شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

خرده ای از احوالات شخصی در سالی که گذشت...

کلمات کلیدی :

به نام او، که اوست.

 

I love not man the less, but nature more. Lord Byron.

(به یاد یکی از "دوستـ"ـان)

 

هر واقعه ای موهبت های خودش را دارد.

تحویل سال نود و یک و نود و دو در شرایطی کاملا متفاوت برای من اتفاق افتاد... سال پیش درست لحظه تحویل، با لباس سربازی در پادگان بودم. به عنوان مسئول تسلیحات، وظیفه ام چیدن هفت سین نظامی بود و ماجراهایی که نوشتنش (و حتی گفتنش) آن قدر کار دارد که نگو...

اما امسال... قبل از رسیدن به لحظه تحویل، باید سال را بررسی کرد... آن چیزهایی که همه می دانند را می شود اینجا گذاشت. بعضی ها را می نویسم در برگه هایی، تا روز دوازده-سیزده فروردین همراه سایر کاغذها خاکستر بشوند، بعضی ها را حتی جرأت نوشتن نیست.

از سال 89، برای لحظه پایان سربازی، دو حالت ممکن بود که هر دو حالت را دو حالت ممکن بود.

اولی: رفتن. حالت الف این بود که جایی بروم که خودم می خواهم و نظر دوستان و خانواده چندان برآن نیست. حالت ب این بود که جایی بروم که خودم نمی خواستم، ولی نظر دوستان و خانواده بسیار بر آن بود.

دومی: ماندن. الفش این بود که مشغول به کار بشوم، ب این که مشغول به درس بشوم.

و شد حالت دوی ب، که خیلی مفید است برای یک الف. قبولی در رشته فرانسه.

چه خوب!

اینگونه سال، برای من، تبدیل شد به دو قسمت شش ماهه.

شش ماه اول خلأ، و شش ماه دوم شش سال که به سرعت گذشت. از زمان رفتن به دانشگاه، هر ماه برایم در مقایسه با زمان سربازی، آن قدر متفاوت می گذشت که به قدر سال بود، و البته بماند که در هر حال، سریع به سرعت برق می گذشت.

 

سربازی را هم موهبتی بود با این حال. تنها و تنها یک موهبت. که البته همین یکی باعث رضایت من از کل سربازی شد: دوستی با کسی مثل مهرداد...

دانشگاه نیز. که موهبت هایش، بسیار بیش از یکی بوده تا به حال. هرچند یک ضرر عمده داشته، و آن ماندن و پیشامد تأخیر در برنامه بوده...

اما موهبت هایش نیز دوستانند. هرچند اینجا هم شکر خدا، بهره مند بودم از معاشرت کردن با کتاب ها، (بدون استرس و دغدغه) اما این که برای من همیشه بوده... گیرم گاهی با استرس، ولی همیشه بوده.

کمتر چیزی که داشته ام... دوستی بوده... یعنی دوستی کردن، که بلد نیستمش... خیلی... و در دانشگاه، می بینم که می شود یاد گرفت... اگر بخواهم البته.

به خاطر ویژگی های خلق و خوی مزخرفی که دارم، با آدم ها نمی سازم... خیلی. و این علت این است که کسانی که دوست می گیرم، کمند. در همین دانشگاه نیز، کم اند... یعنی این خلق ناپسندیده ما که مردم‌گریز است خیلی کنار نمی آید...

اما هرچه باشد، برای آدمی مثل من، سه عدد بزرگی است آن هم در شش ماه. و معتقدم که این سه را من لیاقت دوستیشان را دارم و می شود سالها دوست ماند با آنها... یعنی خلق و خوی ما هم کاری از دستش برنیامد در اشکال تراشی.

 

اسم نمی برم، به جز از احمد به دلیلی کاملا خاص. تا به حال، به جز یک نفر که متاسفانه در اواسط همین نود و یک، سرنوشتش را مرگ زودرس خودخواسته تعیین کرد، کسی نبود که احساس کنم در یک سطح از درک نسبت به هستی و دنیا هستیم. (اصلا نمی خواهم بگویم که این سطح بالاتر یا پایین تر از سایرین است. به نظرم این سطح ها تفاوت های اساسی ای با هم دارند که همان طور که نمی شود متر را با کیلو مقایسه کرد، اینها را هم نمی شود.) اما حس کردم که درکمان با هم اساسا یکیست. هرچند که باز گونه هایش متفاوت است اما سطحش یکیست... و این است که بسیار مشعوفم از آشناییش...

و از آشنایی با دیگر "دوستـ"ـان جدید هم... هرچند شاید خودشان ندانند و حس نکنند چه شخصیت های بزرگی در زیر پوست هایشان نهفته، و فقط باید فرصت رویش و سبز شدن بهشان بدهند.

 

و در درس هم خوشحالم از آشنایی با یکی از اساتید... و امیدوارم که براثر گذشت سالها روزبه‌روز شأن این استاد بالا رود، نه اینکه به قاعده اکثر اساتید این دیار، بعد از چندماه بفهمیم که چیزی نیست در زیر پوست و ظاهر جذابشان، به جز باد و حتی شاید نه باد، که خلأ. خدا کند نظر اول درست باشد، چون در آن صورت واقع بینی منفی‌گرای الآنم، در این مساله تبدیل خواهد شد به منفی بینی مطلق.

 

 

(باز هم به یاد یکی از "دوستـ"ـان)

یک قطره آب بود با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

خیام

 



چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

غشصب

کلمات کلیدی :شر های من، من و تنهایی

تق- تق- تق-
در بازار مسگران...
تنها یک مغازه باز است: زمان...
و او تنها بر روی یک دیگ مشغول است: گذر
دیگران، سالهاست که مغازه هایشان را تعطیل
و در گورهایشان خفته اند...
تق- تق- تق-
برای چندمین بار است که کار این دیگ را تمام می کند، زمان؟
خفتگان در خواب گویند: غشصب...
تق- تق- تق-

 

+خوش به حال بچه مار



سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

التجا به دشمن

کلمات کلیدی :شعر، مهدی اخوان ثالث، آفتاب مرگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم من
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن
وای اما، با که باید گفت این؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن

+در این تصویر،
عُمَر،
با سوط بی‌رحم خشایَرشا،
زند دیوانه وار اما،
نه بر دریا،
که گرده‌ی من...
به زنده‌ی تو...
به مرده‌ی من.

+امروز روز اخوان بود برای ما...


سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ابرهایی که همه می گریند

کلمات کلیدی :مهدی اخوان ثالث، من و تنهایی

اخوان دارد می خواند: "قاصدک، ابرهای همه عالم، در دلم می گریند." علی، برادرم، می آید داخل، و می گوید: "چیه این همه شعرهای غم انگیز گوش می دی." شعر "حال و هوای روزهایم" را برایش می خوانم. می گوید، این همه شعرهای تلخ نخوان و نگو.

می خواهم خیلی چیزها بگویم. می خواهم بگویم مگر جز تلخی و غم و اندوه، چیزی هم باقی مانده؟ مگر از اول، چیزی هم بوده جز اینها؟ نگاهی می کنم و چیزی نمی گویم... کاش با دیگران هم، چیزی نگویم.



سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

آن نگار، رام نشد... نشد که نشد.

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

ظاهرا تلخ خوانی های ما از اخوان (پوستین کهنه)، سایه (ارغوان) و باز اخوان (کاوه یا اسکندر؟) کم نبود که حضرت حافظ هم امروز جام نوش تلخ‌ناکی را به ما هدیه داد:

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

+خیلی تلخ بود جناب حافظ، ممنون.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ما نیز مردمی هستیم!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، محمود دولت آبادی، کلیدر، سلوک

تا مدت ها، ایرانی ها را قبول نداشتم. در نویسندگی به خصوص. مدام و مدام رمان خارجی که می خواندم. خیلی خوب بودند... خیلی جالب... تصور کتابی به عظمت جنگ و صلح، آنا کارنینا، کارامازوف خانواده تیبو، جانِ شیفته، دن آرام، و سایر غول های ادبیات، حسی عجیب، همیشه، به من داده و می دهد... تا مدت ها، ایرانی ها را قبول نداشتم، به جز در شعر... شاهنامه و خمسه را می خواندم و حظی می بردم از "بسیاریشان".

 

تا اینکه روزی فهمیدم، نویسندگان ایرانی هم شاید بتوانند در لیست یک خواننده عادی، جایی داشته باشند. روزی بود که فهمیدم یک کتاب ده جلدی به نام کلیدر، و یک کتاب هفت جلدی (یا هشت؟) به نام "آتش، بدون دود" هست... نمی دانم چرا همان موقع می دانستم که کتاب هایی خوبی باید باشند...

 

اول کلیدر، و بعد "آتش، بدون دود" خوانده شدند و آن وقت بود که جایی هم برای ایرانی ها باز شد.

از آن زمان، کلیدر تبدیل شده به یکی از غول های ادبیات، و هرجا بروم، مسلما، نامش را در کنار بزرگانی چون جنگ و صلح و کارامازوف، می آورم. و نویسنده اش، تبدیل شد به محبوب ترین نویسنده داستان و قصه برای من، از این جهت که کارش درست است، زنده است، و ایرانی است.

 

محمود دولت آبادی، که چندسالی است هفتادسالگی را پشت سر گذاشته، یکی از آن قلم هایی را دارد، که تا به حال، سطر سطر نوشته هایی که خوانده امش، مبهوت ام کرده. از کلیدر و جای خالی سلوچ گرفته تا سلوک، اثر عجیب و غریبش که خیلی ها را گیج کرد، و نون نوشتن و از میم و آن دیگران. دولت آبادی، نویسنده ای است که آن حس عظیم تنهایی را به مانند دیگر تنهایان، به دوش می کشد، و این را در سطر سطر قلمش، نهفته و آشکار، بیان می کند. آن جا که در سلوک می گوید، مثلا: "انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار میتواند به دوستانی بر بخورد که از میان آنها همزبانی بیاید؟ همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار میتواند رخ بدهد،‌ در چند مقطع عمر؟ این اتفاق خجستهای است که از هفده تا بیستسالگی میتواند رخ بدهد. و زمان، تاراج زمان مگر مجال تداوم رفاقت را میدهد؟ نه؛ برای شما که گفتم همه آن کسانی را که داشتم کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان. تنها، تنها، تنها می مانیم؛ تنها می مانیم، تنها ماندم، تنها مانده بودم."

 

دولت آبادی از معدود آدم هایی است که خوشحالم برایم چون حافظ و فردوسی و تولستوی، افسانه نبوده. از آنهاست که عطش دارم برای خواندن آثارش، زوال کلنل و طریق بسمل شدن، که سالهاست (25 سال) در پشت میله های زندان گرفتن مجوز، مانده اند...

از دولت آبادی گفتم، چون یادم آمد که تا به حال خیلی ها را دیده ام، که حتی نمی دانند که این نویسنده بزرگ، هنوز زنده است، و شاید خیلی های بیشتر، حتی نشناسندش. مناسبت هم نمی خواهد، چون یادی از عاشقان ادبیات کردن، برای من یکی که، هیچ وقت مناسبتی نبوده...



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ای شادی یاران بیا

کلمات کلیدی :سید خندان

http://kosoof.persiangig.com/video/khatamiw.swf

 

+این بار هم بیا، سید، با تکیه بر همان عهد پیشین!



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

دعوتی از خاتمی...

کلمات کلیدی :سید خندان

دعوتی از خاتمی...
سیدابراهیم نبوی
آخرین مهره قدرتمند مردم در بازی «اصلاح» شمایید؛ قدرت نامزدی‌تان را باور کنید و بازی ایران‌سوزان را برهم بزنید.

