شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

قیره دود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قیره دودی مواج
شکنش در شکن باد سرد و وحشی
حاصل لذت سکسِ
وحشتْ با فقر،
در هوا می پیچید

جای ادخالْ قرمز شد-
و تن وحشتْ گرم،
به شماره افتاد باز نفس های فقر.

لِزْجیِ مایع بی جان هوس
بر تن سرد فقر
و به ران وحشت
چندشی می انگیخت.

من نگه می کردم
و به غایت به شگفت
از هوسناکی این
قیره دود اندوه
و خودارضاییِ
دودمانی که به دست بادی
وحشی و طوفانی
به دریغا می رفت.

+گاهی آنقدر کلمات کم می آوری که...
+23 فروردین 92



سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

سوار عنان گسسته

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

+داشتم غزلی از حافظ با مطلع "ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر/ بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر" رو می خوندم، رسیدم به این بیت بالا. اومدم از حافظ تعریف کنم، دیدم حضرتش بهتر این کار رو کرده:
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

+یعنی اگر فارسی بلد نبودم و فقط یک ذره از شیرینی خواندن حافظ رو می دونستم (فهمیدنش که به ما نرسد)، با شوق یاد می گرفتم.



سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

دو سرزمین با فاصله ای عمیق!

کلمات کلیدی :قاب تصویر

دو تصویر... هر یک برای ساکنان تصویر دیگر غیرقابل‌باور!




سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

پسر خوب کیه؟

کلمات کلیدی :قاب تصویر



سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

فرو می رود...

کلمات کلیدی :قاب تصویر

هیچ چیز آنچه به نظر می رسد نیست... شاید هیچ وقت هم نشود فهمید که ذات هرچیز چیست!



شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

حالا نه...

کلمات کلیدی :قاب تصویر

گفتا ز که نالیم؟... کز ماست که بر ماست!

 




شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

چه دنیای تلخی است!

کلمات کلیدی :قاب تصویر



شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

دنیای بزرگ کودکی

کلمات کلیدی :قاب تصویر

وقتی بزرگ می شویم... عظمت در نگاهمان می میرد!




شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

شبی با سایه در دانشگاه یو سی ال ای

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، سایه، هوشنگ ابتهاج

بسیار بسیار ویدئوی خوبی است... به خصوص برای دوستداران سایه. این ویدئو برای آذرماه ماه 91 است، در دانشگاه یو.سی.ال.ای. که سایه در آن شعر می خواند. طنز جدی سایه بسیار جالب است. دانشجوها و کسانی که آنجا هستند، مدام دارند می خندند، اما به جز یکی دو دفعه، سایه لبخندی نمی زند...
داستان سُرایِش ارغوان را هم می گوید... و داستان ارغوان را.

از بدی های این ویدئو این است که کیفیت صدایش خیلی خوب نیست. باید با هدفون گوش کنید و توجه کامل داشته باشید برای شنیدن صدای شاعر. می خواستم شعرهایی که می خواند را در یک فایل داکیومنت آپلود کنم که فعلا وقت نمی شود.

برای دانلود هم نسخه های متفاوتی هست در یوتیوب. من 316 مگابایتی فرمت اف.ال.وی را گرفتم. اگر کسیاز دوستان نتوانست دانلود کند خوشحال می شم به عنوان هدیه، تقدیم کنم...





پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

از تن زنده روان است روان تو

کلمات کلیدی :شعر، سایه

امروز هم روز سایه بودبرای من. داشتم ویدئوی سخنرانی اش در دانشگاه یو.سی.ال.ای را می دیدم... بعضی از شعرهایش را می خواند... در میان آنها، این شعر هم که به قول خودش کمتر دیده شده هست... خب، ارغوان نمی شود، اما شعری بود که خیلی خوشم آمد. به خصوص بیت چهارمش. خیلی حال داد.

