شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

سایه مرگ بر سر جنگلبان

کلمات کلیدی :نه به اعدام، غلامحسین خادلی، روزنامه شرق، شر های من

برف می بارد و من تنها
در اتاق تنگ و تارم
حصر در چهاردوری گورمانند
بی صدا، ساکت، هراسان
گوش در راه صدای پای جلاد
می تکانم آخرین خاکستر از سیگار
و صدایی
دم به دم می نالد از عمقِ گلویم:
"نازنینم وای، نازنینم وای."

+به: علامحسین خالدی - امیدوارم که بتواند بزرگ شدن دخترش، نازنین را، ببیند.



روزنامه شرق

کد خبر: 27067

تاریخ خبر: ۱۳۹۲ پنج شنبه ۱۴ آذر

شرق، صدرا محقق:حکم اعدام غلامحسین خالدی، دومین محیط‌بان زندانی منطقه حفاظت‌شده دنا توسط قضات پرونده او تایید شد. او روز یکشنبه از زندان مرکزی یاسوج مرکز استان کهگیلویه‌و‌بویراحمد در تماس با مشاور رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست در امور محیط طبیعی این خبر را اعلام کرد. این در حالی است که به گفته خالدی و همسرش آنها منتظر آزادی یا مرخصی بودند. اسماعیل کهرم، مشاور رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست در امور محیط طبیعی در همین رابطه به «شرق» گفت: «روز یکشنبه غلامحسین خالدی از زندان مرکزی یاسوج به من زنگ زد و گفت که به‌همراه وکلای پرونده‌اش به دادگاه رفته بود. تصور او و ما در سازمان محیط‌زیست این بود که با توجه به ادله و مدارک موجود حکم قتل غیرعمد برایش صادر می‌شود، یکی از دلایلی که از سوی ما اقامه شد این بود که خالدی به طرف شکارچی تیراندازی نکرده بود و تیراندازی او در جهت دیگری بود. با این حال قاضی پرونده مجددا حکم اعدام را صادر کرده است.»
کهرم البته در ادامه ابراز امیدواری کرد: «اگر چه‌ما با شنیدن این خبر خیلی مایوس شدیم، اما این را پایان کار نمی‌دانیم و همچنان امیدواریم که با دلایلی که از طرف وکلای پرونده ارایه شده است در دیوانعالی کشور حکم نقض شود. نماینده قضایی و دفتر حقوقی ما نیز چنین امیدی دارند.» مشاور رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست در پاسخ به این پرسش که اقدامات حقوقی شما از این به‌بعد چه خواهد بود نیز گفت: «ما هنوز به‌لحاظ حقوقی می‌توانیم یکسری کارها را در پیش بگیریم، از طریق این راهکارها در حال پیگیری هستیم که به‌عنوان مثال تجدید دادرسی یکی از این اقدامات است. مساله دیگر این است که ما رضایت خانواده مقتول را کسب کنیم، امیدهایی هست که احتمال رضایت‌دادن وجود دارد.»
کهرم همچنین در رابطه با وضعیت اسعد تقی‌زاده، دیگر محیط‌بان زندانی محکوم به اعدام منطقه حفاظت‌شده دنا نیز گفت: «تقی‌زاده هم در زندان بلاتکلیف مانده است، خانواده مقتول منتظر حکم استیذان درباره اعدام هستند. ما امیدواریم در آن مرحله بتوانیم رضایت این خانواده را نیز برای جلوگیری از اعدام کسب کنیم.»به غیر از غلامحسین خالدی که حالا سه‌سال‌و پنج‌ماه است در زندان به‌سر می‌برد، اسعد تقی‌زاده دیگر محیط‌بان منطقه حفاظت‌شده دنا نیز هم‌اکنون حدود پنج‌سال است که در همین زندان در آستانه اعدام قرار دارد. هر دو این محیط‌بانان در درگیری با شکارچیان غیرمجاز وارد شده به منطقه حفاظت‌شده دنا که منجر به قتل دو شکارچی شده بود به زندان افتاده‌اند. این دو نفر در حالی به اعدام محکوم شده‌اند که مجوز حمل سلاح به‌عنوان ضابط قضایی و حکم ماموریت از سازمان محیط‌زیست برای مقابله با شکارچیان مسلح را در اختیار داشتند. با این حال شکاف‌های قانونی موجود در این عرصه به بازداشت و صدور حکم اعدام برای آنها منجر شده است.
بعد از دو حکم اعدامی که برای محیط‌بانان دنا صادرشده، شکار در منطقه افزایش یافته است؛ این در حالی است که محیط‌بانان به‌دلیل ترس از کشته‌شدن به دست شکارچیان، یا اعدام‌شدن پس از قتل شکارچیان غیرمجاز، دیگر رغبتی به محیط‌بانی ندارند و این در شرایطی است که بنا به استناد اطلاعات محیط‌بانان دنا در سه‌سال گذشته چندهزار کل و بز در دنا شکار شده و جمعیت شکار روزبه‌روز در حال کاهش است. حکم اعدام این دو محیط‌بان از سوی دادگاه کیفری استان کهگیلویه‌وبویراحمد صادر شده است، دو سال پیش حکم اعدام تقی‌زاده تایید شد که با مخالفت افکارعمومی، دوستداران محیط‌زیست و واکنش رسانه‌ها همراه شد. حکم خالدی نیز تاکنون در مرحله تجدیدنظر بوده و حالا خبر تایید آن به دستش داده شد. به اعتقادکارشناسان حقوقی، صدور چنین احکامی از سوی قضات به این دلیل است که آنها معتقدند: «محیط‌بانان ضابط دادگستری نیستند و چون ضابط نیستند، نمی‌توانند از اسلحه استفاده کنند»؛ در حالی که قانون گارد حفاظت محیط‌زیست می‌گوید: «ماموران و محیط‌بانان ضابط قضایی محسوب می‌شوند و به همین دلیل مجوز حمل سلاح دارند.»