شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

دایره

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

خندید:

-«انگار که در فضای مثلث ها،

جایی برای دایره می ماند...»

گفتم که:

-«دایره دیوانه است

در بند زاویه ها نمی ماند.»

 

-خطاب به یکی از دوستان عزیز- یزد- 1391/05/21



جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

در ستایش آزادی!

کلمات کلیدی :سید خندان، آزادی

اما نکته مهم این است که آزادی غیر از هم گسستگی و هرج و مرج است. آزادی هم چارچوب می‌خواهد. وقتی ما می‌گوییم آزادی، قبلا بر این نکته تفاهم و توافق کرده‌ایم که نظام جامعه ما در یک چارچوب باید شکل بگیرد، یعنی در چارچوب قانون اساسی. اصولا آزادی و قانون باهم ملازمند. آزادی بدون قانون یعنی هرج و مرج، قانون بدون آزادی یعنی استیلا و سلطه یک‌جانبه بر جامعه.
به همه دلسوزان انقلاب می گویم دفاع درست از دینداری و از انقلاب این است که بیاییم از پایگاه دین از آزادی دفاع کنیم.
برادران و خواهران! من به صراحت این اعتقاد خودم را بگویم که سرنوشت و وجهه اجتماعی دین در امروز و فردا در گرو این است که ما دین را به گونه‌ای ببینیم که با آزادی سازگار باشد. اگر شما به تاریخ بشر مراجعه کنید، خواهید دید که هرچه با آزادی مقابل شده است، لطمه دیده است حتی فضیلت‌های انسانی. دین اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است لطمه خورده است.
دین و آزادی تاثیر متقابل عظیم بر همدیگر دارند. دین، آزادی را تثبیت و آن را به سوی اعتلای مادی و معنوی انسان هدایت می‌کند و آزادی چهره دین را دوست داشتنی و مانع از آن می‌شود که تعصب‌های ناروا و عادت‌ها و سلیقه‌ها به نام دین خود را بر جامعه تحمیل کند.
چیزی که می‌خواهم عرض کنم و مهم است این است که، وقتی می‌گوییم آزادی، یعنی آزادی مخالف، والا اگر همه کسانی که با قدرت هستند و با راه و کار قدرت و کسانی که سر قدرت هستند موافقند، آزاد باشد، اینکه آزادی نیست. آزادی یعنی آزادی مخالف، هنر یک حکومت این نیست که مخالف خود را از صحنه خارج کند. هنر حکومت این است که حتی فرد مخالف را وادار کند که در چارچوب قانون عمل کند.

سخنرانی سید محمد خاتمی در اولین سالگرد دوم خرداد.




+وقتی می‌گوییم آزادی، یعنی آزادی مخالف!



جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

همه، اوست!

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، عید رمضان

خورشید و ستارگان و بدرما اوست
بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عید رمضان و شب قدر ما اوست
مولوی.




پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

 

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، هابیت، تالکین

روزی روزگاری یک هابیت در سوراخی توی زمین زندگی می کرد. نه از آن سوراخ های کثیف و نمور که پر از دُم کِرم است و بوی لجن می دهد، و باز نه از آن سوراخ های خشک و خالی و شنی که تویش جایی برای نشستن و چیزی برای خوردن پیدا نمی شود؛ سوراخ، از آن سوراخ های هابیتی بود، و این یعنی آسایش.

هابیت- جان رولاند روئل تالکین

 

 

+آن قدر این مجمع الجزایر گولاگ تلخ است که اگر قصه شیرینی همچون هابیت نباشد، نمی شود فرو داد.

