شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم؟

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی، چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
حافظ



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

بغض کال

کلمات کلیدی :شعر، صادق فقانی، قربان ولیئی، سایه

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را "آه" به پایان ببرد
حامد عسکری

ماییم و در این آینه حیران تو بودن
یک عمر تماشاچی چشمان تو بودن

این گونه به پیشانی عشاق نوشتند :
دل دادن و افتادن و ویران تو بودن
قربان ولیئی

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
"از برف اگر آدم بسازی دل ندارد ..."

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد
مهدی فرجی

ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
هوشنگ ابتهاج

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریه ی تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !…ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

چار فصل است دلم، منتظر پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز
صادق فقانی

+شعرهایی که زیبایند...



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

سر کند ناگاه روزی از پس این پرده ها...

کلمات کلیدی :شعر، مولوی

هر خوشی که فوت شد، از تو، مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بی‌چون کید اندر نقش‌ها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین
از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند
جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید
تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا و ذاک عبره للعالمین
ترسم از فتنه وگرنی گفتنی‌ها گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین

مولوی- غزلیات شمس



شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

از نوشتن و خواندن

کلمات کلیدی :

...نوشتن، جاری کردن احساسات، خشم ها، تنفرها، عشق ها، و اتفاقات بر روی صفحاتی است که رام و آرام و صلح‌آور، زهر های تنت را می گیرند یا لحظه های زندگیت را دقیق تر از هر چشم و هر ثبت‌کننده ای، در اعماق سفیدیشان، دفن می کنند.
نوشتن برای من یعنی این.

...اما خواندن. چگونه صادق ترین و صمیمی ترین دوستم را معرفی کنم؟ نمی توانم. او بس پاک و زلالی به همراه دارد که دوست دارم همه لحظه هایم را بخوانم...
دوست دارم بخوانم و بخوانم و بخوانم و بمیرم...
...حیف که زمان، این صاحب‌هتل دنیا، چندان با این صمیمانه‌ترین دوست همراهی نمی کند. چه حیف که مرا و دوستم را در چشم مسافرین دیگر، چون دو ژنده پوش ولگرد نشان داده است. حیف که سایرین نمی دانند چه لذتی می بریم ما، از عشقبازی با یکدیگر. وه، که چه لذتی دارد...



 

مجله