جناب آقای خاتمی

روزهای دشواری پیش روی ماست. روزهای رنج، روزهای تلخی، روزهای بغض. در این روزها هرگز لحظه‌ای را که شما برای انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری‌تان در سال ۱۳۸۰ ثبت نام کردید، فراموش نمی‌کنم. آن روزها مدت طولانی نبود که از زندان بیرون آمده بودم و تلخی آن را هنوز در کام داشتم. شما برای ثبت نام انتخاباتی آمدید، با بغض اعلام کردید که نامزد انتخابات شدید و رفتید. آن بغض را با همه وجودم احساس کردم و از آن حالاتی بود که بسیار دقیق و روشن معنی آن را فهمیدم. همان بغضی بود که صدها اصلاح‌طلب حامی شما وقتی درهای سلول انفرادی به رویشان قفل می‌شد در گلو داشتند. همان بغضی بود که صدها حامی شما وقتی در حسرت پدران و مادران و عزیزان زندانی اصلاح‌طلب‌شان فکر می‌کردند و می‌کنند در گلو دارند. همان بغضی که صدها اصلاح‌طلب تبعیدی وقتی مرزهای وطنی که چون جان دوستش دارند، پشت سر می‌گذارند و آخرین نگاه را می‌کنند و می‌روند تا به جدال برای اصلاح کشور ادامه دهند در گلو دارند. همان بغضی که ایرانیان وقتی به بی‌حرمتی نام ایران و ایرانیان که ناشی از ماجراجویی‌های گروه احمدی‌نژاد است مواجه می‌شوند در گلو دارند. همان بغض در گلو مانده مردمی که به دلیل سیاست‌های اقتصادی دولت بی‌لیاقت حاکم در مقایسه با هشت سال دولت خاتمی هر روز فقیرتر و فقیرتر می‌شوند و پدران و مادران دیگر پاسخگوی نیازهای روزمره زندگی معمول فرزندشان هم نیستند. این بغض هنوز در گلوی ماست. در گلوی میلیون‌ها ایرانی که برای حفظ جنبش اصلاح‌طلبی و برای بهبود کشور بهترین سال‌های عمرشان را در زندان گذراندند، از بهترین مردمانی که دوست داشتند جدا شدند، بی‌لیاقتی دولت را دیدند، یاوه‌های دولتمردان حاکم را هزار بار شنیدند و فقر و ناداری و ناامنی را شاهد بودند. بغض‌مان را فرو می‌خوریم به امید آن‌که خاتمی دوباره بیاید، امید و گرمی به اصلاح و بهبود زندگی مردم در جان‌مان بدمد و از سرمای کابوس نابودی سرزمین رهایمان کند.

آن بغض فروخورده را می‌شناسم و می‌دانم که چرا خاتمی وقتی می‌خواست بر صندلی ریاست بنشیند می‌گریست، همان صندلی که ده‌ها سیاستمدار ایرانی برای نشستن بر روی آن حاضرند نه فقط حیثیت و شخصیت خود را از دست بدهند، بلکه هیچ ابایی ندارند که همه اصول سیاسی و اخلاقی‌شان را زیرپا بگذارند و حتی حاضرند مانند احمدی نژاد حتی کشورشان را هم نابود کنند تا منافع حزبی و قبیله‌ای و گروهی‌شان را حفظ کنند. آن بغض ناشی از به قمار گذاشتن همه آن "بود"مان است و حالا باید به هوس قماری دیگر حیثیت و آبرو و هستی‌مان را داو بگذاریم. شرایط کشور چنان است که فرصت مجامله و تردید نیست.

آقای خاتمی عزیز!

شما بارها در تنش‌های گوناگون آرام ماندید. در روزهای دشوار جنبش سبز توانستید تعادل خود را چنان حفظ کنید که نه باجی به حکومت بدهید، نه بخاطر مردم و حامیان‌تان وارد حوزه‌های ممنوعه شوید، و همه این‌ها را کردید برای آن‌که در روز مبادا به یاری ملت و کشور بشتابید. و حالا روز مباداست. در تاریخ صد سال گذشته ایران هرگز تا این حد در معرض نابودی و ویرانی کامل نبوده است. شما امروز باید بار نجات کشور را به دوش بگیرید.

می‌دانم حتی تصور این‌که ویران‌خانه‌ای که ماجراجویی و بی‌لیاقتی دروغگویان قدرت‌طلب آن را به مرز انهدام رسانده، به هشت سال قبل یعنی همان روزی که از صندلی ریاست جمهوری پائین آمدید برسانید یک کابوس وحشت‌آفرین و کار سنگین و در عین حال بزرگ است. هر دولتی که بیاید تازه باید چهار سال مکافات و بدبختی بکشد تا با کاری سنگین و مداوم شاید موفق شود کشور را از فقر و بی‌عدالتی و دزدی و ناکارآمدی اقتصادی نجات دهد، تا مردمی را که در این سال‌ها به انحطاط و ویرانی اخلاق و منش و کردار دچار شده‌اند، به شرایط بهبود نزدیک کند، تا سایه شوم جنگ و تحریم اقتصادی را از بالای سر کشور کم‌رنگ کند، تا مدیرانی لایق و کارآمد را بر کارها بگمارد، تا فرهنگ و ادب و هنر مشرف به موت کشور را جانی تازه ببخشد.

می‌دانم که همه این‌ها در سایه آقایانی که منتظرند تا شما بر سر کار بیایید تا هر روز هزار مانع برای اصلاح کشور بتراشند چقدر دشوار است. می‌دانم که باری که باید از زمین بردارید هزار برابر دوم خرداد ۷۶ که برسر کار آمدید سنگین‌تر است و سرمایه کشور برای بازسازی ویرانه اقتصاد و سیاست و وضع اجتماعی ایران بسیار حقیرتر و کوچک‌تر.

می‌دانم که فضای عمل کردن در تنگنای ایران‌سوزان باند احمدی‌نژاد و تندروهای طرفدار حمله نظامی غرب دشوارتر از گذشته است و بیرون کشیدن اقتصاد ایران از حلقوم نظامیانی که اقتصاد ایران در گلوگاهشان گیر کرده است چقدر دشوار است، لقمه گلوگیری که هم اشتهای بلعیدنش را دارند و هم توان هضم آن را ندارند. می‌دانم که تصور این که پاسخگوی هزاران زندانی و متهم و به تبعید رفته بشوید چقدر دشوار و حتی ناممکن است.

همه اینها هست و آب رفته را به جوی بازگرداندن نه دشوار که محال اندر محال به نظر می‌رسد. اما مگر چاره‌ای هم جز این داریم؟ دیوانگانی به ضربتی سنگ زندگی ملت را به چاه انداختند، حالا صد عاقل کفایت نمی‌کند برای نجات این سرزمین و این میهن. کشور در خطر است و شما، و شاید فقط شما شانس آخرین نجات آن هستید. یادتان نرود که هزاران هزار یار وفادار شما منتظرند که در کنار شما بایستند و پیش و بیش از آن‌که در سودای مصائب گذشته باشند و به رنج و کینه سختی‌های خود فکر کنند، می‌خواهند بار ساختن کشور را به دوش بکشند تا از رنج مردمی که این همه درد و مصیبت حق‌شان نیست بکاهند.

آقای خاتمی!

از سکوتی که حاصل وحشت و ترس حاکم بر این سال‌هاست واهمه نکنید. این سکوت سرشار از ناگفته‌های در گلو مانده است. دوستداران آینده ایران منتظرند تا اشارتی از شما ببینند تا سرود همراه شو عزیز را بخوانند و همراه و بازو در بازو تلاش کنند تا کشور را از ویرانی نجات دهند. جمع عظیمی از مردمان کشور، جوانانی که کودکی‌شان را در دوره اصلاحات گذراندند، مردان و زنانی که تلخی گرفتار آمدن به مصیبت این سال‌ها قدر عافیت اصلاحات را به کام‌شان چشاند، منتظرند تا بی‌گله و گفت و ناله و طلبکاری، کار کنند و کار کنند و کارکنند تا ایران عزیز را از این وضع نجات دهند.

