شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چگونه در دام اعتیاد افتادم؟ یا نوشته ای در باب دوستی های کاغذی!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب

یک بچه هشت نه ساله...سوار بر یک چرخ دو فرمانه قرمز...اکثر روزهای تابستان را رکاب زد...بیست دقیقه صبح، بیست دقیقه بعد از ظهر...تا برسد به کتابخانه و کتاب بخواند...و دوستی بی پایان من و کتاب ها، از آنجا شروع شد. وقتی که در روز اول ثبت نام، همه کتاب های نازک کودکانه را خواندم و بعد، اولین رمان کودکانه ام،‌ ماتیلدا را تا روز دوم تمام کردم...هر کتابی که می شد را می خواندم...در آن دوران کتاب های زیادی خواندم و تا امروز نتوانستم اسم همه را در بیاورم.

از آن میان، یکی از کتابهای به واقع تاثیر گذار در علاقه من به رمان، به خصوص رمانهای حجیم، کتاب دن کیشوت بود که البته تا همین اواخر نمی دانستم که کتابی که خوانده ام، دن کیشوت است...این کتاب فوق العاده تر از هر چیزی است که بیان شود...آنقدر شخصیت سانچو و خرش در ذهنم زنده اند، که انگار هنوز که هنوز است دارم به همراه او با اربابش مسافرت می کنم.

دنیای شگفت انگیز داستان، با کتاب دن کیشوت وارد قلمرویی می شود که- "آه، چه می گویم؟ کدام زبان را وصف آن سرزمین ممکن است؟"

 

پ.ن: دوباره پا گذاشته ام به دروان کودکی...همسفر با سانچو پانزا و خرش.



شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

روزگار سخت: جدال "تنها چیز مورد نیاز" و "چیز مورد نیاز دیگر"

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب، چارلز دیکنز

کوک تاون کتابخانه ای داشت که استفاده از آن برای تمام مردم بسیار آسان بود. آقای گرادگریند غالبا ناراحت مطالبی بود که مردم در این کتابخانه میخواندند*: این جا محلی بود که رودخانه های کوچک جدول و آمار، به اقیانوس ناآرام جدول و آمار می پیوست. اقیانوسی که هیچ غواصی نتوانسته به اعماق آن پا بگذارد و عاقل بیرون آید. حقیقتی مالیخولیایی ولی غم انگیز بود که این خوانندگان در "شگفت زدگی" پافشاری می کردند. آن ها از طبیعت انسان، امیال انسان، امیدها و بیم ها، تلاش ها، پیروزی ها و شکست ها، بیم و خوشی و غم ها، مرگ ها و زندگی های مردان و زنان عادی و خلاصه از هرچیزی شگفت زده بودند! آن ها اغلب پس از 15 ساعت کار یکنواخت می نشستند و داستان هایی از مردان و زنانی کم و بیش مانند خودشان و کودکانی کم و بیش مانند کودکان خود می خواندند. آنها دفوش شاعر را بهتر از اقلیدس می پسندند و به طور کلی به نظر می رسید در کنار گلد اسمیت (داستان نویس) آرامش بیشتری داشتند تا در جوار کاکر (ریاضی دان).

 

*یادداشت مترجم: قدرتمندان و مستبدها همیشه به این نکته توجه خاصی داشته اند که اصولا مردم چه میخواهند و چه نمی خواهند. مایلند که زیردست ها ترقی کنند ولی نمی خواهند که قادر به تفکر و استدلال باشند و این در کلاس های سوادآموزی شبانه لندن (لندن سالهای 1850) به خوبی آشکار است که آنها اجازه نمی دادند کارگران مطالبی درباره اقتصاد و ... بخوانند و همچنین انستیتوی مکانیک که جلوی روزنامه های سیاسی و آماری را می گرفت. به طور کلی همیشه نوعی درگیری بین طبقه کارگر و طبقه کارفرما در این رابطه وجود داشته که اولی می خواسته هرچه بیشتر بداند و دومی تلاش داشته تا در عین حال که او را باسواد می کند و از سواد او استفاده بیشتری می برد، هرچه بیشتر بتواند او را در بی فکری و نا آشنایی با سیاست و مسائل روز نگه دارد.

