شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

گذشتنی غم انگیز

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیروز،
پس از سالها
به شهرمان برگشتم.
دیدم،
کوچه های خلوت آشنایی را
بزرگراه غریبگی کرده اند.
دلم، گریه اش گرفت.

امروز،
با سرعت 120 آدم در ثانیه
از بزرگراه گذشتم.
دلم؟ دیگر مرده بود.

فردا،
حتما با سرعت یک آدم در ابدیت،
از کنار خودم می گذرم.

22/04/1392 - یزد



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

همچون کلاغ

کلمات کلیدی :شعر

و من
هر تاج زرینی را که با دست های پینه بسته به دست می آورم
تو به یغما می بری
با تو ام ای آشنای قدیمی!
با تویی که چون کلاغی بر دیوار فرو ریختۀ خانه من نشستی
و هرچه را که می خواهی می بری!
امروز
بر دستهای بید مجنون حیاط من
قناری ها عاشقانه ها می خوانند
افسوس که آنها نمی دانند
دل من را
سالها پیش
کلاغی به رنگ مرغ عشق درآمده
به اسارت به لانه اش برده
و تو
همچنان بر دیواری
و در پی برقی از کلبۀ من...حتی... کذایی می پری...
و من نمی دانم
دل اسیر من تو را بس نیست؟


شعر از نفیسه اسلامبل چی



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

تنها امید

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، حافظ، آفتاب مرگ

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار




بیدل می گوید:
یاد آزادی است، گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است...




با این امید زنده ایم...



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

دیوانه و زنجیر

کلمات کلیدی :قاب تصویر

وقتش هنوز نشده... دیوانه ای هستیم که در زنجیر خوشتریم، هنوز!



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

آسمان عشق

کلمات کلیدی :قاب تصویر، موسیقی، محمدرضا شجریان

موسیقی سنتی و کلاسیک هر دو بی عیب و نقص اند و کامل. ولی اگر به من بگویند بین این دو کدام بهتر است، بدون شک دو آلبوم "آستان جان" و "آسمان عشق" را به پرسنده می دهم.

لذتش را از دست ندهید...



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

سلطه جوی شما کیست؟

کلمات کلیدی :قاب تصویر

برای اینکه بفهمید چه کسی برشما حکومت می کند، ببینید اجازه انتقاد چه کسی را ندارید.

ولتر



پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

لبخند یک پیرمرد

کلمات کلیدی :قاب تصویر

مغازه ای قدیمی در شیراز

عکس از بی.بی.سی.



پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

قدری از دغدغه های مذهبی

کلمات کلیدی :اسلام

این متن خیلی خوب است... تا آنجا که حرف هایی است که خودم هم یک بار نوشته بودم، و می خواستم بار دیگر هم بنویسم و بگویم... به خاطر همین، همین را می گذارم:


یکی از فعالیت های چند ماه یکبارم خواندن کامنت های وبلاگ آهستان است. فارغ از محتوای پست های آهستان. بحث های کامنت های این وبلاگ اغلب با وجود روی اعصاب بودن شدید، تامل برانگیز است. بحث این دفعه دوستان در مورد جای مهر روی پیشانی آقای جلیلی بود. عده ای می گفتند اثر حرارت است و عده ای عصبانی شده فریاد می زدند شما که 88 با دوست دخترتون و سگ پاکوتاهتون میومدین پشت بوم الله کبر می گفتین... یا شما که از 14 سالگی خودتو با آرایش خفه می کردی...
امیدوارم فضای جدید بتونه اعتدال رو به این تفکر که بسیار در وجود مردم ما ریشه دار هست برگردونه. قضاوت در مورد ریا و ریا کاری هر قدر زشت، معلول زخم خوردگی آدم ها از ریاکاری است و سند هر گندی را به نام دین زدن بابت اقناع دیگران.
و قضاوت در مورد باطن افراد معلول تفکری است که می خواهد همه را به ضرب چماق به مقصد بهشت برساند. از دین پوسته اش ماندن، همین ماندن ریش و چادر است و انقراض هزار مسلم دیگر دینی.
این که می نشینم پای بحث چند تن از مادران و دختران فامیل دور و می شنوم که : "من همیشه تو دعاهام به خدا میگم راضی نیستم من برم بهشت، این دختر قرتی ها هم..." یعنی: " من خیلی سختی می کشم از داشتن حجاب و همه باید اندازه من سختی بکشند. من از خدا بابت همه طاعات و عباداتم طلب دارم و اگر کسی اندازه من سختی نکشد و جایگاه من را داشته باشد من از خدا شاکی می شوم".
از طرف دیگر به نظرم این قدر آدم مذهبی خوب می شود اطراف هر کسی پیدا کرد تا همه وجودش تبدیل به عقده از "مذهبی ها" نشود. یعنی همان قدر که رفتار غلط ظاهرا مذهبی شماتت می شود، قضاوت زود هنگام و خود را در صلاحیت تمیز دادن سره و ناسره دیدن هم.
مخلص کلام: همه را به یک چوب راندن و نیت خوانی و نفوذ تفکر غلط مذهبی ( چه تفکر مذهبی آدم های غ مذهبی و چه مذهبی) کار خیلی بدی است!
نتیجه: گستره زاویه دید مذهبی در ایران بسیار بسیار وسیع تر از زوایای دیگر است.

