شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

یک ظهر نسبتا غیرمعمولی

کلمات کلیدی :

کلاهم را می گذارم روی سر. از عکاسی می آیم بیرون...

-خدا کنه موهام زیاد بلند نباشن. خدا کنه عکسا رو قبول کنن...

همین و ربا خودم حرف می زنم. خیابان آشنای دهم فروردین را رد کرده ام و رسیدن به میدان مجاهدین، جلوی دکه روزنامه فروشی. مجله ها چنگی به دل نمی زنند. جلد قرمز همشهری جوان کامل توی دید است و سایر مجلات هم هرکدام توی چشم فرو می روند...از دانشمند و همشهری داستان عزیز هم که فعلا خبری نیست، و جای نگرانی هم نیست، هنوز کو تا هفته بعد...

یک قدم می آیم عقب. گوشی ام رو چک می کنم، هنوز 1800 تومن شارژ هست، خدایا شکرت. یک ماه پیش شارژش کردم، سربازی به همین دردها می خورد دیگر...

دارم می روم که چشمم می افتد به هوافضا. یادش بخیر قدیم ها می خواندمش. همین جور روی مجله های بالایی نگاهم می چرخد که می مانم روی نجوم. در جلد پلاستیکی با سی دی عکس و فیلم و جلد همچنان سیاهش و حتما صفحات همچنان سیاه و سفیدش. با حسرت نگاهش می کنم.

-اگر هنوز 2000 تومن بود میخرمش.

نگاه می کنم: 3000 تومان. نه، برای همشهری داستان و دانشمند کم می آورم، تازه همین جوری هم 22 تومن حافظ جدید شده و رفت و برگشت از یزد به اردکان هم که...

به هرحال، دست ها می رود توی جیب لباس استتار. جیبی پر از پول خرد (برای یک سرباز واجب است) و جیبی پر از دستمال کاغذی (برای سرباز خیلی خیلی واجب است). قدم زنان تا خانه می روم و یادم می افتد بیست و بیست و یک و بیست و دو قهوه تلخ را هم هنوز ندیده ام...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی، کجایی دانشجویی؟

 



چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

تحویل امبار!!!

کلمات کلیدی :

تصمیم گرفتم تا پست هایی که چند وقتی در وبلاگی دیگر گذاشته بودم رو، اینجا هم بذارم. تاریخ روز ارسال همان موقعش را هم گذاشته ام.

 

همین قدر بی دفاع

28 امرداد 1389

تقابل انسان و طبیعت

باور کنیم که ما انسان ها، به اندازه این کودک در مقابل طبیعت بی دفاع هستیم.

 

Encounter of Nature and Humanity

.Let’s believe that our humanity against the Nature is as nude as this child

 

این صداست که می ماند

1 شهریور 1389

صدای ربنای شجریان، چیزی نیست که به این زودی از یادها برود...

گوش کنید

 

آزادی

7 شهریور 1389

اولین آزادی این است که بتوانی بگویی دو دوتا، چهارتا. این که آمد، سایر آزادی ها هم می آید. 1984. نوشته جورج اورول. ترجمه صالح حسینی

آزادی برای من همیشه چیز گنگی بوده ولی این روزها این موجود گنگ را هیچ کجا نمی بینم.

 

آن که بی باده کند جان مرا مست، کجاست؟

8 شهریور1389

این روزها بدجور به دنبال چاه می گردم…چاهی که بتوان با آن درددل کرد…چاهی که آب شور دیده ام در مقابل شیرینی بی کرانش هیچ باشد…چاهی که هق هق ها را ناشنیده نگذارد…چاهی که کینه ها را پاک کند…چاهی که برای غم، جایی درخور پیدا کند…چاهی که کمکم کند راه آمده را برنگردم…چاهی که رنگ و بوی علی داشته باشد…چاهی به رنگ خدا…

 

 

این روزها بد دلم تنگ است. هوای گریه دارم، گریه ای بارانی. هوای ناله دارم، ناله ای ز دست خود. ناله ای که با آن، ناله شکایتم را ببرم چون این روزها وقت نالیدن نیست، وقت فریاد است…

 

این روزها باید از ته دل فریاد بزنم:

پروردگارا، ای کسی که اختیارم به دست توست، ای خدایی که حال زارم و وضع پریشانم را می دانی، قلبم را استوار دار و قدرت خدمتت را به من عطا کن، تا بتوانم در میدان اطاعتت بتازم و عاشقانه به سویت پرکشم…ای کسی که نامت دواست و ذکرت شفا، ای کسی که اطاعتت بی نیازی می آورد، رحمت آور بر کسی که بهترین دارایی اش امید است و بهترین سلاحش، گریه…ای دهنده نعمت ها و دفع کننده بلاها، ای که نور وحشت زدگانی در ظلم ها و ظلمت ها، به حق محمد و آلش، با من چنان عمل کن که خودت شایسته آنی، نه آن گونه که من شایسته آنم…و بر محمد و آلش درود فرست و شفاعتشان را نصیبمان کن و فرجشان را، زودتر…آمین یا رب العامین.

