شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

هیچ چیز قابل قبول نیست!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

تنها چیزی که شاید بتواند اندکی کتاب نخواندن یک کتاب خوان را توجیه کند...

نه، هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نمی تواند کتاب نخواندن یک کتابخوان را توجیه کند، حتی زیادبودن کتاب های خوبی که جلویش رویش هستند!



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

بهشت؛ از نظر ما!

کلمات کلیدی :خورخه لوئیس بورخس، سیاره کتاب

I have always imagined that Paradise will be a kind of library.

همیشه، تصورم این بوده است که بهشت جایی شبیه به یک کتابخانه است.

خورخه لوئیس بورخس - پدربزرگ تلخ‌داستانگوی همه ما

 




جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

سید خندان ما: از هیچ کس سهم خواهی نداریم

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، سید خندان

خاتمی دو روزپیش در دیدار با اعضای هیات رئیسه انجمن اسلامی دانشگاه تهران، حرف هایی زد و باز شخصیت والای و اصلاح‌اندیش خودش را نشان داد. دیروز در طولانی شدن اعلام تبریک خاتمی به روحانی، خبرگزاری شرق مطالبی نوشت و خواست تا از موقعیت پیش آمده به نفع خودشان استفاده کند و بنا به سابقه جریان های تندروی سنتی، چهره خاتمی را از نظر خودشان تخریب کنند. می توانید از لینک زیر، چیزهایی که "شرق" گفته را بخوانید:
http://www.mashreghnews.ir/fa/news/224883/چرا-هنوز-خاتمی-و-اصلاح-طلبان-به-روحانی-تبریک-نگفته-اند

اما خاتمی امروز حرف های بسیار مهمی زد، که بسیار مهم است و به نظر من برای کسانی که تا حدودی در مواضع روحانی شک داشتند، اطمینان بخش است، مهم ترین فراز آن (به نظر من) اینجاست:

آقای دکتر روحانی امروز با رأی قاطع شما و به رغم فضای رسمی توانسته است رأی مردم را بگیرد و حرف ایشان درست است؛ امروز آقای دکتر روحانی رئیس جمهور همه کشور است؛ حتی همه آنهایی که به او رأی نداده اند. اصلا جای نگرانی نیست! رئیس جمهوری می خواهیم که رئیس جمهور همه باشد و البته باید از همه نیروهای کاردان، عاقل، توانا و مورد اطمینان از هر جناح باید استفاده کند. خدا را سپاسگزارم که اصلاح طلبی رشد و اخلاق خود را نشان داد و با تمام وجود در صحنه تأثیرگذار بود، از هیچ کس هم سهم خواهی نداریم؛ می خواهیم کشورمان پیشرفت کند. درست است که همه از حصر آقای موسوی، خانم رهنورد و آقای کروبی ناراحتیم و بسیاری از عزیزانمان در زندان هستند؛ اما همان زندانی ها در انتخابات شرکت کردند و مردم هم با وجود رنج هایی که کشیده بودند رأی دادند. از خدا می خواهیم که همه عزیزان آزاد شوند.

پیشنهاد می کنم متن کامل سخنان امروز خاتمی را از سایت رسمی او، بخوانید:
http://www.khatami.ir/fa/news/1181.html



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

میزان رای مردم شد

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی

روزی، ملانصرالدین دنبال کسی می دوید و می گفت: «آی مردم، دزد همه‌ی دار و ندارم را برد...» مردم کمک کردند و دزد را گرفتند. دیدند تنها یک لُنگ دستش است. از ملا پرسیدند که این تنها یک لُنگ دارد. ملا جواب داد: «این تنها یک لُنگ نیست، این سفره غذای من، دستمال حمام، لباس من، زیرانداز من، روانداز من، و خلاصه تنها دارایی من است.»

حالا، ما هم بعد از چهارسال لُنگمان را پس گرفتیم. شاید برای بعضی ها چیز چندان مهمی نباشد... شاید برای بعضی ها که پارگی و ژندگی لُنگ را دیده بودند، رفتنش بهتر از بودنش بود، اما چه کنیم، «تنها دارایی مان بود.»



