شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

This loop repeat and repeat and repeat

کلمات کلیدی :

While (Iranian_historical_mind ==false){
Repeat this conversation{
-بابا، اینا دیگه شورش رو درآوردن. اینجوری که نمی شه، باید یه کاری کرد.
-آقاجان، دعا کن کار از اینی که هست بدتر نشه.
-مگه از این بدتر هم می شه؟
-بله، مگه نشنیدی؟ می گن خری گیرت بیاد که یاد خر اولت کنی.
-راست می گی، خدا کنه بد، بدتر نشه.
}

}

Caution: This program is running for 59 years. Danger of exploding.

 



دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

پستی و بلندی های عشق در شب کریسمس

کلمات کلیدی :عشق، سینما، سینمای انگلستان

Love Actually

کارگردان: Richard Curtis

رتبه در IMDB:

7.8 از رای 164837

نمرین منتقدین: 55 از صد

نمره ای که من می دهم: 5

محصول سال 2003

تولید کشور انگلستان، آمریکا، فرانسه.

زبان فیلم انگلیسی، پرتغالی، فرانسوی.

 

 

عشق، یعنی انگلیسی باشی، برای اینکه فقط بهش بگی دوستت دارم، پرتغالی یاد بگیری.


+تنها صحنه هایی از این فیلم که دوستش داشتم، صحنه هایی بود که کالین فرث بازی کرده بود.



یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

دن کیشوت پهلوان مانش، و مهتر وفادارش سانکو پانزا

کلمات کلیدی :کتاب، دن کیشوت، سروانتس، سانکوپانزا

چند خط از کتاب بسیار جالب "دن کیشوت" نوشته سروانتس، با ترجمه استثنایی محمد قاضی. این متن، از صفحات 32-1231 جلد دوم این کتاب انتخاب شده. جلد دوم این کتاب در سال 1615 چاپ شده، و متن سلیس و روانش یکی از ویژگیهاییست که تا به امروز آن را خواندنی کرده است. کتاب از طنزی بسیار قوی برخوردار است به طوریکه که شخصیت های دن کیشوت و مهترش سانکو پانزا (و حتی اسب و خر این دو) تبدیل به مثال های ماندگاری در فرهنگ اروپایی و غربی، برای آدم های بلندپرواز و خیالاتی شده اند. لطفا، لطفا، لطفا، از خواندن این کتاب قطور، نترسید. فقط باید شروعش کنید...


دن کیشوت وقتی این سخنان را شنید بر حیرت و وحشتش دو چندان افزود، زیرا گمان کرد که سانکو مرده است و اینک روح اوست که در برزخ به سر می برد. پهلوان در حالی که غرق در این افکار بود فریاد برداشت که: من تو را به نام یک مسیحی مؤمن کاتولیک سوگند می دهم که بگو کیستی. اگر روحی هستی که عذاب می بینی هرچه می خواهی بگو تا برای تو بکنم و گرچه شغل و حرفه من پشتیبانی و یاری نیازمندان این جهان است، ولی وظیفه خود را تا به آن جا تعمیم و توسعه می دهم که به پشتیبانی و یاری نیازمندان آن جهان نیز برخیزم، زیرا ایشان خود نمی توانند به داد یکدیگر برسند و از هم دستگیری کنند.
صدا گفت: از این قرار شمایی که با من سخن می گویید باید همان ارباب من دن کیشوت مانش باشید و حتی شما را از آهنگ صدا می شناسم و بی شک می دانم که خود او هستید. پهلوان گفت: بلی، من دن کیشوت مانشم، من همانم که عهد بسته ام تا زندگان و مردگان رادر نیازی که دارند ودر مصیبتی که بدان دچارند یاری دهم و به دادشان برسم. حال بگو ببینم کیستی، چه، من از تو سخت در حیرت و عجبم. اگر تو همان مهتر من سانکوپانزایی، اگر جان به جان آفرین سپرده ای، به شرط آن که روحت مسخر شیطان نشده باشد و به لطف و عنایت خداوند در برزخ به سر ببری، مادر مقدس ما یعنی کلیسای کاتولیک رومی چندان اوراد و ادعیه دارد که بتوان به کمک آنها تو را از عذابی که می کشی نجات بخشد و من به سهم خود به خاطر عفو و رهایی تو چنان که بخت و اقبال و شرف و اعتبار داشته باشم دست به دامان کلیسا خواهم زد و نجات تو را خواهم خواست. حال، دیگر حرفت را تمام کن و بگو ببینم کیستی.
صدا گفت: ای حضرت دن کیشوت پهلوان مانش، من به خداوند و به ولادت با سعادت هرکسی که شما به او عقیده دارید سوگند یاد می کنم که همان مهتر شما سانکوپانزا هستم و تاکنون به عمر خود هرگز نشده است که بمیرم. لیکن باید بگویم که من...


شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

28 امرداد، سالروز یک روز تلخ

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، ایران

بد است که آدم شعر خودش را هی بخواند. باید برود سعدی و حافظ و مولانا و نظامی و ... اخوان و مشیری و مصدق بخواند، اما چه کنیم که بعضی وقت ها مفهوم چند خطی که نوشته ایم را هیچ کجا پیدا نمی کنیم، جز در ذهنمان. هرچند که بد گفته باشیم و نارسا.
این شعر هم از آنهاست. هرجا کسی را می بینم که مجبور است حرفش را بخورد، و نزند، و بر غمبادهایش اضافه کند، یاد این می افتم. هرجا می بینم کسی مجبور است حرف نزند، تا نکند
 حادثه بدی برایش رقم نزنند، یاد این می افتم. حتما تا به حال برای شما هم پیش آمده، حتما پیش آمده که دخترکهای صدایتان را کشته باشید.

سه روز پیش، سالگرد کودتای 28 امرداد 1323 بود. درتاریخ ایران، روزهای بد زیادی داشته ایم، اما آن روز در کل تاریخ ایران برای من بدترین روز است، چون از آن روز تا به حال، تبدیل شده ایم به این چیزی که الآن هستیم: مردمانی ترسو، خودخور، سر در لاک خود فرو برده، و مردمانی که مردمان خود را محکوم می کنند، چون نمی توانند از عهده حاکمان خود برآیند. از آن روز تا کنون یک روز خوش مردم ایران ندیده اند. روزهای خونی زیاد بوده. روزهای ساکت هم. اما روز خوش نه. یک دودو یازده ای بوده، که آن هم به قول بنده خدایی، مثل آن بود "که کودک آزادی را به سبک قبیله های آدمخوار، برتخت سلطنتش نشاندیم، و او غافل بود از اینکه آدمخواران، قربانی را قبل از خوردن، شاه می کنند." او می گفت که شاه آزادی را خوردیم، و من می گویم دخترکهای صدا را کشتیم.
دخترکهای صداتان را نکشید، لطفا.

دخترکانی ز صدا 13/12/1390
با صدایی خاموش
با حروفی گویا
می نویسم سخنی:
دیروقتیست که لب دوخته ام
و شده کارم این
که کنم دخترکانم را خاک
سالهاست می کَنم قبری از حنجره و
ساخته ام مقبره ای از دندان
تا مبادا که رود عفت من جمله به باد
و چه خوشبختم من
که همه مردم همسایه مان، هم
که همه مردم شهر، نیز
دخترکهای صدا را کشتند.

جز یکی...
وه که چه روی ملیحی داشت
و چه خوش، قهقهه ای
دلمان زنده بُد از زندگیش، لیک
رسممان جز این بود.

دخترک را کشتیم
و پدر شد تحریم
و پدر شد تبعید
و پدر شد زندان
و پدر را کشتیم.

ساحری آمده بود
و پیاپی می گفت
یک دم آن روز رسد
وز شما می پرسند
به چه جرمی کشتید
ناز و معصوم این دخترکان را
ناز و معصوم این دخترکانی ز صدا.

این نوشته، که می توانست شعر باشد، در شرایطی سخت بغض آلود و غمناک، زاده شد. شرایطی که نمی شد تا از او خواست که وزن و قافیه داشته باشد. آخِر در عزا که زینت حمل نمی کنند.


شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چهار جوابی ادبی!

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

تکیه بر تقوا و دانش، در طریقت (راه و روش، راه و روش زندگی) ................ .

راهرو گر صد هنر دارد، ............... .


