شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

آنکه دشمن ماست!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، ادبیات فرانسه

آنچه مانع با هم بودن انسان ها می شود، خودخواهیشان است، نه اختلافاتشان. آنا گاوالدا.



جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

تو به من نیاز داری...

کلمات کلیدی :قاب تصویر

این همان چیزی نیست که به کسانی که به ما نیاز دارند، می گوییم؟

به خصوص ما مردها به زنها؟



شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

نیم کردار...

کلمات کلیدی :قاب تصویر



جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

ما لشگر شامیم

کلمات کلیدی :عاشورا، امام حسین، عباس صادقی زرینی

هر روز به دنبال مریدان خودند

هر لحظه به فکر نشر قرآن خودند

یک سوم شاعران هیئت امروز

انگار که " محتشمر" دوران خودند

 

اسلام پیمبر تو را می دزدند

عمامه اکبر تو را می دزدند

این قوم برای دو سه درهم آقا

گهواره اصغر تو را می دزدند

 

ما شیعه خامیم اباعبدلله

ما در پی نامیم اباعبدلله

با کله سر سفره تان می آییم

ما لشگر شامیم اباعبدلله

 


+برای کامل شدن سه‌گانه محرم امسال: سه رباعی از عباس صادقی زرینی



پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

آغاز کن حسینی

کلمات کلیدی :عاشورا، چهارده معصوم، اسلام، مولوی

دو شعر از مولوی، با موضوع کربلا... اصل حرف هم همین دو شعر است:
حسین، اگر امروز بود، باز هم رسالت و هدفی داشت، رسالتی که در اصل همان "احیای سنت جدش، رسول خدا" و "بی ذاری از ذلت" بود و در شکل به گونه ای دیگر... برماست که رسالت حسین را بیابیم و خودمان و دیگران را به قول مولانا از می دین مست کنیم. برماست که آن بزرگان را بشناسیم و "پشتدار و جانسپار و چشم سیر" شویم. وگرنه همه این بر سرزدن ها، فایده شان چیست؟ جز این که جاهل بمانیم در حوادثی که از یک صبح تا شام بر آن خاندان رفته است. اگر تاریخ را مطالعه نکنیم و ندانیم چرا و با چه هدفی حسین قیام کرد، و اگر خودمان را هم ملزم به پیروی از سیره آن امام ندانیم، همه عمر را هم که بگرییم بر عزای حسین، هیچ فایده این نخواهد کرد.
خوشا به حال مولانا که در روزگار خود به این نکته رسیده بود. کاش ما هم برسیم.

شعر اول
از مثنوی معنوی
دفتر ششم
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت
پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت وآن سو رای کرد
قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد
چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او والقاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای
تو نه‌ای شیعه عدوی خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

شعر دوم
از دیوان شمس
ای چنگ، پرده‌های سپاهانم آرزوست
وی نای، ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه‌ای
من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق به عشاق تحفه بر
چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت
کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده‌ای ز رهاوی مرا کنون
بیدار کن به زنگله‌ام کانم آرزوست
این علم موسقی بر من چون شهادتست
چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست
ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی
بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همی‌نمود
دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست



سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

بازیچه شورشی است که در خلق عالم است

کلمات کلیدی :امام حسین، چهارده معصوم، عاشورا، اسلام

بازار گریه، راسته ی غم فروش ھا
در سوز و ساز مرثیه، ماتم فروش ھا

ھو یا علی! قمه بزن این فرق خشک را
"هو" یا علی! خوشا نفس "دم" فروش ھا

-آب و گلاب و تربت و شمع و چھار قل-
تاثیر داشت نسخه ی مرھم فروش ھا

دارد به گوش می رسد از چار سوی شھر
ھیھات من ذله ی آدم فروش ھا

آن تکیه ی دونبش سر چارراہ را
حاجی اجارہ دادہ به زمزم فروش ھا

از اشک، مشک پر نکن این جا که سال ھاست
خشکیدہ است چشمه ی شبنم فروش ھا

در سوگ او که گریه برایش نمی کنم
ھرگز نبود کاسبی کم فروش ھا

تن ماند در غریبی گودال قتلگاہ
مداح سود کرد و محرم فروش ھا

مجتبا صادقی

 

در این روزها، آنچه که ممکن است به مشکل خیلی ها تبدیل شده باشد، وضعیت نامناسب، قلابی، نمایشی و چیزهایی باشد با نام حسین ولی علیه حسین که مدام این سخن شریعتی را به یاد بیاورد که اگر حسین امروز حاضر بود، نه برای دردهای سال  61 هجری، که برای دردهای این روزهایش گریه می کرد.

 

هیچ چیز، بدتر از این نیست که عالی ترین و بهترین مظاهر را بردارند و به بدترین حالت درش بیاورند و همه جا رواجش دهند... این دردی است که کمتر طاقت آدمی تحملش را دارد. و این می شود که روزهای عاشورا را با بغض باید توی اتاقت بنشینی و "حسین وارث آدم" بخوانی... "حماسه حسینی" را بخوانی... دعای عرفه را بخوانی... و تنت بلرزد آنگاه که "زیارت عاشورا"ی حسین را می خوانی، با چه رویی بگویی "اللهم الجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد"... و همیشه بترسی از اینکه وقتی لعن می کنی، چند نفر از نزدیکانت، چند نفر از بستگانت را شامل لعنت کرده ای... و شاید به خودت نیز لعنت فرستاده باشی... و هرگز نتوانی زیارت عاشورا را با رضای خاطر تمام کنی که مگر تو کیستی که می خواهی در کنار یاران سرورت حسین قرار بگیری؟ مگر عدل خدا اجازه می دهد تو را در کنار حسین و زینب و قاسم و اکبر و حر و حبیب نام ببرند؟ و در انتها بگریی بر حسین که در این روزها به اندازه 1392 بار غریب تر است از 61... غریبی است به اندازه غریبی اسلام، به اندازه غریبی جدش، و به اندازه غریبی قرآن...