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

ایده ای جالب

کلمات کلیدی :قاب تصویر، سیاره کتاب



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

زخمه مرگ بر شهنواز تار ایران

کلمات کلیدی :مرگ، جلیل شهناز

مرگ، بر تار شهناز -که خود بر تار دل ما زخمه می زد- زخمه زد...

آدم همیشه در برخورد با مرگ می ماند... می گویم برخورد، چون مثل یک تصادف است... یک لحظه می آید و تمام وجودت را می لرزاند، شوکه ات می کند...

کم نبودند بزرگانی که قبل از مرگشان افتخار آشنایی با آنها را داشتم... بزرگان اندیشه و هنر این سرزمین و این دنیا... بعضی را مستقیم دیدم و بعضی را تنها با جان مایه زندگی شان آشنا شدم، اما همیشه حسرت زده بودم از اساتیدی که نشناخته، یک دفعه اتوبوس مرگشان بر سرم هوار شد...

در این یک هفته، به جای شجریان، بیشتر ساز شهناز را گوش دادم... اکنون می توانم بگویم ذره ای از غصه کسانی که با ساز شهناز زندگی کرده اند را درک می کنم... و الآن باز دارم شجریان گوش می دهم... "فلک کی بشنوه آه و فغونم..."

در مقابله با مرگ، تسلایی نمی توان داد... هیچ چیز، جز اینکه سکوت کنیم و با سکوتمان سعی کنیم در برابر مرگ عزیزان و اساتیدمان تسلیم نشویم... سکوت کنیم و به یادشان آوریم، آن خاطراتی که دل ما را می لرزاند و آنهایی که باعث شدند در زندگی احساس بهتری داشته باشیم، بهتر فکر کنیم و در کل انسان بهتری باشیم...

و این بار باید سکوت کنیم و در سکوت تار شهناز گوش کنیم و سعی کنیم یادمان برود که این دست هایی که تار را به نوا و رقص درمی آوردند، اکنون سرد و خاموش شده اند... یادمان برود، تا شاید قطره هایی که جاری شده اند، بندبیایند...



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

هرچه می بینم دیوار است

کلمات کلیدی :شعر، سایه، هوشنگ ابتهاج، ارغوان

ارغوان، یکی از تلخ ترین شعرهایی است که تا به حال دیده ام... و در عین حال، یکی از بهترین ها. این شعر را سایه در زندان سروده و با خواندنش، احساس یک زندانی بسیار دقیق مجسم می شود...
من بخش اول شعر را انتخاب کرده ام. لینک ویدئوی یوتیوب، شعرخوانی است با صدای سایه و تار لطفی در کنسرت بال در بال...

امیدوارم روزی را که در آن دیگر در ایران از زندانی سیاسی (لااقل) خبری نیست، بتوانم ببینم...


ارغوان شاخه همخون جدامانده من آسمان تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

https://www.youtube.com/watch?v=gmxrElaUIqc



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

ریشه در خاک

کلمات کلیدی :شعر، فریدون مشیری، شهرام ناظری

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشک سالی های پی درپی
تو را از نیمه ره برگشتن یلران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از ان سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
اینک حسرت و افسوس ،بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من ازاینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجاباز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجاروزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت


+لینک پایین، خواندن شعر توسط شاعر، فریدون مشیری است. شهرام ناظری هم در آلبوم امیرکبیر این شعر را بسیار خوب خوانده.

https://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=AxBCy5bMRiA



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

عبرت از گذشته ها

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، سید خندان

می خواستم این لینک را قبل از انتخابات بگذارم (زمانی که هنوز تصمیمم برای رای دادن قطعی نبود) اما بعد گفتم بگذارمش برای بعد...


+امیدوارم هرچه زودتر دوسید بزرگوارمان را دوباره در متن جامعه ببینیم... دل من یکی که، برای روزهایی که در فضا، روزنه ای وجود داشت، تنگ شده است... امیدوارم میرمان، رئیس جمهور دربندمان را زودتر ببینیم... و همه دیگر زندانیانی که برای گرفتن حقشان حتی نفس کشیدن را از خود دریغ کردند...

http://www.khatami.ir/fa/news/910.html



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

عمر کوتاه است...

