شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

بعد از آزمون

کلمات کلیدی :

امتحان ها که تموم می شن، برمی گردیم به "قرار" خودمون. دوستان کاغذی رو از قفسه و زیر تخت بیرون می آریم دوباره، و باز در خاطرات و هیاهویشان چندساعتی از زندگی مون رو به ابدیت تبدیل می کنیم... هر دو سه روز یکبار یک فیلم خوب می بینیم، اگر شد سری به تئاتر و سینما می زنیم... ساعت خواب بدنمان به همان هشت ساعت خواب یک تا نه تغییر می کند... فضای فیسبوک رو با ورودمان مزین(!) می کنیم... و از دست مقدار زیادی شکلات و نسکافه که قرار بوده در امتحانات منبع انرژی زودبازده مان باشند، خلاص می شویم!
یک جورهایی، دوباره می شویم همان خود درونی مان... بی استرس، بی دغدغه، تا ترم بعد و امتحان بعد!

+یادداشتی که بعد از تمام شدن امتحان های ترم یک فرانسه نوشته شد.



یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

یک بهشت کاغذی!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

رفته ایم کتابسرای جلگه. یکی از آن جاها که کتاب های دست دوم را با قیمت های استثنایی می دهد... گاهی می شود «ذن در هنر نویسندگی» را فقط با 500 تومان خرید. تازه این کتاب که خودش هم بنده خدا لاغر هست. گاهی می شود کتاب های بزرگتر را هم پیدا کرد. مثلا چند نمایشنامه فرانسوی از سارتر، جلد اول شیاطین داستایفسکی به فرانسوی، یا کتاب دوریت کوچک چارلز دیکنز، چاپ سال 55 شمسی، همه اینها هم زیر 1000 تومان.
و البته خیلی خیلی کتاب های خوب دیگر، به فارسی، فرانسه، انگلیسی، آلمانی و حتی روسی!
بهشت است مگر نه؟

چهارشنبه بود با یکی از دوستان رفته بودیم. من یک کتاب گرفتم راجع به شوپن، به فرانسوی و نیما هم کتاب هایی گرفت به انگلیسی: مهم تر از همه دیکشنری «آمریکن هریتج»، فقط 2500 تومان. فقط اگر حجمش را ببینید، متعجب خواهید شد. (از کتاب پُتی-غوبغ هم بزرگ تر است.)
داشتیم کتاب ها را حساب می کردیم که چشممان روشن شد به جمال «ارباب حلقه ها»... و یکی از بهترین لحظه های زندگی من رقم خورد: بعد از مدت ها گشتن و گشتن و ناامید شدن از پیدا کردن کتاب، بالاخره آنجا بود؛ جلد یک تا سه به همراه هابیت، تقریبا نو، و حدس بزنید چند: 24000 تومان.
واقعا لحظه شیرینی بود...

 

+ آدرس هم اگر خواستید بروید: میدان انقلاب را که بلدید؟ از طرف چهار راه ولی عصر که بروید میدان انقلاب، می روید آن طرف خیابان که ایستگاه مترو نیست. (می شود دست چپ) بعد صد متری که بروید بالا، یک شیرینی فروشی می بینید. کنار شیرینی فروشی، یک تابلو زده "کتاب اوج". می روید داخل. (طبقه هم کف یک عینک فروشی است) یک طبقه می روید بالا، وقتی از پله ها رفتید بالا یک کتابفروشی روبه رویتان هست که "کتاب اوج" تشریف دارد. (این هم کتاب های دست دوم می فروشد، ولی گران است.) دست راستتان یک کتابفروشی است. وجه بارزش این است که وقتی بروید داخل کتابفروشی، برای هر قفسه اتیکت قیمت زده به این صورت مثلا: 2500، قیمت فردا: 2400



شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

آفتاب عمر

کلمات کلیدی :شعر، عماد خراسانی، قاب تصویر

آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت


شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مُقبل هر دو عالم

کلمات کلیدی :

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی
مهرگیاه عهد من تازه‌ترست هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستانَدَم به هیچ ار تو برانی از درم
مُقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی
چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی
عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی
از همه کس رمیده‌ام با تو درآرمیده‌ام
جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی
ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او
در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چاره پای بستگان نیست بجز فروتنی
سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی



شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

کار صواب...