آن که حق است گمانش به گمان تو، که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهان تو، که نیست

از تن زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تن زنده روان است روان تو، که نیست

هرکه پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشان تو، که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطانند
گفتم ای زاهد خود بین به زیان تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
سایه گفتند که صوفی است، به جان تو که نیست



پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

سنگ گور تازه

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، هوشنگ ابتهاج، سایه

بر سنگ گوری تازه نامی‌ هست
دارنده این نام را هرگز ندیدم من
اینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانند
و مردمانی هم که چون من دارنده این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند
اما / هرکس که اینجا هست/ با خشم و فریادی گره در مشت / می داند ، که اورا کشت؟
برگرد گور تازه جمعی سوگواران است
دیگر کسی اینجا نمی پرسد / این خفته درخاک از کجا و از کدامان است
می دانند / او فرزند ایران است.

برای تماشای ویدئو از فیسبوک، بر روی عکس کلیک کنید.



پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

هیچ کس تنها نیست؟

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، سهراب سپهری

بیخودی می گویند هیچکس تنها نیست...
چه کسی تنها نیست، همه از هم دورند...
همه در جمع ولی تنهایند...




چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

پیمودن پیمانه

کلمات کلیدی :

این پست سه روز تأخیر دارد!

 

چهار سال پیش، در روزهایی که بهاری بود به اندازه کافی، تصمیم گرفتم یک وبلاگ جدید بسازم. قبلی ها به نظرم بچه گانه شده بودند... آخِر آدم که فقط از شعر حرف نمی زند. می خواستم جدی تر بنویسم. می خواستم وبلاگ نویس باشم... می خواستم بگویم می توانم در فضای مجازی کاری انجام داد...

اما... از همان موقع می دانستم که نمی شود... که نمی توانم بنشینم کلی مطلب بنویسم و کلی چیز بگویم. که من مردش نیستم. من امیرحسین مجیری نبودم که، من م. رجبی بودم. پس، تصمیم گرفتم کار وبلاگ نویسی را بسپارم به امیرحسین مجیری... رقیب نمی خواست و من هم راستش، حریف نبودم.

و کم کم اینجا شد جایی که می خواستم. یک خانه مجازی، که گاهی اگر شعری رفت روی اعصاب، اگر مطلب ساده ای بود، با قلمی نارسا و سراپا اشکال، نوشته می شد. حرفی اگر بود می زدم... آن تکه پاره هایی از نوشته ها، که برای سوزانده شدن رأی نیاورده بودند را می گذاشتم همین جا... اگر تریپ روشنفکری بود، اگر درددلی بود، اگر فحشی بود (انصافا فحش که نه، ولی انتقاد شدید چرا)، و خب، کجا بهتر از جایی که خواننده هایش خیلی کم‌اند... این تناقض درونی را همین چند کیلوبایت مجازی کفایت می کند. این تناقض که از یک طرف می خواهی خوانده شوی، دیده شوی، و از طرفی می خواهی گم باشی، مثل یک سایه، ببینی و دیده نشوی... و این جا، خوب نقشی را بازی کرد.

در اینجا، هرچه می خواستم می گفتم. از هرکه می خواستم... آنهایی که البته از آتش دورمی ماندند... یا آنهایی که خیلی سریع می آمد و اکثرا اول در دیوار فیسبوک می نشستند و بعد اگر می دیدم اجر و قربی دارد، به اینجا می آوردمش...

 

اینجا تنها مانده بود... و تنها مانده است خدا را شکر. تنها، از این لحاظ که گم... وگرنه بوده اند همیشه کسانی که آمده اند اینجا و خوانده اند... همیشه بوده اند کسانی که پیوسته می خواندند (تا آن زمان که اینجا یادشان بود) و نظرات آن موقعشان الآن بیانگر حضور گرمشان است در اینجا... هرچند دیگر به خاطر هزار و یک دلیل، نمی توانند بیایند... یا آن طور که در گذشته می آمدند، ردپای مرئی ای به جا نمی گذارند.