+من به تولستوی، مدتی پیش گفتم پیرمرد تلخ‌داستانگوی دوست داشتنی... تالکین، پیرمرد مهربان داستان گوست... از آنها که حتی اگر چند شبی هم قصه هایش نگران کننده شوند که آیا اژدها شکست می خورد یا نه، آیا دورف ها می توانند از دست ارک ها فرار کنند یا نه، و یکی دو شبی خوابت نبرد از ترس شکست دوستانت در کتاب، وقتی تمام می شود نفس راحتی می کشی و با خیال راحت می خوابی. او و سی.اس. لوئیس، سهم بزرگی در شیرینی خواب های کودکی خیلی از کودکان دارند، هرچند که یک کودک اصلا از خودش نپرسد تالیکن یا لوئیس اصلا کی هستند و چه کاره... مطمئنم وقتی بزرگ می شوند و می فهمند که ای بابا، این هابیت همان کتابی است که مدت ها پیش در کتابخانه خوانده اند و از ترس اینکه کتاب تمام نشود و فردا هم کتاب را کسی دیگر برندارد، حاضر بودند شب را در همان کتابخانه به صبح برسانند- آن لحظه، لحظه معارفه آنها و پدربزرگشان خواهد بود.



شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

یک تحقیق ادبی!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، الکساندر سولژنیتسین

بعضی کتاب ها را باید بگذاری مدتی در ذهن خیس بخورند... کمی جلو بروی... و اگر کتاب خوان باشی شاید دویست سیصد صفحه هم دوام آوردی و بعد ماجرا برایت جالب شد. اما مجمع الجزایر گولاک، از آن دسته کتاب هاست که فقط لازم است باز کنی، یکی دو صفحه ورق بزنی تا برسی به تقدم نامه نویسنده:
تقدیم
به آنان که چندان زنده نماندند که
این حکایت ها را باز گویند.
و باشد که از سر تقصیر من
که همه چیز را ندیدم،
همه چیز را به خاطر نسپردم،
همه را به فراست درنیافتم، درگذرند.
- مجمع الجزایر گولاک - الکساندر سولژنیتسین


 

* عنوان فرعی کتاب، که در این ترجمه آورده نشده، "تجربه ای در تحقیقی ادبی" است.

* این کتاب در اصل سه جلد است که تا به حال تنها یک جلد از آن به فارسی ترجمه شده که همین ترجمه عبدالله توکل است. هرچند که جلدهای دوم و سوم ترجمه نشده اند، ولی ترجمه جلد اول خوب و کامل است. امیدوارم فرصتی بشود که لااقل چند فصل اول جلد دوم را برای تجربه هم که شده، ترجمه کنم.

* کتاب در مورد زندانیان سیاسی است که به اردوگاه کار اجباری در شوروی کمونیستی برده می شوند. این موضوع، موضوع مورد علاقه سولژنیتسین است، چون کتابی هم که پیش از این از او خوانده بودم با عنوان "شاراشکا- پله اول دوزخ" در مورد همین مساله بود و بسیار هم در ذهنم تاثیر گذاشت. با این حال در این کتاب نویسنده تاکید دارد که مسائلی که می گوید همه واقعی هستند، و نباید متن ادبی آن باعث شود فکر کنیم تنها تصورات نویسنده اند. در متن انگلیسی، مدارکی هم در اثبات حرف های نویسنده آورده شده که در ترجمه فارسی تنها به آنها اشاراتی می شود.



یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

لقای «او»

کلمات کلیدی :شب قدر

بگو در زمین بگردید، و ببینید چگونه آفرینش را پدیدار کرد، پس خدا همانگونه آخرت را پدیدار می کند که او بر هرچیزی توانا است. هرکه را خواهد عذاب کند و هرکه را خواهد رحمت دهد و همه به سوی او بازمی گردند. و شما نه در زمین و نه در آسمان ناتوان نیستید، و دوست و یاوری از برای شما نیست، جز خدا. و کسانی که نشانه های خدا و لقای او را منکر شدند، نومیدند از رحمت من، و برای آنان عذابی دردناک درپی است.
قرآن مجید- سوره عنکبوت- آیات 20-23