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار، کاسه سر ما پرشراب کن
کار صواب، باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن



شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ارمغانی به جز تعصب

کلمات کلیدی :

یادداشتی از مسعود بهنود با عنوان "گذری بر انقلاب و اثرش"

وقتی انقلاب شد، یا درست تر بگویم وقتی انقلاب داشت می شد، بندهای اخلاق در لحظه هائی باز شد. لاشه  اخلاق داشت بوی تعفن می گرفت اما در میان غریو شادمانی مردمی که دیری بود آن لحظه را انتظار می کشیدند و کاخ ها را در گشوده می خواستند و به گمانشان با باز شدن در کاخ ها و ویران شدن سربازخانه ها، به آتش کشیده شدن خانه های امن ساواک  و آزادی زندانیان سیاسی، همه فرشتگان از آسمان ها به زیر می آمدند و سرود دیو چون بیرون رود می خواندند. به گمانشان بود که زندان ها مدرسه می شوند و شهرها که گورستان شده اند گلستان خواهند شد.


خوش دلان در غریو شادی خلق گمان کردند آن خشم و کینه ها، مجسمه گردانی و خونخواهی ها  از ارتفاع خودکامگی بوده است، وقتی در میانه زمستان رقصی چنان میانه میدان کردند، روزی که شاه می رفت، در صف دراز پمپ های بنزین روی قابلمه ها و های خود ضرب گرفتند. در آن شادمانی کس گمانش نبود که در غارت کاخ ها و خانه ها و بیرون ریختن عکس ها و نامه ها، چیزی از جنس اخلاق هم دارد  به حراج گذاشته می شود.

گمان بود  این ذات انقلاب است که چاشنی از شعار و خشونت دارد. یا این خشم انقلابی است که مرگ بر... دارد. پنداشته شده بود  این انقلاب است که خشک و تر سوختن دارد. اولین کسانی که به صدا آمدند ما روزنامه نگاران بودیم، روزی در میان راه پیمائی های هر روزه که بی آن ها انقلاب انقلاب نمی شد خانمی جوان و باریک بر بلندی دیواری رفت و با فریاد پرسید "چرا به من دشنام می دهید چون چادر به سرم نیست. چرا مرا طعنه می زنید. چرا علیه من شعار می دهید من هم یکی از شمایم". زن باریک  "یکی به هیات مهرانگیز کار بود. شنیدم که چند تنی فریاد برداشتند "حالا زمان این سخن ها نیست، دیو بیدارست.

در جمع نویسندگان و روشنفکران، زودتر از همه جا صدا برآمد که چرا "شعار از جلو می آد؟"،  این شعار آن روزها عام شده بدان معنا بود که  کسی جز شعار از پیش تعیین شده، بر زبان نیاورد. در گوشه می شد دید هادی طلبه جوان پدرکشته ای که نماز جمعه عید فطر را او از قیطریه راه انداخت - یا داشت می رفت یا تازه برگشته بود از نوفل لوشاتو - که نشسته بود کنار جوی خیابان و شعار می نوشت و می داد داغ داغ  ببرند تا کس شعار اضافی ندهد. روزنامه نگاران  پلاکاردی در دست داشتند  که رویش نوشته بود "آزادی، خواست همگانی است" و یکی هم ذوق به خرج داده بود و تصویری از خسرو گلسرخی را با بیتی از شعر توپخانه وی برپا کرده بود.  شیخ هادی غفاری، همان طلبه جوان سیه مو فریاد زد: به جای این کار حرفش را که پای دار گفت بنویسید مگر نگفت  "من نوکر امام حسین هستم"، همراهان طلبه جوان خندیدند اما جوان های هدبند چریکی بسته زیر بار نرفتند. اما  یکی رضا داد که بنویسید "تخلیه چاه با دهن شاه"، تا  دچار اختلاف نشوند..

