شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

MR DRIVER

کلمات کلیدی :

کاشکی صدای بلبل هم میومد اینجا!



چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

سر سبزی که بر باد رفت: یک نمایشنامه

کلمات کلیدی :

راوی وارد صحنه می شود:

"سلام...سلاااااااااااااااااااااااااااام. آی مردم، سلام.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؟"

آهی می کشد:

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت."

نگاهی به آسمان می کند و در حالی که حسرت و غم از سینه اش بیرون می ریزد:

"سر آن ندارد که برآید آفتابی."

 

داروغه شهر وارد می شود. چند قدمی بر صحنه راه می رود:

"افشای راز خلوتیان خواست کرد، شمع..."

از صحنه خارج می شود.

 

کسی رد می شود. راوی:

"کیستی؟"

"بیرون رانده شده ای از دانشگاه. محروم شده ای از تحصیل!"

"ز چه رو؟"

جوان چیزی نمی گوید. راوی مجددا سوالی می کند:

"حال به کجا می روی؟"

"خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت"

 

راوی با فریاد:

"کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را؟"

 

داروغه با عده ای وارد می شوند. شخصی را در میان گرفته اند. دار و طناب می آورند.

جوانی که در میان گرفته اندش، می خواند:

"آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند"

راوی مبهوت مانده است. نهیب بر می آورد:

"هااای، چه می کنید؟"

"گفتم که،

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع..."

در این حین صندلی را از زیر پای جوان می کشند. داروغه ادامه می دهد:

"شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت."

راوی هجوم می آورد. چند نفری را لت می زند. راوی را می برند.

 

چند وقت بعد، راوی با شدت به صحنه پرتاب می شود. زده اندش. داروغه با تبختر وارد می شود:

"حیف که راوی هستی و راویان را نمی توان کشت. البته تا چند وقت دیگر قانون را تصحیح می کنیم. آن وقت تکه بزرگت، گوشت است."

داروغه از صحنه خارج می شود.

راوی می خواند:

"هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!"

 

ناگهان زنی را دید که زار، مویه می کرد:

"بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد؟ که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست"

و جوانی، خود نیز اشک ریزان، دلداری اش می داد که:

"بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند

کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت."

 

راوی اشک ریزان گذشت و گذشت. عده ای جوان را دید که جمع می شدند. یکی از آنان بر بلندی جای گرفت:

"ز تند باد حوادث نمی توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی"

و چیزهای دیگر گفت و چیزهای دیگر. جوانان به شور آمدند. عکسی از آن جوان را بر بالای دست بلند کردند و خواندند:

"کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشته هر گوشه چشم از رخ دل دریایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسایی:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی"

و پس از مدتی خواندند:

"یک روز از هم می درم این پرده تزویر را

یک روز می پیچم به هم سررشته تقدیر را"

 

در این میانف عاشقی که قصد پیوستن به آن جوانان را داشت به معشوقش می گفت:

"شب است و شب، و سایه ها، و جغدها،‌ خرابه ها

میان این سیاهه ها، فقط تویی پناه من"

و معشوق می گفت:

"وقت سفر عزیز من، ساز به دست من مده

اسیر مویه می شود مخالف سه گاه من

پای پیاده می رود قافله نگاه من

تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من"

 

جوانان معترض به راوی رسیدند. از او راهنمایی خواستند، در باب شرایط روزگار. گفت:

"صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی."

در این احوال، باز داروغه و دار و دسته اش سر رسیدند، تار و مار کردند همه را و از روی نعش بر زمین مانده ها گذشتند، بدون هیچ حس خاصی.

 

گروه همسرایان خواندند:

"تو خواب سرسبز ریشه بودی

بهار فردای بیشه بودی

در ابتدای همیشه بودی

ولی به پایان رسیدی آخر"

 

و راوی می رفت و می خواند:

"هوا دلگیر

درها بسته

سرها در گریبان

دستها پنهان

نفس ها ابر

دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده

سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

 

زمستان است

زمستان است

زمستان است

زمستان است..."



پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

به جز مرگ دیگر، کسی کنار نگشاید

کلمات کلیدی :هوشنگ ابتهاج، سایه

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

 

دل من چه حیف بودی که چنین زکار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری؟

 

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

ه. ا. سایه

 



چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

آزادی درخت مقدسی است که با خون آبیاری می شود

کلمات کلیدی :

کم کم برتولدو به این نکته پی می برد که سه جور آدم هست: آنهایی که تخم مرغ را بدون پوست می خورند، آنهایی که با پوست می خورند، و آنهایی که وقتی تخم مرغ را با پوست می خورند دیزی گِلی آن را هم می خورند. دسته اخیر را کِرتی گویند. صفحه 182

***

پهلوان میکلس با خود گفت: "دیگر من به جز در مصاحبت اسبها از هیچ چیز لذت نمی برم. آه! ای کاش ساکنان جزیره کرت فقط جانوران درنده و گرگان و گرازان بودند...آدمها واقعا پست و بی معنی اند! همه عروسک خیمه شب بازی هستند!" صفحه 183

***

"زندگی و جنگ این نکته را به من آموخته اند که آزادی یک لقمه سهل الوصول نیست بلکه شهری است که باید آن را فتح کرد. کسی که آزادی را از دست دیگران دریافت می کند همچنان برده و بنده باقی خواهد ماند." صفحه 459

***

پدربزرگ رو به نوه اش کرد و پرسید:

-تو چیزی از داستان مسیح و کرت و انگشتر نامزدی فهمیدی؟

پسربچه گفت:

-من از قصه پریان خوشم نمی آید. حالا دیگر بزرگ شده ام.

پدربزرگ زمزمه کنان گفت:

-وقتی بزرگ تر شدی خوشت خواهد آمد!

و خاموش شد. صفحه 588

 

 

خواندن کتاب حس عجیبی بهم منتقل کرد. انگار من خود پهلوان میکلسم. انگار برتولدو، میستیگری، بادکش، پاشا، خلیفه، افندم سرگین و سایر شخصیت ها را از نزدیک دیده ام و همراهشان زندگی کرده ام...اصلا از این هم بالاتر...انگار من آن جانور بودم...آن جانور که شخصیت اصلی قصه بود...هیچ جا نبود و همه جا بود...آن جانور، که جزیره کرت بود.

دیگر از آن وقت که بهتان بگویم بخوانید یا نخوانید گذشته ام...دیگر فقط به عده معدودی امر به خواندن می کنم که شاید تا چندی دیگر آن هم نکنم...اما اگر حالتان خوب نیست، و "آزادی" برایتان شده یک توهم عالی، لطفا اوقات تلف شونده تان را بنشینید و بخوانید: آزادی یا مرگ، آزادی یا مرگ، آزادی یا مرگ...شاید آن وقت، از برج کلیسا هم اگر افتادید، از ثمره زندگیتان، راضی باشید. خدا را چه دیدید؟ شاید شما هم توانستید کاری کنید که حتی دیوارها هم نعره بردارند: آزادی یا مرگ!

 

پی نوشت: آزادی یا مرگ. نوشته نیکوس کازانتزاکیس. ترجمه محمد قاضی. انتشارات خوارزمی.



دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

یزیدیان سالهاست که صف‌آرایی کرده اند

کلمات کلیدی :

باده ها در دست گیریم
نعره ها بر حنجره فریاد داریم:
کِای دنیا
و همه آنان که به دنبالت...
اگر یک روز مانده باشد که به سرآیی
ما جام خود را می نوشیم
و قهقه مان
گوشت را کر خواهد کرد...
ای دنیا...
از ما صدای ترس نخواهی شنید
- حتی اگر دلهامان در زنجیر،
و یارانمان صید نخجیرت باشند؛
حتی اگر کاشانه چندروزمان در آتش
و نزدیکانمان به اسیری رفته باشند -
از ما هیچ نخواهی شنید
جز اینکه ما مستیم از سرگرانی پیش تو
و سرافکندگی پیش "او"
"او"یی که به آن توکل داریم
و به "او"یش امید

حال تو همه نیروهای شیطانی‌ات
جهل و فریب و حبس و ریا
و قتل
را "بسیج" کن...

چون جهان از آنِ ماست
-----------------------------------------------
محرم سال 61 هجری را وا نهیم...حسین در این زمانه هم، همراه می طلبد.
محرم سال های 90 تسلیت باد.


یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

یک روز خوب خوب پاییزی

کلمات کلیدی :

صبح رفتم خانه مهرداد تا  چند فیلم قدیمی بگیرم. فیلم هایی که اکثرا مال قبل از 1980 هستن. از قبل قرار بوده یک کتاب هم بدهد. اسمش را گفته بود "یا مرگ یا آزادی" و من فکر می کردم کتاب فلسفی‌ای هست. به هر حال، دلیل اصلی رفتنم، همان فیلم های قدیمی بود...

فیلم ها که کپی شدن، گفتم کتاب یادش نرود: وقتی آورد، باورم نمی شد. کتاب "آزادی یا مرگ"، نوشته نیکوس کازانتزاکیس عزیز، با ترجمه محمد قاضی و چاپ قدیما. 730 صفحه‌ست و خوراک حال مساعد کتابخوانی این روزها...

 

بعد از ظهر، برای کاری به کتابفروشی سری می زنم. کتابهای جدید رو می بینم و می بینم که "تمشک" و "سونات کرویتسر" تولستوی بزرگ رو آوردن. کتابهایی که هرچند قبلا خوندمشون، اما دوباره خوندنشون همیشه وسوسه‌انگیز بوده. ضمنا در بین کتابهای همینگوی، دو ترجمه خوب یکی از نجف دریابندری و یکی دیگه از اسدالله امرایی هم آوردن. با سه تا کتاب دیگر...

"نفس ها ابر"، اما هوا نه آنچنان سرد. با اینحال، مثل همیشه زمستان اخوان می چسبد. (اصلا زمستان اخوان همیشه می چسبد، حتی در ظهر عرق‌ریزان یزد.) از کتابفروشی تا دکه روزنامه فروشی بیست دقیقه ای راه است و اخوان و حافظ، مدام می آیند و جایشان را با هم عوض می کنند. خبر خوش اینکه همشهری داستان آمده و خبر معمول اینکه مهرنامه هنوز نیامده. نگاهی به مجلات روی پیشخوان: چلچراغ و همشهری جوان جور دیگری نگاه می کنند. من هم جور دیگری نگاه میکنم بهشان. نمی دانم نگاه من بزرگتر شده، یا آنان کوچکتر شده اند. به هر حال، ظاهرا دیگر وقتی برای یکدیگر نداریم. دانشمند را هم می بینم با آن جلد سیاهش که عکس جوانی های استیو جابز را بر روی خودش دارد و این شماره، مقاله‌ترجمه هایی از منی که چندسال است - و هنوز - خواننده اش هستم. فاطمه معتمدآریا هم نشسته بر روی جلد تجربه پنج هزارتومانی، دارد از صلیبش می گوید ظاهرا و درحالیکه فقط 4 تا از تجربه ها مانده، خوشحالم که قبلا یکی‌شان را گرفته ام. پول چای خوردن با اهالی فرهنگ را حساب می کنم و لبخندی می زنم به مجله 24 که طرح جلدش لیلا حاتمی، بازیگر فوق العاده این روزهای سینمای ایران است. البته لبخندم به لیلا حاتمی ربطی ندارد، و مربوط می شود به فیلم جدید وودی آلن، نیمه شب در پاریس، و پرونده ای که راجع به آن در 24 کار شده، و البته چند روز قبل، فیلم و مقاله و پرونده را یکجا قورت داده ام.

تا خانه بیست دقیقه دیگر راه است و من در کلنجار که در کشمکشم با سعدی بیت های عربی غزل "آفتاب است آن پریرخ یا ملائک با بشر" را بخوانم، اما برنده سعدی است و مجبور می شوم دوباره حافظ را به چند دقیقه پیاده‌روی مهمان کنم تا مقابل شیخ اجل کم نیاورم.

به خانه می رسم. هوای اتاق سرد شده و درجه بخاری، متعادل، بالا آورده می شود. کامپیوتر روشن می شود و در میان همه امکاناتی که دارد، دست در دستان استاد قمشه ای، می رویم تا در مجلسی که بزرگان اندیشه دنیا ترتیب داده اند، جامی بزنیم، جایتان خالی.

--------------------------------------------------

پیوست:

1- مانند "وودی آلن" عزیز، من هم این روزها کمتر غر می زنم و غر می نویسم.

2- نوترینوها: فصل دوم!

3- چه خوب است نگاه کردن به کتابی که گذر ناجوانمرد روزها پیرش کرده، اما مثل ایام جوانی اش، حاضر است قصه اش را تمام و کمال تعریف کند. آزادی یا مرگ، زیاد منتظرتان نمی گذارم.

