شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

دور باطل کلید و قفل

کلمات کلیدی :قاب تصویر، مطایبات فلسفی

هروقت کلیدی برای رسیدن به موفقیت پیدا کردم...



یک نفر قفل را عوض کرد.
یکی از دوستان گفت: پس بگرد شاه کلید رو پیدا کن...
 
منم گفتم: دنبالشم، به شدت.


شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

هرچیز که خوشحالتان می کند

کلمات کلیدی :مطایبات فلسفی، وودی آلن

به دلیل وجود مقادیر معتنابهی از چیزی که باعث به وجود آمدن افسردگی خواهد شد، ترجمه را بی خیال شدیم...

I happen to hate New Year's celebrations. Everybody desperate to have fun. Trying to celebrate in some pathetic little way. Celebrate what? A step closer to the grave? That's why I can't say enough times, whatever love you can get and give, whatever happiness you can filch or provide, every temporary measure of grace, whatever works. And don't kid yourself. Because its by no means up to your own human ingenuity. A bigger part of your existence is luck, than you'd like to admit. Christ, you know the odds of your fathers one sperm from the billions, finding the single egg that made you. Don't think about it, you'll have a panic attack.

Woody Allen



شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

یک مستعد خجول، یا یک ساده جسور؟

کلمات کلیدی :مطایبات فلسفی، وودی آلن

Talent is luck. The important thing in life is courage.

استعداد یه جور شانسه. چیزی که تو زندگی از همه مهم تره، داشتن جسارته!

وودی آلن



شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

اگر مرورگرها زن بودند

کلمات کلیدی :قاب تصویر، طنز

یعنی اینترنت اکسپلورر دقیقا همینجوریه!




شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

زوجی که خوشبخت نمی شوند...

کلمات کلیدی :مجله نیویورکر، قاب تصویر

ما حتی در مورد سرما با هم تفاهم نداریم.




شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

در جهانی که شاعران را مرده می خواهند...

کلمات کلیدی :سینما، سینمای آمریکا، شعر

امتیاز من: 10

امتیاز 7.9 از 142613 رای.

اطلاعات فیلم در سایت IMDB

"انجمن شاعران مرده" چیزی فراتر از یک فیلم است. چیزی ورای نمایش چند صحنه بر روی صفحه سینماست.
این فیلم، نمایشی است شگفت انگیز، از اینکه چگونه احساسات بشری باید سرپوش گذاشته شوند تا ذهن حساس و لطیف انسان، تبدیل به مغزهای منجمد و انعطاف ناپذیر

گردند. این فیلم، یادآور صحنه های زیادی از روزگار سخت اثر چارلز دیکنز است. آن نظم و انضباط دقیق مدرسه که در نهایت دردی را دوا نمی کند.
فیلم، نمایش چرخ روزگار است. میل انسان ها به احساسات، غلبه منطق، درگیری جدال بین عقل و احساس و عوض شدن مدام نقش این دو در مقام قاهر و مقهور.
"انجمن شاعران مرده" چیزی فراتر از یک فیلم است. این فیلم، راجع به شعر است. شادتان می کند، به گریه تان می اندازد، اندوهگینتان می کند و در آخر، همچون شعرهای شاعر شهیر خودمان، جناب حافظ، با یک شاه بیت شعر را به پایان می برد.
"انجمن شاعران مرده" چیزی فراتر از یک فیلم است. "انجمن شاعران مرده" خود، تبدیل به یک شعر گردیده است.


شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

طغیان و آرامش یک کودک دوچرخه سوار

کلمات کلیدی :برادران داردن، سینمای فرانسه، سینما

امتیاز من: 9

امتیاز 7.4 از رای 7610 نفر.

اطلاعات فیلم در سایت IMDB

فیلم بسیار جالب "پسرک با یک دوچرخه"
حیرت انگیزی این فیلم در اینه که بهتون یادآوری می کنه یه داستان، برای جذاب بودن نباید حتما پر زرق و برق باشه. می شه ساده باشه اما کشش فوق العاده داشته باشه و همه 87 دقیقه فیلم شما رو جذب خودش کنه.
فیلمی از

برادران داردن، با سبک ویژه خودشون. تنش شخصیت "پسر" رو از ابتدا تا انتهای فیلم با علاقه می شه دنبال کرد... البته شاید برای خیلی ها لازم باشه با دید جدیدی این فیلم رو ببینن، اما اگه قبلا چند فیلم فرانسوی مثل امیلی، عروسک های روسی و از این دست فیلم هایی که بهشون "هنری" می گن دیدین و پسندیدین، حتما از این یکی هم خوشتون میاد.

+این فیلم، رقیب اصلی "جدایی نادر از سیمین" در گولدن گلوب بود، و جز این، جوایز معتبر دیگه ای رو هم به دست آورده.


چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

آینده ای با لهجه پاریسی؟

کلمات کلیدی :

اینکه آیا یک شنبه دوشنبه هم هنوز این تصویر باریک، در جلوی پیشانی نوشت ما باشد یا نه، فعلا فقط نویسنده تقدیر می داند... با اینحال ما که خوشحال می شویم تقدیرمان درست رقم بخورد...
یکی از دوستان عزیز، اعتقاد به عاقبت به خیری ندارد... آنگونه که

ما می گوییم البته. که خدا کند در نهایت خیر شود... معتقد است که باید از الآن هم خیر را پیش آورد... خب من در مقام بحث نیستم، اما دلم می خواهد وقت دیدار، خنده کنان به سوی هم رویم حالا می خواهد سرنوشتمان را در این دانشگاه نوشته باشند، یا در جاهای دیگر... می خواهد فقط سه دهه را بگذرانیم یا بیشتر... من می خواهم که در نهایت در پیش نویسنده اعظم، خندان باشم... من راضی از او، و "او" راضی از من...

+قبل از دیدن نتایج، شیخ بزرگ ما، حضرت حافظ این غزل را بدرقه کرد:
غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم
...
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم
...
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم

+خدا کند سخنی درفشان داشته باشیم، در نهایت.

+آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که براین بحر معلق نکنیم

 



شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

جنبنده ای تکون نمی خورد

کلمات کلیدی :وودی آلن، طنز، مجله نیویورکر

"وودی آلن، جدیدترین نوشته اش در مجله نیویورکر را می خواند."
متن طنز خیلی خوبیه. کوتاهه ولی یه کم سنگینه. درست سبک وودی آلنه. من که تا به حال چندبار خوندمش و گوش کردم. به من که خیلی چسبیده.
معنی این نوشته رو فعلا این جوری پیشنهاد می کنم: "جنبنده ای تکون نمی خورد."

متنش رو هم می تونین از لینک پایین بخونین:
http://www.newyorker.com/humor/2012/05/28/120528sh_shouts_allen

خوشبختانه سایت نیویورکر هنوز دسترسیش از ایران آزاده. به خاطر همین مستقیم هم باز می شه. اگه تنظیمات دانلود منیجرتون رو هم درست تنظیم کنین، می تونین ویدئو رو به راحتی دانلود کنید.



شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

تنها کار غیرمَجازی!!!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، مجله نیویورکر

یه نکته دیگه که توی مشروب خوردن خیلی خوشم میاد، اینه که نمی شه آنلاین انجامش داد.



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

گفتگوی جالب سه نفره

کلمات کلیدی :قاب تصویر، مجله نیویورکر

نخ دندان: اوه، چه چیزای وحشتناکی که ندیدم.
ناخن گیر: من رو مجبور نکن تعریف کنم.
گوش پاک کن: هردوتون خفه شین و خدا رو شکر کنین که جای من نیستین.



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

در کارِ شدن

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، عشق

تب به اوجی می رسد تا جان گدازان می شود
چشم عاشق را ببین بی شعله سوزان می شود


شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش
شعله سوزاند درون وَاندیشه تابان می شود


گویِ دعوا در زمین عاشقی هرگز نشیند بر زمین
چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود


آسمان ابری شد و چشم مرا هم جَو گرفت
هرکجا باران عشق آید، طوفان می شود


یار ما همراه ما در این زمان با جان ماست
تو ببین دل را که همراه رفیقان می شود


در سبوی بی کسی هایم کسی آبی نریخت
عاقبت این کوزه هم بشکست و پیمان می شود


کاسه ام لبریز گشت و دیگر می شوم
این نه خود مرگ‌ست، کاین دل جای جانان می شود


+گفته بودم که دگر دم ز خرابات زنم
خانه آباد، دلم را که نمی گفتم من...


اولی در خیابان های یزد آمد- 28 اردی‌بهشت، پیاده گز می شد آن خیابان های ساکت و مرده و گرم و خاکی و با این همه دوست داشتنی... دومی هنوز همه اش نیامده...



پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چهار قل حافظانه

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم

+چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی‌ست
آن به، که کار خود به عنایت رها کنند



چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

تو تَرَک داده ای آخر شیشه جان مرا

کلمات کلیدی :شر های من، عشق

کاش آن یار جفا پیشه تو
آن قدر بر دل سنگت
بزند تیشه دمادم
تا ترک بردارد.

و تو احساس کنی
لااقل اندکی از دردی که
با ترک دادن این
شیشه نازک حساس دلم
به وجودم آمیخت.

1391-06-15، 02:30 بامداد.

+من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟


چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ماییم و کهنه دلقی، که آتش درآن می زنیم

کلمات کلیدی :

آرامش می خوام. آرامش. یه آرامشی که دیگه تشویشی تو کار نباش. دیگه بر هم نخوره.

می گن "الا بذکرالله تطمئن القلوب" آرامش میاره... ولی من هرچی می گم، آروم نمی شم. نمی میرم.

مردن، یه آرامش واقعیه... شاید بگن نشانه افسردگی و ناراحتی باشه. آره، احتمالا. چون هم مثل افسرده ها به نظر میام و هم مسلما از خیلی چیزا ناراحتم... ولی هرچی فکرشو می کنم، می بینم به جز وقت مردن، دیگه کی به آرامش می رسیم؟ هیچ وقت. مگه اینکه تو زندگیمون بمیریم. یعنی بدونیم که بالاخره می میریم، پس... خب این چیزا خیلی پیچیده‌ش می کنه. آرامش رو اگه می خوایم، باید بمیریم. حالا چه جوریش دیگه جزئیاته.

واقعا فکر می کنم حالم خوش نیست. به همه هم که نمی شه گفت. اگه اطرافیان نزدیکت باشن، زنگ می زنن، اس ام اس می دن، میان سراغت. تا فقط ببینن هستی، و یه سری جمله هایی بگن که کاربردی بیش از این دیالوگ لعنتی تکراری نداشته باشن:

-سلام. خوبی؟

-سلام. آره.

-چه خبر؟

-هیچی. سلامتی.

-خب، خوبه. مواظب خودت باش.

و برن دنبال دغدغه های خودشون.

هیچکی رو پیدا نمی کنی بهت اهمیت بده و درکت کنه و باهات کنار بیاد. خودخواهیه؟ خب، یعنی اینقدر بدبختیم که تقاضای یه رابطه گیرم عاشقانه هم نه، دوستانه، بین یه زن و یه مرد، یا حتی یه مرد و مرد، یا زن و زن، اونقدر سنگینه، که همه انگار براشون طبیعی باشه نبودنش؟ یا بودنش توی یه مدت کوتاه، معجزه باشه براشون؟ آره، مسلما یه چیزی توی همین مایه ها بدبختیم.

و چه قدر خوشبختن دو زوجی که اینجوری باشن. بهشت روی زمین رو اینا دارن. همه چیزو هم ازت بگیرن، ولی یه آدمی بهت بدن، و بگن این اونیه که باهاش یکی می شی. دردای تو، دردای اونه، و دردای اون، دردای تو. رابطه تون جوری هست که تو به اون اهمیت می دی، و اون به تو. و همه اینا، از سر درکه متقابله، نه از سر نیاز متقابل. هرچند که مهم ترین نیازت همینه. مهم ترین نیاز بُعد روحانیت. اما این بدن لامصبه که انقدر نیاز داره، که باعث شده همه آدما روحشون رو بفروشن برای برآوردن نیازهای این قفس بی پیر لاکردار.

خب زندگی از این سختی ها هم داره؟ ببخشین جناب. زندگی همه ش این سختی هاست. و مگه می شه اینا رو به کسی گفت؟ نخیر. چون مردم رو می ریزی به هم. چون رفیقت که تا دیروز داشتی بهش دلداری می دادی، میاد می گه اینا چیه داری میگی.

چه قدر نامرادی؟ آخه خدایا، مگه چی می خوایم؟ آرامش. اینکه مشکل هم اگه داری، آروم باشی. تشویشی نباشه. اضطرابی نباشه. اگه خودت هم میای، بیا. اصلا چی از این بهتر. اما قربون این جباریتت برم، تا کی می شه با چهارتا ذکر، خودتو سرگرم کنی؟ تا کی بگم "الا بذکرالله تطمئن القلوب". تا کی بگم "یاالله" تا کی "یا رب"؟ یه کم از اینو بهمون نشون بده. یه قطره از دریای ربوبیتت بریز رو آتیش دل ما، بلکه یه لحظه هم شده، صدای پیسّ خاموش شدنش رو بشنوم. اما ای همه کاره، تو همه‌ش آتیش می زنی. من می گم یه ذره آرامش میخوام. تو یه کی به نام آرامش رو می فرستی سراغم که نماد همه آدمای پدرسگ و لامصب و رو اعصابه؟

خدایا، نمی ذاری تو خونه راحت باشیم... از اون طرف دردای کهنه رو رو می کنی، که دیگه نتونیم بذاریم بریم بیرون؟ تازه، مجبور بشیم از کسی که می دونیم بعدا نگاه سنگینیش رو نمی شه تاب آورد، هزینه تامین نیازهای این درد کهنه رو بگیریم، و این اضافه بشه بر همه بارهایی که همین الآن هم آوار شده و دلمون مونده زیرش؟

خدایا، اصلا همه تکیه مون به خودت قربونت برم. اصلا ش. و س. رو بذاریم کنار. دیگه کجا می شه رفت؟ خودت باید کاری بکنی؟ خب بکن عزیز من. اینی که خلق کردی، دله. آهن نیست. می شکنه، خرد می شه، خراب می شه... طاقتش تاق می شه ها! ای جبار، چیزی رو باقی نذاشتی. همه رو گرفتی... خب، یه چیزی بده... آدم اول چاه می کنه بعد منارو می دزده. اما خدایا، با اینکه هیچ شکی تو اوستا بودنت نیست، اول منارو می دزدی، بعد، بعد سالها چاهش رو می کنی؟ واسه چی؟ اینکه بگی خدایی؟

اینکه بگی فقط خودتی و خودت؟ که جز خودت کسی نیست؟ پس چرا ناراحت می شی بعدش؟ چرا عذاب میکنی؟ تو که اون قدر مغروری، چرا اینکارو سر ما میاری؟ نخبه می خوای؟ آدم مخلص می خوای؟ خب عزیز من، ما هم می خوایم. می خوایم بدونیم یکی هوامونو داره. یکی پشتمونه. خدایا، شرمنده، من فکر میکنم پشتم خالیه... پرش کن. کسی دیگه نمی تونه پرش کنه. همینو می خوای بشنوی؟ فریاد می زنمش. داد می زنمش.

آآآآآآآآآآآآآآآآآی ملت. هیچکی تا حالا نتونسته پشت ما رو پر کنه. میان، اما کم میارن. همه می خوان خودشون هم کسی رو داشته باشن. تا حالا که کسی پیدا نشده که هم پشت‌گرم ما باشه، هم پشتش به ما گرم. تا قیام قیامت، به جز ناخن دست خودم، کسی پشتم روهم حتی نمی خارونه. حالا ما به یه خدایی معتقدیم، که مغرورترینه. که می گه فقط منم. اسمش الله ست، و می گه بگیم هو الله احد. این معنیش این نیست که تنها خدای موجوده. (لا اله الا الله یعنی این) این یعنی اینکه اوست اللهی، که احد است. یعنی این جناب الله (که خدای ماست) فقط خودشه. هیچی به جز خودش نیست. حالا همه اینها چیزایی هست که دلش خواسته درست کنه. کارایی هست که خودش خواسته بکنه، به من بدبخت هم ربطی نداره. از اون طرف، به من ربط داره. چه جورش هم.

اینجوری می شه که، این دل زار، باید بشینه از غصه دق کنه... من چیزی نمی خوام. فقط یکی که آرومم کنه. فقط یکی که سرمو بذارم رو پاش، یه نفس عمیق بکشم، دلم پر باشه از آرامش، و حرف بزنیم با زبون و نگاه و دست، و از لغو و جفنگ خبری نباشه. من این دل خالی رو بلند، روی دستام گرفتمش، خدایا پرش کن. خدایا، مناری که دزدیدی آماده ست، تا دیر نشده، چاهشو بکن... خدایا، واقعا نیست کسی که درد من مضطر رو وقتی صداش زدم جواب داده باشه ناراحتی رو برطرف کرده باشه. اگه تو همون اللهی که می گی، جواب بده. می دونی که این یه معجزه نیست، این یه کاریه که خودت گفتی می کنی، و من نگام به اینه که کی بناست جواب بدی...

فقط یه کسی که منو بفهمه، و من اونو... فقط همین.



دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

روزگاران بدی که تکرار می شوند...

