شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

"عید" است ساقیا، قدحی پرشراب کن!

کلمات کلیدی :

نوروز همه مبارک. روز جدیدتان را می گویم. روزی که آغاز کرده اید. چون به نظرتان، شروع یک روز جدید، آن قدر مبارک نیست که تبریک بخواهد؟

هر چه قدر هم تیرگی در این دنیا زیاد باشد، هر چه قدر هم سیاهی، باز دلبند بودنیم. باز باید باشیم، پس هر روز نو، نوروزی است، و مبارک.

روزتان که نو شده مبارک. خدا کند دلتان هم نو شود، جامه هاتان هم، خانه تان هم، و باز، دلتان هم.

خدا کند از آنهایی باشید که تقویم را ورق می زنند، نه از آنهایی که تقویم ورقشان می زند.

خدا کند شاد شوید، شاد باشید، و شاد بمانید.

نوروز همه مبارک.



یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

همیشه کارگر!

کلمات کلیدی :



یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

دیدن یا ندیدن، این هم مساله ایست!

کلمات کلیدی :

ما در نماز سجده به دیدار می بریم

بیچاره آن که سجده به دیوار می برد

همه مکتب سازی ها از قبیل کلاسیک و رمانتیک و مدرن و پست مدرن و از این قبیل، من در آوردیست و تنها به درد معلمان ادبیات میخورد. در هنر تنها دو مکتب است که وجود دارد:

مکتب آنها که دیده اند، و مکتب آنها که ندیده اند.

و هنری که موجب تعالی است، آن هنری است که آنهایی که دیده اند، می سازند.

هیچ نیازی هم به دسته بندی های ما، و مکتب سازی ها و رتبه بندی های ما ندارد. آن هنری که ناب است، خودش، خودش را نشان می دهد. خودش، خودش را ماندگار می کند.



شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

 

کلمات کلیدی :

همه تنهایی را ریختم درون کیسه تفکرات. سنگین شده بود، ولی نه آن قدر که نشود بلندش کرد. بلندش کردم. یادم آمد یک چیز را فراموش کرده ام. یک نفرت کوچک لزج را. نفرتی که "خصم" یک دوستی تازه متولد شده بود. آن را هم انداختم درون یک کیسه دیگر. سنگینی دو کیسه، خیلی زیاد شده بود، ولی باز هم می شد بلندش کرد. بلندش کردم. از خانه دل زدم بیرون، از کوچه عاشقی و از شهر قصه، زدم بیرون، و در خاک سرد غربت، خاکش کردم؛ کیسه ام را.

بیرون که آمده بودم، یار آمده بوده...ولی خانه ام آن قدر تنگ است که فقط جای یک نفر را دارد. تا یار بود، من نبودم؛ من که آمدم، یار رفته بود.

 

بعد التحریر: می دانید چرا همیشه حافظ می خوانم؟ چون "اصل جنس" است. مست می کند، و مستیش هرگز از سر، نمی پرد. تازه قیمتش هم عالیست: یک عدد جان ناقابل...



پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

بدون شرح

کلمات کلیدی :

ما گدایان خیل سلطانیم                         شهربند هوای جانانیم

 

بنده را نام خویشتن نبود                        هر چه ما را لقب دهند آنیم

 

گر برانند و گر ببخشایند                        ره به جای دگر نمیدانیم

 

چون دلارام میزند شمشیر                      سر ببازیم و رخ نگردانیم

 

دوستان در هوای صحبت یار                   زر فشانند و ما سر افشانیم

 

مر خداوند عقل و دانش را                      عیب ما گو مکن که نادانیم

 

هر گلی نو که در جهان آید                     ما به عشقش هزاردستانیم

 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند                 ما تماشاکنان بستانیم

 

تو به سیمای شخص مینگری                  ما در آثار صنع حیرانیم

 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست               در همه عمر از آن پشیمانیم

 

سعدیا بی وجود صحبت یار                     همه عالم به هیچ نستانیم

 

ترک جان عزیز بتوان گفت                      ترک یار عزیز نتوانیم



سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

کلمات کلیدی :

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

 

پ. ن. هنوز هم بدجور روی اعصاب است. آدم با یک چنین تیر و یک چنین طنابی، برود به جنگ دل مجروح. چه قدر لطیف است و چه قدر عمیق. اولا که باید با دل مجروح جنگ کرد. نباید به حال خودش گذاشت. نباید گذاشت تا روز به روز مجروح تر و بیمارتر و پژمرده تر شود. باید به کارش کشید. باید به حالش آورد.