 

ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده

11 شهریور1389

 

می خواهم طالب خدا شوم...

قال الله تعالی:

من طلبنی، وجدنی. من وجدنی، عرفنی. من عرفنی، عشقنی. من عشقنی، قتلته. و لکل مقتول، دیة و انا دیته...

الله، خداوند و پروردگار یکتا و عالی مرتبه، فرمود:

هرکس طالب من باشد، مرا می یابد. هرکه مرا یافت، مرا می شناسد. هر که مرا شناخت، عاشقم می شود. هرکه مرا عاشق شد، می کشمش. اما برای هر کشته ای، دیه ای مقدر شده، و من دیه آن کشته ام.

خدا کند، که خدایم بکشد

———————————————————

علی، بزرگ مرد تاریخ، در شب بیستم رمضان سال چهل هجری،

وقتی آن ملعون ضربه اش را فرو می آورد، می گوید:

فزت، برب الکعبة

یعنی:

به خدای کعبه، رستگار شدم...

این روزها، آسمانیان سالگرد رستگاری علی را جشن گرفته اند و شیعیان علی به سوگ سالروز از دست دادنش نشسته اند اما، این روزها، رستگاری علی را درک می کنم و آرزو...

منای و املی، کبیر من جمیع المنیة و الآمال

——————————————————–

:و دیگر اینکه

در این تصویر:

زن می گوید: من از ایالت تگزاس شهر آستین هستم. اسرائیل به من پول و امکانات می دهد تا به سرزمین این مرد بروم،

 چون یهودی هستم

مرد می گوید: من از فلسطین هستم. نمی توانم به سرزمینم برگردم،

 چون یهودی نیستم

 

…می گویم: به امید روزی که همه بتوانند آزادانه به هرکجا که میخواهند بروند، به خصوص به میهنشان چه فلسطینیان و چه سایر مردم جهان

 

کمک می کنیم به فلسطین برای پس گرفتن حقش، چه با مال، چه با زبان، چه با جان...

 

ماه رمضان رفت...

19 شهریور 1389

یک ماه در خانه خدا بودیم به رسم مهمانی. حالا هم، همه دارند اسباب ها را جمع می کنند که بروند. فرشته ها اصرار به ماندن می کنند، ولی هرکس بهانه ای دارد. یکی خسته شده. یکی معده اش درد گرفته. یکی سردرد گرفته. یکی کلا با رمضان بی ربنا حال نکرده. به هر حال، هرکس به راهی می رود…البته هیچ کس از مملکت خدا خارج نمی شود، ولی کمتر کسی قصد ماندن در خانه خدا را دارد. من هم بر سر در ایستاده ام…فرشته ها نگاهم می کنند و بعضی ها که خودمانی شده ایم صدایم می زنند…ولی...
ولی...
…هنوز اتفاقی نیافتاده، ولی دارم پایم را از در می گذارم بیرون. شاید دلم به این خوشه که در محله خدا خواهم ماند...

 

سه پست آخر آنجا هم، لزومی به انتقال نداشتند، فعلا... 



سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

 

کلمات کلیدی :

پرده اول: حکایت شمعی که پروانه شد...

شمع عالم بود عقل چاره گر

                     شمع را پروانه کردی عاقبت

اگر واقعا با این بیت مشکلتان با مسأله عقل و عشق حل نمی شود، سرتان را محکم به یک جایی بکوبید، (الزاما آنجا نباید سفت باشد) و بعد دوباره بیت را بخوانید منتها با این تقلب کوچک: شمعی که پروانه شد...

 

پرده دوم: حکایت در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

خدا هم چه کارهایی می کند، ها! از بین چندده نفر یزدی، تنها من باید محل خدمتم اردکان باشد (که البته این کار خوبی بود، خدایا شکرت)، از پنج روزی مرخصی باید هر پنج روزش را در تب و لرز و قرص و شربت گذراند (که این هم، حتما خوب بوده و ما خبر نداریم، پس خدایا شکرت) و از بین معدود کسانی که پختن آش پشت پایشان را می بینند باید جز معدودتر کسانی باشم که نمی توانند بخورندش به خاطر مریضی و سنگینی آش رشته پشت پا (که حتما در این یکی هم خیری بوده و باز خدایا شکرت) و بالاخره...چهارمیش هم بماند و خدایا شکرت.

 

پرده سوم: حکایت آن بینوا که بضاعتش نبود، و نان بر شیشه پنیر می مالید...

