شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

عاشق عشقم، و حافظ نیز هم

کلمات کلیدی :حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند "آن" خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان* نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی* دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان* نیز هم

 

پانوشت: محتسب داند که حافظ عاشق است...

پ.ن:

1- دستان: دستان لغتی است فارسی و معانی در ظاهر متفاوتی برای آن ذکر شده، از حیله و نیرنگ، تا وسیله کوک کردن ساز، داستان و حکایت و سرود و چند معنای دیگر. از ظاهر شعر، معنی داستان و حکایت بیشتر به این بیت می خورد. حضرت حافظ می گوید که: "من در پرده (به معنی راز و رمز) سخن می گویم، و البته بعدا هم به صورت داستان و حکایت همین قصه را بازتعریف می کنم." یعنی به هر حال، حافظ نکته اش را سرراست و مستقیم به مخاطب نمی گوید.

البته این بیت یک معنای دیگری هم می تواند داشته باشد، آن هم اینکه: "من سخنم را با موسیقی (پرده به یک معنا، به عنوان موسیقی و پرده های مختلف آن نیز به کار می رود) بیان کردم، و البته بعدا نیز به صورت نغمه و سرود بیان خواهم کرد." به هر حال، این از معجزات حافظ است که اکثر بیت هایش را می توان چندگانه معنا کرد.

2- یرغو: لغتی است ترکی. معانی متفاوت و در عین حال مشابهی دارد از جمله قاضی، دادگاه، عدلیه و نگهبان. در اینجا، به این خاطر که در مصرع اول، حافظ از قاضی استفاده کرده، احتمالا "یرغوی دیوان"، هم معنی می شود با "نگهبان دادگاه".

3- آصف ملک سلیمان: البته این لغت از نظر معنایی چندان کاربردی ندارد و بدون آشنایی با این کلمه (یا عبارت) معنای بیت مشخص است. با این حال، آصف، پسر برخیا، یکی از دبیران حکومت سلیمان نبی و از دانشمندان بنی اسرائیل است. مفسران عقیده دارند که آن کسی که در قرآن، تخت ملکه سبا را در مدت چشم بر هم زدنی، حاضر می کند، همین آصف بن برخیاست. معنای بیت هم ظاهرا این است که همه از عاشق بودن حافظ خبر دارند، از محتسب شهر گرفته، تا آصف بن برخیا. تقریبا این معنا، شبیه به این ضرب المثل امروزی است که در مورد چیزی که مشهور خاص و عام است، می گویند "حتی خواجه حافظ هم از این قضیه با خبر است".



دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

For My Love

کلمات کلیدی :

از بچگی عاشق دو چیز بودم. خواندن، و ریاضی.

در دبیرستان این دو، مانند من بزرگ شدند و شدند: قصه، و فیزیک.

سال سوم دبیرستان، که خیلی سطحی و گذرا از مفاهیمی همچون نسبیت و کوانتوم صحبت شده بود، حتی تفکر به این مساله که این دو موضوع می توانند تا کجاها گسترده شوند،‌ باعث ایجاد شوق و لذتی وصف نکردنی می شد. آن وقت بود که تصمیم گرفتم تا به طور جدی، فیزیک بخوانم، و آن روزها را این طور به خاطر دارم، که فیزیک خواندن، انگار ملاقاتی بود با دختری دوست داشتنی، عمیق و بامزه.

در دانشگاه فهمیدم آن دختر دوست داشتنی، عمیق و بامزه را جادوگری، با نفرین و سحری قوی، به یک قورباغه تبدیل کرده و مدتی دچار ناراحتی و سرگردانی بودم.

اما، آدم همه چیز را فراموش میکند، جز عشقش را. از همان زمان دنبال این بودم که راهی بیابم تا سحر را باطل کنم و آن فیزیک ناب و حقیقی را ببینم.

در این بین، آشنایی با کتاب هایی که فیزیکدانانی توانا و عالم راجع به این دختر نوشته اند، همان باطل اسحری بود که دنبالش بودم.

کتاب "جهان در پوست گردوی" هاوکینگ، "جهان های موازی" و "فیزیک ناممکن ها"ی میچیو کاکو از جمله کتاب هایی اند که این باطل السحر را دارند.

 

فرانک ویلچک، برنده جایزه نوبل فیزیک، کتابی دارد به نام "در آرزوی هماهنگی ها". کتابی بسیار جذاب و خواندنی، که برای فهمیدنش، باید نگاهی پاک داشته باشی، تا ذهنی پرشده از فیزیک. امیدوارم با ترجمه این کتاب، بتوانم ادای دینی کرده باشم به فیزیک و همه عالمان بزرگش.



دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

تن ا قض

کلمات کلیدی :

تنها و تنها دو اجبار وجود دارد. به جز این دو، بقیه ساختگی و تحمیلی است:

دومین اجبار، آن است که:

انسان ها مجبور هستند به مرگ و مردن.

اولین اجبار، این است که:

انسان ها مجبور هستند به زندگی.

 

شاید بخواهید بحث کنید (که نمی کنید)، شاید بخواهید چیزهای دیگری بگویید (که نمی گویید)، اما لطفا این بین خودمان بماند:

ما انسان ها را از خاک نیافریده اند.

از گلی آفریده اند بسیار بدبو.

و آن گاه بهترین ها را در آن دمیده اند.

 

و این چنین، هزار تضاد و تناقض پیدا شد، در سرشت ما موجوداتِ انسانی.



دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

غصه دیر آمدن ها...

کلمات کلیدی :

همیشه خوشحال بوده ام که در سال 1367 به دنیا آمده ام و نه سال های پیش از آن.

و همیشه ناراحت بوده ام که در سال 1367 به دنیا آمده ام و نه سال های پس از آن.

به عبارتی:

همیشه از اینکه دیر به دنیا آمده ام ناراحت بوده ام. و البته این ربطی به 67 هم ندارد، چون  اگر در 97 هم به دنیا می آمدم، باز ناراحت بودم...



شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

سالروز

کلمات کلیدی :

فروردین 88-فروردین 91

سه سال برای یک وبلاگ مدت طولانی ای نیست، همانند اینکه 24 سال برای یک انسان طولانی نیست.

اما این وبلاگ پیر شده است...همانند یک کسی دیگر.



شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

یک چیز سیاه

کلمات کلیدی :

یک چیز سیاه. یک چیز سیاه لزج. درست در دلم. در عمق دلم بود، و من نمی دانستم. آب می دادم به خاک دلم، و این چیز سیاه،‌ بزرگ می شد در خاک دلم.

امروز، جوانه زد. به اندازه یک دانه لوبیاست، ولی از الآن کلی برای خودش جا می طلبد... انقدر که آن یک خورده "اجتماع" بودن را هم می خواهد اضافه کند به مِلک "تنهایی". خواستم تا زیاد بزرگ نشده، لهش کنم، اما دلم نیامد. آخر، خودم هم چیزی جز یک چیز سیاه نبودم.

خدا به خیر کند، اما از الآن حس می کنم تمام شیره خاک دلم را کشیده است. شما کودفروشی خوب سراغ ندارید؟



 

مجله