غلامحسین خالدی، محیط‌بان محکوم به اعدام منطقه حفاظت‌شده دنا که تاکنون با کورسویی از امید در زندان به‌سر می‌برد حالا با تایید حکم اعدام همه امیدش را از دست داده است. او دوماه پیش پس از انتخاب معصومه ابتکار، به‌عنوان رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست با ابراز خشنودی از این انتخاب با نوشتن نامه‌ای به ابتکار درخواست کمک کرده بود.
خالدی در این نامه نوشته بود: «من«غلامحسین خالدی» فرزند علی زمان، ساکن روستای میمند از توابع بخش پاتاوه شهرستان دنا (استان کهگیلویه‌وبویراحمد) محیط‌بان منطقه حفاظت‌شده دنا از تاریخ 25تیرماه سال 1389تاکنون به اتهام قتل مرحوم «محمد پایه‌گذار» در زندان مرکزی شهر یاسوج با قرار موقت بازداشت هستم. من در زندانم و از حقوق دریافتی خانواده‌ام و همچنین خانواده پدری‌ام امرار معاش می‌کنم.
 به علت بازداشت مشکلات شدید خانوادگی برایم پیش آمده؛ همسرم دچار ناراحتی قلبی شده و از ناحیه اعصاب درد و رنج می‌برد. «نازنین» دخترم کلاس اول راهنمایی است، برای مدرسه‌اش هیچ‌کاری نتوانسته‌ام انجام بدهم، حتی در طول سال شاید سه‌بار آن‌هم 10دقیقه او را دیده‌ام. جهت اطلاع شما و مردم شریف ایران عرض می‌کنم، در انجام ماموریت به‌همراه سه‌نفر از همکارانم به ارتفاعات دنا اعزام شدیم. یکی از شکارچیان به‌طور ناخواسته در درگیری میان ماموران و شکارچیان که چهارنفر بودند، به قتل رسید... نظر به اینکه حاضرم در هر محکمه‌ای که صلاح بدانید، سوگند یاد کنم نقشی در قتل مرحوم نداشته‌ام و اگر همکاران نزد مرجع امنیتی - قانونی بازجویی می‌شدند اثبات می‌شد که چگونه و در چه شرایطی به قتل رسیده است. هیچ دلیل و مدرکی و حتی اقرار هیچ فردی که بتواند اتهام را به اینجانب نسبت دهد در پرونده که هم‌اکنون در دادگاه کیفری می‌باشد، وجود ندارد و حسب شکایت اولیای‌دم علیه اینجانب در زندان بوده و محکوم شده‌ام.
دادگاه کیفری...حکم به قصاص بنده داده‌اند که البته شعبه محترم 27 دیوانعالی کشور به ایرادات دوصفحه‌ای بر قضاوت قضات، دادگاه کیفری قصاص را نقض کرده و پرونده را جهت رسیدگی مجدد و اثبات بیگناهی اینجانب به همان شعبه صادر‌کننده رای محکومیت قصاص اعاده کرده است. بنابراین به استحضار می‌رساند، مشکلات شدید خانوادگی، نظیر نداشتن هیچ سرپناهی برای خانواده‌ام و بلاتکلیفی و اضطراب ناشی از زندان سه‌ساله، افسردگی شدیدی را برایم به‌وجود آورده و بیش از این تحمل این چهاردیواری و فشارهای عصبی و روحی و روانی را ندارم.
 متاسفانه کم‌کاری مدیرکل اداره حفاظت محیط‌زیست استان کهگیلویه‌وبویراحمد و سهل‌انگاری نمایندگان حقوقی سازمان در طول این سه‌سال‌ونیم، باعث شده که حقوق اینجانب ضایع و در مدت بازداشت یعنی سه‌وسال‌و‌چهارماه بلاتکلیف باشم. می‌خواهم به شما و همکاران و هموطنان دیگر هم بگویم یکی از همکاران دیگرم به نام اسعد تقی‌زاده حدود پنج‌سال‌ونیم است در این زندان تحمل حبس می‌کند و با تمام فشارهای رسانه‌ای به هر نهادی که مراجعه کرده‌اند، با همه وعده مدیران استانی و کشوری تاکنون نتیجه‌ای عاید ایشان نشده است. تقاضا دارم ترتیبی اتخاذ شود تا مثل اسعد تقی‌زاده فراموش نشوم و عمر و جوانی‌ام در زندان و یا به ناحق بر چوبه‌دار تباه نشود و بتوانم به آغوش خانواده‌ام برگردم.»
نامه خالدی به ابتکار اگرچه دوماه پیش منتشر شد اما مسوولان سازمان حفاظت محیط‌زیست تاکنون واکنشی به آن نشان نداده‌اند. حالا با تایید حکم اعدام این محیط‌بان او یک گام دیگر به چوبه‌دار و خداحافظی با زندگی نزدیک‌تر شده است. اگرچه خالدی در نامه‌اش به ابتکار ابراز امیدواری کرده بود به سرنوشت اسعد تقی‌زاده که پنج‌سال‌ونیم است در زندان به‌سر می‌برد دچار نشود، اما گویا شرایط دست‌به‌دست هم داده تا سرنوشت او را به سمت سرانجامی تلخ‌تر سوق بدهد.



چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

نزدیک شدن به گردباد تکراری تاریخ: این بار اصلاحات یا دوباره انقلاب؟

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، ایران

یک توضیح: خطر اصلاح طلبی بد و نیمه کاره، جدی است، اما جدی تر از آن، به نظرم دو چیز است: یک، خطر دیکتاتوری نهادهای قدرت؛ دو، خطر انقلاب. در بحث نیم‌بندی که امروز در دانشکده داشتیم، می خواستم این نکته ها را توضیح دهم اما نشد و نتوانستم. بعد از صحبت هایمان، به یاد این یادداشت در مجله اندیشه پویا افتادم. به نظرم ضروری است که نکات عمده این مقاله خوانده شوند، آن هم با دیدی امروزی، چون وجوه تشابه زیادی برای دهه های سی و چهل، با دهه های هشتاد و نود ایران وجود دارد، و این من را به شدت می ترساند، به طوری که شاید بتوان این مقاله را پیش بینی ای بر حوادث آینده دانست، هرچند امیدوارم سرنوشت فعلی ما، (با وجود شباهت های زیاد) متفاوت از سرنوشت پدران و مادرانمان در اواخر دهه پنجاه باشد.

دیکتاتوری پهلوی و ارمغانِ نفت
رضا خجسته رحیمی

.. خانه‌ام آتش گرفته است آتشی بیرحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل.
... تا سحرگاهان، که می داند که بودِ من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر میکنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد،‌ای فریاد!‌ای فریاد!
مهدی اخوان ثالث/ زندان/ شهریور ۱۳۳۳