ما جماعت تشنه و شیفته به درگاه کتاب (عظم الله شانه فی ایران)، باید یک سال کامل نگاهمان بر ورق تقویم باشد تا هی بگردد و بگردد و بگذرد، تا برسیم به حوالی اردی‌بهشت و بعد برویم در نمایشگاه کتاب تهران، و بعد هی ببینیم و ببینیم و حسرت به دل بمانیم و بعد مدام نگاه کنیم به کتاب جنگ و صلح مثلا، و کتاب درقند هندوانه بخریم. یا نگاه کنیم به گفت و گو در کاتدرال و مرگ و قسطی و سایر کتاب هایی که خونبهای پدر نداشته یک کسی ست، و کتاب های نفیسی چون قورباغه ات را قورت بده را بخریم. ما که مانده ایم والا. (و این مانده ایم خیلی معنی دارد، هاااا)

امسال، از شکرگذاری های اینچنین بنده، از حضور در نمایشگاه محروم ماندیم، به خاطر شرایط سربازی، مریضی، کمبود پول موجودی در جیب خود و دوستان و بدی آب و هوا، البته. اما احیانا به لطف بعضی از دوستان مانند مجیری که اسمش هم آوردن نداشت، از فیوضات کتابی که حافظ به کمک هوشنگ ابتهاج چاپ کرده بهره مند شدیم که البته از هم اکنون در حال دفع ترکش های قیمت -برای ما قشر آسیب پذیر- گران این کتاب، می باشیم.

 

اضافه، حرفی نیست، تا بعد...



شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

اللهم صل علی محمد و آل محمد

کلمات کلیدی :

از آتش غم بال و پری می سوزد

در خانه مولا جگری می سوزد

در حافظه زنده تاریخ هنوز

یک دسته گل، پشت دری می سوزد...*

 

و علی، چگونه مردی باید باشد، که بتواند دوران سخت بدون حضور پیامبر را، دورانی که آینده اسلام و زنده بودن اسلام به آن بستگی دارد، دورانی که باید خطبه های غرا قرائت کند و در مقابل احکام اشتباه خلفای سه گانه ایستادگی کند، و حسن را برای مقابله با معاویه و حسین را برای قیام و شهادت آماده کند، و خون دل بخورد برای زنی که در نواحی مرزی خلخال از پایش در آورده اند، بدون زنی چون فاطمه، به سر برد؟ چه کشیده است علی در آن همه سال های بدون فاطمه بودن؟ و چه شوقی داشته هنگامی که ابن ملجم مرادی -لعنت خدا بر او باد- ضربه را فرود آورده، که گفته "فزت برب الکعبه"، و هرچند علی، مردی است که عشق مولایش را هیچ چیز در دلش پر نمی کرده، بی گمان، در آن لحظه بامداد، به دیدار با پیامبر و همسر هم اندیشه داشته، و این منافاتی با عشق محبوب هم ندارد، چون دوستی و حب پیامبر خدا، و دخترشان، همان حب به خداست، به گفته رسولش...**

 

*شعر از خانم پروانه بهزادی آزاد

**هرچند شهادت بانوی عالمیان است، و نوشتن برای ایشان اولویت دارد، اما دلم پر بود از حرف های ریخته شده بزرگ‌مرد تاریخ، در دل چاه...



پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

دوری و دوستی؛ و دوری و دوستی.

کلمات کلیدی :

دیدید وقتی به چیزی دسترسی ندارید، عجیب دلتان می خواهد، ولی تا به وصالش می رسید، نمی خواهیدش؟*

من و وبلاگم اینجوری هستیم. در روزهای آموزشی، این مطالب را برای وبلاگ نوشتم:

-تهاجم فرهنگی یا غیرفرهنگی؟

-دلیل کینه یهود و نصاری به مسلمین از نظر قرآن

-آیه "و ذالنون..."

-حای هوله

-بودن یا نبودن، مساله این است؟

-در ثوب ثواب

-روح لطیف و جسم سخت

-حیوان الکامل، قبل الانسان الکامل

-همسایه خوب

-توبه در دعای کمیل

-میوه درخت ممنوعه چه بود؟

-تعیین و تایین

-خاکی باش، گل نشو

-شراب ناب و قمار ناب

 

ولی الآن، حوصله گذاشتن هیچ کدامشان را ندارم. یک جورهایی می خواستم از خوره نوشتنشان خلاص شوم، که شده ام. گذاشتنشان دیگر با من نیست، مگر نه؟

*البته این را راجع به دنیا گفتم، وگرنه که "سر ارادت ما و آستان حضرت دوست..."...

 

+داستان ها همین طورند. عرق ریزان در کاغذی نوشته می شوند، و بعد در لابلای کاغذهای باطله، گم می شوند.. انگار دلت که خالی شود از عقده نوشتن، دلت که خالی شود از زایش، دیگر بچه ات را فراموش می کنی. یا نه، انگار از بدو زایش، می سپری اش دست خدا، تا که در وادی خیال، بزرگش کند...



 

مجله