شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

عرض زیاد!

کلمات کلیدی :سید خندان، علی جنتی، مولوی عبدالحمید

علی جنتی و تعدادی دیگر از مسئولان دولت روحانی، بلند شده اند رفته اند با سید محمد خاتمی دیدار کرده اند، و حالا یک سری که "می توانند در مجلس روی صندلی بنشینند"* ظاهرا مخالفت خود را با این کار اعلام کرده اند. از همینجا باید هم از آقای جنتی تشکر کرد، و هم البته یادآوری کرد که مهم کارهایی است که در عمل، برای رفع محدودیت ها و کوتاه کردن دست های به نفت آلوده از حوزه های کتابی و فیلمی و سایر موارد فرهنگی انجام می شود. خوب است که کارهای دوران خاتمی دوباره شروع شود، و امیدوارم حتی از آن سه ساله طلایی دوره اصلاحات هم بهتر بشود، وضع ِ امورات ِ فرهنگی ِ مملکت ِ همیشه‌پرورِ ایران.

*توضیح: اگر شک دارید که بعضی هایی که در مجلس هستند، فقط کسانی نیستند که "می توانند در مجلس روی صندلی بنشینند"، می توانید بهشان بگویید: نماینده.

ضمنا خبر خوب این روزها، آزادی چهارتن از مرزبانان کشورمان است. من که یادم رفته بود در زمان ریاست م.ا.نژاد هم 16 نفر از جوانان این سرزمین را گرفته بودند، و با بی‌تدبیری، جان آن جوانان، فدای اولدورم-قلدرم های دولتی ها شد.
ممنون از دولت تدبیر، که لااقل گاهی خبرهای خوب می دهد به ما مردم، و ممنون از مولوی عبدالحمید عزیز که باعث از دست نرفتن جان این چهار "سر"باز شد. امیدوارم که روزی تبریک بگوییم به برادران سنی عزیزمان برای تبلیغ و بحث آزادانه عقایدشان در همین مملکت. مطمئنم که اسلام و شیعه در آن روزگار -که آمدنش نزدیک باد- از برکت بحث آزادانه با سایر مذاهب اسلام و سایر ادیان و سایر تفکرات، هم پربارتر خواهد شد، هم صحیح تر.

در خاتمه، امیدوارم تلاطم های اقتصادی چند هفته و ماه آینده، به سلامت بگذرند و تبدیل شوند به دوران ثباتی که سالهاست ندیدیمش، و خدای نکرده نشود مصداق آن شعر اخوان که:
"سال‌ها زین پیش‌تر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست.
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود..."

زیاده زیادتی نیست، و پوزش از زیاده گویی. شبمان، آرام.
امید و آمین.



جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

سنگینی هر لحظه کوتاه

کلمات کلیدی :مطایبات فل‌سفیه

یک لحظه فرو می روی، می آیی بالا، دهانت پر می شود از... از نمی دانم چه خاکی، که هرچه می خوری، هرچه می کنی، شورتلخیش نمی رود... یک لحظه گم می شوی در لحظه های گنگ کودکی. روزهایی که جهان بزرگ بود، و دل تو کوچک، می خواستی قد بکشی تا جهان پیش چشمت کوچک شود؛ قد کشیدی، جهان هم کوچک شد، اما دلت، باز هم کوچک تر.
یک لحظه می روی به دویدن هایت، در جاده های خاکی باریک، و ناگهان در جاده ای آسفالته، می روی زیر کامیون... کامیونی که اجناس دست دوم می فروشد، برای روستایی که مدتی است چشمه شان خشکیده.
یک لحظه... یک لحظه... یک لحظه اینجایی، و یک لحظه آنجا... و چه قدر دلت سنگین است، و چه قدر پنجره بلند است، و چه قدر هوای بیرون خوب است... یک لحظه می خواهی بی وزن شوی و رها... اما می ترسی، پنجره را می بندی، و سر می گذاری در کتاب هایت... شاید فرزندان سانچز تو را از کوچه های خاک گرفته، به کوچه های دود گرفته ببرند... البته، آنجا هم، هوا بدمزه است و خاک، شور و تلخ... و بعد از فرزندان سانچز، چه چیزی تو را آشتی می دهد، با خودت؟
نه، راحت باش. سرت را در آن جعبه نگه دار، سرت را در کتاب ها، در لباس ها، در سهامت، سرت را در هرچه داری نگه دار... هوای بیرون را اگر نفس بکشی، دیگر شش هایت یاری نمی کنند تا به نامُردگی ات ادامه دهی... سرت را اگر بیرون بیاوری، تا اکسیژنی پیدا نکنی، آرام نمی شوی، و چه لذت خوشایندی است حتمن، لذت پر کردن سینه از هوای پاک



دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

آمده نوروز...

کلمات کلیدی :نوروز، شعر، بوستان سعدی

مقدمه: سال نو مبارک، هرچند که این سالها مدام می آیند و می روند و هنوز هیچ نشده باید با 93 هم خداحافظی کرد.

اصل حرف: برای عیدانه اندکی حرف بود. هرچند که بهتر دیدم چیزی نگویم و به جایش، شما را دعوت کنم به خواندن این حکایت از بوستان.