روزگاری کسی اینجا می آمد که دوستش داشتم... کسی که حالا هم، آن قدر خاکستر روی شعله هایش ریخته ام که الآن سردی خاکسترها، نمی گذارد بفهمم که آن آتش خاموش شده یا هنوز هم هست... عشقی بود عجیب، و آن قدر بکر، که این بکریش شاید آزارش داد... نمی دانم آزار دید از این یا نه... با اینحال، خوشحالم که با همین کلمات ناموجود، با همین حروف صفر و یکی، گفتم و سینه ام را در تمنا نگذاشتم، که اگر این چنین بود، خدای من، تا سالها خودم را نمی بخشیدم، اما اکنون... با خیال راحت می گویم گفتم، و او تردید کرد... یا رد کرد... (هیچ وقت نفهمیدم) و آن زمان گفتم نوبه بعد، وقتی می گویم که دستم، کمی پرتر باشد... اما، اما، اما... این اما هاست که امان می برد... وقتی، کمی، دستم پرتر شد، فهمیدم دل در گرو دیگری نهاده، رسما... (و چگونه فهمیدم؟ با سخت ترین شکل ممکن... همیشه می گویم چرا خودش نگفت؟) و من پس از چند لحظه ای که آتش اشتیاق زبانه کشید و می خواست بسوزاند، خاکسترهای فراوانی جمع کردم... از هرجا که شد... کمی از خاکسترهای شهر رم گرفتم، کمی از خاکسترهای تخت جمشید، و کمی، از خاکسترهای درختان و مقدار زیادی خاکستر، از انبوه اندوه مردمان... و ریختم بر روی آتشش، و در دم سردش کردم... و حال نمی دانم کنار زدن آن انبوه، چه شعله هایی را زنده می کند... و می گویم، شاید بهتر است تا پیدا شدن شعله ای دیگر، که بدانم قوی تر است از آن، خاکسترها را دست نخورده بگذارم.

 

و کسان دیگری هم بوده اند... دوستانی که دوستشان می دارم... هنوز هستند... شاید اینجا نیایند... و شاید رخ ننمایند، اما بوده اند کسانی که زمانی اینجا می آمدند... گهگاه... و از همه شاید وفادارتر، که شاید اینجا را، هم با میل بخواند و هم با تنفر (یا ناخواستن)، ف.الف. است که هروقت بخواهد می آید و دوست دارد طعنه بزند... دلم برای نظرهای رفت و برگشتی که می نوشتیم، تنگ شده... برای شوخی هایش... برای شور و هیجانش که از متن ساده اش، همیشه می زد بیرون... این قدر که دل ِ گرفته من هم باز می شد... و خب، دو طبع حساس شاید ناسازگار باشند با هم... و سوء تفاهماتی که پیش آمد... و خب، مقصر هر دو طبع حساس بودند... و اینگونه، الآن اگر هم بیاید،  بدون گذاشتن نشانی ای برای سرزدن می آید... تکه اش را می اندازد و می رود... و قهقاه می خندد حتما، که... نمی دانم... نمی دانم اصلا به چه می اندیشد... احساس می کنم چیزی در من کم است که نمی تواند این طبایع را بشناسد... احساس می کنم طبعش به زبان دیگری است که من آن زبان را نمی دانم. گویی از اول هم فرسنگ ها دور بودیم از هم، و با اینحال شاید آشناترین ها بودیم... شاید فقط ظاهرمان فرق می کرد و در زیر لباس ها، زخممان مثل هم بود... فقط زخم او در سینه اش بود، زخم من در زبان! پر از تفاوت بودیم و پر از شباهت.

و اکنون هم، خوشحالم کسی سرمی زند که می شود این تکه های پر از تیغ و شیشه را به او نشان داد... می شود بعضی از زخم های عمیق را عریان کرد و گوش مرهمی، برایش یافت... اما چه قدر خجلم از اینکه شاید با عریان کردن هر زخم، یک زخم بر تن روح او حک شود... و شاید این زخم های همزاد، این زخم های آینه، اینگونه شفا بیابند... امیدوارم. تنها می توانم سپاسگذار باشم از این تشریک لطف، و امیدوارم زمانی هم من بتوانم زخم های روح او را برخودم حک کنم... و زخمش را بتابانم برخودم تا رنج حمل دشوارش، کمی تسکین بیابد.

 

 

از چهارسال پیش تاکنون، همچنان که من بزرگ تر می شدم، اینجا هم پیرتر می شد. این چهار سال، شاید، نه، حتما از بقیه بیست سال عمر من سنگین تر است... شاید روزی هم این وبلاگ مرا نوشت... و شاید روزی به جواب این سؤال رسید که تنها مانده ایم؟

 

تنها نمی مانیم... تنهاترین هم که بشویم، تنهایی تنهای مطلق، ما را خرد خواهد کرد... اندوه تنهای مطلق، زخمهایمان را خواهد شست... و درک می کنیم چرا سرنوشت پاره های تنهایی اش، تنهایی است.