یادتان نرود که اگرچه هشت سال است دولت و حکومت جز بدگویی و زشت‌خویی در برابر شما نکردند ولی باز هم در هر نظرخواهی هنوز که هنوز است خاتمی ستاره محبوب عقل و دل مردمان است و این یعنی که بکوشید و بکوشیم تا کوه یخ تمدن ایرانی بیش از این آب نشود که در آتش افروخته دوستان بدتر از دشمن حاکم بر دین و دولت و جهانی که کینه دشنام‌های مداوم خردستیزان حاکم بر این سال‌ها را دارد یخ‌های دریای تمدن ایرانی را آب می‌کند و ادامه این وضع جز انحطاط فرهنگی و بیماری لاعلاج جامعه ایران نیست. ماجراجویی چون احمدی‌نژاد که فرهنگ و هنر ایرانی را ویران می‌کنند، نمی‌داند که ادب و فرهنگ ایرانی حاصل سه هزار سال کوشش ایرانیان است تا زبان و فرهنگ خود را تا امروز حفظ کنند. رئیس جمهوری که نه تاریخ ایران را ‌شناسد و نه فرهنگ ایران را می‌داند و نه برای فرهنگ و تمدن ایران احترامی قائل است.

آقای خاتمی!

شاید کسی به این فکر کند که حتی با فرض نامزدی شما، صلاحیت‌تان را رد کنند یا با مهندسی انتخابات رای حامیان شما را بدزدند، یا حتی ممکن است در یک مجادله واقعی میان شما و نامزدی دیگر، آنان برنده انتخابات شوند و به همین روند موجود ادامه دهند و کشور را نابود کنند. برخی معتقدند در چنین شرایطی باید اعتبار شما و اصلاح‌طلبان حفظ شود تا در زمانی دیگر از آن استفاده گردد. آن‌ها که چنین می‌اندیشند نه عمق فاجعه‌ای که در آنیم می‌دانند و نه به مسوولیت تاریخی خویش آگاهند. امروز ما زمانی برای از دست دادن نداریم. شما هم فرصت دیگری در آینده ندارید که بخواهید حیثیت و اعتبارتان را حفظ کنید. اگر ایران نابود شود حیثیت و اعتبار شما به چه دردتان می‌خورد و اعتبار اصلاح‌طلبان اگر بنا باشد کشور به دام ویرانی جنگ بیافتد، در خرابه‌های ایران و زیر شنی تانک‌ها و زیر بمباران جهان غرب چه دردی از ما را درمان می‌کند؟ از صدقه سر دولت بی‌کفایت و رهبران بی‌بصیرت فرصتی در آینده نیست که بخواهیم به آن فکر کنیم. روز مبادا اکنون است.

آقای خاتمی!

بهتر از ما می‌دانید که در انتخابات پیش رو نه «تحریم موفق» ممکن است، و نه بقیه نامزدهای احتمالی اصلاح‌طلب و میانه رو و حتی «محافظه‌کارِ توسعه‌گرا» شانس پیروزی در انتخابات را دارند. قاطبِه‌ی اصلاح‌طلبان که در این پانزده سال با همه وجودشان برای ایران تلاش کرده‌اند از شما می‌خواهند برای نجات ایران وارد عرصه شوید. ممکن است کسی گمان کند که آدم‌هایی چون من و ما در پی آن هستند که با آمدن شما موقعیت برای به قدرت رسیدن اصلاح‌طلبان و کاهش رنج و سختی زندانیان و در غربت ماندگان فراهم شود، اما چنین نیست. ما حاضریم حسرت دوری و دشواری را تحمل کنیم اما بدانیم کشور و مردم ایران از مصیبت امروز کمی خلاص می‌شوند.

مساله این نیست که شما اگر بیایید فرهنگ رشد می‌کند و آزادی افزون می‌گردد و آبروی کشور حفظ می‌شود، نه، مساله این‌ها نیست. این موجود رو به موت در فکر آرایه و زیبایی و موی و روی خوش فرهنگ و ادب نیست، کالبد میهن در حال ویرانی ناشی از فقر و گرسنگی و ناامنی و فساد است. شما نه برای زیبا شدن چهره کشور بلکه برای حفظ جان ایران باید بیایید. پس بیایید که اگر به موقع نیایید دیگر فردایی برای حسرت خوردن هم در پیش رو نیست. حکمرانان کنونی و ویران‌کنندگان ایران نه فعال ما یشاءاند و نه تنها مهره بازی سرنوشت ایران. آخرین مهره قدرتمند مردم در بازی «اصلاح» بدون ناامنی و ویرانی و رنج بیشتر شمایید. قدرت نامزدی‌تان را باور کنید و بازی ایران‌سوزان را بر هم بزنید. جنبش و اصلاحات پیشکش، برای ایران و هفتاد میلیون ایرانی گوشت و پوست و خون‌دار بیایید. با این روند، بعدا اگر دیر نباشد، شرایط سخت‌تر است و جبران پرهزینه‌تر. از آینده‌ی ایران و سوختن یک نسل بترسید، نه از نامزدی. ‌

با احترام

ابراهیم نبوی، بیستم اسفند ۱۳۹۱

 

+ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا...

مستان سلامت می‌کنند...


یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

با عزای دل ما

کلمات کلیدی :شعر، سایه

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند...

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟

ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره غم می‌گذرند؟

+خلاصه ای است از شعر بسیار غمانگیز "ارغوان" با مطلع "ارغوان شاخه همخون جدامانده من". اگر به اینترنت خوب دسترسی دارید، این فایل ویدئویی را که یکی از قسمت های کنسرت بال در بال است، که در آن سایه با همراهی تار لطفی این شعر را می خواند، از دست ندهید.