۱

امید در زندان چنین نومیدانه، زیر لب می خواند و شکوه می کرد، نه از سختی زندان که از بدعهدی ایام. طفل آزادی بی‌نگهبان بود و محمد مصدق نماد مشروطه ایرانی در بند. نه تنها امید که عمده نیروهای سیاسی آزادیخواه ایرانی در تصلب فضای سیاسی پس از کودتا، اسیر ملال و ناامیدی بودند، یا درکنج خانه یا درگوشه زندان. اما «آتش بیدادگر» برخلاف آنچه در تصور این شاعر خراسانی و بسیاری دیگر می گذشت، سالیانی بعد، نه «بنیاد» آزادی که از قضا طومار پادشاهی شاهی دیکتاتور را پیچید که به پشتوانه دلارهای نفتی، هر هنری داشت در سرکوب جامعه مدنی به کار بسته بود.
در آن سالهای سیاه و تاریک، در چنان فضای پرملال و سراسر ناامیدی البته سیاست تعطیل نبود. درست پنجاه روز پس از کودتای ۲۸ مرداد شاه و زاهدی، در حالیکه جبهه ملی جای خود را به نهضت مقاومت ملی داده بود، جوانان مصدقی باشعار یا مرگ یا مصدق به خیابان آمدند و آزادی مصدق از بند را خواستار شدند. طی یک دهه (۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲) این اعتراضات در قالب اعتراض به نتایج انتخابات و ردصلاحیت‌ها و درخواست آنتخابات آزاد از سوی نهضت مقاوت ملی و سپس جبهه ملی دوم اگرچه با افت وخیز اما همچنان ادامه پیدا کرد و از حرکت بازنایستاد. ده سال بعد اما در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ رنگ و بوی اعتراضات و مبارزات سیاسی، صورتی به خود گرفت که دیگر نمی شد مطالبات معترضان و اپوزیسیون سیاسی را در ذیل یک پروژه اصلاح طلبانه تعریف کرد. رژیم پهلوی برای خود اپوزیسیونی را دست و پا کرده بود که به چیزی کمتر از انقلاب و تغییر نظام نمی اندیشید.
حالا بیایید تاریخ را بازسازی و بازخوانی کنیم. مقصر چه کسی بود که رویکرد اصلاح طلبانه نیروهای جبهه ملی نافرجام ماند؟ اپوزیسیون اصلاح طلب را چه شد که در سال ۴۲ بیرق اعتراض از دست آنها ستانده شد و جنبشی مذهبی و انقلابی پیشتاز مبارزه برای تغییر وضع موجود شد؟ آیا اگر اصلاح طلبان جبهه ملی همزمان با اعطای آزادی‌های قطره چکانی در فاصله سال‌های ۳۹ تا ۴۱ در کارِ مذاکره با دیکتاتوری پهلوی می شدند نتیجه‌ای دیگر حاصل می شد؟ آیا همراهی جبهه ملی با امینی، به تضعیف دیکتاتوری پهلوی می رسید و نادیده گرفتن چنین امکانی یک فرصت سوزی از سوی اپوزیسیون اصلاح طلب بود؟ اگر اصلاح طلبان مصدقی چه می کردند شاه عقب نشینی می کرد و به اصلاحات آنها تن می داد؟ آیا آنها باید مذاکره می کردند و نکردند؟ آیا انها باید مبارزه می کردند و نکردند؟ آیا انها باید به راهبردی تلفیقی از مبارزه و مذاکره می رسیدند که نرسیدند؟ با طرح پرسش هایی از این دست، چه بسیار که از همان روزها تا امروز، محافظه کارها رادیکال‌ها را نکوهیده اند و رادیکال‌ها محافظه کاران را مقصر خوانده اند. می توان و البته باید با طرح چنین پرسش هایی، تاکتیک‌های سیاسی مختلف را مورد نقد و تامل قرار داد. می توان میان مشی صدیقی و بختیار و بازرگان داوری کرد و درباره آن سخن گفت. می توان با نظر در رفتارشناسی نیروهای سیاسی جبهه ملی آسیب‌های راهبردی و رفتاری انها را تشخیص داد و تجربت اندوخت. اما پرسش اصلی چیز دیگری است؟ آیا می توان مدلی را تصور کرد که اگر اپوزیسیون اصلاح طلب بر اساس آن عمل می کرد نتیجه متفاوتی می گرفت و دیکتاتوری فزون خواهانه پهلوی را مشروطه می کرد؟ با تاملی در کارنامه حکومت پهلوی درسالهای ۳۲ تا ۴۲ و پس از آنT به روشنی می توان دریافت که تحول اپوزیسیون دولت پهلوی از نیروهایی اصلاح طلب به نیروهایی انقلابی و اتفاق ۱۵ خرداد ۴۲ – که نقطه عطفی در این چرخش اپوزیسیون بود- و نهایتا انقلاب ۵۷ نتیجه طبیعی و اجتناب ناپذیر عملکرد حکومتی بود که به پشتوانه درآمدهای نفتی به سوی هرچه دیکتاتورتر شدن گام برمی داشت و با سرکوب هر مخالفتی هرچند آرام، عملا منتقدان خود را به سوی مواجهه تمام عیار و انقلابی علیه خود سوق می داد.

۲
درآمد نفتی ایران که در سال‌های پس از کودتا حدود ۳۴ میلیون دلار بود در سالهای ۵۴ و ۵۵ به ۲۰ میلیارد دلار رسید و در این سالها ۶۰ درصد درامد دولت از نفت بود. اصلی‌ترین دستاورد این درآمدهای نفتی، محکم کردن پایه‌های یک دیکتاتوری تمام عیار بود از طریق تقویت نیروهای نظامی، سرمایه گذاری در دستگاههای کنترلی و امنیتی، تاسیس نهادهای مالی و اقتصادی برای متمرکز کردن قدرت اقتصادی و مانند آن:

یکم، نظامی شدن کشور: بین سالهای ۳۲ تا ۵۶ بودجه نظامی ایران ۱۲ برابر شد و از ۶۰۰ میلیون دلار در سال ۳۳ به ۳/۷ میلیارد دلار در سال ۵۶ رسید. نقل محافل دلالان اسلحه بود که شاه ایران کتابچه‌های راهنمای اسلحه را همانند مردانی که مجلات پلی بوی را ورق می زنند، با تمام وجود می کاود. شاه به شخصه بر ترفیع‌های بالاتر از سرهنگی نظارت داشت و یکبار نیز درگفتگویی گفته بود که من نه مانند لویی چهاردهیم یک دولت بلکه به مانند پدرم یک ارتش ام. شاه در قدم اول نیز وزارت دفاع را به وزارت جنگ تغییر نام داد تا نشان داده باشد که نخبگان غیر نظامی حق ورود به مسائل نظامی را ندارند. اگرچه راه ورود غیرنظامیان به عرصه نظامی بسته شد اما راه ورود نظامیان به دستگاههای اداری و درقدم بعد به مجلس و کابینه هموار شد.

دوم، بی‌اعتمادی به همه نخبگان: شاه به پشتوانه دلارهای نفتی یک سازمان بازرسی شاهنشاهی تاسیس کرد و اداره‌اش را به رفیق دوران کودکی، حسین فردوست، سپرد تا ذره بینی بر عملکرد نخبگان حکومتی گذاشته باشد. بدین ترتیب شاه می خواست خود را به نفر اول اجرایی و حکومتداری در کشور بدل کند. زاهدی نیز که میوه کودتای ۲۸ مرداد بود، کارش به خروج اجباری از قدرت و حتی اخراج از کشور کشید. شاه مملکت که خود را طبیب همه بیماری‌ها می شناخت، تشخیص داده بود که زاهدی برای مداوا باید راهی سوئیس شد و بدین ترتیب، زاهدی پیش از خروج از کشور در پای پلکان هواپیما آخرین جمله‌ای که به یکی از دوستانش گفت چنین بود «بیچاره دکتر مصدق حق داشت».

سوم، حکومت به جای سلطنت: شاه با جایگزینی زاهدی در دوره فترت مجلس نه تنها یک سنت قانونی را نقض کرد که می خواست نشان دهد فرد اول در اداره کشور است؛ همچنانکه با عهده داری ریاست جلسات هفتگی کابینه همین پیام را به جامعه و نخبگان سیاسی منتقل می کرد. نخست وزیران پس از زاهدی – به جز امینی- همه منشی شاه بودند. اقبال، نخست وزیری بود که دخترش با برادر ناتنی شاه ازدواج کرده بود. شریف امامی نایب رئیس بنیادپهلوی بود. اسدالله علم، دوست و رفیق گرمابه و گلستان شاه بود. حسنعلی منصور نخست وزیری بود که به مجلسی‌ها گفته بود نظر شما برای من مهم نیست چون من خود را «نوکر اعلی حضرت» می دانم. بدین تریب شاه به جای انکه سلطنت کند تصمیم گرفته بود که حکومت کند آن هم نه به صورتی حداقلی بلکه حداکثری و در لباس یک دیکتاتور تمام عیار.

چهارم، تاسیس ساواک علیه اپوزیسیون: شاه در سال ۱۳۳۶ با همکاری اف بی‌آی و موساد ساواک را تاسیس کرد و رئیس ساواک هر روز صبح به دیدار خصوصی شاه می رسید تا گزارش دهد که چه کسی خرابکار است و کدام خرابکار در کجا، دیکتاتوری او را تهدید می کند.
پنجم، تمرکز اقتصادی: بنیاد پهلوی پنج سال پس از کودتا تشکیل شد تا به عنوان نهادی معاف از مالیات، نه تنها رگ اقتصاد کشور را در دست بگیرد که محملی برای پرداخت مواجب عوامل دیکتاتوری مهیا کند.

ششم، احزاب خودساخته: حزب ملیون به ریاست اقبال و حزب ایران نوین، نمایشی از یک دموکراسی صوری در ذیل دیکتاتوری نفتی پهلوی بودند. احزابی که به احزاب بله و بله قربان معروف شده بودند. البته شاه، همین دموکراسی صوری و دوحزبی را هم برنمی تابید. سالیانی بعد که او تمایل خود به نظامی تک حزبی را با تاسیس حزب رستاخیز به نمایش گذاشت، همچون دیگر دیکتاتورهای فراموشکار، سخن‌اش در کتاب ماموریت برای وطنم را که سالیانی پیشتر گفته بود، از یاد برده بود که «اگر به جای پادشاه مشروطه، دیکتاتور بودم در آن صورت وسوسه می شدم که مانند هیتلر یا کشورهای کمونیستی امروزی، از نظامی مبتنی بر یک حزب مسلط حمایت کنم». شاه سخنان دیروز خود را فراموش کرده بود اما شاخک‌های امنیتی او، ساواک، آنقدر حواسشان بود که کتابهای عالیجناب را از کتابخانه‌های کل کشور جمع آوری کنند.

