شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

یک بار در هفته هم خوب است... اگر!

کلمات کلیدی :عشق

حتی اگر یک بار در هفته هم ببینی‌اش، کافیست؛ اگر عاشق باشی... دوبار اگر بشود که، عالیست... اگر باشی.

مشکل اینجاست که برای عاشقی، نظر دل هم شرط است... گاهی، می شود که دل جلوی عقل را می گیرد... دل همیشه از دودوتا-چهارتا بدش می آید... گاهی دودوتا را هشتا و ده تا و خیلی خیلی بیشتر حساب می کند، و گاهی جواب دودوتا را صفر هم به دست نمی آورد. حالا اگر یک بار هم عقل، حرف حسابی بزند، ممکن است این دل باشد که جلویش را می گیرد... چه خبر است... همیشه ظاهرا "تضارب آرا" دارند با هم.

با اینحال، دل خسته و غمگین است... حق دارد. تنها یک بار شعله می زند و اگر آتشی به پا نکند، خاکستر می شود... برخواستنش را، هزار سال صبر باید.

با اینحال، این بار عقل است که از دیدن ها، خوشحال می شود... اگر یک بار در هفته هم باشد خوب است... اگر دوبار بشود که عالیست.



شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

شوق رهایی

کلمات کلیدی :مطایبات فلسفی

کرمی در پیله هستیم

و شوقمان به "آن لحظه" از هرچیز بالاتر است،

آن لحظه ای که چشم ها به روی پیله دنیا بسته می شوند...

می ارزد که ثانیه ها را شمرد برای طلوع آفتاب...

یعنی از یک کرم، تنها این کار شایسته است...

انتظار برای لحظه پروانه شدن!

شوق آن لحظه، گاهی آنقدر زیاد است که پیش از موعد پیله را می درانی و به جای یک پروانه، چیزی که از تو به جا می ماند، یک حشره ضعیف چروکیده است.



شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

غربت کویر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

وسعت کویر،

تنگی سینه ام را بس نیست؟

شوق تو دارم و این کافی نیست؟

 

روز ِ عمر از دوریت

گشته چون حس نزدیک دلم با دل تو چون تاری.

 

شوق تو دارم و چون راه بیفتم زینجا

آرزوی چیدنت کامم را

می کند سرشار از

طعم شیرینی  شیرینِ یزد...

 

دلبرا،

این دل من،

سخت تنگِ تنگ در آغوش گرفتن هایِ

دل توست.

 

اما حیف!

چون به تو می رسم و می بینم

که تویی چون یک سد

و جدا می کنی من را از ما

گریه ام می گیرد.

 

گریه ام می گیرد

می کنم چندین رود،

چند کارون از دو چشمم جاری...

اما... «بر عبث می پویم»

شهرت سینه تَف‌دیده من

قسمت عشق کویرانه من

بی‌آبیست.

 

پس کِی آن روز بیاید آخِر؟

عطر نمناکی این خاکم را

- که به خوشبوییّ ِ

 کام و دهان تو شده -

ساکن سینه صحرازده ام، این دل من،

حس کند و جان بدهد.

 

+ 11 اردیبهشت ماه 1392  خوابگاه شهید بهشتی



سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

پرنده ای که باید کشیده شود...

کلمات کلیدی :شعر، ژاک پرور، شعر فرانسه

امروز سر کلاس اتفاق جالبی افتاد. یک شعر کوتاه از ژاک پرِور را قرار شد ترجمه کنیم... و وقتی هرکس ترجمه اش را خواند (البته متأسفانه همه نخواندند)، دیدیم شعر بسته به دید و نظر هرکس، به یک شکل خاصی درآمده... خیلی جالب بود، به خصوص اینکه به نظر من نمی شد بگویی کدام ترجمه خوب است و کدام بد.

+فکر کنم این را می شود یکی از مصداق های "مرگ مؤلف" دانست.

http://www.mediafire.com/?hbxdj24xbmw7064



سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

یادی از شریعتی ها: پدر و پسر

کلمات کلیدی :محمد تقی شریعتی، علی شریعتی، اسلام، شیعه

محمد تقی شریعتی، پدر علی شریعتی، یکی از اولین روشنفکران شیعی ایران هست، که حرف هایش در زمان خود (و هنوز،) یکی از بهترین نماینده های اسلام چهارده معصوم (که من به این دلیل که علی شریعتی توسعه دهنده اصلی این اسلام در زمان حال است، ترجیح می دم به عنوان "شیعه با خوانش شریعتی" اسم ببرم) بوده. حرف هایش و نوشته هایش به خوبی نشانگر قرائت خاصی از شیعه است، که همیشه‌ی تاریخ، گمنام گذاشته اندش... آن وجه که معتقدم می شود هدایت گر زندگی ما در دنیا و آخرت باشد... نه مانند امروز که ارمغانی به جز بدبختی در این دنیا و بالطبع در آخرت ندارد. نظر شخصی من این هست که امثال محمدتقی شریعتی و پسرش، پوستین وارونه اسلام را (نه اینکه توانسته باشند پشت و ور کنند و دوباره به شکل درستش بپوشنانند، اما) به ما نشان دادند، آن طرفی که الآن به اشتباه در زیر پوشیده شده. علی شریعتی، مسلما راهی را ادامه داد و توسعه بخشید که پدرش شروع کرده بود، و ما رشد اینچنین اندیشه ای را مدیون پدر هستیم... هرچند علی شریعتی به نظرم از جرأت زیادی برخوردار بود و بی‌هوا به مبارزه فکری برای شناساندن آنچه بدان معتقد بود، پرداخت.

سی و یک فروردین شصت و شش، روز درگذشت محمدتقی شریعتی است، هرچند که پنج سال قبل، گردنش را شمشیر اسلام زمانه، زده بود. یادش گرامی.



سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

رسم روزگار

کلمات کلیدی :مطایبات فلسفی

رسم روزگار است اینکه کسی که خیلی خیلی می خواهی نظرش را بدانی لالمانی می گیرد، هرچه زور می زنی چیزی بگوید، فقط نگاه می کند، نگاهت می کند...
و به اینجا ختم نمی شود... آن که به هیچ وجه نمی خواهی صدایش را بشنوی، مدام بیخ گوشت، ور می زند، زر می زند و می چزاند گوشت را.

رسم روزگار است این...

+کاش برای حرف زدن، مالیاتی مقرر می شد... نه، کاش لااقل شنیدن حرف ها مالیات داشت. آن وقت فقط حرف آن کس که می خواستیم را پول می دادیم تا بشنویم.



 

مجله