الف- زرنگی است - توانایی پیچاندن مردم و مسئولین لازم است.
ب- جایز نیست - برایش گران تمام می شود.
ج- واجب است - احتمالا دارد دروغ می گوید و چیزی بارش نیست.
د- بسیار سفارش شده - باید یه جوری خرجش رو در بیاره.



جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مرگ مرگ می آورد

کلمات کلیدی :شعر، شمس لنگرودی

سنجاقک ها را نکشید آقایان
مرگ مرگ مى آورد.
من یک سنجاقکم
هلى کوپترهاى شما سنجاقک نیستند
من یک ماهى ام
وقتى که سرخ شده
به تمنّا نگاه مى کند
من یک ماهى سرخم.
به پرنده ها شلیک نکنید آقایان
مرگ مرگ مى آورد

حالا که فقط
از سوراخ تور نصیحت تان مى کنیم
مى دانیم در تابه تان سرخ مى شویم.
اما شما که طیر ابابیل را دیده اید
ما جز همین پرِ کوچک مان چیزى نداریم
اما سنگ هایى که در کف مان جا مى گیرند
چندان بزرگ تر از سرتان نیستند.
مرگ مرگ مى آورد آقایان
به ما شلیک نکنید
که شما هم مى میرید.

شمس لنگرودی
+هیچ اعتمادی
به سقف ترک خورده آسمان نیست.


پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

وقتی توهم آوردوز می شود

کلمات کلیدی :زلزله آذربایجان، سیاست و خیمه شب بازی، ایران

حیف که من نمی خوام لینک رجانیوز رو منتشر کنم، وگرنه خبر کار کرده بودن که در حالیکه بسیجیان در حال خون دادن و بازسازی تبریز هستند، یک عده جماعت [...] فیسبوکی، حتی از خون مردم تبریز هم کسب در آمد می کنن: بدین گونه که با پخش عکس های جعلی و دادن فحش به صدا و سیما و جمهوری اسلامی، از لندن پول می گیرند.

خب، والا آدم می مونه به این جنابان چی بگه. والا ما چندجا که کار کردیم و ترجمه هم کردیم، هنوز پو
لمون رو ندادن و می خوایم یه مجله بخریم باید از رفیقمون قرض کنیم. خدا لعنت کنه لندن رو، که این همه کار براش می کنیم، پولش رو می ده یه عده دیگه- که معلوم نیست کی هستن و کجا. و اصلا چرا لندن به جای اینکه بره پولاش رو خرج مردمش کنه که از این همه گدایی و بدبختی دربیان، می ده به یه عده فیسبوکی الاف خاورمیانه ای. (البته من که نه، متاسفانه.) به هر حال، دعای عاجل داریم در درگاه غیب و اینها، که لااقل خدا بزند پس کله بدهکاران ما، طلب مان را بدهند که مردیم از بدبختی. راستی، رجانیوز یا لندن، هرجا که پول بدهید ما هستیم ها. به خدا مردیم از بس دیدیم مردم اشکنه 5000 تومانی میخورن.


+بی شوخی: رمضان دارد تمام می شود. و باز آخرین جمعه اش دلگیر است.


سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چو ایران نباشد تن من مباد

کلمات کلیدی :ایران، زلزله آذربایجان



سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

یک زندگی شاد، به سبک فرانسوی

کلمات کلیدی :سینما، ژان پیر ژونت، سینمای فرانسه

Micmacs

کارگردان: Jean-Pierre Jeunet

رتبه در IMDB:

7.2 از رای 13993 نفر.

صفحه فیلم در سایت IMDB


 

از آن فیلمها که تلخی و خوشی هایش با هم است... اما در زندگی واقعی فقط تلخی هایش را می بینیم.

این فیلم مسلما عناصر فیلم های ژان پیر ژونت را دارد، اما دو فیلم دیگرش که من دیده ام (امیلی، یک نامزدی بسیار طولانی) خیلی از این فیلم بهتر بوده اند. با این حال، فرانسوی بودنش باعث می شود که حتما ارزش یک بار دیدن را داشته باشد.



یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

آذربایجان لرزید، دل های ما نیز!