لینک مشاهده از یوتیوب

 

لینک دانلود از سرور مدیافایر



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

اساس عرفان اهل بیت، اساس سنت آنان

کلمات کلیدی :ائمه علیهم السلام، چهارده معصوم

اساس عرفان اهل بیت (علیهم السلام) بر دو نکته است:
1- هیچ کس را به جز 14 معصوم، در همه چیز تصدیق نباید کرد؛ هرچه قدر هم که مقامش بالا باشد، معمم (=آخوند) باشد یا نباشد، در هر شغل و هر منصب و هر مقامی باشد... اگر غیرمعصوم باشد، نمی شود گفت در همه چیز درست می گوید.
2- هیچ تفکر و هیچ کسی را "تکفیر" و "تحمیق" نباید کرد.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مستان سلامت می کنند

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، سید خندان

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
:
:
:
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند
:
:
:
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند
:
:
:
آن دام آدم را بگو آن جان و همدم را بگو
وان سر خضرا را بگو مستان سلامت می کنند



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

خلاصه هایی از شریعتی

کلمات کلیدی :علی شریعتی، کتاب

ظاهرا سه کتاب جدید از طرف بنیاد فرهنگی شریعتی منتشر شده اند. هر سه کتاب، کتاب هایی هستند که چند درس‌گفتار یا سخنرانی از شریعتی را چاپ کرده اند. این بنیاد هدفش را از چاپ این چند کتاب، این طور آورده که: «امروز شریعتی با طیف جدیدی از مخاطبان روبروست. مخاطبانی جوان که نیازهایی جدید و پرسش‌هایی متفاوت دارند و قطعاً مجال و حوصله‌ی کافی برای مطالعه‌ی سی‌وشش جلد مجموعه آثار را ندارند...»

من اما فکر می کنم این روش درستی برای شریعتی خوانی نیست. چون اصولا شریعتی را باید کامل خواند و متنوع. خلاصه کردن آثار شریعتی (و کلا خلاصه کردن هر اثری) کار ناپسندی است. حتی شاید نویسنده یک اثر هم نبایست اثر خودش را خلاصه کند. (مقدمه بحر در کوزه اثر زرین‌کوب را بخوانید.) این سه کتاب هم ظاهرا خلاصه نیستند یعنی متن درس‌گفتار یا سخنرانی را آورده اند، ولی مسأله این است که همین ها هم در اصل خلاصه اند. مثلا در معرفی یکی از این کتاب ها، این طور آمده: "«روح و بینش شرقی و غربی» شامل دروس چهارم و پنجم از کتاب «تاریخ و شناخت ادیان» است که پیش از این در مجموعه آثار 14 منتشر شده‌اند. «تاریخ و شناخت ادیان» دربرگیرنده‌ی بخشی از سلسله دروس شریعتی است که در سال 1350 در حسینیه ارشاد تهران ارائه شده است." یعنی از یکی از مباحثی که خودش بخشی از سلسه دروس بوده، دو جلسه را آورده اند.

راستش، خیلی وقت است که همه این حرف را می زنند که چه قدر مخاطبان جدید وقت (و در واقع حوصله) کم دارند. کتاب های داستان از 1000 صفحه رسیده اند به 60، 70 صفحه... فیلم ها از دو ساعت و نیم-سه ساعت رسیده اند به هفتاد دقیقه... و این روند کم حجم سازی، در همه زمینه ها فراگیر شده... همه با شنیدن اسم یک کتاب یا فیلم، می گویند درمورد چیه؟ داستانش چیه؟ و خیلی ها با شنیدن خلاصه ای بسیار آبکی، دیگر فیلم را نمی بینند و کتاب را نمی خوانند. (اکثرا از اول هم قصد دیدن و خواندنش را ندارند و فقط می خواهند «مطلع» باشند.) نظر شخصی من این است که کسی که حوصله ندارد بهتر است بگیرد بخوابد. کسانی که ادبیات و سینمای واقعی را می خواهند وقت می گذارند و مثلا جانِ شیفته 1800 صفحه ای رومن رولان را هرچه قدر هم طول بکشد می خوانند... یا می نشینند و آثار سینمایی هیچکاک، کوبریک، وودی آلن، لینچ و یا هرکارگردان خوب و شاخص دیگر را می بینند...
کسانی هم که می خواهند با علی شریعتی آشنا شوند، می نشینند و 36 جلد مجموعه آثار را می خوانند... البته طبیعتا نه یک دفعه، و نه یک ساله.

خواندن شریعتی به نظر من اینطور است که اول باید کتاب "زن" و بعد "شیعه" شریعتی را خواند و بعد اگر علاقه ای به شریعتی احساس شد، باید از میان مجموعه آثار شریعتی، آنهایی را خواند که خود شخص فکر می کند بیشتر در آن زمینه ها سوال دارد و اگر نظر شریعتی را پسندید، و اگر شریعتی را مناسب تفکراتش دید، کم کم ادامه بدهد و ببیند به کجا می رسد. چاپ آثار خلاصه شده یا «برگزیده» از هیچ کسی، منجر به شناخت هیچ کس نمی شود، بلکه منجر به ایجاد احساس کاذبی در خواننده می شود که راجع به «شخصیت خلاصه شده» مطالعه داشته.

البته این نظر من است...

 

+ http://www.drshariati.org/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-3-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مرغ خوشخوان این سرزمین

کلمات کلیدی :محمدرضا شجریان، موسیقی

یکی از خبرهای خوب این روزها... عیدمان کمی سبز شد!




یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

دیده های سفید

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دلم از حسرت کمبود کلمه، پُر
سینه از فریادهای خفه، خرد
دیده از بس که ندیده‌ست تو را گشت سفید...
و من از دست دلم، مُرد.

+ پُرم از حسرت ناگفته هایی که یا کلمه اش نبود، یا تلاقی چشمان مغرورمان به هم... پُرم از حسرت روزهایی که ندیدمت و نمی بینمت، و از روزهایی که می بینمت اما نمی فهمم ات، نمی فهمی ام. پُرم از حسرتِ پَر-باز!



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

تحمل شب حیات

کلمات کلیدی :شعر، علی شریعتی، دفترهای سبز

در انتظار آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم. شریعتی. دفترهای سبز.

+می دانم که ف.الف. را خوش نمی آید، ولی من هم باید بگویم: در انتظار آفتاب مرگ شب حیات را تحمل می کنم... شریعتی به طلوع می رسد. اما به قول خودش، نه طلوع آفتاب مرگ، که طلوع عرفان. امیدوارم برای من هم هرچه زودتر یک طلوعی رخ دهد... هرچند چشمم زیاد از طلوعی مثل مال شریعتی، آب نمی خورد.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

روز غم‌انگیز آزادی!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، من و تنهایی

روزی می آید، که تمام خاطرات فاصله ای عمیق با ما دارند... چه غم‌انگیز روزی است، چه وحشتناک روزی است، روز آزادی!

One day, All memories are far away from us... how sad day, how terrible day, is the freedom day!

