شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

از دل درد تا نمایشگاه مطبوعات

کلمات کلیدی :

فردا، تولد اما رضاست. این روزها، اکثر دوستانم به مشهدالرضا رفته اند، ولی ظاهرا قسمت من نمی شود...یا رضا، دلامون خیلی کوچیک شده، زیاد منتظرشون نذار...

 

 

 

قبل از هرچیز، تولد امام هشتم ما شیعه ها، مبارک. امیدوارم همه مون کمی از مهربونی آقا در عین صلابتش در برابر حاکمان ظالم، یاد بگیریم و قسمتمون بشه با زدن حرف حق، از این دنیا بریم...

اما بعد، پست امروز، علی الاصول، بایستی چهار یا پنج پست جداگانه می شد، اما به دلیل مشغله هایی که این روزها درگیرشان هستم، مجبورم از هرکدام تکه ای، و همه تکه ها را با هم و در یک پست، قرار دهم.

الف: درد دل ها را، دل درد نپندارید...

بحثی در هفته پیش در گرفته بود که واقعا متاسف شدم برای بعضی از نویسندگان مجله ای که سابقا دوستش داشتم یعنی: همشهری جوان. بحث در این خصوص است که ابوالفضل ناظمی، کسی که نزدیک به سه سال است، هفته به هفته برای مجله همشهری جوان وقت گذاشته و در اکثر موارد آن را نقد کرده، آن هم نقدهای اصولی، هفته پیش نقدی بر روی سبک زندگی به شیوه جدید، نوشت...نقدی که نه توهین در آن بود و نه چیزی که به کسی بر بخورد...اما با برخوردهای بد دوتا از نویسنده های همشهری جوان روبه رو شد: یکی که مسئول سبک زندگی ست، و دیگری که هنوز نوجوان است و گاهی در صفحات بازها می نویسد (البته بهتر است گاهی را به اغلب و یا همیشه، تصحیح کنم). آن برخوردها چه بودند، می توانید در نظرات هفته پیش وبلاگ همشهری جوان، و وبلاگ مسئول صفحات سبک زندگی ببینید، و البته بدتر از آن، چیزهایی ست که به شکل خصوصی به ابوالفضل ناظمی گفته اند.

البته از این مسائل، همیشه بوده و همیشه با نویسنده های همشهری جوان، از این مشکلات داشته ایم و ضمنا، جای تاسف است که در همشهری جوان، اکثر نویسنده های توانا و خوش قلم، جای خودشان را به عده ای داده اند که نه قلمی دارند و نه بدتر از آن ادبی، نویسنده هایی که نویسندگی مجله ای مثل همشهری جوان را با وزارت اطلاعات و قوه قضاییه اشتباه گرفته اند... .

بعد هم، مگر وبلاگ همشهری جوان ملک طلق مجله اش هست که هرچه عده ای از نویسندگان می خواهند، در آن نوشته شود و مصالح آن جا را رعایت کند؟ آن جا، فقط و فقط یک صاحب دارد و آن هم ابوالفضل ناظمی ست. شکر خدا در این روزگار، چیزی که ریخته سیستم های میزبانی وبلاگ هست و آقایان و خانم هایی که نگران جایگاهشان در مجله هستند، می توانند هزاران وبلاگ درست کنند و در آنجا هرچه خواستند، به هر که، بگویند اما حق ندارند در چیزهایی که کسی در وبلاگ خودش می نویسد، دخالت کنند...آقایان مجله درآر، لطف کنند و اگر نمی خواهند به نقد های خوانندگان توجه کنند، لطفا آنها را در نوشتن و گفتن نظراتشان منع نکنند و به همان نظرات فرمایشی شان در مجله راضی باشند...

-----------------------------------------------------------------------------------

ب: راجع به قهوه تلخ و سوتی هایش که قبلا کار شده بود

چند پست پیش از این، مطلبی نوشته بودم راجع به قهوه تلخ. چند نقد بود و چند سوتی که از مجموعه اول این فیلم گرفته شده بود. در باب آن پست و در باب فیلم قهوه تلخ، مطالبی هست که فشرده اش را اینجا می گذارم:

اول: آن پست و مطالبش، نمی خواسته احیانا کسی یا کسانی را از دیدن این فیلم منصرف کند، و نمی خواسته کسی یا کسانی را نسبت به مهران مدیری بدبین کند.