و پخته مردی، جهان دیده مردی گفت "راست می گوید الان زمان شعارهای متفرق نیست، داغ ننگ کودتا و اختناق بر پیشانی مان خواهد زد. ندیدید بعد 28 مرداد چه شد..." این گفت و با بغض و شادمانی توام  فریاد زد "شعار از جلو می آد". پخته جهان دیده یک دست نداشت. مترجم دن آرام بود.

در آن زمان خون و جنون  که با زیباترین کلمات مصرف می شد، همان شب های اول، اهل موسیقی و شعر تا صبح زنده ماندند تا در زیر زمینی به دور از چشم فرمانداری نظامی ترانه ایران ایران ایران مشت شده بر ایوان بسازند. در گوشه ای دیگر از شهر شادمانان خانه های سرد و دل های گرم از انقلاب، گروهی دیگر، در تاریکی شب قوروق، می زدند و می خواندند سرم روی تن من نباشه  اگر بیگانه بشه هموطن من... در حالی که خارجی در کار نبود اما از فکر و ذکر بیگانه هم می خواندند و می گریستند. وجدان ایرانی از میان قصه ها و تخیل ها و باورهایش دیو را به کنج کشانده و فرشته را در زیر درختی  منتظر گذاشته بود، و می خواست تاریخ سازی کند اما  افسانه پردازی می کرد. هیچ چیز جلودار تخیل و رویا نبود. شهر هر کلمه را چنان می شنید که می خواست، هر شعر را چنان معنا می کرد که خوش داشت و هر شکل را چنان می دید که در تصورش می گنجید.

در آن میانه  آمار جان می باخت، ده تا  هزار می شد و هزار در یک گام به میلیون می رسید. حقیقت قربانی شد، هر زیرزمینی سردخانه ای تجسم می شد با صدها جنازه و فریاد، هر راهرو تاریکی اردوگاه مرگ خوانده می شد، هر خانه رها شده ای به نظر خانه امن ساواک  می آمد و در پستوهایش گونی گونی  ناخن کنده و تکه های سوخته بدن یافت می شد. تخیل و بافته های انقلابی  رفت تا کشف ماشین آدم سوزی، تا فهرست مردان میلیارد دلاری، تا دستگیری ده ها شعبان بی مخ، و بازار افشاگری ها گرم. چه عجب اگر هفته بعد از پیروزی انقلاب، از نخستین گام های اصلاحی انقلابی فرهنگی به آتش کشیده شدن محله ای بود. و نشنیدن صدای جیغ زنان بی پناه و روسپیان معتادی که گناهشان این بود که مدرک فاجعه بودند و وجودشان شهر مردسالار بدنفس اهریمن خو را به یاد خود می آورد. سوزانده شدند تا دنیائی را پاک کنند که روسپی گری کوچک تر گناهش بود، گناه معصومیتش بود.