+برام جالب بود که اول انگلیسی جمله آمد، و بعد جمله خودم رو به فارسی ترجمه کردم. یعنی شیش می زنم، حسابی!



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ائتلاف برای صلح!

کلمات کلیدی :سید خندان، رومن رولان، جان شیفته

برای رسیدن به یک زندگی امن و امیدبخش بیایید به جای ائتلاف برای جنگ برای صلح ائتلاف کنیم.
محمد خاتمی- سخنرانی در سازمان ملل

+ چه دلنشین بود از زبان یک "سیاست‌مدار" حرف آزادی، صلح و ادبیات شنیدن- و دلنشین تر از آن این بود که ببینی سید، دارد تلاش خودش را می کند.
+ این جمله خاتمی همیشه من رو یاد یکی از شخصیت های جانِ شیفته می ندازه، که در زمان جنگ جهانی اول در فرانسه، می گه برای آتش بس تلاش نکنین، برای صلحی که تلاش کنین که لااقل تا سه نسل بعد از ما، پایدار باشه...
+ زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و مرد!



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

او، که اوست!

کلمات کلیدی :خداشناسی، نهج البلاغه، امام علی

هرچه که ذاتش شناخته شده باشد، مخلوق است، و آنچه در هستی به دیگری متکی باشد، دارای آفریننده است. او، سازنده ای غیرِ محتاج به ابزار، اندازه گیرنده ای بی نیاز از فکر و اندیشه، و بی نیاز از یاری دیگران است. با زمان همراه نبوده، و از ابزار و وسایل کمک نگرفته است. هستی او برتر از زمان، و وجود او بر نیستی مقدم است، و ازلیت او را آغازی نیست. با پدید آوردن حواس، روشن می شود که حواسی ندارد، و با آفرینش اشیاء متضاد، ثابت می شود دارای ضدی نیست، و با هماهنگ کردن اشیا دانسته می شود که همانندی ندارد. خدایی که روشنی را با تاریکی، آشکار را با نهان، خشکی را با تری، گرمی را با سردی، ضد هم قرار داد و عناصر متضاد را باهم ترکیب و هماهنگ کرد، و بین موجودات ضدهم، وحدت ایجاد کرد، آنها را که باهم دور بودند نزدیک کرد، و بین آنها که نزدیک بودند فاصله انداخت. خدایی که حدی ندارد، و با شماره محاسبه نمی گردد، که همانا ابزار و آلات، دلیل محدود بودن خویشند و به همانند خود اشاره می شوند.
نهج البلاغه؛ خطبه 186

 

+فوق العاده است.



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

همسران همراه!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، طنز



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مشکلات خانم ها!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، طنز



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

تکه های اضطراب

کلمات کلیدی :قاب تصویر



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

۱۹۸۴؛ راه جورج اورول به سوی پادآرمانشهر

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، جورج اورول

مقاله ای خوب در مورد کتاب 1984

توضیح: در این نوشته دیوید آرونوویچ، نویسنده و خبرنگار بریتانیایی، به تاثیر یک دهه تلاطم سیاسی بر تصویر جورج اورول از حکومتی تمامیت‌خواه در آینده می‌پردازد. (منبع: بی.بی.سی. فارسی)

من در خانه‌ای پر از کتاب بزرگ شدم، ولی هیچکدام از آنها اثر جورج اورول نبود.

کتاب‌های سیمون دوبوار، سارتر، آلدوس هاکسلی و حتی لنین را داشتیم. در‌واقع، شاید همین مورد آخر، نبود کتاب‌های اورول را توجیه کند.

در و مادر من کمونیست بودند. اورول برای آنها در طرف مقابل طیف سیاسی جای داشت: نوشته‌های او در تقابل با آنها و آرمان‌هایشان بود.

این خصومت تا بعد از مرگ اورول و پایان دوره استالین، و حتی در دوره‌ای که کمونیست‌های بریتانیا تقریبا دیدگاهی مشابه سیاستگذاران اتحاد شوروی تحت امر استالین پیدا کردند هم ادامه پیدا کرد. دیدگاه و سیاست‌هایی که اورول را به نوشتن دو کتاب "مزرعه حیوانات" و "۱۹۸۴" ترغیب کرد.

در شرایط امروز، به نظرم مشکل اصلی والدینم با این دو کتاب برجسته، مخصوصا با ۱۹۸۴، نحوه استفاده از آنها به عنوان سلاحی مهم در نبرد ایدئولوژیک چپ و راست بود.

این نوع استفاده از ۱۹۸۴ و تضاد آن با حمایت همیشگی اورول از نوعی سوسیالیسم نیاز به توضیح دارد.

چگونه ۱۹۸۴ سوسیالیست‌های انگلستان و ایده کابوس‌وار حکومت تمامیت‌خواه آنان را هدف قرار داده بود؟ به هر حال اورول در انتخاب عنوان کتاب‌هایش آزاد بود و به راحتی می‌توانست برای افراد و مکان‌های داستانش نام‌هایی را انتخاب کند که با تمایلات سیاسی خودش همخوانی بیشتری داشته باشد.

انگیزه جورج اورول از نگارش کتاب ۱۹۸۴ سال‌ها موضوع بحث و جدل بوده است.

تمام گرایش‌های سیاسی (به استثنای برخی چپ‌های افراطی) تلاش کرده‌اند تا اورول را نماینده افکار خود معرفی کنند. از این رو همیشه تمایلی عمیق بین چپ میانه‌رو وجود داشته است تا بگوید که اورول در‌ واقع یک سوسیالیست اصیل است و هشدار و نگرانی‌های او به طور کلی درباره تمامیت‌خواهی، و نه لزوما از سوی چپ‌ها، بوده است.

اما کار برای راستگرایان راحت‌تر بوده است: آنها می‌گویند که اورول همان چیزی را می‌خواسته است بگوید که در نگاه اول به نظر می‌آید.

استدلال راست‌ها در این باره، به نظر من قابل قبول‌تر می‌رسد.

توضیح تصویر: حضور در جنگ داخلی اسپانیا تاثیر عمیقی روی اورول داشت.

 

کتاب ۱۹۸۴ در سال ۱۹۴۹ چاپ شد، ولی اورول دست‌کم از دوازده سال قبل‌تر در این مسیر قدم گذاشته بود: زمانی که او در اسپانیا، به عنوان عضوی از شبه‌نظامیان چپ (ولی غیراستالینیست) در حزب کارگری اتحاد مارکسیستی (پی‌اویوام)، در مقابل نیروهای هوادار فرانکو می‌جنگید.