 

تنها مانده، ممنون که این همه عمر، مرا تحمل کردی... و ممنون از همه شما، که خواندید و چیزی گفتید، و ممنون از همه که خواندند و چیزی نگفتند...

آرند یکی و دیگری بربایند

از هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا، جزین قدَر ننمایند

پیمانه عمر ماست، می پیمایند.



سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

مارجوری لمک

کلمات کلیدی :مجله نیویورکر، سیاره کتاب، سارا برنستاین، sarah braunstein

"بیست سالش بود، اما اسم دخترانه قدیمی ای داشت. چه قدر از این اسم بدش می آمد: از آهنگ شادش، از مصوت های زیادش، از حروف مخففش م.ل.، حروف ابتدایی بی آزاری که در سال چهارم، باعث شده بود تامی شوگرمن همیشه فریاد «بازنده بزرگ، بازنده بزرگ، بازنده بزرگ» سردهد... آیا او یک بازنده بود؟ بله. الآن چرا. اما آن موقع؟ یک دختر هشت ساله با لباس پشمی کشباف، با موهای بافته شده درخشان که ظرف ناهارش به شکل ماپت ها بود؟ نه..."

مارجوری لمک، داستان دختری است که از خودش متنفر است... چون خودش را یک "بازنده" می داند... در حالیکه وقتی داستان را می خوانیم، می بینیم نه، اصلا نمی شود به مارجوری گفت یک بازنده... نویسنده داستان سارا برنستاین می گوید: «باید بگویم که به نظر من او یک بازنده نیست. به تنهایی یک بچه را بزرگ می کند، سخت کار می کند و تلاش دارد پاک بماند. شاید هنوز یک "برنده" نباشد، اما کسی است که دارد مبارزه می کند.»

 

داستان مارجوری لمک در شماره جدید مجله نیویورکر چاپ شده، و به نظرم داستان همه آدم ها (به خصوص دختران و زنانـ)ـی است که با اینکه دارند تلاششان را می کنند، با اینحال اعتماد به نفسشان پایین است و خود را به عنوان یک شخصیت قبول ندارند... و به ما یادآوری می کند که مهم نیست برنده باشیم، بلکه باید تلاش خودمان را بکنیم.

متن انگلیسی را می توانید از لینک زیر بگیرید.

http://www.mediafire.com/?9o5dq547ev8w5z0

 

پرسش و پاسخ هایی با نویسنده را هم می توانید از لینک زیر بخوانید:

http://www.newyorker.com/online/blogs/books/2013/03/this-week-in-fiction-sarah-braunstein.html

 

در مورد نویسنده:

سارا برنستاین (Sarah Braunstein) نویسنده جوانی است که تا به حال یک رمان و چند داستان کوتاه از او منتشر شده. رمان او، The Sweet Relief of Missing Children (~آزادی شیرین دختر گمشده) توانسته چند جایزه از جمله Flaherty-Dunnan First Novel Prize و جایزه ادبی مجله ماین (Maine) را به دست آورد.



سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

از رنجی که می بریم

کلمات کلیدی :اسلام، حضرت فاطمه، چهارده معصوم، علی شریعتی

همیشه گردن اسلام را با شمشیر اسلام زده اند.

 

این، یکی از جمله های متداول است در گفتار شریعتی. نمی دانم تا به حال چندین بار این ماجرا را از شریعتی خوانده ام و شنیده ام که می گوید "صحبت کردن از ائمه در دانشگاه سوربن پاریس، بسیار آسان تر است از صحبت کردن از آنان در دانشگاه فردوسی مشهد." (آن هم توجه داشته باشید که در سال های 50-1347) همیشه، وقتی کسانی مثل شریعتی می خواهند صحبتی از ائمه بکنند، باید قبلش کلی توضیح بدهند، کلی مقدمه چینی کنند و کلی مثال بیاورند از "آزادی خواهان"ِ سرزمین های دیگر، تا بعد بتوانند بگویند در باورهای عمیق شیعه نیز، انسان هایی این چنین نهفته اند... انسان هایی که پاسدار ارزش هایند، ارزش هایی نه مثل دروغ و جهل و تعصب و حماقت، که ارزش هایی که انسان های روشنفکر امروز برایش جان خود، و زندگی خود را فدا می کنند: آزادی و آزادگی، احترام به انسان، احترام به زن، راستی و نیکوکاری... و ما را به این سو هدایت می کنند که انسان های کامل شیعه که تنها چهارده معصوم اند، کسانی بودند که آنها هم همردیف آزادی خواهان دنیا، جان و زندگی خود را گذاشتند...