روزگار سخت. نوشته چارلز دیکنز. ترجمه حسین اعرابی. 479 صفحه. 7500 تومان

دیدگاه من در مورد کتاب:

کتاب فوق العاده ای است از نظر مضمون. اما از نظر شگردهای داستان نویسی، حوادث کتاب را خیلی زود لو می دهد، و در چند جای حساس داستان، بر اساس تصادف عمل می کند.  گاه فضاسازی لازم را انجام نمی دهد و گاه استفاده از روش هایی را که جهت جلوگیری از تصادف استفاده می شود، به کل مغفول می گذارد. با اینحال کتاب برجسته ای است آنهم با احتساب سال نوشتنش: 1854.

در مورد ترجمه: ترجمه کتاب خوب و قابل قبول بود، اما ویراستاری کتاب خیلی بد بود. د راوایل قص های نگارشی نسبتا زیادی دارد و هرچه جلوتر می رویم غلط های املایی زیادتر و زیادتر می شوند که اصلا قابل قبول نیست. احتمال می دهم که نشر نگاه بازخوانی چندانی از نسخه سال 1364 صورت نداده باشد و تقریبا همان را چاپ کرده باشند - هرچند که ممکن است اشکالات مربوط به تایپ کامپیوتری باشند. به هر حال، هرچه هست قابل قبول نیست و تاثیر بسیار بدی در روند مطالعه، به خصوص برای کسانی که چندان با مطالعه اخت نیستند، دارد. امیدوارم که در چاپ های بعدی این کتاب، این اشکال را رفع کنند.

در باب خود داستان هم باید بگویم که به نظر من، دیکنز میخواسته که از جمله "تنها چیز مورد نیاز" به "چیز مورد نیاز دیگر" برسد و به نظر من این همان نکته ای است که کتاب را ماندگار کرده، با وجود ضعف هایی که از نظر داستان نویسی دارد. اینکه تک بعدی بودن، و ماشینی شدن، اثرات بدی در روان انسان ها و سلامت جامعه به وجود می آورد، صحبتی است که دیکنز به ما گوشزد می کند و مسلما این نکته ای است که تا سالیان سال پس از این نیز، نکته اشتباه ناپذیری است.

و در مورد تاثیر این کتاب در جوامع غربی، همین قدر بس، که نویسندگان مشهوری چون جورج ارول (در 1984)، آلدوس هاکسلی (در دنیای قشنگ نو) و ژول ورن (در پاریس در قرن بیستم) و احتمالا سایر نویسندگانی که من هنوز نخوانده ام، به طور واضحی دنیای "روزگار سخت" را دنبال کرده اند و توانسته اند موقعیت داستان هایشان را خلق کنند.



شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

گفتم...گفت...

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب، مرگ، من و تنهایی

گفتم خسته شدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم کپک زدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم زندگی غم انگیزی دارم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم دلم تنگه.

گفت کتاب بخوان.

گفتم همهش خواندن، چی بخوانم؟

گفت بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد.

گفتم یعنی پس می گی همهش قرآن دیگه؟

گفت آن را هم بخوان، اما کتاب های خوب زیاد دیگری هم هست.

گفتم مثلا چی؟

گفت کتاب های نوشتنی، مثل آنها که الهی قمشه ای توصیه کرده، یا آنها که خودم توصیه کرده ام.

گفتم کتاب نوشتنی می گی؟ مگه کتاب نانوشته هم هست؟

گفت معلومه. و تازه ننوشته ها مهم تر از اون نوشتنی هان.

گفتم ننوشتنی مثل چی؟

گفت مثل طبیعت،‌ مثل انسان ها،‌ مثل فرهنگ و مردم کشورها- خلاصه کتاب های درونیات و بیرونیات.