شنیدم که از پادشاهان غور
یکی پادشه خر گرفتی بزور
خران زیر بار گران بی علف
به روزی دو مسکین شدندی تلف
چو منعم کند سفله را، روزگار
نهد بر دل تنگ درویش، بار
چو بام بلندش بود خودپرست
کند بول و خاشاک بر بام پست
شنیدم که باری به عزم شکار
برون رفت بیدادگر شهریار
تگاور به دنبال صیدی براند
شبش درگرفت از حشم دور ماند
بتنها ندانست روی و رهی
بینداخت ناکام شب در دهی
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم
ز پیران مردم شناس قدیم
پسر را همی‌گفت کای شادبهر
خرت را مبر بامدادان به شهر
که آن ناجوانمرد برگشته بخت
که تابوت بینمش بر جای تخت
کمر بسته دارد به فرمان دیو
به گردون بر از دست جورش غریو
در این کشور آسایش و خرمی
ندید و نبیند به چشم آدمی
مگر این سیه نامهٔ بی‌صفا
به دوزخ برد لعنت اندر قفا
پسر گفت: راه درازست و سخت
پیاده نیارم شد ای نیکبخت
طریقی بیندیش و رایی بزن
که رای تو روشن تر از رای من
پدر گفت: اگر پند من بشنوی
یکی سنگ برداشت باید قوی
زدن بر خر نامور چند بار
سر و دست و پهلوش کردن فگار
مگر کان فرومایهٔ زشت کیش
به کارش نیاید خر لنگ ریش
چو خضر پیمبر که کشتی شکست
وز او دست جبار ظالم ببست
به سالی که در بحر کشتی گرفت
بسی سالها نام زشتی گرفت
تفو بر چنان ملک و دولت که راند
که شنعت بر او تا قیامت بماند
پسر چون شنید این حدیث از پدر
سر از خط فرمان نبردش بدر
فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ
خر از دست عاجز شد از پای لنگ
پدر گفتش اکنون سر خویش گیر
هر آن ره که می‌بایدت پیش گیر
پسر در پی کاروان اوفتاد
ز دشنام چندان که دانست داد
وز این سو پدر روی در آستان
که یارب به سجادهٔ راستان
که چندان امانم ده از روزگار
کز این نحس ظالم برآید دمار
اگر من نبینم مر او را هلاک
شب گور چشمم نخسبد به خاک
اگر مار زاید زن باردار
به از آدمی زادهٔ دیوسار
زن از مرد موذی ببسیار به
سگ از مردم مردم‌آزار به
مخنث که بیداد با خود کند
ازان به که با دیگری بد کند
شه این جمله بشنید و چیزی نگفت
ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت
همه شب به بیداری اختر شمرد
ز سودا و اندیشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش کرد
پریشانی شب فراموش کرد
سواران همه شب همی تاختند
سحرگه پی اسب بشناختند
بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه
پیاده دویدند یکسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمین
چو دریا شد از موج لشکر، زمین
یکی گفتش از دوستان قدیم
که شب حاجبش بود و روزش ندیم
رعیت چه نزلت نهادند دوش؟
که ما را نه چشم آرمید و نه گوش
شهنشه نیارست کردن حدیث
که بر وی چه آمد ز خبث خبیث
هم آهسته سر برد پیش سرش
فرو گفت پنهان به گوش اندرش
کسم پای مرغی نیاورد پیش
ولی دست خر رفت از اندازه بیش
بزرگان نشستند و خوان خواستند
بخوردند و مجلس بیاراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش
ز دهقان دوشینه یاد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت
بخواری فگندند در پای تخت
سیه دل برآهخت شمشیر تیز
ندانست بیچاره راه گریز
سر ناامیدی برآورد و گفت
نشاید شب گور در خانه خفت
نه تنها منت گفتم ای شهریار
که برگشته بختی و بد روزگار
چرا خشم بر من گرفتی و بس؟
منت پیش گفتم، همه خلق پس
چو بیداد کردی توقع مدار
که نامت به نیکی رود در دیار
ور ایدون که دشخوارت آمد سخن
دگر هرچه دشخوارت آید مکن
تو را چاره از ظلم برگشتن است
نه بیچاره بی‌گنه کشتن است
مرا پنج روز دگر مانده گیر
دو روز دگر عیش خوش رانده گیر
نماند ستمگار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار
تو را نیک پندست اگر بشنوی
وگر نشنوی خود پشیمان شوی
بدان کی ستوده شود پادشاه
که خلقش ستایند در بارگاه؟
چه سود آفرین بر سر انجمن
پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟
همی گفت و شمشیر بالای سر
سپر کرده جان پیش تیر قدر
نبینی که چون کارد بر سر بود
قلم را زبانش روان تر بود
شه از مستی غفلت آمد به هوش
به گوشش فرو گفت فرخ سروش
کز این پیر دست عقوبت بدار
یکی کشته گیر از هزاران هزار
زمانی سرش در گریبان بماند
پس آنگه به عفو آستین برفشاند
به دستان خود بند از او برگرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت
بزرگیش بخشید و فرماندهی
ز شاخ امیدش برآمد بهی
به گیتی حکایت شد این داستان
رود نیکبخت از پی راستان
بیاموزی از عاقلان حسن خوی
نه چندان که از جاهل عیب جوی
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست
وبال است دادن به رنجور قند
که داروی تلخش بود سودمند
ترش روی بهتر کند سرزنش
که یاران خوش طبع شیرین منش
از این به نصیحت نگوید کست
اگر عاقلی یک اشارت بست
 
آخِر: 92، به نسبت سال خوبی بود... بهتر از چند سال قبلش. امسال هم پر بود از شروع دوستی های خوب، شروع کارهای خوب، ولی متاسفانه پایان هیچ کاری نبود. امیدوارم که 93 سال بهتری باشد، شادتر، و به قول محمد نجابتی، کم رنج تر.

بعد از نوشت: ارغوان، بیرق گلگون بهار، تو برافراشته باش، شعر خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش، تو بخوان نغمه ناخوانده من، ارغوان شاخه همخون جدامانده من.



 

مجله