امّا بعد، خداوند ستمکاران روزگار را شکست نداده، جز آنکه نخست آنان را لختی مهلت داده، و درِ آسایش به روی‏شان گشاده. و شکست هیچ مردمی را نبسته، جز از پس آنکه گَرد سختی و بلا بر سرشان نشسته. پس در کمتر آن دشواری که از آن استقبال کردید و اندک آن سختی که بدان پشت سرنهادید، مایه عبرت است. نه هر که دلی دارد، بخردی داننده است و نه هر که گوشی دارد نیک شنونده است، و نه هر که دیده ‏ای دارد بیننده است. در شگفتم و چرا شگفتی نکنم از خطای فرقه ‏های چنین، با گونه گونه حجّتهاشان در دین. نه پی پیامبری را می‏گیرند و نه پذیرای کردار جانشینند. نه غیب را باور دارند، و نه عیب را وامی‏گذارند. به شبهت ها کار می‏کنند و به راه شهوتها می‏روند. معروف نزدشان چیزی است که شناسند و بدان خرسندند، و منکر آن است که آن را نپسندند.
نهج البلاغه- خطبه 87- ترجمه شهیدی

ای صاحب جلال و اکرام، سببی ساز تا دیدار تو را دوست بدارم و تو نیز دیدار مرا دوست بداری، و دیدارت را راحتی برای جان من قرار بده، و دیدارت را گشایشی و کرامتی برایم قرار ده... ای "الله"ِ ما، مرا متصل کن به صالحانی که گذشته اند، و صالحی که می آیند و مرا در طریق آنان قرار ده.
ای "الله"ِ ما، از شر تنبلی و سستی و اندوه و ترس و بخل و بی خبری و سخت دلی و خواری و فقر و تنگدستی، و از هر بلا و هر فساد -چه پنهان و چه پیدا- به تو پناه می برم. و پناه می برم به تو از نفسی که قانع نیست، و از شکمی که سیری پذیر نیست، و از قلبی که خاشع نیست، و از دعایی که نیوشا نیست، و از عملی که سودمند نیست.
دعای ابوحمزه ثمالی منتسب به علی بن الحسین (ع)



شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

ماجرای یک عشق

کلمات کلیدی :

«روزهایی هم بود که پر آب بود، که سرسبز بود. پر از پرنده و جانوران مختلف بود. بد هم نمی گذشت... از همه جا برای دیدارش می آمدند... حتی آدم ها می آمدند برای ملاقاتش. آب می خواستند، یا چوب، یا غذا. دریغ نمی کرد... او بود و وسعتش.
«او» هم همیشه آنجا بود. نه اینکه یک دفعه سر و کله اش پیدا شده باشد. همیشه صبح ها می آمد و شب ها می رفت. حضورش را همیشه حس می کرد، اما... یک روز... یک روز که تنها شده بود، دیدش. درخشان بود، طلایی بود... مثل آن یکی رنگ پریده و پراز جوش نبود، با کلی زرق و برق بدلی که فقط برق می زدند. «او» می درخشید. بزرگ بود و طلایی. چه عظمتی داشت، و چه گرمایی می داد.
این طوری بود که خودش را به عشق «او» تسلیم کرد. یعنی نمی دانست اصلا عشق چیست، ولی با اینحال کم کم درکش کرد. پسرم، ما فقط این عشق را شنیده ایم، اما او... این طوری بود که عاشق سینه سوخته اش شد. اما «او» که به این سادگی ها رضایت نمی داد. گفت تو خیلی دور و برت شلوغ است. خیلی در بند این و آنی. جواب داد نه، این ها را به خاطر تو می گذارم کنار. و کم کم شروع شد. «او» با تمام قدرت وارد حریمش شد... و کم کم آب ها همه بخار شدند، درختان از گرما آتش گرفتند... و کویر، از آن وقت تا به حال منتظر است که به «او» برسد.
و این چنین شد که از آن روز، اگر «او» را دوست نداشته باشی و وارد کویر، کویر می سوزاندت.»
چشم هایش را بست. من به لب های داغمه بسته و دست های پینه بسته اش نگاه می کردم، بوی ده را از لباس هایش می شنیدم. این پیرمرد که بود که این قدر دور بود و این قدر آشنا؟



 

مجله