اما با چه؟ با دعوا و کتک کاری و به زور. نخیر. با تیری که از غمزه نگاه یار است و طنابی که زیبایی و بلندی و لطافت زلف یار است. تا اینچنین، بانداژی از لطافت و مهربانی درست کنیم و روی دلمان که مجروح هست بگذاریم، تا مداوا شود و مداوا کند.

و دیگر اینکه، دنیا را همین یک روز و دو روز نبینیم و خودمان را ساکنش. ببینیم که دارد می گذرد، و برویم خاطر خودمان را خوش کنیم! خاطر خودمان را خوش کنیم. با چی؟ شاید بشود با خیلی چیزها خوش کرد، ولی همین جناب حافظمان می گوید با دوست داشتن و عشق. و الهی قمشه ای هم می گوید دوست بدارید، و عاشق باشید، حتی اگر عشق به یک گیاه و یک حیوان باشد (عشق به انسان که جای خود را دارد.) کم کم آن عشقتان پا می گیرد و رشد می کند (چون معنای عشق همین است) و می رسید به عشق آن کسی که تنها سزاوار عشق و دوستی است.

 

و ما حافظ را گذاشته ایم بالای طاقچه، یا توی کتابخانه، و خاک است که روی آن را گرفته. مثل قرآن، و مثل "کتاب دل" خودمان.



جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

این روزها که می گذرد...

کلمات کلیدی :

 

حال و روزمان، خیلی وقت است که شده مثل خیابان های یزد در ساعت 9 شب. خدایا، خودت نوری، خودت شوری، برایمان بفرست...



دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

یک شباهت دوست داشتنی عجیب

کلمات کلیدی :

پشت سر هم مطلب گذاشتن را دوست ندارم. ولی بازی روزگار این شد که امروز که دو پست گذاشتم، مطلبی دیگر هم دیدم بسیار مرتبط با بخشی از تفکر داستانیم، پستی که در چند روز گذشته نوشتم، و پستی که امیرحسین مجری نوشته. اگر آن دو را خوانده اید، می فهمید چه میگویم، اگر هم نخوانده اید، عیبی ندارد، از عکس لذت ببرید.



دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

دخترکانی ز صدا

کلمات کلیدی :

با صدایی خاموش

با حروفی گویا

می نویسم سخنی:

دیروقتیست که لب دوخته ام

و شده کارم این

که کنم دخترکانم را خاک

سالهاست می کَنم قبری از حنجره و

ساخته ام مقبره ای از دندان

تا مبادا که رود عفت من جمله به باد

و چه خوشبختم من

که همه مردم همسایه مان، هم

که همه مردم شهر، نیز

دخترکهای صدا را کشتند.

 

جز یکی...

وه که چه روی ملیحی داشت

و چه خوش، قهقه ای

دلمان زنده بُد از زندگیش، لیک

رسممان جز این بود.

 

دخترک را کشتیم

و پدر شد تحریم

و پدر شد تبعید

و پدر شد زندان

و پدر را کشتیم.

 

ساحری آمده بود

و پیاپی می گفت

یک دم آن روز رسد

وز شما می پرسند

به چه جرمی کشتید

ناز و معصوم این دخترکان را

ناز و معصوم این دخترکانی ز صدا.

 

این نوشته، که می توانست شعر باشد، در شرایطی سخت بغض آلود و غمناک، زاده شد. شرایطی که نمی شد تا ازش خواست که وزن و قافیه داشته باشد. آخِر در عزا که زینت حمل نمی کنند.