اورول برای مبارزه با فاشیسم فرانکویی به اسپانیا رفته بود، ولی خود را با نوع دیگری از تمامیت‌خواهی مواجه یافت. نیروهای کمونیست‌ طرفدار استالین به مبارزه با پی‌اویوام برخاسته بودند و آنها را تروتسکیست‌های خائن می‌نامیدند.

تروتسکیسم شاخه‌ای از کمونیسم بر مبنای آرای لئون تروتسکی است.

هنگامی که اورول به خانه بازگشت، کمتر کسی علاقه‌ای به شنیدن تجربیاتش داشت.

حتی چپ‌های غیرکمونیست مانند ویکتور گولانچ ناشر و کینگزلی مارتین، سردبیر نشریه "نیو استیت من"، تمایل چندانی به انتشار حکایت او از آنچه در اسپانیا اتفاق افتاده بود، نداشتند. آنها نگران بودند که این کار به هدف اصلی که مبارزه با فاشیسم بود، ضربه بزند.

مخالفت اورول با تمامیت‌خواهی (چه از جانب چپ و چه راست) به دنبال همنشینی با آرتور کستلر، کمونیستی که در اسپانیا زندانی فاشیست‌ها بود و در خطر اعدام قرار داشت، تقویت شد.

کستلر بعدها به انگلستان گریخت و رمان خود به نام "ظلمت در نیمروز" را در آنجا و در سال ۱۹۴۰ منتشر کرد.

این رمان روایت زندگی یکی از انقلابیون بولشویک است که به کارهای ناکرده اعتراف می‌کند و در شوروی اعدام می‌شود. این داستان تاثیر عمیقی بر اورول گذاشت.

نوشته‌های متعدد اورول در نقد کتاب‌های مختلف نیز عقاید سیاسی او را نمایان می‌کند، ولی یک نام در این میان پررنگ‌تر از بقیه است: جیمز برنهام.

کتابی که این کمونیست سابق به نام "انقلاب مدیریتی" در سال ۱۹۴۱ نوشت، اورول را همزمان مجذوب و مملو از حیرت و خوف کرده بود.

اورول دو مورد از عناصر اصلی رمان خود را در این کتاب پیدا کرد: جهانی که سه ابرقدرت بر آن حکومت می‌کنند و این ایده که حاکمان آینده، نه دموکرات‌ها و سیاستمداران مردم‌فریب، بلکه مدیران و بوروکرات‌ها خواهند بود.

توضیح تصویر: داستان ۱۹۸۴ در جهان پس از یک جنگ هسته‌ای اتفاق می‌افتد.

 

دو اتفاق پیش‌بینی‌های تلخ برنهام را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کرد؛ نخست، ملاقات ارتشبد استالین، رئیس‌جمهور روزولت و نخست‌وزیر چرچیل در کنفرانس تهران، برای بررسی وضعیت جهان پس از جنگ بود.

اورول این اتفاق را قدم اول تقسیم‌بندی جهان به سبک برنهام، میان سه ابرقدرت می‌دید و به دوستانش گفته بود که همین موضوع، انگیزه اولیه‌اش برای نوشتن این رمان بوده است.

کمتر از دو سال پس از آن بود که آمریکا به بمباران اتمی ژاپن دست زد.

اورول در مقاله‌ای به نام "شما و بمب اتم" در مجله تریبیون ادعا کرد که بمب اتم وسیله‌ای خواهد شد برای ایجاد جهانی در سیطره ابرقدرت‌ها و حکمرانی تمامیت‌خواهانه مدیران؛ همانند آنچه برنهام گفته بود.

به ندرت به این نکته توجه می‌شود که داستان ۱۹۸۴ چند دهه پس از یک جنگ هسته‌ای اتفاق می‌افتد و مدیرانی که سه ابرقدرت داستان، اوشنیا، یوراسیا و ایستاسیا را اداره می‌کنند، توافق کرده‌اند تا یکدیگر را نابود نکنند و جهان را برای همیشه در نوعی وضعیت جنگ سرد حفظ کنند.

در‌واقع، این اورول بود که اصطلاح "جنگ سرد" را در مقاله‌ای در سال ۱۹۴۵ ابداع کرد و به کار برد.

از نظر او، تمامیت‌خواهی چیزی بیش از یک تهدید نظری در یک آینده خیالی بود. در واقع می‌شود گفت که در زمان نگارش ۱۹۸۴ و بسیاری دیگر از نوشته‌های اورول در دوره جنگ و پس از آن، او احساس می‌کرد که تمامیت‌خواهی، همین حالا هم برای بسیاری از چپ‌ها و روشنفکران جذابیتی خطرناک یافته است.

به نظر من، نکته‌ای که در این میان می‌توان دید، این است که پس از شکست تمامیت‌خواهی فاشیستی در جنگ جهانی دوم، اورول یکی از تنها کسانی بود که حاضر بود به خطر تمامیت‌خواهی چپ در اتحاد جماهیر شوروی اشاره کند.

در زمان انتشار کتاب مزرعه حیوانات و هنگامی که اورول در حال پردازش ایده ۱۹۸۴ بود، دغدغه اصلی او هشدار درباره استالینیسم و پیشروی روزافزای آن بود.

می‌توان حدس زد که اگر اورول زنده می‌ماند، در مورد اتفاقات بعدی چگونه فکر می‌کرد: مرگ استالین، جو مک‌کارتی در اوج قدرت، سخنرانی خروشچف در رد استالین در کنگره بیستم حزب در سال ۱۹۵۶، استعمارزدایی و زنجیره‌ای از دولت‌های محافظه‌کار.

او احتمالا کتاب جدیدی می‌نوشت تا سوسیالیست‌های واقعی جهان را از اتهامات مبرا کند.

شاید در چنان موقعیتی، پدر و مادر من هم جایی بین کتاب‌های الکس کامفرت و ویرجینیا وولف در قفسه کتاب‌هایشان برای این کتاب جدید اورول باز می‌کردند.