کلمات کلیدی :شعر، حافظ، نهج البلاغه، امام علی

مردم را روزگاری رسد که در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن. در آن روزگار بنای مسجدهای آنان از بنیان آبادان است و از رستگاری ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمینند، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد. آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند، و آن که از آن پس افتد به سویش برانند. خدای تعالی فرماید: "به خود سوگند، بر آنان فتنه ای بگمارم که بردبار در آن سرگردان ما

ند" و چنین کرده است، و ما از خدا میخواهیم از لغزش غفلت درگذرد.

نهج البلاغه- حکمت 361- ترجمه شهیدی

********************
روزگاری است که دل چهره مقصود ندید
ســــــــاقیا، آن قدح آیــنه کردار بیــــــــار

حافظ
********************
و من از خدا می خواهم خردی بدهد که در این روزگار بتوانیم فتنه و فتنه گران حقیقی را بازشناسیم و به خاطر خدا و خلقش، کاری بکنیم...
********************
خوش آن ساعت که دیدار تو بینم
کــمند عنبریـــــــــن تار تو بینــــــم
نبینه خرمــــــی هرگز دل مـــــــــو
مگر آن دم که رخســــــــار تو بینم

باباطاهر عریان


یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

خرقه هایم...خرقه هایم همه سوخت

کلمات کلیدی :

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

یه غزل خیلی پرمعنی از حافظ بزرگ. متن کاملش رو می تونین از اینجا بخونین. حاشیه های خوبی هم نوشتن. فکر می کنم همه‌ش به جز یکی مونده به آخرِی، درست باشه.



یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مجال عشق

کلمات کلیدی :شعر، حافظ، عشق

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عشق فرصت دار، به پیروزی و بهروزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حافظ



یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

برای نسلی که -کم- عاشق می شود!

کلمات کلیدی :سارا شریعتی، عشق

تلخ تلخه این زندگی، خانم دکتر. تلخ تر از اون چیزی که گفتین. و زهرِ اون مار، کشنده است. مومنو از پا در میاره.
با اینحال، خوشحالم که لااقل هنوز هم از این حرفا، حرفایی که فکر می کنم باید بهشون معتقد بود... می شنویم. اونم از زبون یکی از آدمی که
 نزدیکترینه به آدمی که ایده آل من از مسلمانیه...


سعی می کنیم که چندبار گزیده شویم و دم نزنیم... که در طریقت ما کافریست رنجیدن... قول می دهیم از او نرنجیم... اما از دیگران و از خودمان چه؟
من که قولی نمی دهم.