 

و چه قدر باید رنج ببرند بزرگانی مثل شریعتی (بزرگ در نظر من است البته، خیلی ها حتی اسمش را هم نمی آورند) که وقتی دم از "روشنفکری ائمه" می زنند، قشر سنتی منحط به خاطر آوردن نام "روشنفکری" آنان را متهم به کفر و الحاد میکنند و قشر جدید، به خاطر آوردن نام "ائمه" شروع می کنند متهم کردن به عقب ماندگی و تحجر...

 

چه قدر غریب اند... چه قدر غریب اند کسانی مثل شریعتی که هیچ کس نمی خواهد آن ها را نه از ماورای شنیده های خودشان و دیگران که از خلال مطالبش و صحبت هایشان قضاوت کند... چه قدر غریب اند کسانی چون ائمه که هیچ کس آنها را نه با مطالعه- (مطالعه به معنای اعم آن، نه آن معنای سطح پایینش که فقط به معنای خواندن است) نه با مطالعه کردار و "سیره"شان که با دیدن حرف هایی که "غاصبان" جایگاه آنها زده اند و می زنند، به قضاوت آنها می نشینند- و هر دو دسته را هم رد می کنند، در نهایت. چه قدر غریب اند مفاهیمی چون آزادی و شرف و ایثار، و همه این مفاهیم بلند که افتاده اند دست "ما"، که فقط همانند زینتی آراسته، و کلامی شیوا، زبانمان را می آراید... و ما شعار به زبان ها، ایراد می گیریم و می کوبانیم همه آنهایی که در راه این ارزش ها قدم برمی دارند... قدم هایی خواه بزرگ، خواه کوچک.

 

از امروز ایامی که به نام دهه فاطمیه شناخته می شود، شروع می شود... و چه بد. چه بد که سم‌پاشی های رسانه ملی علیه این شخصیت برجسته باز رونقی دیگر می گیرد... چه بد که باز "مفت‌خوران دین" با سوءاستفاده از یاد این زن، به طلب مال قیام می کنند و صف‌آرایی... چه بد که باز عده ای دیگر از جوانان ( و نه تنها جوانان، که پیران و کهنسالانمان نیز) نفسشان می گیرد از این فضای مسموم و روی خود را می گرداندند از این بسته های سم که آرم جعلی "فاطمه" را دارد، و این چنین رویگردان می شوند از زلالِ "فاطمه".

 

خیلی وقت است که می خواستم بنویسم در حد چند کلمه، فقط برای اینکه گفته باشم غیر از اسلامی که می بینید، اسلام های دیگری هم هست... غیر از شمشیر اسلام که همیشه به دست عده ای می بینید که خون های بی گناهی را می ریزد، گردنی هم هست که با ضرب همین شمشیر بریده شده است... اینکه همیشه بوده اند این دو اسلام، و "همیشه گردن اسلام را با شمشیر اسلام زده اند." خیلی وقت است که "خفقان" گرفته ام و امروز که به نام یک "زن" از نسل پاک "آدمیزاد" است گفتم بگویم که می شود از خاطر کند علف هرز ائمه جعلی را و نشاند نهال ائمه راستین را.

 

در این دوران، قبل از این که بار دیگر فحش بدهید و انکار کنید "فاطمه" را، لطفا بخوانید کتاب های "فاطمه، فاطمه است" و "آری، این چنین بود برادر" از معلم غریب، علی شریعتی و بعد هرگونه خواستید بیاندیشید... فقط لطفا تنها با افسون های جعبه جادو و "سلطه طلبان" قضاوت نکنید. ممنون.



 

مجله