کلمات کلیدی :قاب تصویر، سیاره کتاب



یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

اندکی شرر!

کلمات کلیدی :مهدی اخوان ثالث، سیاست و خیمه شب بازی

دلِ بی‌صاحب ما را باش... ول نمی کند از سر شب تا به حال... همه اش می خواهد اخوان و سایه بخواند. مدام باید دهنش را بند بزنی که بابا، یک امشبی را جان مادرت دست نگه دار.
می روی سراغ حافظ، او هم می خواند "دولت آن است که بی خون دل..."-

سانسور می کنی.  شعر تلخ را نمی خواهی بخوانی... این هم سخت است که برویم و شادی کنیم... هنوز خیلی کارها داریم. این خانه از پای بست ویران را، باید سعی کنیم بسازیم از نو. باید سعی خودمان را بکنیم...

پوستینی کهنه دارم من... مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود...

اخوان را چه کنیم؟ می گوید "با کدامین خلعتش آیا بدل سازم/ که‌م نه در سودا ضرر باشد؟" چه کارش کنیم؟

می گوییم جناب اخوان، پدر شما و خود شما سعی تان را کردید... ما نیز چهارسال پیش با "هزار آستین چرکین دیگر" از جگر فریاد زدیم، و طوفان خشم و نومیدی ما را نیز فراگرفت، اما باز عده ای مان را هنوز نفسی باقی بود. عده ای مان جمع شدیم و آخرین نیروی این لحظه مان را گذاشتیم بر سر فریادمان. جناب اخوان، ما نیز "انتظار خبری" نبود برای ما. با این حال، به قول خودت باباجان، "در اجاقی طمع شعله" نبستیم، "اندک شرری" باقی بود... آن را دیدیم... انگشت هایمان را با شرم و تردید آلودیم تا مگر این اندک شرر را نگاه داریم و "امید" که به شعله ای تبدیل کنیم... تا شاید دختران و پسرانمان دیگر از شر این شعر لعنتی راحت شده باشند که "پوستینی کهنه دارم من...".

هنوز خیلی کارها هست... تازه می توانیم از نو شروع کنیم... دلتنگ خیلی چیزها هستیم... دلتنگ راستی و صداقت از رسانه ای که باید ملی شود... دلتنگ دیدن میرمان در جایگاه بلندی در هنر این مملکت... دلتنگ دیدن سیدمان که لبخند ایرانی را برای جهان ارمغان ببرد و صلح و آرامش را برایمان به ارمغان بیاورد... دلتنگ مجله ها و روزنامه ها و فیلم های متنوع و باکیفیتیم... دلتنگ دیدن بچه هایی که به جای فروش فال و گل در سرچهارراه به مدرسه بروند... دلتنگ شعرهای شاد و آوازهای خوش... دلتنگ دیدن شجریان که آواز ایرانی را بلند فریاد بزند و گوش مان را آرامش جان دهد و در رمضان بخواند "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه - خدایا بعد از اینکه هدایتگرمان بودی، رهایمان نکن و از جانب خودت رحمت به ما عنایت کن."

 



شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

از جرقه های امید، روشنا بیاوریم

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی

به نام او، که اوست!
از دو روز پیش که در مورد رای دادن نوشته ام (رای دادن خودم) عده زیادی از دوستان هر طور که توانسته اند از خجالتم در آمدند... بعضی ها چیزهایی گفتند که... البته حق داشتند. اکثرا در مورد حوادث چهارسال پیش نوشتند. دوستان نزدیک تر با ادبیاتی بهتر حرف می زدند. اینکه "تو خودت بودی که می گفتی خیلی بی شرفی می خواهد از یاد بردن این حوادث"... "تو که خودت زخم خورده چهارسال پیشی دیگر چرا؟"... "تو خودت بودی که می گفتی رای دادن در این نظام یعنی قبول داشتنش"... و خیلی چیزهای دیگر، و خیلی "خودت بودی می گفتی" های دیگر.