نوشته انسیه ذوقی



شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

داستانک ه تانیث

کلمات کلیدی :داستان

ه تانیث

نوشته عادله زاهدی


مشکل من با ه تانیث درست از وقتی شروع شد که نوشتن یاد می گرفتم هنوز مدرسه نمی رفتم و مادرم در خانه به من نوشتن یاد می داد خوب یادم مانده که از مادرم پرسیدم :مامان این چیه آخر اسمم؟
:ه تانیث
:چرا باید باشه
:چون معلوم بشه تو یه دختر کوچولویی
:یعنی بزرگ بشم از اسمم پاک می شه
:نه
:دیگه چرا می مونه
:تا معلوم بشه یه خانوم هستی
بنظرم جواب قانع کننده آمد و موضوع را فراموش کردم تا چند روز بعد که اسم برادرکوچکم را می نوشتم و درست به انتهای نامش که رسیدم پرسیدم:خب مامان آخرش چی بذارم که معلوم بشه یه پسر کوچوله؟
مامان گفت: چیزی نمی خواد
:پس چطور بفهمن اون پسره؟
مادر بجای جواب انگشتانش را دور انگشتان دست راستم حلقه کردو تا شکل حرفی را که درست ننوشته بودم اصلاح شود و همانطور که دستش دست من و مداد را روی کاغذ سفید هدایت می کرد،گفت: تو که حتی نمی تونی اسمشو درس بنویسی! حالا تا من برگردم یک خط از روش بنویس.
بلند شد تا به برادر کوچکم سر بزند که زیر پشه بند تور لیمویی رنگی در خواب بود و لبخند کوچکی کنج لبش دیده می شد من فکرکرده بودم: کاش من جای او بودم تابجای جریمه نوشتن خواب شکوفه های لیمویی می دیدم.
حالا سالهابعد از آن روزها ٬در کلینیک نشسته ام و اوراق مربوط به جراحی بینی را پر می کنم و به قسمت رضایتنامه عمل جراحی می رسم کنار امضا بیمار امضا ولی او را می خواهند از مسول پذیرش می پرسم: این قسمت را چه کسی باید امضا کنه؟

جواب می دهد: پدرت و تردید مرا که می بیند ادامه می دهد:اگه نیست برادرت هم می تونه امضا کنه

البته اگه به سن قانونی رسیده باشه.

سر تکان می دهم و فکر می کنم چه خوب که همین ماه پیش به سن قانونی رسید. با او تماس می گیرم می گوید تا ساعت ۵ خودش را می رساند و این یعنی من تا آن ساعت این جا معطل هستم بی حوصله روی صندلی می نشینم و به عقربه های سنگین ساعت نگاه می کنم و به آن ۵ موذی که شباعت عجیبی به ه تانیث دارد.

 



چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

آخرین قطره

کلمات کلیدی :شعر، ترجمه

سرد است اینجا.

هیچ احساسی،

هیچ شوری نیست اینجا.

 

مه صبح‌گاهی پوشانده

خاکستر شهر را.

پرنده ای تنها می گذرد

از فراز درختی پیر.

 

گلی پژمرده

ما را

به خاطرات باغچه مان می برد

باغچه بهار...

 

 و شب همچنان دامن سیاهش را می گستراند

در دهکده آسمان

ماه دارد رنگ می بازد

و ستارگان دیر کرده اند

 

دوران سیاهی باغ همیشه بهار

عمیق تر در ریشه ها منتشر می شود.

 

افسرده ام

اشتیاقم پایان یافته

با آخرین قطره ای که

بر جنگل های انبوه بارید.

 

شعر از سارا مارسیانو

برگردان از محسن رجبی



سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

روزهای روشن

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، انتظار

ای روزهای روشنِ پیروزِ معتدل،
ای روزها که هرگز ندیدیم صبح تان،
و هر زمان که سرخ شد روی آسمان
امیدمان به آمدن روشنا شکفت...
(اما فسوس،
کاین خضابِ خون
تنها برای داغ نهادن به دیده بود...)
ای روزها، یادتان به خیر.

ای روزها،
هر لحظه‌ی غمینْ شب‌نامه های تلخ
که رفته است به طبع بر چوبه های دار
در بطن قیره‌گون فضای ظلمت این پتیاره شب
یاد گرامی آن روزهایِ بودتان
-آن روزها که ما ندیدیم رویشان-
فریاد می زدند.