 

+بحث و نظر درمورد کتاب 1984، در وبلاگ کتابخور



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

فرشته هایی بدون بال

کلمات کلیدی :

گاهی وقت ها نگاهش می کنی... ساکت و آرام یک جا نشسته؛ یا نه، دارد آرام آرام حرف می زند... یا نه، دارد با هیجان حرف می زند... بعضی وقت ها مطمئن است، بعضی وقت ها دارد گوش می دهد (می خواهد یاد بگیرد)، بعضی وقت ها می خواهد کسی را متوجه کند، بعضی وقت ها می خواهد متوجه شود...
گاهی غمگین است... گاهی خوشحال است، می خندد... گاهی، فکر می کند...
گاهی شوخی می کند... گاهی برایش متنی را می خوانی... در خواندن یکی می شوید... انگار تو و او و نویسنده یک نفرید... گاهی او برایت قضیه ای را تعریف می کند...
نه، اشتباه نکنید، این معشوقه یا معشوقتان نیست... کسی نیست که عاشقش باشید... بلکه کسی است که دوستش دارید: دوست هستید، با هم!
دوست... دوستان... آنهایی که از دوستی با آنها احساس غرور می کنی... با خودت می گویی یعنی واقعا من با این آدم دوستم؟ باور نمی کنی. نگاهش می کنی. برای اینکه مطمئن شوی، صدایش می زنی. سؤالی می پرسی، و می بینی دارد با تو حرف می زند، دارد به تو جواب می دهد... دلت آرام می شود و برای هزارمین خوشحال می شوی از اینکه دوستی داری مانند او.

دنیا، خیلی خیلی جای بدی است، و تنها به این دلیل تا اندازه ای قابل تحمل است که دوستانی داریم... دوستانی که از "دوست"ـیشان خوشحالیم و مغرور! دوستانی که به خاطر داشتن دوستیشان، می توانیم امیدوار باشیم به خودمان، و به دنیا!

+فرشته هایی هستند که بال ندارند... و ما به آنها می گوییم: دوست!



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

پیمانه اش با من

کلمات کلیدی :شعر، حمید نقوی

پریشان کن سر زلف سیاهت شــــانه اش با من
سیه زنجیر گیسو بـــاز کن دیوانـــــــــه اش با من
که می گویـد که می نتوا ن زدن بی جـام وپیمانه
شراب از لــــعل گلگونت بده پیمـــــــانه اش با من
مگرنشنیده ای گنجینه در ویــــــرانه دارد جـــــــای
عیان کـن گنج حسنت ای پری ویـــرانه اش با من
ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشقت خود افســانه اش با من
بگفتم صید کـــــــردی مرغ دل نیکو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من
ز تــــــــــرک می اگر رنجید از من پیر میخـــــــــــانه
نمودم تـــوبه زین پس رونق میخــــــانه اش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پیکران پروانه هـــــــــــا دارد
تـــــو شمع روی خود بنمـــــا بُتا پروانه اش با من
پی صــــــــید دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا ساقی
به گلزار صفـــــــا دامی بگستر دانـــــــه اش با من

+شاعر: حمید نقوی



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

خیلی دور، خیلی خیلی دور...

کلمات کلیدی :مطایبات فلسفی، من و تنهایی

می گفت:
مواظب باشید:
آدم ها از آنچه به نظر می رسد به شما نزدیک ترند.

گفتم:
مواظب باش:
آدم ها از آنچه به نظر می رسد خیلی دورترند.



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

انیمیشن شغل

کلمات کلیدی :انیمیشن کوتاه

بهترین فیلم کوتاه و انیمیشنی که تا به حال دیدم. همه چیز این فیلم کامل است. آن قدر که نمی توان چیزی اضافه کرد.

لینک دانلود از سرور مدیافایر



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

آن یکی شیر است...

کلمات کلیدی :قاب تصویر



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

بیسوادی در ایران

کلمات کلیدی :ایران

معنای دیگر این همه کم سواد و بی‌سواد این است که 40 میلیون نفر از ایرانیان توانایی خواندن کتاب و روزنامه و استفاده از اینترنت را ندارند و رسانه اصلی آنها شایعه و شفاهیات است. این 40 میلیون نفر همواره در معرض تلقین قرار دارند و قادر به تحلیل مسائل اجتماعی نیستند و با ایجاد امواج شفاهی می‌توان ذهن آنها را به هرسو کشاند.
:
:
:
«شاخص‌های توسعه انسانی» که همه‌ساله از سوی سازمان ملل متحد برای تک تک کشورهای دنیا محاسبه و اعلام می‌شود، سه حوزه سلامت (امید به زندگی هنگام تولد)، آموزش (میانگین تعداد سال‌های تحصیل شهروندان) و درآمد (درآمد سرانه کشور) را در بر می‌گیرد. در آبان‌ماه سال 90، دفتر برنامه توسعه سازمان ملل متحد (UNDP)، گزارش توسعه انسانی سال 2011 را منتشر کرد. بر اساس این گزارش، ایران بین 187 کشور رتبه‌بندی شده در این گزارش، از نظر شاخص توسعه انسانی (Human Development Index) رتبه 88 جهان و رتبه هشتم خاورمیانه و شمال آفریقا را کسب کرده است. شاید یافتن راهی برای غلبه بر بی‌سوادی و کم‌سوادی مهم‌ترین اولویت جامعه ما است.


+مقاله ای راجع به بیسوادی در ایران به قلم شیرزاد عبداللهی



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

کاوه یا اسکندر؟

کلمات کلیدی :شعر، مهدی اخوان ثالث، ایران، تحمل

فوق العاده شعری زیبا و غمگین!

مهدی اخوان ثالث
کاوه یا اسکندر؟

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند
آب‌ها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بال‌ها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها
آب‌ها از آسیا افتادهاست
دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند
جای رنج و خشم و عصیان‌بوته‌ها
خشک‌بنهای پلیدی رسته‌اند
مشت‌های آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست
گاه می‌گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوتهست
باز می‌بینم که پشت میله‌ها
مادرم استاده، با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که: من لالم، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه‌ای
دست دیگر را بسان نامه‌ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای
من سری بالا زنم، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده‌اند
گویدم این‌ها دروغند و فریب
گویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند
گوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه ِ رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج
قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش
می‌دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه‌ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل‌های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان مانده‌ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز می‌گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مردمانِ در سایه، بی سایه!

کلمات کلیدی :

سایه
تنها آن دم معلوم است
که در نور باشی...

چه خوشیم که در دنیای سایه ها ایستاده ایم
و خوشیم که سایه ای نداریم.

+از قدیم گفته اند دیکته نانوشته، غلط ندارد!


جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

درد پنهان

کلمات کلیدی :شعر، سایه، قیصر امین پور، محمد سلمانی

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود
عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود
محمد سلمانی

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
قیصر امین پور

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
علی اصغر داوری

رفتی و فراموش شدی از دل دریا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیداد گری آمد و فریاد رسی رفت
هوشنگ ابتهاج



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

خرمن پروانه

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند


 

مجله