من مجبور بودم بشنوم، و در دل قبول داشته باشم حرفشان را... خون و ظلم چهار سال پیش که به چشم دیده بودیم و خون هایی که از قبل ریخته شده و ظلم هایی که قبل از آن رفته بود بر سر این مردم، فشار می آورد برای اینکه کار درستی است یا نه؟

اما به هر حال، سعی کردم با همه آن اعتراضاتی که شد و همه دلشوره های درون، چیزهایی را بازبگویم که گفته بودم، در پست قبل، استدلالاتی برای رای دادن (رای دادن خودم البته). و همان ها را تکرار کنم، و بگویم "شاید اشتباه می کنم، اما من هستم دیگر، با همه ادعاها، نمی توانم یک انقلابی باشم- از بچه گی نادانسته به خاتمی عشق داشتم و اکنون در حد عقل خودم به اصلاح... و نمی توانم بپذیرم که مجددا کشورم سرمایه هایش را در انقلاب یا جنگ از دست بدهد... شاید اشتباه باشد، اما..."
کسانی نمی خواستند رای بدهند، نمی توانستم مجبورشان کنم به رای دادن. حال، عده زیادی از مردم رای داده اند، و به نامزدی رای داده اند که نظر سید ما نیز بوده، و معقتد است که کارها با وجود او بسیار بهتر و سریع تر در روال منطقی و عادی خود قرار می گیرد. روحانی هم خود قول هایی داده، که بسیار منطقی است و با خواست های من و سایر دوستان (که حتی شاید مخالف رای دادن بودند هم) منطبق است.

حالا که امیدواریم به آمدن روحانی، امیدواریم همان طور که خودش گفته دولت تدبیر و امید را بنا کند، تا چهارسال دیگر، دوستان عزیزی که در رای دادن موافق نبودند هم اشتیاق داشته باشند به اصلاح و به قول روحانی اعتدال... می دانم که همه دوستان با همه تفکرات، به ساخت کشور معتقدند و پیشرفت ایران مان را می خواهند... امیدوارم شرایط چنان پیش برود که چهار سال دیگر، اینها هم با ما باشند برای اصلاح، نه اینکه خدای نکرده...

اکنون که امیدواریمان به آمدن روحانی بسیار زیاد است، باید مجددا قول ها و وعده های روحانی را مرور کنیم و به خاطر سپاریم و در اداره دولتش هم به او کمک کنیم و هم مشکلات موجود را تذکر دهیم و هم به عنوان یک شهروند، نقد کنیم... سعی کنیم برای ساختن و نقدکردن و ساختن، تا کشورمان با هزینه هایی بسیار کمتر از پیش ساخته شود.

امیدوارم به زودی زود، میرحسین موسوی را ببینیم که مجددا در پست های فرهنگی و هنری و اجتماعی اش به جامعه اش خدمت می کند... امیدوارم زندانیانی که به خاطر بیان تفکرات و ایده ها و انتقاداتشان از حضور در خانواده و اجتماعمان محروم شده اند باز به هوای سرد و مسموم‌مان گرمایی بدهند و مطهرش کنند و ما را سرشار کنند از حضورشان... و امیدوارم... می دانم که داغ عزیزان را هیچ چیز التیام نمی بخشد، اما امیدوارم که مادران و خواهران و خانواده های عزیزانی که خون سرخ و سبزشان را به پای این کشور ریخته اند، کمی "آرام" بیابند و کمی "آسوده"تر باشند و بالش هایشان، کمی (فقط کمی هم اگر باشد!) شبها کمتر خیس شود.

و امیدوارم همه کسانی که رنج کشیده اند برای اینکه ما، اکنون اینجا باشیم، ما را ببخشند به خاطر همه قصوراتی که انجام داده ایم.

 

"و ما به کسانی که برای ما تلاش کنند و استقامت داشته باشند، راه های سعادت و هدایتمان را نشان خواهیم داد."



پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

اندر حکایت رای و آرا

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی

سلام بر همه کسانی که در تصمیم گیریشان، عقل و منطق و احساس، هر سه را، با ترکیبی درست، دخالت می دهند، سلام من به اینان، فارغ از نتیجه تصمیمشان.

 

1- کاملا حق می دهم به همه کسانی که نمی خواهند رای بدهند. واقعا فراموش کردن حوادث سالیان گذشته، بسیار سخت و ناممکن است. درست هم هست که ما، ملت ایران، حافظه تاریخی ضعیفی داریم، اما، مسلما فراموش نکردیم گلهایی که فقط به خاطر یک اعتراض ساده، پرپر شدند، درست جلوی چشمانمان.