کلمات کلیدی :زلزله آذربایجان، صدا و سیما

طریقت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نــیست

اول اینکه از این مصیبت، دل همه ایرانیان راستین، به درد نشسته... آنها که خودشان را به خواب زده اند، نه مسلمانند، نه ایرانی. حتی نه آدم. چه اینکه از روسیه و ترکیه کمک می فرستند برای زلزله زدگان اما یک عده [...] حتی زورشان می آید از گفتن خبرش.

دوم اینکه نیاز به گفتن ندارد، هر کسی هرجور که در توانش هست کمک می کنه... فقط فکر کنم الآن به خون ما بیشتر از هر چیز نیاز باشه.

سوم اینکه خدایا... لعنت کن کسانی که سالهاست درد مر

دم ایران را، در گوشه گوشه این باغ بی برگی، می بینند، از خراسان تا سیستان، و از خوزستان تا کردستان و تا تبریز، و هنوز آن قدر پست و بی همه چیز و کثافت اند که زورشان می آید از گفتن خبر اتفاقاتی که بر سر مردم می آید. آن قدر در زیر خروارها نفت و خون دفن شده اند، که اکنون فقط مانند زامبی ها، سر در فکر و جان مردم ایران گذاشته اند... خدایا، به بزرگی خودت -که قبولت دارم- تک تک شان را لعنت کن و به همه ما داغدیدگان ایرانی، حقیر شدنشان را بنما. خدایا، کمکمان کن در گرفتن انتقاممان. "لکم فی القصاص حیاة یا اولی الباب لعلکم تتقون". آمین. خدایا، آن قدر شرافت به ما بده، که مردم خود را به خاطر اتفاقات کوچک ببخشیم، و حاکمان خود را به خاطر ظلم های بزرگی که در حقمان کرده اند، به محاکمه بکشانیم.

چهارم اینکه، سعدی بزرگ همان طور که همگان دانند، گفته: بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند// چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار// تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی. و در جای دیگر گفته: ...نگه کرد رنجیده در من فقیه/ نگه کردن عالم اندر سفیه// که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق/ نیاساید و دوستانش غریق// من از بی مرادی نیم روی زرد/ غم بی مرادان دلم خسته کرد// نخواهد که بیند خردمند، ریش/ نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش. و شاعران زیادی گفته اند، تا معاصر. خیلی ها گفته اند، و من الساعه شعر نیما را به خاطر دارم که انگار خطاب به مسئولین امروز ما می گوید:
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

پنجم اینکه، ببخشید که طولانی شد... سینه، هنوز پر ز اجساد کلماتی است، که اگر دفن نشوند، طعمه کرکسان خواهند شد. التماس دعا و کمک.


یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

شیعه، چشم پاک دارد...

کلمات کلیدی :شب قدر، رمضان، امام علی



شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

باطل شد

کلمات کلیدی :

1389/12/18-1391/05/18

امروز دیگه کاملا تموم شد.

+ پیراهن عمر ما چو پیراهن گل



پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چیزهایی که تنها خبرشان می آید...

کلمات کلیدی :

957
شاید سال 86 اگر بود، خیلی خوشحال می شدم. اما حالا... فقط خوب است که خیلی بالا نشده... وگرنه... به هر حال، این وظیفه من بود که انجام شد... حالا هرچی خودش بخواد.

+چی قراره پیش بیاد؟ توی سرم پر از این فکر لعنتی آزاردهنده است... اما توی دلم آرومه... الآن رسیده ام به یه چندراهی... می دونم می خوام چه کار کنم، اما نمی دونم می شه یا نه. نمی دونم فکر کردن به این وظیفه ما هست یا نه، اما... می دونم که گفته: "کسانی که به خاطر ما تلاش می کنند، راهمان را نشانشان خواهیم داد." و می دونم که خلف وعده نمی کنه. اما باز...

+سایت سنجش صبح چهارشنبه واقعا شلوغ بود. واقعا شلوغ.

+این پست، خطابش با ف. الف. هست. دوست عزیز، من سعی خودم را کردم. شاید دلیلی که امتحان دادم، این بود که بگویم نمی شود. شما خودت شاهد باش... باز هم باید دید. هنوز نه معلوم است که شده، نه اینکه نشده. اما این 957 را بگذار به حساب "کادویی" که هیچ وقت به دستت نرسید. چیز دندان گیری نیست، اما حتما در آن دخیل بودی. ضمنا، وضعیت اینجا زرده... دعا می کنم آبی شود.



جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

کلمات کلیدی :

آرند یکی و دیگری بربایند                بر هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند                     پیمانه عمر ما است می‌پیمایند

با همه زیر و بالاها...با همه سختی ها و سختی ها...هفده ماه را گذاشتیم برای گرفتن یک کارت. هفده ماه را گذاشتم برای یک کارت. هفده ماه آزگار...آزگار یعنی طولانی انگار. و در مقایسه با یک عمر چهل ساله هم، هفده ماه چیزی نیست...هرکسی مرا دیده، گفته، "تموم شد؟ ما که اصلا نفهمیدیم"... و سخت نیست که بگویم من هم نفهمیدم... چرا؟ چون سربازی هم یک جورهایی زندان است. مخصوصا اگر کسی باشد که زور بگوید... کسی باشد که مجبورت کند حرف زور بشنوی... و همه این ها روی دلت تلنبار می شود با این فکر که چه کارهایی که در هفده ماه پیش می شد شروع کنم و نکردم و شاید تا آخر این عمر هم نشود... که "فرصت ها می گذرند همچون گذشتن ابرها"... مجبور می شوی خودت را بزنی به حالتی که انگار علی السویه است چیزها، انگار "هرچه پیش آید خوش آید"، انگار که اصلا یخ زده ای، مردی.

اینکه در این چندماه چه کردم، باید بگویم قدری از هیچ بیشتر. لااقل چند کتابی را خواندم و صفحه هایی را سیاه کردم...اما اینها را که قبلا هم می کردم. اصلا همه چیز از آن روزی شروع شد که مجبور شدم بار و بندیل را از دانشگاه بکشم و خارج از موعد بروم... نه که تا قبل از آن صد در صد بوده باشم ولی تا قبل از آن امید داشتم. امید به...

بعد از آن بود که خالی شدم از امید. آنجا بود که دلم شکست... نه، خالی شد. از همان امید. و بعد انتظار و انتظار... و امید درست شدن که "درست می شه انشاالله". اما این انشاالله از آن عبارات مثبت نبود آن وقت، آنجا روی منفیش را نشان داد. و خدا در اگری که به طولش خورده بود، وجه منفی را در نظر گرفت.

و بعد انتظار و انتظار...که باید رفت سربازی...موی پیشرفت را باید از ته زد...نمره چهار هم قبول نیست...از ته ته... و جبران نافرمانی؟ سینه خیز رفتن میدان صبحگاه، در یک روز شنبه بارانی... و اردکان چه اسم شوخیست برای من... همان قدر بی معنی که اسم آرامش. یعنی بی معنی نبود، شد...و شاید آدم هرجا "خدمت" کند، همین طور است...یعنی بی معنی می شود اسم ها برایش...لااقل بعضی هاشان.

و بعد پست های نگهبانی...در گرمای تابستان...سختیش البته به این نیست. چون ما خود گرما کشیده ایم...سختیش به این است که باید یک عده "بی سر و پا" را تحمل کنی...یک عده آدم خالی و پوچ... که در بند هیچ چیز نیستند... و همان قدر از نگاه خیره تو گریزانند که تو از حرکاتشان و گفتارشان که در بند هیچ آدابی نیستند و همین بس که شنیدن کلمه آداب و ادب از زبان تو، می تواند هفده ماه، به قدر روزهای بودنت، آن ها را بخنداند و نیششان را باز کند.