4- کاش از این روزها در زندگی همه باشد...و کاش از این روزها بیشتر باشد در زندگی ها.



یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

سوال قلاب

کلمات کلیدی :

او مشکل خود را به سرزن می ریخت

زن درعوضش اشک به دامن می ریخت

میگفت که زن دشمن مرد است ولی

هی آب به آسیاب دشمن می ریخت

 

بگذار دلت شکسته باشد ماهی

پای تو به گل نشسته باشد ماهی

تا که نروی زیر سوال قلاب

باید دهن تو بسته باشد ماهی

----------------------------------------

شعرها از عباس صادقی زرینی



چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

فضای سینه حافظ

کلمات کلیدی :

ساعت را کوک کرد برای پنج ونیم بعداز ظهر. هنوز سه و نیم بود و این یعنی اگر زود خوابش می برد، می توانست دو ساعت استراحت کند. خوابید...

[ساعت زنگ زد. بیدار شد. آزرده و گرفته بود. خیلی گرفته. نتوانست حدس بزند چرا. از اتاق بیرون آمد، وضویی گرفت و برگشت داخل اتاقش. اُورش را از روی جالباسی برداشت و همین طوری انداخت روی شانه اش. پاهای بدون جورابش را فرو کرد توی پوتین، و همان جور با بندهای باز، از اتاق بیرون زد. به هوای آزاد که رسید، فهمید باران آمده، بارانی کم. دست ها در جیب، "زمستان است" را زمزمه کرد تا رسید جلوی پله های حسینیه. نگاهی کرد. پله های مرمری که سفید بودند، از چرک‌خیس کفش ها، سیاه و سفید شده بودند. لکه هایی سیاه و کثیف که هرچند هرکدام از یک دانه عدس بزرگتر نبودند، اما زیادی‌شان، سفیدی مرمرها را گرفته بود. شروع کرد به بالا آمدن از پله ها. یک نفر با سرعت از کنارش رد شد، دمپایی در دست. یک نفر دیگر به دنبالش بود، دمپایی ها در کیسه. هر دو از نرده های آهنی پایه کوتاهی که گذاشته بودند تا کفش های خیس و گلی، فرش ها را کثیف نکنند، با سر و صدا رد شدند. این نرده ها، همیشه پایین بودند، ولی آنروز، ظاهرا به خاطر باران، بالا گذاشته بودندش. یک پله مانده به نرده ها، ناگهان سرش گیج رفت، پایش لیز خورد...صدای پشت سری ها را شنید که از رفتن به خانه می گفتند...صدای جلوتری را، که می گفت یک کیسه به من بده...با سر به روی نرده ها افتاد. بیرون آمدن جویبارکی گرم را حس کرد. جویبارکی گرم و قرمز. کم کم آمد بالا. به شکل یک ربع دایره. بچه ها را دید که دارند دورش جمع می شوند. لحظه به لحظه به شیرینی احساسی که داشت افزوده می شد. لحظه به لحظه آنجا شلوغ تر می شد. لحظه به لحظه شادتر می شد. مهرداد، رفیقش و مسئول حسینیه را دید که آمد جلو. دیدش، فریادی زد. او همان طور داشت می رفت بالا. همین طور داشت شادتر می شد. داشت شروع می کرد به مــــــــــُ...]