2- اینکه بگوییم حضور پررنگ و رای دادن مردم موجب می شود تا نتیجه انتخابات مهندسی نشود، به نظر من، تاریخ انقضایش چهارسال پیش گذشته است.

3- اینکه هم بگوییم روحانی آدم بزرگی هست، به نظر من صحیح نیست. او هم مشکلات زیاد خودش را دارد، و مسلما دولتش هم با چیزی که ما انتظارش داریم (کفِ انتظارات ما، دولت خاتمی است) فاصله زیادی خواهد داشت، احتمالا.

4- با اینحال، من با خودم که فکر می کنم به این چند نتیجه می رسم:

الف- اگر امیدم با فرض رای دادن به روحانی و مهندسی نشدن انتخابات، برای پیروزی روحانی بسیار بسیار اندک است، در مقابل وقتی رای ندهم به هیچ وجه نمی توانم کورسویی از امید داشته باشم: چون حقی داشته ام و از آن استفاده نکرده ام.

ب- با فرض رای ندادن، زمانی که فردی رئیس جمهور شد که برنامه هایش را بسیار زیرکانه تر از احمدی نژاد پیش برد و شرایط کشور به مراتب از وضعیت اسفبار فعلی بدتر شد، این عذاب وجدان رهایم نمی کند که شاید اگر کسانی مثل من، به روحانی رای می دادند، لااقل وضعیت الآن 10 درصد از زمان آن یارو (احمدی نژاد) بهتر می شد، نه اینکه دوبرابر بدتر شود.

ج- به نظر من، در شرایط فعلی، اگر هرکسی به جز روحانی بیاید، دیگر هیچ امیدی برای شکستن حصر موسوی و کروبی و آزاد شدن لااقل تعدادی از زندانیان سیاسی نمی ماند. فضای فرهنگی کشور نیز مطمئنا اگر از الآن بدتر نشود، مسلما بهتر نخواهد شد.

 

در شرایطی که خود من، دچار رخوت و اهمال در خصوص نتیجه انتخابات باشم، چه انتظاری می توانم از بزرگان اصلاح طلب داشته باشم. اگر انتخابات را تحریم کنم و بی محلی، می توانیم تبریک بگویم به خودم برای کمک کردن به انتخاب شدن بی دردسر فردی که نظراتش با نظرات و خواست هایش با خواست های ما بسیار متفاوت است، اما اگر لااقل این زحمت را کشیدم و رایم را با امیدی بسیار بسیار اندک هرچند، به نام روحانی که از نظر سید ما، حداقل های اصلاح طلبی را دارد (و مسلما از آن حداقل ها، یکی آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر است و دیگری احقاق حقوق و اعاده حیثیت خانواده های آسیب دیده در انتخابات) آنگاه می توانم لااقل کورسویی هرچند بسیار بسیار کوچک از امید را برای خودم و کشورم متصور باشم.

 

به علاوه، من همیشه به بینش و منش سید محمد خاتمی اعتقاد داشته ام و مثل او معتقدم وظیفه من، اصلاح (تحول تدریجی) است نه انقلاب و براندازی (تحول دفعی)، و امیدوارم خاتمی مثل اکثر موارد، باز هم درست اندیشیده باشد و روحانی در مسیر اصلاحات واقعی قدم بردارد.

 

 

 

 

این حکم هایی که دادم، همه برای خودم هست... و دلایلم برای رای دادنم... با احترام به همه کسانی که می خواهند سکوت کنند و غیرفعال باشند... فقط لطفا بعد از انتخاب شدن نامزدهای موردنظر آقابالاسرهای این مملکت، نیایید و اعتراض نکنید... (و لطفا، اگر به روحانی رای دادید و باز هم به هر دلیلی نامزد موردنظرتان انتخاب شد یا انتخابش نکردند) به جای اعتراض، جامعه را آماده کنید و با مردم عادی صحبت کنید (با زبان خودشان- که خیلی سخت است و خیلی حوصله می خواهد) و شرایط را آماده کنید برای چهار سال دیگر، و چهارسال های دیگر، اگر معتقدید جنگ یا انقلابی مجدد راه رسیدن به جامعه ای قابل زندگی کردن نیست.