برای نسلی که عاشق نمی‌شود!
سارا شریعتی
در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر پیامبرِ امید است. ما را، موسی را، با خود در همه‌ی ماجراهای سخت‌اش همراهی می‌کند و هر بار در برابرِ سوالِ ما، چرایی‌های ما، عصیانِ ما، مخالفتِ ما با قتلِ آن کودک، با خراب کردنِ آن دیوار، با غرق شدنِ آن کشتی، … می‌گوید : نگفتم که ایمان نداری؟ و در پاسخ می‌شنود که : صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد.
امروز امّا ما عاصی شده‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. خضر را تنها گذاشته‌ایم. همراهی‌اش نمی‌کنیم. ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌ بیا دعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست.
این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌اند؛ که مجروح اند؛ که داغدارند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند.
این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. خضر آن پیامبریست که ما بیش از هر زمان، به او نیازمندیم.
چرا؟ چون ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاجیم.
دوره‌ای بود دوره‌ی ما، بیست و چند سال پیش، ما سرشار از شور و شوق و امید بودیم. فلسفه‌یمان برای “تغییرِ جهان” بود و نه “تفسیرِ آن”. جامعه‌شناسی‌مان برای به‌هم زدنِ نظمِ موجود بود و بر پاییِ نظمِ اجتماعیِ نوینی. تاریخ‌مان گشوده بود و تاریخِ فردا در دست‌های ما بود. می‌خواستیم انقلاب کنیم. نظمِ جهان را تغییر دهیم. مدینه‌ی فاضله‌ی خودمان را، در گروهِ کوچک‌مان، در جامعه‌ی بزرگ‌مان، در جهان، تحقق دهیم. همبستگی شعارِ ما بود و رفاه را جز در تقسیم‌اش با دیگران نمی‌خواستیم. بیست سالِ پیش، جامعه‌ی ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی‌شان نگاه کنید : آرمان و مردم، دو مؤلفه‌ی ثابت بود. آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد… همه نشان از قدرتِ ما، عزمِ ما در رساندنِ حرف و حدیث‌مان به گوش دیگران داشت؛ و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران… یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه می‌خواستیم. این پروژه‌ی مشترکِ ما بود. این حَبلِ مَتین ما بود. ریسمانِ مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات می‌داد و به صعودمان وا می‌داشت.
اما این دوره، خوب و بد، گذشته است.
از آن زمان تا به امروز تحوّلاتِ بسیاری رخ داده است. در جهان، در ایران.
در جهان، افسون‌زدایی شده است. عصرِ انقلابات به سر رسیده است. عصرِ ایدئولوژی‌ها به پایان رسیده است. مذاهبِ امید، مذاهبی که وعده‌ی رستگاری و نجات می‌دادند، در بحرانند. روشنفکران، مرگِ ایدئولوژی‌ها را اعلام کرده‌اند. پایانِ تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواری‌ها، هر روز اسبی را زین نمی‌کنند و بر دروازه‌ی شهر نمی‌بنند تا امامِ زمان اگر آمد، سوارش شود. امروز از صاحب زمان می‌خواهند که دیرتر بیاید تا امتحانِ کنکور باز هم به تعویق نیافتد.
سخن گفتن از امپریالیسمِ جدید، دیگر خریدار ندارد. گفتمانِ عدالت‌خواهی، مغلوبه شده است. از مذهب گفتن، زدگی ایجاد می‌کند. ملی‌گرایی کارِ پدرانِ ما بود. درنتیجه، مبارزه با امپریالیسم‌مان را حواله می‌دهیم به سازمان ملل. سوسیالیسم‌مان را تقلیل می‌دهیم به خیر‌خواهی و حَسَنات. مذهب‌مان را “تبدیل” می‌کنیم به معنویتی بی‌ضرر، و انقلابی‌گریِ دیروزمان را “تعبیر” می‌کنیم به جوانی و خامی.
اما مسائلِ ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فقر و گرسنگی کم‌تر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه‌ی عدالت‌خواهی و دست در دستِ آزادی باشد، کم‌تر است؟ سلطه‌ی بی‌رقیبِ امپریالیسمِ جدید، مگر عیان‌تر از دیروز نیست؟ واقعیتِ جهانِ سوم مگر نه این‌که همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیرِ غلطکِ بازارِ جهانی دارد قربانی می‌شود؟ و مگر نه این‌که برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرت‌های مکررِ جـوانان و مغزهای جامعه ـ‌که فروپاشیِ ملی می‌نامند ما بیش از هر زمان نیازمند ایجاد یک روحِ ملی و احساسِ تعلقِ مدنی به این سرزمین هستیم؟
نسلِ ما، نسلِ دیروز، در پشتِ “نه”‌ای قهرمانانه، در پشتِ سنگرِ اصولِ اخلاقی و اعتقادیش در برابرِ واقعیت می‌ایستاد. واقعیت را نمی‌پذیرفت.
رونو، خواننده‌ی فرانسوی می‌خواند : “جامعه! گرفتارم نخواهی کرد.”
پسوا، شاعرِ پرتقالی می‌نوشت : “…واقعیت! فردا بگذر. برای امروز دیگر کافیست…”
اخوان می‌گفت : “…بیا ره توشه برداریم، قدم در راهِ بی‌برگشت بگذاریم…”
هوگو می‌سرود ‌: “…پاهایم اینجا، چشم‌هایم جایی دیگر!…”
نسلِ ما چشم‌هایش به جایی دیگر بود. نسلِ ما قدم می‌گذاشت در راهِ بی‌برگشت. امروزه امّا، عصرِ پذیرشِ واقعیت است. پذیرشِ سرنوشت. عصرِ دست کشیدن از آرزوهای بی‌سو و سرانجام است و دعاوی بی‌حساب و کتاب. و این واقعیتِ جهانی، در ایرانی که تجربه‌ی انقلاب و جنگِ خارجی و داخلی و اصلاحات و… را همه در طیِ بیست سال تجربه کرده است، بیش‌تر نمادینه شده است. خسته شده‌ایم از این تجربه‌های مکرر و همه تلخ. اینست که پناه می‌بریم به امنیتِ زندگیِ شخصی، و از ادعاهای بلند و پروژه‌های مشترک‌مان دست می‌شوییم و این‌همه را به حسابِ عقلانیت، پختگی و تجربه‌ی تاریخ می‌گذاریم.
به آهنگ‌ها‌ی امروزی نگاه کنید : مدام به فراموشی‌ات می‌خوانند، به پذیرشِ واقعیت. اکتفا به آنچه که هست : “گذشته‌ها گذشته”، “این کارِ سرنوشته”. “عمرکمه، صفا کن”، ” اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن”.
نسلِ دیروز بر سر حرف‌اش می‌ایستاد،‌ تا آخر. تزلزل را خیانت می‌خواند و بُریدگی. نسلِ امروز امّا “حرفش را پس می‌گیرد.” و می‌خواند که “خیال نکن نباشی، بدونِ تو می‌میرم”. می‌خواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقبولاند که می‌تواند به بازی‌اش بگیرد. می‌خواهد مثبت اندیش باشد،‌ خوش‌بین. کار را یکسره کند.‌ وارد صحنه‌ی واقعیت شود. در آن مشارکت کند.
روشنفکران‌مان به ما می‌گویند ‌: “این”، درست است، “آن”، جوانی بود و خامی. ما باید تجربه‌ی تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فرزند زمانه‌ی خویش باشیم. امروز عصر، عصرِ عقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنیم : انقلابِ اجتماعی. سوسیالیسم. جهانِ سوم گرایی. مذهبِ سیاسی. مردم‌خواهی… همه‌ی این‌ها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رسیده‌ایم. درنتیجه، تجربه‌ی تاریخی حکم می‌کند که در حرف‌هامان تجدید نظر کنیم. اگر ما مبارزینِ دیروز می‌گفتیم : آرمان و مردم، امروز باید بگوییم : عقلانیت و فرد. اگر ما مذهبی‌های دیروز می‌گفتیم : مذهبِ ایدئولوژیک. یا به قولِ بازرگان، مسلمانِ اجتماعی، امروز باید بگوییم : معنویتِ فردی، دینداریِ خصوصی. اگر ما روشنفکرانِ چپِ دیروز می‌گفتیم : سـوسیالیزم، امروز باید بگوییم : نیکوکاری، کار حسنه، خیرخواهی. اگر ما جهان سومی‌های دیروز می‌گفتیم : راهِ سـوم، امـروز باید بگوییم، دمکراسیِ لیبرال. باید واقعیتِ جهانی شدن و نسبیتِ مرزهای ملی را پذیرفت.
از طرفی، مذهبِ اجتماعی هم، تجربه‌ی خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هم که دیوارش فرو ریخت و راه سوم هم که به بیراهه انجامید… این حرف‌ها را تاریخ منسوخ کرده است. این لیلی و مجنون‌ها به درد ادبیات می‌خورند، واقعیت‌ها را باید پذیرفت، با همه کاستی‌ها و کم بودهایش، وگرنه متعصبی خواهید ماند، جزمی، تنگ نظر و خشونت‌گرا !
و نسلِ امروز قبول کرده است که کم‌توقع باشد و واقع‌بین، و دل خوش کند به “به ـ بودِ”‌ همین واقعیت.
نتیجه‌اش اما چه شده است؟ نتیجه‌ی این حرف شنوی‌ها از گفتمانِ غالب چه شده است؟ نتیجه‌اش این شده است که ما به دلیلِ شکستِ الگوهایمان، در ارزش‌هایمان نیز تجدید نظر کرده‌ایم. در آرمان‌ها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. چون الگوی مذهبِ اجتماعی با قدرت و منافعِ قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداریِ اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم. چون (دولت) متولیِ ملت شد، تعلقِ ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی‌اندیشیم و چون به همه‌ی امیدهای ما خیانت شد، طناب را رها کردیم و در چاهِ واقعیتِ روزمرّگی‌مان، به بقاءِ خود می‌اندیشیم.
در جستجوی خود، مار‌گزیده شده‌ایم، اینست که از هر آنچه که خاطره و خطرِ این گَزیدگی را دوباره زنده و نزدیک می‌کند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته‌ایم و به مصون نگه داشتنِ آنچه که هست، بسنده می‌کنیم. اما این تجربه‌های همه تلخ، بایستی توشه‌ی ما برای ادامه‌ی جستجو باشد. مگر نه این‌که به گفته‌ای : “…ضربه‌ای که هلاک‌مان نمی‌کند، قوی‌ترمان خواهد کرد…”؟‌ صحبت بر سرِ پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوسیالیزم، دمکراسی‌و… نیست. وفاداریِ ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. شریعتی می‌گفت برای من سوسیالیزم یک نظامِ اقتصادی نیست، فلسفه‌ی زندگی‌است. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستمِ بسته‌ی عقاید نیست، همان است که نسلِ جوانِ امروز از “مَرام” مراد می‌کند. مَرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزش‌هایی.
از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد می‌شود :
نخست (از موضعِ) دمکراسیِ لیبرال که خود، مدارِ ایدئولوگ‌هاست و با رسم و رسومِ یک ایدئولوژی، در واقع با اسمِ ایدئولوژی درگیر می‌شود. و دیگری از موضعِ پُست مدرن و نقد ایده سالاری. در اینجا ما امّا از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مُراد می‌کنیم.
فرناند دومون، جامعه‌شناس و متکلم کانادایی می‌گوید:
“…در هر دوره به ما گفتند که عصرِ پایانِ ایدئولوژی‌ها سر رسیده است و پایانِ ایدئولوژی‌ها را هم‌چون پایانِ توهّمات به ما نمایاندند. در حالیکه پایانِ ایدئولوژی‌ها، پایانِ توهّم نبود، پایانِ امید بود. جامعه‌ای که پروژه‌ی مشترکی ندارد به چه کار می‌آید؟ پس بگذاریم تاریخ را قدرت‌ها بسازند...”
این کاری‌است که ما امروز در صدد آن هستیم.
تاریخ یعنی چه؟ تاریخ یعنی حافظه‌ی ما؛ خاطره‌ی ما؛ گذشته‌ی ما؛ واقعیتِ دیروزِ زندگیِ ما و مگر نه این‌که هر حرکتِ جدیدی، اگر بخواهد که نو باشد، اولین کارش ایستادن در برابرِ سازندگانِ این تاریخ، و صاحبانِ این شناسنامه‌هاست؟ ایستادن در برابرِ این حافظه‌ایی که به ما می‌گویدکه : یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه‌ای داد. همین سنتی که به من می‌گوید :‌ همیشه همین بوده است؛ از قدیم تا ابد. همین گذشته‌ای که مدام به من هشدار می‌دهد، از حرکت بازم می‌دارد و ناامیدم می‌کند.
چاره را نسلِ امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر مأوایش نیست. که در آن هیچکاره است. که مدام تحقیر و طردش می‌کند. و نسلِ ما، نسلِ دیروز، در واکنش به همه‌خواهیِ دیروز، امروز چاره را در کم توقعی یافته است، در “اکتفای به قطره”، در “زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز”، در “گلیمِ خود را از منجلابِ واقعیت بیرون بکش.” همین مردمی که در شرایطِ انقلاب، یا در شرایطِ تهاجمِ دشمنِ خارجی، حماسه‌ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیتِ اقتصادی و اجتماعیِ فردِ خود، یا در خانواده‌ی خود، نمی‌اندیشند. دغدغه‌های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکاتِ ثروت ِخویش، تقلیل یافته؛ و احساسِ تعلقِ به یک ملت، یک سرنوشتِ مشترک، دیگر وجود ندارد.
در برابرِ دیکتاتوریِ این واقعیت، سلاحِ ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی. تنها امید است و تنها ایمان است که به ما این قدرت و این امکانات را خواهد داد. امید به آینده‌ای که ما در ساختنِ آن سهیم‌ایم و ایمان به آرمان‌ها و ارزش‌هایی که معنای زندگیِ مایند.
یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابرِ هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعیِ بازدارنده‌اش را بر‌می‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما، پیش‌شرطِ هر کاری، نه امکاناتی‌ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره‌مندیم، پیششرطِ هرکاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشتِ مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوبِ خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهتِ تغییرش بکوشیم.
صحبتِ قبلی من، صحبت از وفاداری بود. وفاداری به یک مفهوم : مفهومِ انسانِ جدید. و به یک حرکت : آغازِ دوباره‌ی تاریخ. وفاداری که از آن سخن می‌گفتم، وفاداری به ارزش‌های خودمان علی‌رغمِ واقعیتِ موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمان‌ها، همان اصول، همان ارزش‌ها، همان بلندپروازی‌ها که ما را تا به اینجا کشاند. جستجوی مدام و از پا ننشستن. مگر نه این‌که ما همچنان، هنوز، به آن آرمان‌ها و به آن دستاوردها معتقدیم؟ پس بیاییم به‌جای دست شستن از دعاویِ خودمان، این مفاهیمِ تحریف شده را “باز تعریف” کنیم و این ارزش‌های غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیاییم پس از شستشوی این مفاهیم و بازگرداندنشان به شأنِ اولیه‌ی خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم.
ادعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمینِ خودمان.
ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ عدالت‌خواهی. همان گفتمانی که امروز در جامعه‌ی ما، آنها که در برابرِ آزادی ایستاده‌اند، مدعی‌اش هستند.
ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ دمکراسی، همان دمکراسی که امروز سرمایه‌داریِ جدید، مِلکِ مطلقِ خود می‌داند.
بیاییم در یک پروژه‌ی رهایی‌بخش مشارکت کنیم و ارزش‌های خودمان را از چنگالِ مدعیان و صاحبانِ شناسنامه‌دارش درآوریم. به میراثِ خودمان وفادار باشیم.
نیم قرن پیش، مصدق از ملتِ ایران سخن می‌گفت. بازرگان، از مسلمانِ اجتماعی سخن می‌گفت. طالقانی از شوراها و عدالت‌خواهی صحبت کرد. شریعتی، َالنّاس را تَرجمانِ اجتماعیِ اَلله می‌دانست.
امروز ما از این همه، دست کشیده‌ایم. تعلّقِ ملی را به نامِ جهانی بودن، کنار گذاشته‌ایم. دین‌مان را خصوصی کردیم تا کم‌تر هزینه داشته باشد. عدالت‌خواهی را رها کردیم چون (جریان) راست متولیِ آن است. دمکراسیِ لیبرال را تنها روایتِ موفق و ممکن قلمداد می‌کنیم، چون آن تجربه‌های دیگر ناکام مانده بود. امروز ما با عقب‌نشینی داریم به حلِ معضلات‌مان می‌پردازیم، ولی مسائل همچنان باقیست.
در میهمانی‌ای، یکی از اقوام ما که دو فرزندش تاریخ خوانده‌اند، گفت : لعنت بر کسی که بگذارد فرزندانش تاریخ بخوانند و از این سخن این منظور را داشت : “…مومن از یک جا، دوبار گَزیده نمی‌شود…”
من این صحبت را تکمیل می‌کنم : گاه مومن می‌بیند که چون گَزیده شده است، دیگر ناتوان است. می‌خواند که از این گَزیدن‌ها باید درس گرفت و احساس می‌کند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقتش طاق می‌شود، در اینحال، مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمی‌کند. چون ایمانش را تصاحب کرده‌اند، طردش نمی‌کند. چون ایمانش تحقق نیافته است، از او دست نمی‌کشد. چون به ایمانش نمی‌رسد، انکارش نمی‌کند. چون واقعیت علیه حقیقتِ اوست، تسلیم نمی‌شود. مومن، معنای وجود خود را، زندگیِ خود را، در وفاداری به ایمانش می‌داند. مومن این وفاداری را بر مقبولیتِ عامه یافتن، ترجیح می‌دهد. مومن از زندگی خودش شهادت می‌سازد و خودش الگوی ارزش‌های خودش می‌شود.
مومن چون یکبار گَزیده شد، از پا نمی‌افتد.
عشق، ایمان، امید، آرمان‌ها، معنا و دینامیسمِ حرکتِ تاریخ‌اند. وفاداری به این ارزش‌ها، ما را به جستجو و خَلقِ الگوهای جدید وا می‌دارد. این وظیفه و مسئولیتِ امروزیِ ماست.


شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

دین به اجبار نمی شود... یا، آدم بی دین هنوز هم آدم است

کلمات کلیدی :خداشناسی

توضیح: این نوشته، نه پیوستگی ای دارد، نه اینکه می خواهد مجاب کننده باشد. این نوشته، حرف هایی خودمانی است خطاب به همه دوستان عزیزی (می گم دوست، یعنی دوست. عزیز هم یعنی عزیز. دوستان عزیز، یعنی دوستانی که واقعا عزیزند... یک لفظ محترمانه نیست که معمولا به آنها که می خواهند فحششان بدهند، میگویند. دوستانی که واقعا عزیزند و "دوست" برایم) که به هر دلیلی، اعتقاداتشان با مال من یکی نیست... یا متفاوت است...

حالا هرچه می خواهد باشد.

می گه:
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

خب این جناب، برامون گفته دیگه. آقا جان، خوبی و بدی و نیک و بد، اون چیزی نیست که مردم می گن. مقبولیت عامه، نه خوبه نه بد. اصلا ملاک ارزشگذاری نیست.

یه چیزای دیگه ای هست. یه چیزای کاملا متفاوتی.
همیشه از آخوندا شنیدیم که اگه یه قدم کج برداری، خدا فلانت می کنه. اگه یه نماز قضا داشته باشی، باید صد هزارسال قیامتی، توی جهنم و برزخ باشی. اگه یه تار موت (در مورد زنا) بیرون باشه، فلان می شی و ...

آقاجون من، خدایی که ما می گیم، این یکی نیست. خدای آخوندا نیست. آخوندا کلا ظاهرا چیز دیگه ای دارن. به خدایی که می پرستم، پیغمبرا و امامایی که آخوندا میگن، برای پر کردن جیبه. خدای من می گه اصلا یکی از نشانه های آدمای ما اینه که هیچ مزدی نمی خوان.
خدای من خیلی مغروره. خیلی مغرور. گفته فقط بهشون خبر بده که این اتفاقا قراره بیفته. که روز قیامتی هم هست. خدای من، خودش مجازات می کنه... یه سری قوانین جزایی هم اگه هست، بسم الله. یه نفرو بفرسته که خودش کارش درست باشه. من اگه دزدی کنم، و توی یه جامعه اسلامی باشم که "مردم" اجرای احکام اسلامی رو قبول داشته باشن، یکی باید حکم منو بده که خودش دزدی نکرده باشه. آقا، یه نفرو تو مسئولین پیدا کنین که دزدی نکنه. مستقیم یا غیرمستقیم. (اگه اطرافیانت دزدی کنن، و هیچی نگی، خودت هم دزدی) خدای من تا چهاربند ترازو جور نباشه، حکم نمی ده.

آقا جون من، خدای من آخوند نمی فرسته سراغ کسی. خدای من، پیغمبر داره و کتاب. پیغمبراش هم حرف خودشون رو زدن.
حرف سنگینی هست اینکه می گن یه دین انسانی می خوایم؟ یه دینی می خوایم که جواب حرف، چماق نباشه. حرف سنگینی هست اینکه می گن دین خودمون رو می خوایم، نه دینی که برامون درست کردین؟ حرف سنگینی هست اگه می گن اصلا دین نمی خوایم، و دیدیم دینداران چه کردند؟ بله، برای بعضی ها خیلی سنگینه. چرا؟ چون با شلاق دین، یه عمرو رو گرده های مردم سوارن... چون دین رو می خوان برای کتک زدن، برای پول و قدرت و شهوت خودشون... نه برای آدم شدن و آدمیت رو پیدا کردن.

حرف بدیه، اگه کسی می خواد دینی نداشته باشه؟ "لا اکراه فی الدین". خب اگه قراره از قرآن انتخاب کنین، چرا می رین سراغ آیات جزایی، که برای توجیه قتل و کشتارهاتون انتخاب می کنین؟ اگه کسی نمی خواد دین داشته باشه، نداشته باشه، ولی باید اینو بدونه که باید جواب بده؟ کِی؟ در پیشگاه حضرت حق، روز قیامت. اگه بود که مغموم شده و خودش می دونه. اگه نبود هم که ما مغموم شدیم و خودمون می دونیم.

فقط باید انسان بود... همین. حالا معتقد بودین، فبها المراد. خوش به سعادتتون. از این دنیا پلی می زنین به اون دنیا. اگه هم معتقد نبودین که، بعد از مرگ، هیچی نیست... سیاهی مطلقه... عدمه... نیستیه... شاید هم یه چیزای دیگه باشه... اصلا هرچی شما می گین... به ما ربطیش نیست! کی می گه؟ خود خدا... خدایی که من می پرستم، توی قرآن، می گه: تو فقط به آنان تذکر بده. هرکس که خشیت مرا درک کرده، تذکر می گیرد. باقی، تذکرت در آنان اثری ندارد. و روز قیامت روز حساب و کتاب است. که تمام اعمال، حتی به کوچکی خردل را، به حساب خواهیم آورد.
همین. خدای من، خدایی است که زمان برایش از دست نمی رود. وقتش بی نهایت است. و صبرش. و علمش. و حلمش. و رحمتش.

تنها تاوان کفر، نداشتن زندگی بعد از مرگ است؟ و چه تاوانی سخت تر از این؟
تنها تاوان ایمان، گذراندن سختی در زندگی قبل از مرگ است؟ و چه تاوانی سخت تر از این؟
کدام سخت تر است؟ شصت سال سخت بگذرانی به امید یک زندگی ابدی؟ یا اینکه شصت سال خوش بگذرانی، به امید همین شصت سال؟ آیا آن واقعا سختی است و این واقعا خوشی؟ کدام ضرر کار ترند؟ اولی یا دومی؟

نمی دانم. نمی خواهم اینها را جواب دهم. همین قدر، الآن، بگویم که، اگر انسان بودیم و آدم، و تنها فرقمان این بود که یکی خدایی را معتقد بود و دیگری نه، من ضمانت می کنم که خدایم ببخشایدش. منِ ناچیز کمترین... معمولی ترین فرد در زمین، ضامنم. چرا که از اول خدایم را اینگونه خدایی انتخاب کردم. توهم است؟ آسان گیری؟ توجیه دینی؟ باشد... من همینم... روز قیامت، خودش به حسابم برسد، اگر حرفی که زدم از خداییش کم کرده باشد... آمین.


شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

آیا محدودیت سنی در مطالعه لازم است؟

کلمات کلیدی :کتاب

بـی-بـی-سـی-فـارسـی: موفقیت تجاری رمان "پنجاه سایه گری" فقدان محدویت سنی برای کتاب های اِرُ...تیک را پررنگ می کند. چرا کتاب ها آزادانه در دسترس کودکان قرار دارند در حالی که در سایر رسانه ها مثل فیلم و بازی ویدئویی این محدودیت کاملا رعایت می شود؟

نوجوانان گاهی وانمود می کنند از سن خود بزرگ ترند و مخفیانه فیلم های مناسب ۱۸ سال به بالا را که سکـ... و خشونت را نشان می دهد، تماشا می کنند. آنها تلاش می کنند قوانینی را که مدت هاست بنا نهاده شده دور بزنند.

ولی برای همین نوجوانان، رفتن به کتابفروشی محل و خرید داستان های کوتاه انیس نین، "روانی آمریکایی" نوشته برت ایستن الیس یا "لولیتا"ی ولادیمیر ناباکوف، که همگی محتوای خشونت آمیز یا سکـ... عریــان (جنسی) دارند، کاملا قانونی است.

موفقیت عظیم تجاری "پنجاه سایه گری"، داستان های ارُ...تیک (شهو...انی) را به صورتی بی سابقه وارد فروشگاه ها و سوپرمارکت ها کرده است. آخر هفته گذشته، هشت کتاب از ده کتاب پرفروش فهرست ساندی تایمز، رمان های ارُ...تیک بودند.

برخلاف شبکه های تلویزیونی، که از ساعت ۹ شب، برنامه های مناسب بزرگسالان را پخش می کنند و نیز بر خلاف طبقه بندی سنی برای فیلم ها و بازی های ویدئویی و حتی برچسب ترانه های با محتوای "عـریـان و بی پرده" روی آهنگ ها، در بریتانیا هیچ محدودیت سنی برای خریدن کتاب وجود ندارد.

با این حال، ظاهرا کمتر هراس اخلاقی از دسترسی ساده کودکان به نسخه ای از "پنجاه سایه گری" وجود دارد- رمانی با محتوای سادیستی مازوخیستی. جی پی تیلور، نویسنده کتاب های کودکانه بر این باور است که رمان ال جیمز، "تصویر کژاندیشانه ای از سکـ..." به کودک می دهد.

سرزدن به دانت، کتابفروشی پرسابقه ای در مریلبورن لندن، به شما نمونه ای از رعایت معیارهای مضاعف نسبت به ادبیات را نشان می دهد.

"سه گانه پنجاه سایه گری" در سلفون پیچیده شده و در قفسه ای پشت پیشخان کتابفروشی، در کنار تازه ترین رمان جان بنویل قرار گرفته است.

این کتاب در قفسه های بالایی نیست. در عین حال هیچ برچسب هشداردهنده "دارای محتوای ویژه بزرگسالان" روی آن نخورده است. آیا این کتابفروشی برای فروختن "پنجاه سایه گری" به کودکان سیاست ویژه ای دارد؟

بن پاینتر، کتابفروشی خوش بیان و عینکی که مسئول روز است، می گوید که "دیوانگی" است اگر "پنجاه سایه گری" را تبلیغ نکنند - این شاید پرفروش ترین کتاب آنها باشد - ولی او از دسترسی بچه ها به این کتاب نگران است.

او می گوید: "من ندیده ام کودکی این کتاب را بخرد. این کتاب را به دخترهای حدود ۱۵ یا ۱۶ ساله فروخته ام. درباره کودکان و نوجوانان تا زیر ۱۳ سال، شما به نوعی مسئولیت دارید. و ممکن است والدین آنها بعدا اعتراض کنان به سراغ شما بیایند." خلاصه این است که او این کتاب را به نوجوانان می فروشد ولی به کودکان نمی فروشد.

کتابفروشی زنجیره ای واتراستونز، روی شبکه داخلی خود، دستورالعملی را برای کارکنانش منتشر کرده است. یکی از سخنگویان این کتابفروشی می گوید: "در صورتی که یک کودک بخواهد این کتاب را بخرد، کتابفروش های ما حاضر به فروش کتاب نمی شوند." ولی سن قابل قبول برای خریدن کتاب مشخصا اعلام نشده و بعید است که از خریداران کارت شناسایی خواسته شود.

یک سخنگوی کتابفروشی زنجیره ای فویلز می گوید که بر خلاف واتراستونز، فویلز هیچ محدویت سنی برای فروش کتاب هایش ندارد.

فروشگاه سوپرمارکت زنجیره ای تسکو که کتاب های پرفروش روز را می فروشد، حاضر به اظهار نظر درباره شیوه فروش "پنجاه سایه گری" نشد.

همه کتاب ها تحت قوانین بریتانیا هستند، از جمله "قانون نشریات مستــهـجن" و "قانون حمایت از کودکان ۱۹۷۸" و قوانینی هم وجود دارد درباره منع انتشار مطالبی که اشاعه دهنده نفرت در زمینه های نژادپرستانه، دینی، یا گرایش جنسی هستند.

انتشارات پنگوئن در سال ۱۹۶۰ بر اساس قانون نشریات مستــهـجن ۱۹۵۹ به اتهام انتشار نسخه کامل "عاشق لیدی چترلی" نوشته دی اچ لارنس محاکمه شد. این ناشر سرانجام در دادگاه پیروز شد؛ پیروزی پنگوئن در این دادگاه نقطه عطفی در زمینه قوانین آزادی بیان در بریتانیا به شمار می آید.

امروزه تصور کردن این که کتابی در بریتانیا در یکی از دادگاه های لندن محاکمه شود، سخت است. با این حال، فقط قانون مطرح نیست. از منظر فرهنگی، "کتاب"، بر خلاف رسانه های تهاجمی تری از جمله فیلم، بازی های ویدئویی و اینترنت، چیزی بی آزار دیده می شود.

آماندا کریگ، منتقد ادبی ادبیات کودکان می گوید: "تفاوت است بین اینکه در معرض تصاویر عـریـان جنسـی قرار بگیرید با اینکه چیزی را که می خوانید، تصور کنید. از یک منظر، مطالعه کتاب، یک فعالیت نخبه‌گرا و ممتاز است."

موفقیت کتاب "پنجاه سایه گری"، ناهنجاری در رده بندی سنی خریداران را در معرض توجه قرار داده است. درباره فروش این کتاب بخصوص، کتابفروش ها ممکن است سیاست سنی را اعمال کنند، ولی هنوز همچنان ممکن است یک کودک کنجکاو وارد یک کتابفروشی شود و با یک دسته رمان با محتوای خشونت یا سکـ... از آن کتابفروشی خارج شود، در حالی که هیچ سوالی هم از او نشده باشد.

رمان های جنگی سون هسل، "آخرین خروج به بروکلین"، "پرتقال کوکی"، نوشته های جیمز هربرت، "باغ مخفی" نوشته نانسی فرایدی، "پلاتفرم" نوشته میشل ولبک، "قطاربازی" (Trainspotting) و "داستان O"، از جمله کتاب هایی اند که بسیاری از والدین با دیدن آنها در دست کودکان یا نوجوانان خود، ممکن است ابروی خود را از سر تعجب یا نارضایتی بالا بدهند.

کتاب های مخصوص بزرگسالان هیچ علامت هشداردهنده به بچه ها یا والدینشان ندارند.

سام لی، ستون نویس روزنامه ایوینینگ استاندارد و سردبیر ادبی سابق دیلی تلگراف می گوید: "یک پیش فرض ضمنی وجود دارد که بر اساس آن، رسانه های جمعی مثل فیلم سـانســور یا رده بندی می شوند، چرا که طبقه های کمتر نخبه و فرودست ممکن است تحت تاثیر آنها قرار بگیرند."

او می گوید: "من فکر نمی کنم که باید کتاب ها را سـانسـور کرد ولی این ناهنجاری عجیب وجود دارد. عقل و شعور جمعی می گوید که فیلم ها می توانند منحرف و فاسد باشند، ولی کتاب ها نمی توانند."

لی می گوید: "این هم مثل نمونه های دیگری از عقل جمعی، کلا غلط است."

مایکل روزن، ملک الشعرای سابق کودکان، می گوید: "وقتی رمان در قرن هجدهم آغاز شد، یک هراس اخلاقی در جامعه ایجاد شد که رمان تخیلات زنان را "تحریک" می کند."