تنها شیخ صادق خلخالی نبود که بر این آتش هیزم می انداخت. مشتریان هر شبی شهرنو فریادشان، فریاد شادمانی شان بلندتر بود. در آن میان کاوه بود که دوربین رها کرده تن سوخته روسپی پیری را بر دوش انداخته داشت می برد به بیمارستان. کسانی کشمکش داشتند که آن تن سوخته را از کاوه بربایند. و این همان شب بود که آقای عبای پدر را بر دوش انداخت و هفت تیر به دست آمده از مصادره  سربازخانه ای را زیر کت پنهان کرد و رفت تا صاحب خانه مادرش را بکشد، جرمش طلب اجاره خانه بود. و کشت. و فردا شبش بود که آقای که حکم حبس ابد داشت و با ریختن دیوار زندان قصر آزاد شده و به خانه خواهر رفته بود، خود را به خانه همدست نامرد رساند، همان که در دزدی خیانت کرده و راز او، و محل دفن مسروقه ها  را به ماموران آگاهی گفته بود. رفت تا سزای خیانت به عهدی را که با خون بسته بودند، در کف رضا بگذارد. و نه در کف بلکه در گردن او گذاشت. و سبیلی تاب داد و به خانه خواهر برگشت. همان جا با وی مصاحبه ای کردیم. یک ریو غنیمت گرفته شده با آرم ارتش شاهنشاهی دم در .

مهندس بازرگان و چهره های نامدار سیاسی ملی، انقلابی، چپ و بازاری که  از زندان های بعد از 28 مرداد همدیگر را می شناختند، آن شب ها و روزها مدام در گفتگو بودند برای اداره کشور، و هر صبح حاصل سخنانشان با آب و تاب  به مدرسه علوی می رسید. حاج آقا مهدی عراقی خبرها را تصفیه می کرد و سرانجام در دست احمد آقا قرار می گذاشت  تا کسی که بنیان گذار انقلاب گفته می شد با خبر شود که عقلا چه اندیشیده اند و عقلا از هیبت شیری که شکار شده بود در حیرت بودند. در چند جای شهر حقوقدانان و کاردانان علم سیاست در این گفتگو بودند. اما در هر هزار گوشه شهرقصه هائی ساخته می شد، شرحی از بدکاری پیشینان به زبان ها می آمد، که نه در شبنامه ها بلکه در نشریات آزاد شده قرار بود منتشر شود. و کسی را در آن شور پروای آن نبود که این ساخته ها، دیر نیست که برگ های پرونده کسانی شود که قرارست بی وکیل محاکمه انقلابی شوند. و شدند و شد آن چه می توانست نشود.  

این همه نوشتم که شهادت بدهم که دشمن در درون ما بود و هست. تندروی و تعصب، همان که چشم را بر واقعیت کور می کند، همان که دشمن نادیده را به هزار تهمت می نامد و می خواند. همان که به بهانه ای آدمی را از آدم می گیرد. و این ها  در ما بود، در همه جوامع بشری بوده است شاید. این میل به غیبت گوئی و سر در اندرون دیگران بردن، رازهای سر به مهر نشان دادن، بافتن خوب و بد، خوب را به محبان نسبت دادن و بدتر از بد را نثار دیگران کردن. همان که نامش افتراست، همان که بهتان است و همان که تهمتش می خوانیم و همان ها که ژاژ می گویند به فارسی.

 می گویند عادتی است که از ناتوانی و ضعف مایه می گیرد، از رشک گاهی، از کینه، از نفرت. گوئیا  در همه جای زمین بوده است، گیرم وقتی قانون به میان آمد و تمدن ها بر بنیاد قانون اخلاق مدار ساخته شد، این هم از عادت بهیمه بود و از سرها افتاد، اگر هم نیفتاده باشد چندان که آشکار شود گذار گوینده به محکمه و زندان و جریمه و ضرب و چماق قانون می افتد.

پس اگر در روزگاری که انقلابی در خیابان نیست عادت های باستانی رذل  را از خود نگیریم گمان ندارم هیچ زمان دیگر ممکن شود. بزرگی می گفت اگر بستن سیل در توانمان نیست، چشم باز کردن به روی غارت سیل زدگان که مقدورمان هست. اگر از افتادن جنگ در  قبیله آن ها که بچه های سبز را بی رحمانه در خیابان کشتند شادمانی دست می دهد، باری دامن گستر شدن موجی   تازه از  بی اخلاقی و تهمت، آهنگی  نیست که بتوان به ضربش رقصید. بی اخلاقی به توجیه مبارزه با ظلم، ظلم مسلمی را به جای ظلمی محتمل نشاندن است.