 

 

"بشارت باد بر بنده های من... آنان که سخن را می شنوند و از بهترین آن پیروی می کنند."



پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

انتخاب ناگزیر

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، احمد شاملو، مانا نیستانی

یکی
از دریچه‌ی ممنوعِ خانه
بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:
آه، اگر امید می‌داشتی
آن خُشکسار
کنون اینگونه
از باغ و بهار
بی‌برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می‌خوانْد.



نه
نومیدْمردم را
معادی مقدّر نیست.
چاووشیِ‌ امیدانگیزِ توست
بی‌گمان
که این قافله را به وطن می‌رساند.


شعر از شاملو

تصویر، انتخاب دردناک، از مانا نیستانی



دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

نوای هو، هو!

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

در کنارآباد جای شما، در خرابات خالی ما جغدی می خواند: هو، هو

و بر انبوه لحظه های ماتمزده ما، می گرید: هو، هو

هرچند دل، دل است ولی

یکی می گوید یا هو، دیگری می نالد: هو، هو!

 

دوشنبه 1390/03/20



یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

هشدار: خطر سقوط از فراز برج بابل!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، الیاس کانتی، علی شریعتی

ما عشق کتاب ها، اگر حواسمان نباشد، مسلما سرنوشتی بهتر از آقای کین نداریم. باید حواسمان باشد، که کتاب ها، با همه ارزششان، فقط کتابند. این نکته بسیار خوبی بود، که در ذهن من کمرنگ شده بود، و خواندن کتاب "کیفر آتش" نوشته الیاس کانتی، دارد در پررنگ شدن و احساس خطر کردن نسبت به این قضیه کمک می کند.

اولین کتاب شریعتی در سال 1392 را هم شروع کردم: "بازگشت به خویشتن"- چه خوب است که دوباره پای حرف های استاد نشسته ام. جدَن دلم تنگ شده بود برایش. و جدا نیاز داشتم به اینکه در این شرایط حساس، استدلال های قلبی او را بشنوم.

 



جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

افسوس که آن دولت بیدار بخفت

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی

خیلی جالب است که کاندیداها فکر می کنند اگر بیایند مملکت رو از این رو به اون رو می کنن. تبدیل می کنن به مدینه فاضله. البته تلقی هرکدومشون از مدینه فاضله کلی با هم توفیر داره. ولی به هر حال، همه می گن اینجوری می کنم و اونجوری می کنم. چیزهای هزارتایی می شنویم که تنها راهی که برامون می مونه، اینه که به گوشمون بگیم سوت زنان صحنه رو ترک کنه.

جالبه همه شون می گن باید حتما رئیس جمهور بشیم و دولت تشکیل بدیم. به هیچ وجه راضی به کمتر از این مقام نمی شن. یعنی همه می گن کشور فقط و فقط درصورتی درست می شه که مردم به من اعتماد کنن و من دولت رو تشکیل بدم. در غیراینصورت، وامصیبتا است. (و البته این جمله رو نمی گن ولی منظورشون هست که: اگه انتخاب نشدیم، دودش تو چشم خودتون می ره.) یعنی اینهمه طرح های خوب آقایون (طرح تورم و عدالت و پیشرفت و اشتغال و فرهنگ و هزارچیز دیگه رنگارنگ دیگه فقط با پست رئیس جمهوری قابل حله، نه هیچ چیز دیگه ای- تازه باز خدا خوب کرده که یک عده ای قبلا یکی دوتا مسئولیت اجرایی داشتن، بعضی ها که راست انگار از جعبه جادو و از صندوق مهمات بیرون اومدن.)

 

به هر حال. توجه که می کنی، می بینی نه تنها این دوره بلکه همه دوره ها اینجوری بوده. (از کشورهای دیگه اطلاعی در دست نیست!) و نکته جالب تر اینکه حتی کاندیداهای شورای شهر هم اینجوری تبلیغ می کنن: «با رای به فلانی به شهری آباد رای می دهیم.» یعنی هرکی به جز آقا یا خانم فلانی بیاد، شهر ویران می شه.