"ولی اخیرا این باور رواج یافته است که کلمات خوب اند و عکس ها بد. در سال های دهه ۱۹۴۰ و ۵۰، همین هراس، این بار درباره کتاب های مصور مارول (Marvel) ایجاد شد؛ هراس از اینکه تصاویر خشونت بار آنها جوانان بریتانیا را به خطر می اندازد. با این حال، ادبیات مسیر نسبتا همواری را سپری کرده است."

مایکل روزن می گوید: "به گمان من به این دلیل است که مردم فکر می کنند کلمه ها کاملا متفاوت اند. و بچه هایی که کتاب می خوانند به نوعی فسادناپذیرند."

مایکل روزن تایید می کند که از یک منظر، مدافعان کتاب درست می گویند. او می گوید بچه هایی که یک نسخه از "عاشق لیدی چترلی" یا حتی "پنجاه سایه گری" را بر می دارند تا بخوانند، باید صفحه های فراوانی را ورق بزنند، صفحه هایی سرشار از ایده و فکر و اندیشه، تا پیش از اینکه به خود "صحنه های عمل" برسند. به گفته او، حجم بیشتر این کتاب ها به موقعیت های پیش و پس از اصل صحنه ها اختصاص دارد. شاید به این جور کتاب ها باید برچسب زد: "نه آن قدر داغ که به نظر می رسد."

کریگ، که فرزندان نوجوان دارد، می گوید که این روزها در مقایسه با آنچه در جاهای دیگر در دسترس است، هر کتابی "ملایم" به نظر می رسد. او کتاب "پنجاه سایه گری" را دور و بر خانه رها نمی کند. او می گوید: "این کتاب مزخرف را خوانده ام. چندان کلمه های رکیکی ندارد. چیزی که نگران کننده است، تلفیق سکـ... و خشونت است."

او می گوید: "با این حال، وقتی با آنچه هر نوجوانی در موبایلش در دسترس دارد، مقایسه می کنی، تاثیرش چیزی نیست."

"اگر درباره پُ...رن آنلاین باخبر باشید، می دانید که نمی توان کنترلش کرد. چیزهایی که در آیفون ها دست به دست می شود، تکان دهنده است. این چیزها خیلی ملموس تر و به همین دلیل نگران کننده تر از کتاب است."

 

نگاه روانشناس

بری گانتر، استاد ارتباطات جمعی دانشگاه لسستر می گوید:

تصویرکردن بی پرده سکـ...، چیز کمی برای تخیل باقی می گذارد.

این گونه به تصویرکشیدن عـریـان سکـ... کاملا و آشکارا مخاطب را درگیر می کند، و وقتی که یک کودک در معرض آن قرار می گیرد، این تجربه را نمی توان بازگشت داد.

این استاد دانشگاه می گوید: کتاب ها فرق دارند. متن ها از ما به عنوان خواننده می خواهند که تصویرهای خودمان را از رخدادها و آدم های توصیف شده، شکل بدهیم. این بدان معنی است که ما را تخیل و تصوراتمان، حفظ و حمایت می کند. تخیلات کودکان - به دلیل تجریبات محدودشان در زندگی- آنها را از بقیه هم بیشتر محافظت می کند.

درباره کتاب هایی درباره سکـ...، ممکن است نگرانی هایی درباره عامل "خجالت" وجود داشته باشد. این کتاب ها ممکن است بچه ها را تشویق کنند که از مادر و پدرشان سوال های معذب کننده ای درباره سکـ... بپرسند. ولی دلیل کمتری وجود دارد که درباره عامل "آسیب" نگران باشیم چرا که کودک هر چه کوچک تر باشد، احتمال اینکه موضوعات بزرگسالانه را درک کند، کمتر است.

 

نظر من: به نظر من، واقعا کتاب ها کمترین تاثیرات سوء را بر مخاطبین می گذراند. از طرفی، اگر کتاب ارزشمند باشد، حتی با وجود تصویر کردن صحنه های جنسـی اکثرا همه جنبه های روابط عاشقانه و جنسـی را نشان می دهند، به همین خاطر خواندن آنها نه تنها خطری ندارد، بلکه شاید لازم هم باشد تا نوجوانان قبل از آشنا شدن های نادرست با قضیه سکـ...، اطلاعات لازم را کسب کنند.

می ماند کتاب های بی ارزش سکـ...ـی، که هرچند من به شدت مخالف خواندن این چنین کتاب هایی هستم، اما به شدت هم معتقدم خواندن آنها، ضرری به مراتب کمتر از دیدن صحنه های سکـ...ـی از طریق تصویر دارد.



شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

شراب تنهامانده‌گی

کلمات کلیدی :مولوی، شعر

من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه/ چندبار ترا گفتم، کم خور دو سه پیمانه...
(من نمی فهمم، مولانا مسته، بعد به اون یکی می گه کمتر می خوردی...
راستی، شراب مولانا رو که بخوری، دیگه به خونه نمی رسی... در راه مانده می شی. تنها مانده می شی... اگه چیز دیگه ای خوردی و به خونه رسیدی، بدون که اشتباهی خوردی... راستی، بعد از این همه سال، بعد از این همه تلاش، تنها مانده ایم؟)

زاهد بودم...
ترانه گویم کردی.

سرفتنه‌ی بزم...
وَ
باده جویم کردی.

سجاده نشین باوقاری بودم...

سرگشته کودکان کویم کردی.

+یعنی همین که مولانا فهمیده: زهد و سجاده نشینی رو بذارین کنار. یه کسی گیر بیارین که ترانه گویتون کنه. گرداننده مجلس بزمتون کنه... سرگشته کودکان شهرتون کنه... خلاصه، باید یه نفر گیر آورد که:
چون کشتی بی لنگر، کج می شد و مژ می شد
در حسرت او مانده، صد عاقل و فرزانه

البته این درد رو هم باید تحمل کرد که:
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

معذرت خواهی سیاستمداران

کلمات کلیدی :مجله نیویورکر، قاب تصویر، سیاست و خیمه شب بازی

I regret that my poor choice of words caused some poeple to Understand what I was saying.

متاسف هستم از اینکه انتخاب بد من در به کار بردن واژه ها، باعث شد تا عده ای از مردم، متوجه آن چه می گویم بشوند.



جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

پیامک هایی با مضمون شریعتی

کلمات کلیدی :علی شریعتی، سارا شریعتی

پیام سوسن شریعتی (فرزند دکتر علی شریعتی) در مورد پیامکهائی با مضمون شریعتی که چند وقتی‌ست گسترده شده این است: شریعتی چه اسطوره باشد و این پیامک‌ها به قصد شکستش ارسال می‌شود، چه دست‌های پنهان دست‌اندرکار توطئه‌ای به قصد تخریب آدم محبوب و معتبری باشند، هر دو مبارک است! در شق اول باید خوشحال بود که بار دیگر شریعتی بهانه‌ای شده است برای برداشتن گامی به سوی گسترش فرهنگ تساهل و بردباری. در شق دوم معلوم می‌شود که شریعتی تهدیدی ست جدی و باید بدلش ساخت به موضوع خنده. شریعتی در این میان، اگر اسطوره نباشد که خب با این طنزها نمی شکند و اگر هم اسطوره باشد که با این توطئه‌ها اسطوره را نمی‌شود سرنگون کرد . بگذارید حالشان را بکنند : نسل جوان باشد یا دست‌های پنهان...



پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

دعوت دوست

کلمات کلیدی :حسین الهی قمشه ای، محی الدین عربی، عشق، خداشناسی

بشنو ای محبوب

که مقصود آفرینش تویی

نقطه مرکز و محیط کائنات تویی

آن مشیت و فرمان

که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی

بسیط و مرکب تویی

من ادراک را در تو آفریدم

تا آیینه دیدارمن باشد

اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت

اما اگر در سودای خود باشی

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی

تو به چشم من توانی دید، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهی دید ،مرا و خود را



ای محبوب

چه بسیار که تو را خواندم وتو آوای من نشنیدی

چه بسیار که جمال خود را بر تو نمودم

و تو رؤیت نکردی

چه بسیار خود راچون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم

ومشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم

وتو از آن تناول نکردی و نچشیدی

چرانمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی

و در شامۀ گل سرخ مرا ببویی

چرا مرا نمی بینی

چرا مرا نمی شنوی

چرا ، آخر چرا؟

من از هر لذتی برای تو برترم

من از هر آرزویی مطلوب ترم

و از هر جمال زیباترم

زیبا منم ، ملیح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غیر مرا دوست مدار

به من بیندیش و در سودای من باش

در سودای دیگری مباش

مرا در آغوش گیر

مرا ببوس

که وصالی چون وصال من نخواهی یافت

دیگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من می گریزی،



ای محبوب

تو با من در عشق ، مصاف انصاف نتوانی داد

زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی

من صد گام به تو نزدیک خواهم شد

من از نفس به تو نزدیک ترم

من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم

غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند

مرا بر تو غیرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم

حتی نخواهم که تو با خود باشی

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی



ای محبوب

بیا تا پیش رویم به سوی وصال

اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم

طعم فراق را به او خواهیم چشاند



ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم

و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم

تا او میان ما حکمی جاودانه کند

و ما را صلح و آشتی دهد

آشتی پس از قهر

آه که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست

نشستن در کنار یار

و با هم سخن گفتن.



