سونامی در ژاپن؟ عمل کردن سینه های فلان بازیگر سینما؟ برهنه شدن بازیگری دیگر؟ ازدواج فلان بازیگر با فلان بازیکن فوتبال؟ رسوایی جنسی رئیس جمهور پیشین یک کشور مهم؟ در خبرهای داخلی چه؟ کدام خبر واقعا مهم است؟ سفرهای فلان مسئول به فلان نقطه کشور؟ آتش گرفتن یک مدرسه؟ اختلاس های چندملیاردی؟ به هم خوردن رابطه یک زوج مشهور تلویزیونی که «اصلا انتظار نداشتم اینجوری بشه، خدا مرگم بده»؟ این قدر در سطحیات خودمان غوطه ور بوده ایم که پوستمان چروکیده است، این قدر آب شور خورده ایم که دیگر عادت کرده ایم. حتا در مرگ هم قدرت تشخیص نداریم. بزرگ ترین نوازنده نی ایران، که یکی از مهم ترین ابزارهای موسیقی ایرانی، هم در عرفان مان، هم در ادبیات مان، هم در فرهنگ مان است، می میرد و اصلا نمی فهمیم، و حتا نمی دانیم اسمش کیست، و در مقابل یک خواننده پاپ که همه اش 30 سال در این مملکت سابقه ندارد می میرد، و مردم آن چنان غصه دار می شوند که برای آشنایان نزدیکشان نمی شوند.

این بیماری از کجاست؟ این بیماری که نه فقط گردن ایران، که گردن دنیای قرن بیست و یک را گرفته از کجاست؟ نه از این است که در دست هریک از ما، یک وسیله داده اند که با آن سرگرم شویم؟ توهم برمان دارد که عکاسیم، خبرنگاریم، «فعال حقوق بشر»یم؟ آخر مگر نمی دانیم که هیچ چیزی، هیچ چیزی مطلقا و ابدا بدون تلاش به دست نمی آید؟ بدون تلاشی مستمر و پیگیر؟ آخر نمی فهمیم که با «هیچ» هزینه کردن نمی شود به درستی در زمینه ای حرفی برای گفتن داشت؟ نمی دانیم که مثلا برای عکاس بودن باید سال ها زحمت کشید، سال ها تجربه داشت تا عکاس شد؟ آن وقت با یک دوربین ساده دست گرفتن، فکر می کنیم که عکاس شدیم و باید در گالری ها عکس هایمان را بگذارند؟ چندماه در فیسبوک و توییتر پست می گذاریم و فکر می کنیم که خبرنگار شده ایم؟ با چند «لایک» و «فالوو» در فیسبوک، توییتر، اینستاگرام فکر کرده ایم فعال حقوق بشر شده ایم؟ مشکل از ما نیست. مشکل اینجاست که ما تنها اسم می شنویم، و از بیرون و درون حلقه های اجتماعی مان، فکر می کنیم که اهمیت داریم. فکر می کنیم که کاری که می کنیم پرارزش است. از «مادر ترزا» اسمی شنیده ایم. نخوانده ایم که بهترین سال های جوانی اش را برای خدمت به بی چیزترین افراد جامعه ای که جامعه خودش هم نبود سپری کرده است. از فعالیت دیگران فقط یک دورنما دیده ایم. اگر یک سیلی در خیابان خورده ایم گذاشته ایم به پای یک عمر زندان بودن مبارزی سیاسی. و گفتم، ماجرا به ما ختم نمی شود اصلا. و ما تنها انسان های شیئ شده این دنیا نیستیم.

در هر گوشه و کنار دنیا، مردم را خوش کرده اند با لیستی طولانی از خداوندگارهای عصر جدید: ماهواره، اینترنت، فیسبوک، وایبر، توییتر، اینستاگرام... همه اینها شده اند رب النوع های جدید ما، که به جای اینکه زیر سلطه و تسلط ما باشند و از آنها در راه آگاهی و آزادی خود به کارشان ببریم، بی قید و شرط به زیر بندگی آنها رفته ایم، دل خوش به اینکه انسانی جدید و مدرن و احتمالا «بی اعتقاد به چیز دست و پاگیری مثل مذهب» هستیم.

برای ما که به تیزهوشی کامو و هاکسلی نیستیم، باید عصرش می رسید تا پوچی و بی حاصلی دنیا را با چشمان خود ببینیم و تا مغز استخوان حس کنیم. باید روزگار قدرت و سلطه بدلیجات را ببینیم تا بفهمیم که ارزش طلای واقعی چه قدر است. شاید توانستیم که بلند شویم، و خود را از «تار جهان گستر»ی که به دست و پایمان پیچیده شده رها کنیم، و به جستجوی آنچه اهمیت دارد برویم. چه اینکه حتی در جهان پوچ و بی حاصل کامو، انسان ابزورد، انسانی منفعل و یک جا خزیده نیست. «ابزورد (پوچی، بی حاصلی) انسان را در جهان رها نمی کند، او را متصل می کند» و «انسانی که پوچی را لمس کرده، یک گوشه نشین نمی شود، بلکه عصیان می کند» نصیحت های این نویسنده بزرگ به ما هستند، که شاید در جستجویی باشیم.

آلدوس هاکسلی، عنوان کتابش، «دنیای قشنگ نو» را، از نمایشنامه طوفان و از زبان میراندا گرفته، آن جا که می گوید:

شگفتا،

چه بسیار مخلوقات خداوندگونه ای اینجایند.

آدمیزاد چه بسیار فریباست! اوه، دنیای قشنگ نو،

که چنین مردمانی درآنند.

 

این «دنیای قشنگ نو» برای همان هایی که قهرمان شخصی آنند. باید دنیایی دیگری ساخت، و اگر شد، آدمیتی دیگر از خودمان. باید یک بار در این دریا غواصی کرد، مروارید را برداشت و بیرون آمد. خیلی کارها هست که باید کرد. و امید که با یاری یاریگر بزرگ، این «باید» ها، «شد» بشوند. امید و آمین.



 

مجله