گفتم پس آخرش؟

گفت دوایی چون خواندن نیست!

گفتم تو ربطی با محسن رجبی نداری؟

گفت من خودشم.

گفتم خودت چه قدر خوانده ای؟

گفت هیچ. از این همه، نه حتی به اندازه قطره ای.



سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مرگی که قسطی است

کلمات کلیدی :لویی فردینان سلین

 

 

دوباره تنها شدیم. چه قدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است... بزودی پیر می شوم. بالاخره تمام می شود. خیلی ها آمدند اتاقم. خیلی چیزها گفتند. چیز به دردبخوری نگفتند. رفتند. دیگر پیر شده‌ند. مفلوک و دست‌وپاچلفتی هرکدام یک گوشه دنیا.
دیروز ساعت هشت خانم برانژ سرایدار مرد...

دوباره تنها شدیم.
دوباره تنها شدیم.
دوباره تنها شدیم.
چه قدر همه چیز کــــــــــــــــــــــــــــند و سنگین و غمناک است...
بالاخره تمام می شود...

بالاخره تمام می شود؟

مرگ قسطی. نوشته لویی فردینان سلین.

عجیب کتابی است این مرگ قسطی. من سه هفته در دو صفحه اولش بودم. مدام می خواندم و می خواندم. و نمی توانستم که قدم بگذارم به دنیای سلین- از ترس تمام شدن. هفتصد صفحه کتاب چیست؟ در به چشم برهم زدنی تمام می شود. تمام می شود و ما را باقی می گذارد با جانی که خرده خرده ازمان گرفته...و بعد، فردینان، می خندد به ریش همه مان...

کتاب را نمی شود خواند و گذشت. چه اینکه من از پس ماه ها در دست داشتنش، هنوز به صفحه دویست نرسیده ام. چون نمی شود خواند و رفت. آن قدر زندگی هست که می خواهی هر لحظه اش را بارها زندگی کنی، به همراه فردینان...می خواهی تبدیل شوی به خود خود فردینان...بدبختی آن قدر در این کتاب بامزه است، که می خواهی از گریه، خنده کنی. آن قدر دربه دری ویژه هست، که میخواهی تبدیل به خود خود فردینان شوی، تا بفهمی چه میگوید.

این کتاب، زندگی را ازتان می گیرد، و اقساط مرگتان را، لحظه به لحظه و سر موعد، بازپرداخت می کند...این کتاب، خود خود زندگی است...

 

ممنون از ابوالفضل ناظمی عزیز، که لذت این سودا را به من هم چشاند...

 

پ.ن: دلم همیشه آشنایی های اتفاقی می خواهد.



جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود

کلمات کلیدی :مولوی

بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود
گفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود
گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنی
پس دل من از برون خیره چرا می‌رود
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی خیال خطا بهر غزا می‌رود
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود
هیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رود
گه مثل آفتاب گنج زمین می‌شود
گه چو دعای رسول سوی سما می‌رود
گاه ز پستان ابر شیر کرم می‌دهد
گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود
بر اثر دل برو تا تو ببینی درون
سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود
صورت بخش جهان ساده و بی‌صورتست
آن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رود
هست صواب صواب گر چه خطایی کند
هست وفای وفا گر به جفا می‌رود
دل مثل روزنست خانه بدو روشنست
تن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رود
فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل
با همه آمیخت دل گر چه جدا می‌رود
سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید
کیسه جوزا برید همچو سها می‌رود
با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن
کیسه شد و جان پی کیسه ربا می‌رود
گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت
سحر اثر کی کند ذکر خدا می‌رود
گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست
سحر خوشت هم تک حکم قضا می‌رود
دایم دلدار را با دل و جان ماجراست
پوست بر او نیست اینک پیش شما می‌رود
اسب سقاست این بانگ دراست این
بانگ کنان کز برون اسب سقا می‌رود
------------------------------------------------------------
کاش کمی مردمان، بو از مولوی داشتند.


 

مجله