شعر از محی الدین عربی – کتاب التجلیات

ترجمه حسین الهی قمشه ای



پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

قصه اولی، دومی، سومی

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، سیاست و خیمه شب بازی

دود

برمی‌خیزد

                 -به سان روح از بدنم-

                                                    از تنم

غصه این تلخ‌جامه‌گان

که نمی‌خواهند از زنده‌گی

جز آهی و نانی و شعری

به کدامین گور باید سپرد؟

 

قصه این مردمان را

دیگر گلویی

                  -با فریاد-

                                  نمی خواند

 

من از دست تو مجنونم ای پیر خردمند

خردمندیت ما را کشت

اما

    نه با شمع و شراب و مجلس و ساقی

                                                           -چون حافظ-

بل

      با زور سر سرنیزه های جهل و فریب و حبس اندیشه

                                                                         -چون صابر-

و باید دید و دید و دید؟

و باید دید و دید و مرد؟

و باید دید خون نوباوه‌گان دهر، ریختن

بر روی خیابان "شرف"

                              اِسفالت گشته با نفت اسارت؟

 

و باید دید و دید و دید خون سبز یاران را

که جبران می کند انبوهیش

کمبود مرگ‌آمیز نوع درخت را

                                                نوع گیاه را

                                                                 نوع زندگی را؟

و باید دید؟

یا آیا نباید؟

شاید باید،

              چشم ها را گرداند

                         چشم ها را بست

خسته، غمگین، با لبی شاد

                                       آب در هم پاشید

و یا حتی،

              بیدار خوابید

اما نه

        چون اولی جرم است

                                       دومی هم

                                                      سومی نیز

یا حتی شاید مُرد باید

اما نه

        آنجا هم جا نیست

 

بی گمان باید

درس خواند و کار کرد و ازدواج

غصه ای هم خورد

یارانه ای دریافت کرد –عندالمطالبه-

              از دولت مهر و عدل و سایر چیزهای خوب

و به فکر خود بود

و پا را سفت محکم کرد

در آب دورویی

اگر در زیر پا حتی

نعشِ هزاران سر به زیرِ آب گردیده، باشد

 

و صورت را

سرخ گرداند اما نه با سیلی

که با خون هزاران مرده راه رهایی

                                                    -خونی سبز-

                                                                        چونان رهایی

چه باید کرد؟

                    چه باید کرد؟

عذر داریم و اقتضای مصلحت این است

و ماها

         پیروان سرسپرده

                                       در راه تقیه

پیروان راهی اسبش دروغ

                                       نژادش مصلحت

                                                               رنگش عموم

افسارش؟

               سکوت

و تا جان در بدن داریم

                                  همچنان خواهیم ماند

همچنان خواهیم راند

 

همچنان

           خواهیم ماند

                              آیا؟

1390/07/01



دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

موسی و خدا

کلمات کلیدی :قاب تصویر، مجله نیویورکر

همه ده فرمان رو شکسته ن. می شه چندتا دیگه براشون فرستی؟



یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

"دهانت را می بویند، مبادا" حرف زده باشی

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، حافظ

- اینا دیگه کی ان؟ "جان عشاق سپند رخ خود می دانـ"ـند.
-تازه، نمی دونی، "آتش چهره بدین کار برافروخته"اند.
-آره، خدا بده شانس. بیخود که اینقدر "رخساره برافروخته" نمی شن. حتما خون یه ملتی رو ریختن.
-آره واقعا. برا مردم فقط "کفر ظلم" میارن، ولی خودشون "مشعلی از چهره" تو خونه شون دارن.
- "رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی" فقط برازنده همیناست. به کسی دیگه نمیاد، قبول داری؟
-آره بابا. مگه نفهمیدی که گفتن --


=آهای، اونجا چه خبره؟ حرفای بودار از اون ور میاد. اینجا اروپا آمریکا نیست که هر غلطی خواستین بکنین.
=ببینم، اصلا نکنه اینا مزدور باشن. اصلا به جز اونایی که اجیر شدن تا برای چند یورو، کلمات جدید از خودشون بسازن، دیگه کی میاد اینجور حرف بزنه؟ حتما جاسوسن و مزدبگیر استکبار.
=آره، اگه خوب بگردیم، توی اسبابمون چند تا از اون شیشه ها باید باشه که بذاریم توی بساط شون.
=خب آره، در جاسوس بودنشون که شکی نیست. فقط مدرک می خواد، که می گیم بچه های رجا برامون جورش کنن.

-"آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام" ما ایرانی ها زدند، آن هم کِی؟ وقتی نوبت همه تموم شده بود. توی قرن بیست و یک.
-میخوام بگم... نه دیگه زبونم نمی گرده. نمی تونم چیزی بگم. حرف زدن الآن خطرناک تر از هرچیزیه.
-من که باکم نیست. "فاش گویم و --
(صدایی شبیه به بنگ بنگ)

*بینندگان عزیز، سخنگوی رئیس اعلام کرد: "امروز دو نفر جاسوس را در حین تبادل اطلاعات فوق محرمانه کشوری دستگیر کردند. نفر اول در همان لحظات اولیه به خاطر اصرار در افشای اطلاعات فوق محرمانه به درک واصل شد، و نفر دوم آن قدر توسط منابع بیگانه دشمن غربی تغذیه شده، که هنوز به جرائم خود از قبیل دست داشتن در حوادث فتنه چند سال قبل، اقدام علیه امنیت ملی، افشای اطلاعات فوق محرمانه، نقشه کشی برای براندازی نظام، و سایر سیصد و هشت مورد ذکر شده در پرونده اعتراف نکرده و تنها به دوستی با فرد به درک واصل شده، اعتراف کرده است." سخنگوی رئیس افزود: "عده ای خودفروخته می گویند ما در دستگیری این دو نفر مدرکی نداریم، که این گونه نیست. یک عدد شیشه خالی از مایعات غیرمجاز پیدا کرده ایم، که چون خالی است، حتما این دو نفر خورده بودند، و مقدار هزار و دویست وپنجاه و پنج تومان وجه نقد پیدا کرده ایم که این خود گواهی است بر این که اینان پس از خرج کردن ده هزار دلار ارسالی از لندن، قصد داشتند که باقیمانده پول را از کشور خارج کنند، که خوشبختانه سربازان گمنام ما، به موقع نقشه های پلید این دو نفر را افشا کردند."
به گزارش قاضی عالی، دادگاه اعترافات این دو نفر جاسوس، همین امروز برگزار می شود و اعترافات هر دو مجرم، در دادگاه قرائت می شود.
به سایر خبر ها می پردازیم...

+"گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند/ جرمش این بود" که فقط حرف زده بود.


شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

سیاست ایران از نگاه خبرنگار نیویورکر، Laura Secor

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، ترجمه، مجله نیویورکر

یه مقاله بلنده، از Laura Secor راجع به نحوه اداره کشور توسط احمدی نژاد، به خصوص در زمینه سیاسی و با تمرکز بر روی انتخابات. چیزای جالبی گفته.


+گذاشتمش برای ترجمه، ولی چون بلنده، و چندتا مطلب هم برای ترجمه دارم، احتمال داره خیلی طول بکشه. به
 هر حال، خیلی خب می شد اگه اونایی که اعتراض داریم به شیوه اداره کشور، یه کم بیشتر مطالعه و فکر می کردیم، راجع به اینکه چی می خوایم، و می خوایم چی کار کنیم. و چه جوری باید کار کنیم. مطمئنا خوندن مقالاتی مثل این، توی وسعت دادن به تفکراتمون، خیلی موثره. به هر حال.



جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

تخیلات ساده شیرین کودکی

کلمات کلیدی :قاب تصویر، بچگی

اگر این سادگی های کودکانه نبود، چگونه می توانستیم بزرگ شویم؟ و حال که دیگر خبری از آن همه نیست، چگونه زنده بمانیم؟



چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

کلمات کلیدی :شعر

حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بیکسی خومیکنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فریاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم پت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می باید چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه ورسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گوئی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

شاعر: حمید رجایی



چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

سوال شرعی

کلمات کلیدی :مخابرات، ایرانسل

آیا می دانید که...

ارسال ایمیل ها و اس ام اس های تبلیغاتی ناخواسته، از نظر شرعی درست است یا خیر؟

در صورت اطلاع داشتن از این قضیه، ما را نیز مطلع کنید.



 

مجله