 

+ اینها یادداشت های مسعود بهنود است. امیدوارم همه ما، که قرار است روزی کاری بکنیم، بهتر از پدران مان باشیم. امیدوارم ارمغان ما برای نسل های آینده، چیزی به جز تعصب و حماقت باشد. امیدوارم چیزی که سه دهه پیش پدران مان برای مان به ارمغان آوردند را به فرزندان مان هدیه ندهیم، چیزی که پدران مان، لحظه لحظه این سی و چندسال را، بابتش غصه خورده اند، و باید بگویم، باید هم بخورند... "از ماست که بر ماست"! یادمان نرود! یادمان باشد. "از ماست که بر ماست".



شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

امید به قلم و آنچه می نویسد...

کلمات کلیدی :قلم، قاب تصویر

آنگاه که تنها، تنهای تنها، قلم است که می تواند دستت را بگیرد... دلت را آرام کند و مانند نیشتری، تیزی اش را درونت فرو کند و زهر جانت را بگیرد... می نشینی پشت میز، روی تخت، روی زمین، و هجوم اندوهت را خالی می کنی بر روی کاغذ.
اندوهت را می گذاری سیل ببرد و بعد، می نشینی کتاب "او" را می خوانی و بعد مسیری را که تا به اینجا به هزار سختی آمدی، ادامه می دهی...

هزاران سختی و اندوه قرار است فرو بیاید، قرار است هجوم بیارد و ما امید داریم به "قلم و آنچه می نویسد".

Believe in "writing and what it means to us"

Translated to English by S. C.

When you feel lonely, really lonely, it is only the power of writing which can help you and hold your hands... It relaxes you and sometimes like a snake, stings you and that's the only way to pass your poison...

You will sit down at the table, on the bed, on the floor and take all your sadness out on a piece of paper. You forget about the flood of your sadness and then you sit down and read "his" book and then you will continue the same path, which you have traveled so far with thousands of worries.

Thousands of worries and sadness which are going to pass by or awaiting us and we believe in "writing and what it means to us".



شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

فردایی که نمی آید...

کلمات کلیدی :

"فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم، نه ظلم و نه زنجیری، در اوج خدا هستیم."

بازداشت همزمان شماری از روزنامه‌نگاران در ایران...غلامحسن محسنی اژه ای سخنگوی قوه قضائیه هفته پیش گفته بود "منابع موثق" به او خبر داده اند که عده‌ای از روزنامه‌نگاران "جدای آنکه در روزنامه‌های کشور قلم می‌زنند دستشان در دست غربی‌ها و ضد انقلاب است". (یعنی در واقع دو جرم داشته اند: قلم زدن و همکاری با ض. ا.)

"ایران ایران، ایران، خون و مرگ و عصیان..."

+همیشه اینجا خون و مرگ و عصیان، و همیشه فردایی که ذاتش نیامدن است، آزاد و رها و در "اوج خدا" بوده.



یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

مذهب یعنی راه

کلمات کلیدی :علی شریعتی، اسلام

+چیزی که به درد دنیا نمی خورد، هیچ وقت به درد آخرت نمی خورد. این قانون کلی است و از هم سوا نیست: "الدنیا مزرعه الآخره"، چیزی از آخرت شروع نمی شود، آخرت انعکاس آن اعمال منطقی و جبری است که در زندگی کرده ایم؛ آخرت را خودمان می سازیم؛ جامعه ای که در این دنیا جاهل است در آن دنیا هم جاهل است. کسی که در این دنیا کور است، در آن دنیا کور از قبر مبعوث می شود. جامعه اش هم همین جور است، ملتش هم همین جور است، قومش هم همین جور است. صفحه 287

 