۳
حکومتی که متکی به دلارهای نفتی، چنین بی‌تاب به سوی مطلقه شدن حرکت می کرد چندان میل و تمایلی به گفتگو و مذاکره با مخالفان خود نداشت. جبهه ملی و مخالفان دولت پهلوی گروهی یکدست نبودند. برخی از آنها گفتگو و مذاکره با حکومت را خیانت به مصدق و زندانیان می پنداشتند اما در میان انها جناحی نیز تمایلشان به مذاکره و گفتگو با حکومت بود. با این حال حکومت مذاکره با انها را جدی نگرفت و در معدود دفعاتی که راهی به مذاکره گشوده شد، به نظر نمی رسید که جز اختلاف افکنی میان نیروهای مخالف هدفی دیگر را دنبال کند. نتیجه آنکه اهل مذاکره پیش اهل مبارزه منفور شدند و مبارزان نیز در نگاه ریش سفیدها بی‌منطق و احساسی جلوه کردند. می توان این انتقاد را داشت که در جبهه ملی جناح اهل مبارزه، حساب خود را از مذاکره کنندگان جدا می کرد و جناح اهل مذاکره نیز گروه مقابل را جوانانی پرشور و کم شعور می دانست و از همینرو مبارزه جناح دوم نمی توانست پشتوانه‌ای برای مذاکره جناح اول باشد. همچنانکه وقتی در سال ۱۳۳۹ در آستانه انتخابات مجلس، سران جبهه ملی درحال مذاکره با وزیر کشور برای صدور جواز ورودشان به انتخابات بودند تندروها در مقابل همان ساختمان وزارت کشور در اعتراض تجمع کردند تا دوصدایی اپوزیسیون را مقدمه بی‌اثری مذاکرات سازند. و از سوی دیگر وقتی جوانان جبهه ملی در مرداد ۳۹ قصد تجمع در میدان جلالیه را داشتند، محافظه کارها تا تحریم این تجمع پیش رفتند. این اختلافات وجود داشت و پاشنه آشیل نیروهای سیاسی در برابر دیکتاتوری پهلوی به شمار می آمد؛ اما نباید فراموش کرد که قدرت و توان سرکوب شاه ضرورتی برای عقب نشینی او و تن دادن‌اش به مذاکرات باقی نمی گذاشت. هیچ نشانه‌ای از اینکه شاه اللهیار صالح را بر کریم سنجابی یا مهدی بازرگان را بر انها ترجیح دهد دیده نمی شد. مهم نبود که زبان کدامیک کندتر است و کلام کدامیک تندتر، اگر حضور هرکدام در جامعه مدنی گسترده تر از آنی بود که انتظارش می رفت، نتیجه، سرکوب و زندان بود. شاه جز درمقابل زور و فشار، انهم عمدتا از سوی قدرت‌های خارجی و نه جامعه مدنی داخلی، حاضر به عقب نشینی نبود.
ناگفته پیداست که اپوزیسیون سیاسی در فاصله سالهای ۳۲ تا ۴۲ در میانه اصلاح و انقلاب درمانده بود. تاکتیک‌های سیاسی آنها در فضایی معلق، معین می شد. اصلاح طلبی نیمه کاره‌شان ، انقلابی گری را کم رمق می کرد و انقلابی گری نیمه کاره‌شان نیز، اصلاح طلبی را کم سو می ساخت. گروهی معتقد به اصلاحات از بالا و بی‌اعتقاد به خیابان و تجمع در میدان جلالیه بودند و گروهی دیگر سیاست را به محوطه دانشگاه و خیابان می کشاندند. عده‌ای زندانی اعتقاد به اصلاحات از بالا بودند در شرایطی که حکومت اعتقادی به حضور انها در قدرت نداشت و عده دیگری نیز جدال با حکومت راهشان را به زندان کشانده بود. اما چه می شد کرد؟ آیا پس از سالها شعار مشروطیت و تبلیغ اصلاح طلبی، بزرگان جبهه ملی باید مروج انقلابی گری می شدند؟ سخت بود. جدال با گذشته و سابقه سیاسیِ خود بود. اما از سوی دیگر چگونه می شد گذر از اصلاح طلبی را تقبیح کرد وقتی که شاه، تمام مخالفان سیاسی خود را به تقابل بنیادین با حکومت تشویق می کرد. آیا رژیم حاضر بود حداقلی از آزادی‌های سیاسی را تضمین کند و با این حال جوانان جبهه ملی، ارمانخواهانه و خیال پردازانه، انقلابی شده بودند؟ دانشجویان در دولت امینی تجمعی اعتراضی را در دانشگاه برگزار کردند و وقتی این تجمع به توصیه ریش سفیدان جبهه ملی پایان گرفت، نتیجه‌اش سرکوب بیشتر و برخورد نیروهای نظامی با دانشجویان بود. حکومت آگاهانه یا ناآگاهانه منتقدان خود را به مخالف و مخالفان خود را به معاند تبدیل می کرد. آنها در میانه انقلاب و اصلاح درمانده بودند اما نهایتا این تعلیق به ظهور جنبشی نوظهور انجامید که رودربایستی‌های سابق آنها را نداشت و سخنش در تقابل با نظم حاکم، صریح و شفاف بود: شاه باید برود.
اینکه اپوزیسیون جبهه ملی جای خود را به نیروهای سیاسی جدید داد، نه معلول رفتار کندروها و نه نتیجه رفتار تندروهای جبهه ملی نبود. از کوررنگی سیاسی است که پایان جبهه ملی را نتیجه رفتارهای داخلی آنها ببینیم و حضور مسلط بازوهای سرکوب دیکتاتوری نفتی را در این فرجام نادیده بگیریم. تاریخ را نمی توان وارونه خواند. چه بسا که جبهه ملی با دولت امینی همکاری تام می کرد و نتیجه آن می شد که امینی نه تنها برکنار می شد – که شد – بلکه علاوه بر ان، پس از عزل، روانه حصر هم می شد. جبهه ملی آسیب‌های زیادی داشت، از ضعف تشکیلات گرفته، تا تعلیق راهبرد سیاسی؛ فعالان آن نیز همچون عموم تجربه‌های سیاسی – تاریخیِ ما، گرفتار اختلافات شخصی و منازعات درونی بودند که سودش را دیکتاتوری حاکم می برد. اما این ضعف ها، اختلافات و منارعات داخلی، هیچ یک دلیل تحول گرایش سیاسی جامعه از اصلاح طلبی جبهه ملی به جنبش انقلابی ۴۲ نبود. دلیل اصلی این چرخش، رفتار شاه بود و ارمغان هایی که دلارهای نفتی برای او آوردند. حکومتی که به روایتی از هر ۴۵۰ مرد ایرانی، یک نفر را ساواکی کرده بود، نیروهای سیاسی را از حوزه عمومی و جامعه مدنی، به زیرزمین هدایت کرد. قلم را از دستان منتقدان گرفت و به آنها اسلحه داد. اصلاح طلبی را زندانی کرد و راه انقلابی گری را گشود.



چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

دیداری باورنکردنی

کلمات کلیدی :

خوب است بعد از مدت ها، دوستی را ناگهان در کتابخانه دانشگاه ببینی. ببینی او هم مثل تو پیر شده (و بهتر بگویم، پیر به نظر می رسد) ببینی هنوز همانند خاطرات کودکی است، ببینی هنوز بچه مانده. ببینی عقاید سیاسی تان شبیه است، شخصیت های محبوبتان یکیست، و کتاب های محبوبتان یکی. ببینی او هم یک عالمه کتاب خوانده و فیلم دیده، با اینحال می داند که هیچ نخوانده و هیچ ندیده. ببینی که هنوز لهجه یزدی، آن ته ته های گلو، یک جایی دارد. ببینی که...
و در کل، ببینی می شود دوستیِ کودکی را، از همانجا که تمام شد، ادامه بدهی. انگار که یک نفر فیلم زندگی را نگه داشته، و بعد از پانزده سال، دوباره اجرا کرده...

این اتفاق، از معجزه کمتر نیست. این قدر کامل، این قدر بی نقص. تا به حال، چند نفر از دوستان زمان کودکی را دیده ام، اما همیشه، انگار یک دره عمیقِ عمیق، بین ما فاصله انداخته بود. انگار که ما، در این مدت، داشتیم در کشوری (و دنیایی) متفاوت از آنها زندگی می کردیم. انگار، کسی که بعد از سالها به او رسیده بودم، تنها اسمش مشابه آن کسی بود که یک زمان با من دوست بود، و شاید برای آنها هم همین طور بوده.

ولی، امروز، کامل بود. و من باز ایمان آوردم به این محیط دنجِ دوست داشتنی، و پر از یاران مهربان، کتابخانه.



چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

 

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، ادبیات انگلیس، چارلز دیکنز

You are a human boy, my young friend. A human boy O glorious to be a human boy! And why glorious, my young friend? Because you are capable of receiving the lessons of wisdom, because you are capable of profiting by this discourse which I now deliver for your good, because you are not a stick, or a staff, or a stock, or a stone, or a post, or a pillar.

 

O running stream of sparkling joy

To be a soaring human boy!