 

 

در قدیم

همیشه می خندیدم به

مملکت کوران که پادشاهانش

تنها یک چشم دارند

و چه شور بود بازی بخت

و چه کورگرهی نشسته برآن

که پادشاهان ما

چشمی ندارند

و حرکتی نیز

و فقط با تکه گوشتی قرمز

که در دهان هاشان

آرام نمی گیرد

بر ما سروری می کنند.



پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

عروسان کلمه!

کلمات کلیدی :

آن سان که کلمات را بر روی کاغذ می نویسی... انگار عروسانند که در لباسِ عروسی کاغذ، به قاعده می ایستند، نه اینکه مزدورانی باشند که همان نگاه کردنشان هم، انگار دارد به آدم فحش می دهد...

 

نستعلیق نویسی (و تمرین برای یادگرفتنش) آرامشی را به من بازداد که مدتها بود می جستمش.



سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

-بدون اسم-

کلمات کلیدی :شعر

شعری است از یکی از دوستان (انسیه ذوقی‌فرد)، که من خیلی خوشم آمد. اسمی نداشت بنابراین من هم اسمی برایش انتخاب نکردم.

 

عصر دم کرده خرداد بود.
کولر روشن بود.
روبروی دریچه کولر یک پنجره بود.
پنجره به کوچه باز می شد.
پنجره راه در روی باد کولر بود.
پرده لای در پنجره نیمه باز بود.
باد کولر که می زد، پرده صدای قطار می داد.



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

ارغوان، شعری خونبار

کلمات کلیدی :سربی سرد سپیده دم

چشمانش تاول زده اند، چشمانی که آن قدر آرام و پاک بودند... فرزندش را دیروقتی است که از این شهر برده اند و او حتی نمی داند بر روی کدامین خاک، آسمان های ابری اش را بباراند تا شاید، شاید، چرک تاول هایش خارج شوند.


مادرم، ببار، اما بدان که این اشک ها، گلهای ارغوانی می رویاند که هرکدام سالها بعد، باز با سرخی شان، زمین تشنه به خون را، سیراب می کنند.
مادرم، دردت به جان، ببار، اما ننال.


«ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.»



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

کبوترهایی با "سربی سرد سپیده دم" در بالها

کلمات کلیدی :من و تنهایی، سربی سرد سپیده دم

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان

آاااااااااااااااااای... بگذارید هواری بزنم.

***

آن قدر ضعیفم که حتی همین هوار را هم نمی توانم بزنم. در سینه بغضی هست، بزرگ و سنگین... که فقط چهره را روزبه روز بیشتر در هم می کشد. حرف هایی هست که نمی شود به همه گفت... حرف هایی‌اند سنگین... کاش می توانستم هواری بزنم. کاش. دهان که باز می شود، فقط یک بهت هراسناک بیرون می آید. انگار که الآن است قلب متوقف شود و مغز بترکد! اما حیف. نه این می شود و نه آن.

نمی دانم. دلم می خواست کسی بود که می شد اشک ها را در برابرش فریاد زد، و با اینحال نهراسد، نترسد... و با این حال، پشت شیشه های بخار گرفته، لبخند خفیف همدردی اش را دید. و شاید، دستی که به شانه، به سر، آرامش می داد... و سینه ای که از خیس شدن، باکش نبود. کاش می شد، کاش بود.

پس از هر بار که مصیبتی رخ می دهد، می گوییم وه، چه قدر سنگین، و باز که مصیبتی دیگر می رسد، می بینیم وه! آن ها که چیزی نبودند. وه! شاید اینطور باشد که کمری که یک بار شکست، دیگر شکسته. بیشتر از آن دیگر نمی شکند. یعنی، می گویم، شاید، فیزیولوژی اش اینطوری باشد...

خسته می شود آدم. خسته از اینکه با این همه سنگینی... با این همه وزنه هایی که به صورتت آویخته، باید ظاهرت را حفظ کنی، و مدام انرژی خرج کنی برای اینکه ابروهایت کمی بالاتر برود... خسته می شود آدم. نمی شود. نمی تواند. یعنی، من یکی که، نمی توانم.