ای روزها،
دیری است خبرداده اند به ما
-آن تیغ به دست های جلاد روزگار-
کاسب سفید و نیزه خورشید را
این یک به گوشه ای فتاده و آن یک نزار...
وان پرابهت، آن سوار،
کآنسان به زخمه های دل مادرانمان
مرهم نهاد، و بشنید آه هایمان
دیری ست پای آن سیه جامه دیو شب
دم در کشیده است.

ای روزها،
اما امید بودنتان، ای سبزقامتان،
کاندر میان جان این
 خاکسترین کویر سوزناک
بذر حضور و گشایش می افکنید
در عمق سینه های تهی گشته از صدا
همواره زنده است.

چهارم تیرماه نود و دو - یزد.



یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

همین قدر که یادش باشیم...

کلمات کلیدی :انتظار، امام حاضر

هیچ وقت تاکنون نشده که خودم را منتظر حضرت بدانم. نه اینکه دلم نخواهد. بالاخره یک بچه شیعه، شوق امامش را دارد، اما انتظارش را، نداشتم تا به حال. و چه بد! انتظار که می گویم یعنی چه؟ خیلی ساده هست. تصور کنید تیم فوتبال محبوبتان می خواهد بازی کند... چه حالی دارید قبل از اینکه بازی شروع شود... تصور کنید مجله محبوبتان که همیشه اول ماه می آمده، چند روزی نیامده، نه تنها از قبل از ماه شوق آمدنش را دارید، بلکه اگر دیر کند هم روزی چندبار می روید دکه روزنامه فروشی و سراغش را می گیرید...

خب، منتظر این طور است. کسی که منتظر امامش هست، هر پنج شنبه باید منتظر باشد. نه هر پنج شنبه که هرروز. از کجا معلوم که امام شنبه نیایند؟ یا یک شنبه؟ منتظر صبح ها باید ناراحت شود از اینکه چرا امامش نیامده، و هر شب با این عشق بخوابد که شاید امامش فردا بیاید...



اساسا مساله مهدویت مهم ترین نظریه شیعه است. مکتب شیعه با همین عشق زنده است و اگر این را بگیرند، اساس را گرفته اند. انتظار برای ظهور را، می گویند انتظار برای فرج. و فرج یعنی چه؟ یعنی گشایش. و چه قدر بد تعبیر می شود این مفهوم. یک جا نشینی و بی حالی و سستی را می گیرند به جای انتظار. همان طور که برسینه و سرزدن های بی خود و بدون فکر را می گذارند به جای تکریم امام حسین و سایر ائمه.

من، در این چندسالی که کمی اسلامیات خواندم، به این مفهوم رسیدم که انتظار برای ظهور، علاوه بر آن معنی بالا (در واقع در تکمیل آن معنی)، یعنی مهیا کردن شرایط ظهور. و مهیا کردن شرایط ظهور، یعنی کارهایی را که فکر می کنیم قیام امام به خاطر آنهاست را خودمان تلاش کنیم برای انجامشان...

در این زمانه، که همه مفاهیم مذهب و دین ما به تاراج رفته، و چنان تصویر زشت و وارونه ای از آن به مردم نشان داده اند، به نظرم، تنها، عمل یک فرد می تواند تصویر مناسب مذهب را نشان دهد...

امید که اندکی به یادش باشیم، و تهِ دلمان، امید داشته باشیم به آمدن یک مرد بزرگ، و کمک کنیم برای برقراری انسانیت.


+نیمه شعبان، روزی است که، به هر حال، یک عده ای شادند... شادیِ مردم خوب است حتی اگر نیمه شعبان هم مثل پیروزی تیم فوتبال، فقط یک بهانه باشد.

 

+یکی از دوستان (که امیدوارم مرا هم دوست بداند) پیامکی داد با این متن:

انتظارش، انتظارم سیر کرد

آنکه می خواهد بیاید دیر کرد

تا به کی در انتظارش دیده بر در دوختن؟

آمدن؛

رفتن؛

ندیدن؛

سوختن...

ای که دستت می رسد بر زلف یار/ در حضورش نام ما را هم بیار...

 

و بعد در جواب جوابی که به ذهن من رسید، نوشت:

من اگه یکی از یاراشم ببینم برام کافیه...

 

و من دیدم چه قدر راست می گوید... حتی کسی که انتظار او را هم داشته باشد دیدن، سعادتی است.



شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

لذت خواندن

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

خیلی زشت بود که وبلاگی مختص کتاب هایم نداشته باشم.

 

 

از این به بعد، معرفی هرکتابی که می خوانم را در وبلاگ لذت خواندن خواهم گذاشت. کتاب هایی هم که تا به حال خوانده شده اند را کم کم اضافه می کنم- انشاالله.



 

مجله