شنبه، 1390/12/13

20:00



دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

انتخاب

کلمات کلیدی :

انتخاب کرد. قرار این بود که یکی را انتخاب کند. ضخیمتر بودم. مقاومتر. به خاطر همین سختی، هنری در زیبایی من به کار نبردند. تعداد تار و پود من بیشتر بود. اما توجه نکرد. از کنار من رد شد. یکی را انتخاب کرد. بهتر جلوه می کرد. آن را تا خانه برد. می دانستم انتخاب نمی شوم. اما این را هم می دانستم که باز می گردد. اما قرار این بود فقط یکی را انتخاب کند. و حالا هر روز از جلوی آن مغازه رد می شود. به من نگاه می کند که داخل ویترین به تن یک مانکن باقی مانده ام. اگر دوباره حق انتخاب داشت من را انتخاب می کرد.

یک پیراهنم اما بغض گلوی مشتری خودم را حس می کنم. من برای تن او دوخته شده بودم اما...

هیچ گاه مرا نپوشید...

عباس رحیمی

پ.ن: این متن را یکی از دوستان نوشته. وقتی برایم خواند، انگار حس و حال رابطه من با یکی دیگر بود. احساس کردم که متنش فراتر از چیزی است که نوشته. فراتر از رابطه من و آن دیگری. به خاطر همین، اجازه انتشارش در وبلاگ را گرفتم و گذاشتم.



دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

چهار تیر و یک نشان

کلمات کلیدی :

بهترین فیلمنامه به فیلم زیبای "نیمه شب در پاریس"، اثر وودی آلن عزیز.
بهترین فیلم خارجی به "جدایی نادر از سیمین"، اثر اصغر فرهادی.
بهترین انیمیشن به "رنگو".
و سرانجام، عشق من، بهترین انیمیشن کوتاه به "کتاب های پرنده شگفت انگیز آقای موریس لسمور"، اثر ویلیام جویس.


یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
ن : م.رجبی

یک معجزه است، باور کنید

کلمات کلیدی :علی شریعتی، حسین الهی قمشه ای

نمی دانم چندسال از عمرم گذشته. یک سال، دو سال، ده سال، بیست و سه سال، یک قرن، یک زندگی یا چی؟ نمی دانم چندسالم است. و نمی دانم چندبار زندگی کردم.

خودم را که می بینم، همین ظاهر را می گویم، خیلی از موها سفید شده، خیلی از موها ریخته، شب ها دردپا دارم، گاهی درد سر، و همیشه خسته ام و همیشه تشنه.

خودم را که می بینم، همین ظاهر را نمی گویم، خیلی جاها را دیده ام، با خیلی ها زندگی کرده ام، خیلی چیزها شنیده ام، خیلی چیزها نگفته ام، خیلی چیزها نوشته ام، و خیلی کارها کرده ام.

دیروز تعداد داستان هایم رسید به 300. یعنی 300 زندگی را، به اضافه یک زندگی تجربه کرده ام. و همین، خیلی خسته ام کرده. همین، خیلی تنهایم کرده. با هر بار تمام شدن یک کتاب، کلی آدم را از دست داده ام. کلی خانواده را. کلی جهان را رفته ام، غریبه داخل شدم و درست به هنگام نابودی آن جهان، جانم را گذاشته اند کف دستم و صفحه را بسته اند و من شاهد نابودی عزیزانم بوده ام.

حال بیلی پیل‌گیریم را در جهان "سلاخ خانه شماره پنج" خوب احساس می کنم. فقط با این وجود که من را در نابودی خویش راه نداده اند.

و باور نمی کنید که بارها رومن رولان عزیز را لعنت کرده ام که چرا دخترک معصوم سیلوی را کشت، در جان شیفته. هنوز که یادم می افتد، گریه ام می گیرد.

و مگر می شود دلت به حال این جهان های موازی که تا به حال 300 تایند، و می دانم که از سی هزارتا هم بیشترند بسوزد، ولی دلت به حال این جهانی که واقعی تر از همه است و قوه پندار آن قدر غلیظ شده که به آن واقعیت نام نهاده ایم، نسوزد؟

مگر می شود دل آدم از دیدن فقر و فساد و رنج و خودفروشی و پول پرستی و شهوت پرستی و قدرت پرستی و جهل و فساد لبریز از خشم و نفرت و درد و دغدغه نشود؟ مگر می شود؟ مگر می شود این همه را دید و هیچ نگفت و هیچ نکرد؟ و من در این دنیایی که از همه واقعی تر است، به دنبال دارویی می گردم...یعنی می گشتم.