کاش می شد هواری زد. کاش می توانستم. کاش این حنجره ها یاری می کردند. کاش به جز «پوستینی کهنه» لباس دیگریمان بود... کاش «زمستان» دست از سرم برمی داشت. کاش «کاوه ای پیدا» می شد... اما، کاشکی را کاشتند، سبز نشد.

دلم می خواست... یعنی می خواهد... اما، نمی شود.

خدایا، این نفس های سرد را از ما بگیر. یا نفس گرمی‌ ببخش، یا بمیران. آمین.

***

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به «هست» آلوده ایم، ای پاک، و ای ناپاک!

گر همه غمگین، اگر بی غم

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین، اگر بی غم

پاک می دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربی سرد سپیده دم.

 

ای کبوترها،

کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها!

که من ار مستم، اگر هشیار،

(گرچه می دانم به «هست» آلوده مَردَم، ای کبوترها!)

در سکوت بُرجِ بی کس مانده تان، هموار،

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان، جاوید

«های پاکان، های پاکان» گوی

می خروشم، زار.

 

 

+شعر ابتدایی از فریدون مشیری، و شعر انتهایی از اخوان ثالث است.



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

صبحانه بارانی

کلمات کلیدی :شعر، شعر فرانسه، ژاک پرور، ترجمه

دومین ترجمه از اشعار ژاک پرور.

ترجمه، نسبتا آزاد است و وفادار به کلمات شعر اصلی نیست، هرچند سعی کرده ام احساس شعر اصلی را منتقل کنم.

 

Déjeuner du matin

Jaques Prévert

 

Il a mis le café                                                               غلیظِ سیاهِ قهوه را

Dans la tasse                                                                  با رقیقِ سفیدِ شیر

Il a mis le lait                                                                  در فنجان ریخت.

Dans la tasse de café                                                       بلور سفید شکر را

Il a mis le sucre                                                    با سیاهی رنگ‌پریده آمیخت.

Dans le café au lait

Avec la petite cuiller                                                               با قاشقی

Il a tourné                                                                        هرسه را هم زد.

Il a bu le café au lait                                           قهوۀ سفیدِ شیرین را داد فرو

Et il a reposé la tasse                                                و فنجان را گذاشت زمین،

Sans me parler                                                            بی آنکه چیزی بگوید.

 

Il a allumé                                                                        گیراند سیگاری

Une cigarette                                                                       و قیره دودی

Il a fait des ronds                                                            حلقه کرد در هوا.

Avec la fumée

Il a mis les cendres                                                      ضربه ای زد به سیگار

Dans le cendrier                                                         و خاکسترش را ریخت

Sans me parler                                                                       زیرِ سیگار.

Sans me regarder                                                                    بی سخنی

                                                                                           بی نگاهی، حتی.

Il s’est levé

Il a mis                                                                                   برخواست

Son chapeau sur sa tête                                                      بر سر نهاده کلاه

Il a mis son manteau de pluie                                       بارانی اش را برداشت

Parce qu’il pleuvait                                                               -باران می بارید-

Et il est parti                                                                               و رفت

Sous la pluie                                                                        با وجود باران.

Sans une parole                                                                      بی کلامی

Sans me regarder                                                             بی نگاهی، حتی.

 

Et moi j’ai pris                                                                        و من بودم

Ma tête dans ma main                                             آنکه در خود مچاله شد،

Et j’ai pleuré.                                                                             و بارید.



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

زندگی‌نامه انسان

کلمات کلیدی :شعر، هوشنگ ابتهاج، سایه

نه ، هراسی نیست

من هزاران بار

تیرباران شده ام

و هزاران بار

دل ِ زیبای مرا از دار آویخته اند

و هزاران بار

با شهیدان ِ تمام ِ تاریخ

خون ِ جوشان ِ مرا

به زمین ریخته اند

سرگذشت ِ دل ِ من

زندگی نامه ی انسان است

که لبش دوخته اند

زنده اش سوخته اند

و به دارش زده اند...

شاعر: هوشنگ ابتهاج

 

+این، سرگذشت دل من، دل ما، دل انسان است.



 

مجله