 ساعت زنگ زد. بیدار شد. آزرده و گرفته بود. خیلی گرفته. می دانست چرا. با حالت کسی که عزا گرفته، از اتاق بیرون آمد، وضویی گرفت و برگشت داخل اتاقش. اُورش را از روی جالباسی برداشت و همین طوری انداخت روی شانه اش. پاهای بدون جورابش را فرو کرد توی پوتین، و همان جور با بندهای باز، از اتاق بیرون زد. به هوای آزاد که رسید، می دانست بارانی آمده، بارانی کم. دست ها در جیب، "زمستان است" را زمزمه کرد تا رسید جلوی پله های حسینیه. نگاهی کرد. پله های مرمری که سفید بودند، از چرک‌خیس کفش ها، سیاه و سفید شده بودند، همان طور که می دانست. لکه هایی سیاه و کثیف که هرچند هرکدام از یک دانه عدس بزرگتر نبودند، اما زیادی‌شان، سفیدی مرمرها را گرفته بود، درست همان طور که می دانست. شروع کرد به بالا آمدن از پله ها. با خودش گفت یک نفر دمپایی در دست: یک نفر با سرعت از کنارش رد شد، دمپایی در دست. با خودش گفت یک نفر دمپایی در کیسه: یک نفر دیگر به دنبالش بود، دمپایی ها در کیسه. هر دو از نرده های آهنی پایه کوتاهی که گذاشته بودند تا کفش های خیس و گلی، فرش ها را کثیف نکنند، با سر و صدا رد شدند. این نرده ها، همیشه پایین بودند، ولی آنروز، ظاهرا به خاطر باران، بالا گذاشته بودندش. پله ها را با هراس و شوق بالا می آمد. یک پله مانده به نرده ها...پشت سری داشت از رفتن به خانه می گفت...جلویی یک کیسه می خواست...پایش...پایش...پایش لیز نخورد. سرش گیج نرفت. هر دو خیانت کردند. همه خیانت کردند. پاهایش فرود آمدند روی نرده ها...قرص و محکم، مثل همیشه. شرمنده هم نبودند...دلش می خواست همانجا هر دو را از دست می داد...چند قدمی رفت جلو...سمن بویان...چو بنشینند...بنشانند...چند قدم دیگر برداشت...به عمری...یک نفس...با ما...بغض در گلویش به اندازه کهکشان شده بود...چو بنشینند، برخیزند...مهری برداشت و همانجا کنار مهر، رو به قبله آمالش، به سجده افتاد:

چو منصور از مراد آنان که بر "دار"ند، بردارند

هق هق، شده بود اشک و اشک های سرازیر، شرمنده، سر فکنده می شدند. پاهایش از شرم کاری که نکرده بودند، زق زق می زدند و سرش...سرش از سنگینی به وصف در نمی آمد...

بدین درگاه، حافظ را چو می خوانند می رانند

حالا، حال حافظ، وقتی این شعر را می گفت، خوب درک می کرد، خوبِ خوبِ خوب...انگار خودش حافظ شده بود، حافظی دعوت و رانده شده.



چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

کسی را می خواهم، که از او، اسب‌شناسی را بیاموزم...

کلمات کلیدی :نامه سیمور گلس به بادی گلس

از کی تاحالا نوشتن حرفه تو شده؟ نوشتن هیچ چیز نبوده جز مذهب تو. هیچ چیز. حالا کمی بیش از حد هیجان زده ام. از آن جا که این مذهب توست، می دانی وقتی بمیری ازت چه سوالی می کنند؟ نه، اول بگذار بگویم ازت چه نمی پرسند. ازت نمی پرسند که دم مرگ داشتی یک قطعه معرکه و تأثیرگذار می نوشتی یا نه. ازت نمی پرسند که آن قطعه کوتاه بود یا بلند، غم انگیز بود یا خنده دار، چاپ شد یا نشد. ازت نمی پرسند که موقع کار کردن روی آن سرحال بودی یا نه. حتی ازت نمی پرسند که اگر می دانستی وقتت سرآمده باز هم روی این قطعه کار می کردی یا روی چیزی دیگر – فکر می کنم این را فقط از سورن ک بیچاره بپرسند. ولی مطمئنم از تو فقط دو چیز می پرسند: بیش تر ستاره هایت در آسمان بودند؟ آیا داشتی می نوشتی که دلت را کنار بگذاری؟

کاش می دانستی که برای تو چه آسان است به هر دو سوال جواب مثبت بدهی. کاش هر بار پیش از آنکه به نوشتن بنشینی به یاد بیاوری که اول خواننده بودی. فقط این واقعیت را در ذهنت جا بینداز، بعد آرام بنشین و به عنوان خواننده از خودت بپرس، اگر بادی گلس حق انتخاب داشت، پیش از همه چه نوشته ای را دوست داشت بخواند.

 

سیمور: پیشگفتار، صفحه 135 و 136، جی. دی. سلینجر، ترجمه امید نیک‌فرجام، انتشارات ققنوس.



چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

روزگار غریبی‌ست نازنین

کلمات کلیدی :

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم؛
دلت را می‌بویند

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

 

شعر غمناکی‌ست از احمد شاملو. با دکلمه شاملو و خوانندگی داریوش.

 

بخوانید و گوش کنید

دریافت کنید



 

مجله