+معنای مذهب در اسلام روشن است: مذهب یعنی راه، یعنی محل رفتن؛ مذهب هدف نیست، راه و وسیله است. تمام این بدبختی جامعه های مذهبی که می بینیم مذهب دارند و هیچ ندارند، به خاطر این است که مذهب را هدف کرده اند، و برای همین است که مذهب عامل بدبختی شده. اگر برای شما جاده فقط محل رفتن باشد، این جاده شما را به مقصدتان، به هدفتان (مثلا تهران) می رساند... و اگر گُلکاریش بکنید، آسفالتش بکنید، تزئینش بکنید، هی به آن بپردازید، هی به آن بپردازید، روی آن قدم بزنید، هی بالا بروید، پایین بیایید، ده هزار نسل روی این جاده کار بکنید، جاده پرست بشوید و معتقد به جاده بشوید، تازه یک قدم از جایتان هم تکان نمی خورید. مذهب هست و به هیچ دردی نمی خورد، یعنی همین. صفحات 520 و 521

 

+کتاب میعاد با ابراهیم، یک کتاب کامل است: هم حج شناسی است، هم اسلام شناسی، و هم شریعتی شناسی. این فایل، گزیده انتخابی من است از این کتاب. امیدوارم این گزیده به کار کسانی که می خواهند از شریعتی چیزی بیشتر از چند جمله قشنگ، و از اسلام چیزی به جز ظواهر اعمال را ببینند، بیاید.

http://www.mediafire.com/?6r2b1w02ohd0ux4



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چرخش 180 درجه ای

کلمات کلیدی :قاب تصویر

آسان ترین و در عین حال سخت ترین روش برای داشتن رابطه ای که عمر کوتاهی نداشته باشد:



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

شانه بر زلف سخن

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

:

:

:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

بحر در کوزه!

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب

سایت گودریدز امکانی دارد که می توانید تعداد کتاب هایی که فکر می کنید می توانید در سال بخوانید را مشخص کنید، و آخر سال یک آمار نسبی از خودتان داشته باشید. برای برنامه ریزی مطالعاتی هم چیز خوبی است. انتخاب تعداد کتاب هایم را که می خواستم بنویسم، این متن ها آمدند:

همیشه رفتن به کتابفروشی ها و کتابخونه ها، یک حس عجیبی رو بهم می ده... تا حالا شده به یه جمع کودکانه سرزده باشین؟ توی اون جمعا هر بچه ای دوست داره باهاش صحبت کنین، بهش گوش کنین، باهاش بازی کنین... مهم نیست تعدادشون چه قدره، همه می خوان یه بخشی، چند دقیقه ای، از شما رو داشته باشن... و اشتباه نیست اگه بگیم شما هم دوست دارین با همه اون بچه ها باشین... با تک تک شون... و وقتی وقت رفتن می شه، اگه چند بچه ای باقی مونده باشن... چشم اونها و دل شما گریان خواهد بود...

حسی که به من با کتابها دست می دهد هم همین است... اینکه این بچه های کاغذی، ساکت و آرام گوشه ای نشسته اند و منتظر خوانده شدنند... دل کندن از آنها، واقعا سخت است. و انتخاب کردنشان هم، همچنین!



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

می میریم یا مرده ایم؟

کلمات کلیدی :من و تنهایی

- راست تر ازین چیست که همه می میریم؟

- اینکه همه زنده ایم.

- بالاخره که می میریم.

- تو از الآن مرده ای، وقتی زندگیت را فروخته ای و مرگ را خریده ای.

از گفت و گوهای من و تنهایی



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

این همه، از برای پاکت است

کلمات کلیدی :شعر، عباس صادقی زرینی

با اینکه نرفته در کتش می خواند

به خاطر پول ژاکتش می خواند

از نیت هر کسی خدا با خبر است

مداح برای پاکتش می خواند

عباس صادقی



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

...بنشینم و صبر پیش گیرم

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب، قاب تصویر

دنباله کار خویش گیرم...



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

...راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب، قاب تصویر

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست...



 

مجله