 

 

دوست جوان من، تو بنی آدمی و از مائی- و چه افتخاری که آدم بنی آدم باشد. و اما دوست من، چرا افتخار؟ زیرا تو این قابلیت و استعداد را داری که درس عقل و حکمت بیاموزی؛ این استعداد را داری که از وعظی که به خاطر خیر و صلاح تو ایراد می کنم بهره برگیری- چون عصا نیستی، چوبدست نیستی، کنده درخت نیستی، دیرک نیستی، پایه ستون نیستی.

گر بنی آدمی تو، چون جویی

پاک و شفاف و شاد و نیکویی

خانه قانون زده، فصل نوزدهم، ترجمه ابراهیم یونسی

 

توضیح:

ترجمه تحت اللفظی شعری که دیکنز آورده می شود:

به جویباری روان از شادی نمایانی می ماند

انسانی بلندپرواز بودن

 

که مترجم تا حدود زیادی با حفظ وفاداری به متن، آن را به صورت شعر کلاسیک فارسی ترجمه کرده است.

در نسخه انگلیسی انتشارات "بارنز اند نوبل" این کتاب، این توضیح نیز آمده است:

« اگرچه این شعر توسط دیکنز ساخته شده است، با اینحال یادآور شعری از ویلیام بلیک با نام "ترانه های معصومیت" است.»

 

ویلیام بلیک و این شعر، بر روی دیکنز و آثارش تاثیرات زیادی گذاشته اند. به همین دلیل، خواندن شعر ترانه های معصومیت بسیار توصیه می شود. متاسفانه در اینترنت ترجمه کامل و دقیقی از این شعر پیدا نشد. من یک تکه از شعر را ترجمه کردم، اما اگر مایل بودید می توانید متن انگلیسی این شعر زیبا را از طریق لینک زیر، ببینید.

http://www.glyndwr.ac.uk/rdover/blake/songsinn.htm

And I plucked a hollow reed,

And I made a rural pen,

And I stained the water clear,

And I wrote my happy songs

Every child may joy to hear.

 

نی‌ای تو خالی چیدم

و از آن قلمی روستایی تراشیدم

آب را با زلالی اش آمیختم

و نغمه های شاد نوشتم

تا کودکان از شنیدنش شاد شوند.

 



جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

وقتی تنهایی دلگیر می شود

کلمات کلیدی :

هرچه قدر تنها بودن در لحظه های کتاب خوانی خوب است، پیاده روی تنهایی، وحشتناک دلگیر است... وقتی دلت گرفته و سرگردانی بین ماندن در اتاق و پیاده روی، و برای تنوع هم شده پیاده روی را انتخاب می کنی، و وسط راه باران می گیرد، و مجبوری بین برگشتن یا تا آخر رفتن انتخاب کنی، اینجاست که با برگشتنت می فهمی هرچه قدر هم که تنهایی را دوست باشی، برای زیر باران رفتن و تا آخر دوام آوردن، به یک همراه نیاز داری.



شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

معلممان، هشتاد ساله می شد، اگر بود

کلمات کلیدی :علی شریعتی، اسلام

معلم، اگر بود، هشتاد سالش بود. پیرمردی شده بود. خدا می داند تا به حال چه بر سرش آمده بود... یا همچنان با وجود کهولت سن پرتلاش و کوشش بود، یا گوشه نشین خارج شده بود، یا خانه نشین منزل، یا در حصر، یا در حبس، یا، (این را با ترس می گویم هرچند نمی خواهم باور کنم که حتی یک درصد هم درست باشد)، یا شاید اسیر فقر زمانه شده بود... هرچند بعید می دانم، با آن روش زندگی که او داشت...

معلم، اگر بود، با اطمینانی زیاد می گویم، امروزه یکی از منتقدین اصلی اسلام رسمی و حکومتی بود، و همچنان یک وزنه جدی در تاثیر گذاری بر مسائل... اگر بود شاید تاکنون مجبور شده بود دسته بندی جدیدی بر شیعه و اسلام راستین اضافه کند، چون در این سی سال به این طرف، جفاهایی که بر اسلام و شیعه رفته، از جفای صفویون مسلما بیشتر بوده.

معلم، اگر بود... و حسرت همین جاست. که علی شریعتی سالهاست که دیگر حضوری فیزیکی ندارد، و توضیحی برآنچه بدان معتقد بود، اضافه نکرده. خیلی وقت ها می گویم حوادث بعد از پنجاه و هفت آن قدر بر شریعتی گران تمام می شد، که خدا مصلحت دانست او را زود ببرد... هرچند این "نبود"، برای ما، که می خواهیم روشنفکری شیعه باشیم، ولی هنوز در دودوتای مسائلمان ماندیم، گران تمام شد.

معلم، رسالتش را تا بود، با تمام وجود بر دوشش حمل کرد، حیف که بعد از او، نه تنها این رسالت، که خیلی چیزهای دیگر، بر زمین ماند.

یادش گرامی.




 

مجله