دوای درد همه چیزمان خداست. خدایی که دلم از فکر کردن به او، خدا می داند، که می لرزد. اما مگر خدای خالی کافیست؟ نه. و به واقع هم نه. پس نگاه می کنم می بینم پیامبرانی آمده اند. افرادی از جنس ضعیف و حقیر بشر، که راه آسمانها را نمایانده اند، و به او اشاره کرده اند، و خود راه آسمانیشان را طی کرده اند. و در طول اعصار نیز، کسانی آمده اند.

درست. همه اینها درست. حتی کتابی داریم به نام قرآن که دوای همه دردها در آن است. و اگر نیک بنگریم، در انجیل و تورات و زبور امروزی هم، داروهای التیام بخش موثر معجزه آسایی خواهیم یافت. اما همه اینها کافیست؟

نه. و به واقع هم نه. باز به دنبال کسانی می گردیم که لااقل بخشی از راه را رفته باشند، و به ما بگویند که امامان، صالحان، پیامبران، قرآن و تورات و انجیل و زبور، و در نهایت، او، خرافه و افسانه نیستند.

و در این میان، چه سعادتمند که آدمیانی را بیابیم که یا هنوز خود هستند، و یا آنقدر حضورشان نزدیک و پررنگ بوده، که انکار نمی توان کرد.

و من در این بین، دو نفر را یافته ام. دو پیامبر این زمانی. دو پیام آور، که هدایتم می کنند به جهانی که همه جهان های دیگر، و این جهان واقعی منتهی می شوند به جهانی خالی از رنج و درد، به نام بهشت. جایی که حتی، سخنی بیهوده بر زبان کسی نمی رود. فکر کنید، حتی سخنی بیهوده بر زبان کسی نمی رود.

یکی از آنان علی شریعتی است و دومی حسین الهی قمشه ای. شاید عده ای خرده بگیرند بر اینان، شاید کسانی باشند که نقدهای عالمانه ومنطقی داشته باشند بر روی نوشته های علی شریعتی و حرف های حسین الهی قمشه ای. اما من، اکثر آثار شریعتی را خوانده ام، و اکثر سخنرانی های الهی قمشه ای را گوش کرده ام، و باید بگویم ایمان آورده ام.

ایمان آورده ام به اینکه خدایی هست. خدایی که شاید مجهول به نظر برسد، اما در سلسله روندی قلبی، معادلاتی گذاشته، قوانینی بنیاد کرده، و در آخر معلومات لازم را هم داده است. و معلومات لازم برای من، حرف ها و نوشته های دو نفر است، در زمان حال: علی شریعتی و حسین الهی قمشه ای.

این چنین است که به درون و عمق خودم که نگاه می کنم، ظاهر و باطن، می بینم که ساختمانی هستم که بنای آن را از شریعتی گرفته ام، و وسایل زندگیش را از الهی قمشه ای. و چه کوته فکرند کسانی که فکر می کنند در این راه، خدا و پیامبران و کتب الهی را یکسر فراموش کرده ام، که اینان نمی دانند معنای حرف من این است که ساختمان من بر اساس همه آنها، ودر کل بر اساس خدا، پیش می رود و روز به روز تکمیل می شود.

و بگذار کسانی و خیلی ها بگویند که از سر تعصب است و احساس این سخنها. من، میخواستم اینها را با شما درمیان بگذارم و بگویم اگر فکر می کنید ماده و این جهان مادی ظاهر، همه کار نیست، و خیلی چیزها مخفی مانده اند، بروید و شریعتی بخوانید و الهی قمشه ای گوش کنید، و از این جا، معلوماتی را به دست آورید که به درد حل مجهولات بعدی تان بخورد.

"و ما علینا الا البلاغ المبین."

"و وظیفه ما، چیزی به جز گفتن پیامی آشکار نیست."

-------------------------------------------------------------------

دلم می لرزد از اینکه شریعتی خیلی زود از میان ما مردم ایرانی مسلمان رفته، و دلم می سوزد از اینکه این دو، اینقدر در بین ما غریبند. و همه اینان غریبند، از این انسان های صالح شریف، تا خود خدا.

دلم می خواد بخوانم و بخوانم و بخوانم و بمیرم.

این شعر بد جور روی اعصابم رفته است:

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم



 

مجله