شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

"خدا مواظب سیب هاست" در دنیای شیرین کودکی...

کلمات کلیدی :

 

دنیای کودکان،‌ یکی از شیرین ترین دنیاها و یکی از چالش برانگیزترین آنهاست. سر و کار زدن با بچه ها، اگر به کفر (کفر همه ی چیزهای دنیا) نیانجامد،‌ به کلافگی و خستگی حتما می کشد.

در تصویر کردن دنیای کودکان، نویسنده ها توانایی برجسته ای برای این کار دارند. نویسندگان کودکانه نویس را که همه می شناسند،‌ اما جالب است بدانید که رومن رولان،‌ نویسنده نامدار و بزرگ فرانسوی، در دو رمان معروف خودش،‌ ژان کریستف، و جان شیفته،‌ در صحنه هایی،‌ زندگی کودکی را روایت می کند و خواننده را مبهوت و متحیر می کند،‌هم از اعجاب قلمش،‌ و هم از اعجاب دنیای کودکی...

 

در ادامه،‌ چند داستان شیرین،‌ کوتاه و جالب از کودکی...(البته نویسنده یا نویسنده های این داستان ها را نمی شناسم):

 

 

 

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد


معلم گفت: "از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد."


دختر کوچک پرسید: "پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟"


معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که: "نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است."


دختر کوچک گفت: "وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم."


معلم گفت: "اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟"


دختر کوچک گفت: "اونوقت شما ازش بپرسید."

 

************ ********* ********* ********* **

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد


ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد


از مادرش پرسید: "مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟"


مادرش گفت: "هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود."


دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: "حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!"

 

************ ********* ********* ******

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند


معلم گفت: "ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله."


یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: "این هم آقا معلمه، الان مرده."

 

************ ********* ********* ********* ********

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: "بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود."


بچه‌ها گفتند: "بله."


معلم ادامه داد: "پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟"


یکى از بچه‌ها گفت: "براى این که پاهاتون خالى نیست."

 

************ ********* ********* ********* ********

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط  یکى بردارید.

خدا ناظر شماست


در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت:

هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

 

 

-------------------------------------------------------------

پانوشت:

١- با این که دنیای کودکی خیلی جالب است،‌ ولی بعضی از ما بزرگترها،‌ قضیه را معکوس متوجه می شویم...مثلا تبلیغ چند ماه پیش بانک مسکن، که عده ای بچه روزگار و بانک را می چرخاندند...این ایده،‌ ایده بسیار جالبی ست،‌ به شرط اینکه ما کودکی کردن بچه ها را ببینیم،‌ نه بزرگی کردنشان...کلا بچه ای که به فکر بانک و سود و قسط مسکن باشد،‌ بچه نیست...

٢- بعضی از نویسنده ها،‌ گاهی آرزو می کنند که بعضی نوشته ها را خودشان نوشته باشند. من هم،‌ با اینکه خودم را جزء نویسندگان نمی دانم،‌ اما آرزو داشتم داستان های بالا را خودم نوشته بودم...

 



پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

یک شنبه، دوشنبه ای بیا تا باشیم

کلمات کلیدی :

چند وقت پیش، اشعاری مرتبط با حضرت حجت گذاشته بودم، که واقعا زبان روایت حال ما آدم های...آدم های این روزگار بود. آن موقع، شاعر شعر ها رو نمی شناختم.

عباس صادقی رزینی، شاعر شعرهایی ست که، با زبان طنز، جگر آدم رو سوراخ سوراخ می کنه. پیشنهاد می کنم حتما یه سری به وبلاگش بزنین.

اما شعرهایی که در زیر میاد، با این که سروده جناب صادقی ست، با اینحال در وبلاگش منتشر نشده و درواقع در سایت دیگری بوده که من الآن اسم اون سایت رو به خاطر ندارم...

این نکته هم شاید بد نباشه که شاعر این شعرها، اسم اینگونه دوبیتی ها را گذاشته.

کوریم و ندیدیم خدایی هرگز

یکبار نگفتیم کجایی، هرگز

ما کار مهمتر از شما هم داریم

حق داری اگر جمعه نیایی هرگز

 

در تیررس چشم سیاهت باشیم

در دسترس تیر نگاهت باشیم

ما آمده بودیم که کاری بکنیم

گفتند فقط چشم به راهت باشیم

 

یاران وفادار به ظاهر داری

گریه کن حرفه ای و ماهر داری

دلخوش نشو با دعای عهد این قوم

تو قصه کوفه را به خاطر داری!؟

 

سر بر سر سجده‌ هایمان می‌ ساییم

ما دل که ندادیم، چه را می‌ پاییم؟

فعلن دعای تعجیل فرج می‌ خوانیم

ما بعدِ دعا به یاریت می‌ آییم

  

یه اسم توقع انتظاره آقا

اسم دیگشم قرار مداره آقا

این جمعه اگه نیومدی بهتر شد

دوریه که دوستی میاره آقا!

 

ما این طرف و به آن طرف دل بستیم

سرخیم ولی به آبیان پیوستیم

چون لیگ به روزهای حساس رسید...

این هفته نیا هفته ی بعدی هستیم

 

از نقطه ی کور این جهان می آییم

با فتنه ی آخرالزمان می آییم

این جمعه بیا حوصله مان سر رفته

آقا تو نیایی خودمان می آییم

  

امروز نشد! به فکر فردا باشیم

در فکر همان روز مبادا باشیم

هر هفته همیشه جمعه‌ ها تعطیلیم

یکشنبه دوشنبه‌ ای بیا تا باشیم

هرکدوم از شعرها، یه جور آدم رو می سوزونه...ولی به نظر من اینها به عنوان یه تلنگر به ما مردم، خیلی خوبه...

----------------------------------------------------

پانوشت:

1-آقای صادقی شعرهای جالب دیگری هم دارد که انشاالله در دفعات بعد گذاشته می شود.

2- پست نمایشگاه مطبوعات-بعد از رفتن، به دلایلی کنسل شد. یکی از دلایلش این است که بهتر دیدم تا ماجرای آن روز را به صورت داستان بنویسم، و تجربه ثابت کرده که قصه ای که می خواهد داستان شود، نباید تعریف شود...



یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

نمایشگاه مطبوعات-قبل از رفتن

کلمات کلیدی :

خب از آنجا که کسی نظر دیگری نداشت، همین قرار را قطعی اعلام می کنیم:

پنج شنبه. 6 (شش) آبان ماه 1389 (هزار و سیصد و هشتاد و نه). ساعت ده تا ده و نیم صبح. جلوی ایستگاه متروی شهید بهشتی. (همان جایی که برای نمایشگاه کتاب، قرار گذاشته بودیم.) اگر مشکلی پیش نیامد، انشاالله می آیم...

--------------------------------------------------

پانوشت:

1- امیدوارم مثل نمایشگاه کتاب، درهم برهم و شلوغ کاری نشود و بشود استفاده کرد از این آمدن ها...

2- این پست دو بخش دارد. یکی قبل از رفتن به نمایشگاه که این یکی ست، و دیگری بعد از رفتن به نمایشگاه که اگر خدا قسمت کرد و رفتیم و برگشتیم، گذاشته می شود.



 

مجله