اما یک نفر را می دانم که غریب تر از حسین است، و آن خدای حسین است.

 

 

+ اگر دلتان برای حسین شکست، دل‌شکستگی ما را هم یاد کنید.



یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

مکاشفه ای دیر، عظیم، غیرقابل تحمل

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، ادبیات فرانسه، ویکتور هوگو، بینوایان

ژاور، بازرس خشک و متعصب و جدی در بینوایان، مرد. در صفحه 1518 در نسخه فارسی که من دارم... و باید بگویم این یکی از تلخ ترین مرگ هایی بود که دیدم، حتی از مرگ دختر سیلوی در جانِ شیفته، یا مرگ پتی گاوروش در همین بینوایان هم سخت تر بود.

 

ژاور، یکی از ماندگارترین شخصیت های ادبیات است، و مسلما بدون او، این کتاب چیزی کم داشت... و مسلما بدون مکاشفه ای که که در لحظات قبل از خودکشی اش دارد نیز، چیزی نهفته که اگر نبود، شاید ویکتور هوگو، این قدر مقام بلندی نداشت.

 

ژاور، یک افسر بسیار متعصب است که در نظرش همه کارمندان دولت معصوم و همه دزدان جنایتکارند، الی الابد. برای او، درگیری و تعقیب و گریزهایی که با ژان والژان دارد، کم کم زره دفاعی اش را از او می گیرند، بی آنکه خود متوجه شود، و در برخورد واپسین با آن "جانی مقدس" هست که تقدس ژان والژان ضربه ای بر او وارد می آورد که ژاور تحملش را ندارد:

"یعنی چه! پس ممکن است وجود نقصی در زره پولادین اجتماع به وسیله یک بینوای جوانمرد یافته شود؟ یعنی چه؟ یک خدمتگزار شریف قانون ممکن است ناگهان خود را بین دو جنایت مشاهده کند؟ جنایت آزاد گذاردن یک مرد و جنایت بازنگهداشتن او؟ پس دستورهایی که دولت به یک مامورش می دهد قطعی نیست؟ پس ممکن است که در وظیفه هم راه های بن بستی پیدا شود؟ یعنی چه؟ پس این حقیقت دارد؟ پس راست است که یک دزد قدیم در حالی که پشتش زیر بار محکومیت های بسیار خم شده است می تواند قد راست کند و سرانجام ذیحق شود؟ آیا این باورکردنی است؟ پس مواردی هم ممکن است یافته شود که قانون به ناچار از پیش یک جنایت که دگرگون شده است به قهقهرا رود و با لکنت بخشایش طلبد؟

آری این حقیقت داشت و ژاور آن را می دید..."

 

و همین دیدن است که بعد از طی این تحول تدریجی و یک باره که بر سر ژاور آمده است باعث می شود که "یک لحظه بعد هیئتی بلند و سیاه که اگر کسی از دور نگاهش می کرد گمان می برد شبحی است، قد راست کرد بر لبه پل آشکار شد، روی سن خم شد، دوباره راست شد. و راست در ظلمات افتاد و تنها ظلمات توانست رازدار تشنجات این هیکل تیره باشد که زیر آب ناپدید شد."

 

هرچند برجسته ترین شخصیت بینوایان، بی هیچ شکی، ژان والژان هست، اما به نظرم دومین شخصیت برجسته کتاب، نه کوزت یا ماریوس، بلکه بازرس ژاور هست. حیف که دریچه ای از نور که یک باره به روی او باز شد را چشمان روحش تاب نیاوردند.



شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

راز خوشبختی

کلمات کلیدی :چارلز دیکنز، سیاره کتاب، ادبیات انگلیس

"My other piece of advice, Copperfield," said Mr. Micawber, "you know. Annual income twenty pounds, annual expenditure nineteen nineteen and six, result happiness. Annual income twenty pounds, annual expenditure twenty pounds ought and six, result misery. The blossom is blighted, the leaf is withered, the god of day goes down upon the dreary scene, and — and in short you are for ever floored. As I am!"

 

آقای میکابر گفت: «کاپرفیلد، نصحیت دیگر را خود می دانی: اگر عواید سالانه ات بیست لیره باشد و خرجت نوزده لیره و نوزده شیلینگ و شش پنی خوشبختی، و الا اگر درآمد سالانه ات بیست لیره و خرجت بیست لیره و شش پنی باشد، بدبختی. غنچه حیاتت پژمرده و برگت خشک می شود و آفتاب بختت به افول می گراید. ماحصل کلام، تا عمر داری مثل من روی خوش نمی بینی.

دیویدکاپرفیلد... فصل دوازدهم... ترجمه مسعود رجب‌نیا (با اندکی ویرایش)

 

- طرحی از مستر میکابر. طراحی توسط فرانک رینولدز، 1910.



 

مجله