و بعد روزهای تسلیحات... همدمانی از جنس کلاش و کلت و ژ-3 و تعداد معتنابهی تیر. همین جور ریخته اما نه بی حساب و کتاب... و باید هر هفته گزارش بدهی... وضعیت تلفن ها، تفنگ ها، تیرها، که کدام کم شده، کدام خراب شده، و کدام گم شده... و بر روی کدام یادگاری نوشته اند... همدمانی که می کُشند بی شک. امتحانش فقط کشیدن یک ماشه است. سه ثانیه هم وقت نمی گیرد... و وقتی نگاه می کردی و می دیدی که بعد از "خدمت" یا باید بشوی خرحمال یک عده (جسارت است) و یا بشوی یابوی یک عده دیگر (باز هم جسارت است)... چه می کنی جز کشیدن ماشه؟ اما مثل این که می شود هم نکشی... و باز همدمان می شوند صفحه های کاغذی... ورقهایی که شاید در مملکتت، هفتاد ملیون آدم به هیچ نگیرندشان و فقط قسمت عده اندکی باشند مثل تو، اما برای تو ارزش هر برگش از یک اسکناس (هرمقداری هم که باشد) بیشتر باشد. و اینگونه، مثلا قصه های عزیز نسین، گران بهاتر می شود برایت، از هر چیزی... و آن جاست که هر روز که می روی پادگان، باید همراه چند عالَم بروی... چند دنیا... تا رنج بودن در آن جای پرت افتاده را (هم از نظر ناسوتی و هم از نظر لاهوتی) جبران کنی... تا ببینی می شود خر سانکو حواست را از اطرافیانی که فقط ریشخند را می شناسند، دور کند... و چه دیدی؟ می شود آنجا بروی و با نیچه هم دوست شوی... می شود آنجا بروی و مدام و مدام و مدام قرآن بخوانی و گریه کنی... و مدام و مدام و مدام بخوانی... همین جور... بخوانی... حتی آنها که گفته اند نباید خواند هم بخوانی... و فقط عظمت خواندن باشد که شور پیوستنت به عالمی بهتر را در قفس تنگ دنیا نگه دارد. وه که چه فریب زیبایی!

هان. اینگونه است روزهای تسلیحاتی... و نمی دانم بگویم خوشبختانه یا بدبختانه، این گونه بود. روزهای تسلیحاتی هم به پایان رسید و "خدمت" هم تمام شد و دیگر روی "آرامش" را نمی بینیم، انشاالله، و امید که این بار خدا وجه مثبت را در نظر بگیرد.

هان. این جور تمام شد. هفده ماه گذشت... گذشتنی که هر لحظه اش به مانند هفده ماه دراز بود، و هفده ماهش به اندازه یک لحظه کوتاه... اما گذشت... از 18 دوازده 89، تا 18 پنج 91 راهی نیست... اما گاه بار لحظه ها، شانه خرد کن می شوند.

و این اول راه است... ابتدای ابتدا... هنوز مانده تا برسیم به صور اعظم... و باور کنید اینها، دل درد نیست، درد دل هم نیست... فقط گفتم که وقتی کسی را دیدید که سختی کشیده (سختی واقعی، نه سختی "خدمت") نگویید که می گذرد...یا چه زود گذشت... آری می گذرد، زود هم می گذرد... اما ممکن است زودتر از آن زود، دلی خرد شده باشد و اعصابی به هم ریخته باشد و جانی گریخته باشد... فقط نگاه کنیدش با چشمانی مهربان و در دل تکرار کنید که "خدایا عاقبت همه امور همه مان را خیر گردان." حتی اگر به خدایی خدا معتقد نیستید، باز هم دعای عاقبت خیری کنید...

 

+تنها یک مزیت داشت "خدمت" برای من. تنها و تنها یک مزیت. و آن شناختن یک "آدم" بود به نام مهرداد اقبالی. نمی دانم، هرچند، اگر با دید مهرداد بنگرم، این یک مزیت برای "خدمت" حساب نمی شود. چون می توانست این اتفاق هرجای دیگری هم بیفتد و من قبلا با "آدم" های دیگری هم آشنا شده ام... اما با دید م.رجبی که نگاه میکنم می بینم که این اتفاق در "خدمت" افتاده و این غیرقابل انکار است.

 

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ       پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی              از سلخ به غره آید از غره به سلخ



دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ماه رمضان آمد، دل گشت غزلخوان...

کلمات کلیدی :رمضان، شب قدر

رمضان...دلمان تنگ شده بود برایت...

 

خدایا، امسال دلم می خواهد این آیه را بخوانم:

رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکرالله و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة یخافون یوماً تتقلب فیه القلوب و الابصار...

مردانی که تجارت و معامله آنان را از یاد خدا و اقامه نماز و ادای زکات بازنمی دارد...آنها از روزی می ترسند که در آن دلها و چشمها دگرگون می شوند.

 

رمضان در تنها مانده:

بوی میهمانی 

حوالی خانه خدا 

و تو چه دانی قدر چیست؟



 

مجله