دوم: قصد من در آن پست، اصلا نقد کلی فیلم نبوده. مسلم است که با سه قسمت نمی شود فیلمی را نقد کرد، و حتی تا کنون هم که پانزده قسمت از این سریال پخش شده، نمی توان به نقدش نشست. بهترین زمان برای نقد چیزی، وقتی ست که کل آن چیز را دیده و مطالعه کرده باشی...و اگر قرار باشد نقدی بر فیلم قهوه تلخ بنویسم، همان وقت این کار را انجام می دهم...هرچند که نوشتن این جور چیزها، کمک زیادی به فیلم سازی افتضاح ما نمی کند و به احتمال خیلی زیاد هم، سازندگان این فیلم، اصلا آن را نمی خوانند.

سوم: با اینحال، مطلبی که درباره قهوه تلخ، تا اینجا می توان گفت، این است که:

1-      تا اینجا از طنز فاخر، جز در چند صحنه خبری نبوده و اکثرا هزل است و کمدی و،

2-      موارد داستان گویی در این فیلم رعایت نمی شود. به این معنا، که صحنه ها و حوادث دارای ریتم و پیوستگی داستانی که لازمه یک فیلم خوب است نیست (و یا لااقل تا اینجا نبوده).

چهارم: بابت پست قبل، عده ای آدم که هنوز نفهمیدند وبلاگ، محفلی ست برای بیان مطالبی که یک فرد به گفتنشان علاقه دارد، به من چیزهایی گفته اند که بهترین آن "نفهم" بوده. البته نظر لطف آن عده بیشتر جانب خودشان بوده تا من، با این حال به این عزیزان می گویم: همینی که هست...اینجا خانه مجازی ام هست و لطفا حرمتش را نگه دارید وگرنه نظراتتان حذف می شود، همان جور که شده است.

پنجم: بعضی ها که کمی عاقل تر بوده اند، گفته اند که این فیلم طنز است، و به نظرشان طنز (و بهتر بگوییم، کمدی) بودن یک فیلم باعث می شود تا جنبه روایت و قانون علت و معلولی اش، بتواند حذف شود و یا کمرنگ، و با این حال آن فیلم یک فیلم خوب باقی بماند. حرفی که با این دوستان دارم، این است که این دو قانون (روایت و علیت) دو رکن مهم هرچیز داستانی (رمان، فیلم، نمایشنامه، کمیک استریپ و ...) هستند که درجه کیفی آن چیز را (در این جا فیلم) به نسبت قوی و یا ضعیف بودن این دو عامل می سنجند. مثلا در فیلم هایی که از چاپلین ماندگار شده است، جنبه روایی داستان و جنبه علیت و معلولی حوادث داستان، در بالاترین سطح خود برای فیلم های طنز قرار دارد، و علت ماندگاری فیلم های چاپلین، به نظر من همین است.

در فیلم قهوه نلخ، متاسفانه جنبه داستانی فیلم کمی ضعیف است، و جنبه علیت و پیوستگی حوادث، خیلی ضعیف، و این باعث می شود که نتوان تا اینجای کار به فیلم مدیری، نمره عالی و حتی خوب داد. به هر حال، امیدوارم که در ادامه، شاهد اوج گیری فیلم باشیم و افسوس نخوریم بر هزینه ای که صرف این فیلم شده...هم برای سازنده اش، و هم برای بیننده.

-----------------------------------------------------------------------------------

پ: در نوبل ادبیات، بالاخره حق به حقدار رسید

اما چند وقت پیش جایزه نوبل ادبیات را دادند. کلا دو نفر بودند (و حالا یک نفر هست) که می خواستم جایزه نوبل را بهشان (و حالا بهش) بدهند:

اولی ماریو بارگاس یوسا بود که خوشبختانه پس از سال ها به حقش رسید و جایزه نوبل ادبیات دوهزاروده را برد. یوسا، نویسنده ای است که همه خصوصیات داستان مدرن را می شناسد...و البته چیزی که به نظر من بهتر از آن است، همه خصوصیات داستان کلاسیک را هم می شناسد. به نوعی می توانم بگویم یوسا، نویسنده ای ست که داستان های کلاسیک را، در قالب داستان های مدرن و با ویژگی های خاص آن به خواننده می دهد. کتاب های جنگ آخرالزمان و سال های سگی که از او خوانده ام، و کتاب سور بز که در نیمه راه هست، جایگاهش را برایم به عنوان نویسنده ای ارزنده تثبیت کرده اند. (و هرچند که با تعاریف نمی شود قضاوت کرد، ولی خیلی از کسانی که در داستان خوانی خبره اند، کتاب گفت و گو در کاتدرال را هم کتاب خیلی خوبی می دانند) در واقع یوسا، نویسنده ای ست که خیلی از کسانی دیگر مانند لوکلزیو (که جایزه نوبل ادبیات چند سال پیش را به او دادند) نویسنده تر است و قامت آقایی بر ادبیات داستانی جهان، بی شک به اندازه های او، می خورد.

دومین نویسنده، محمود دولت آبادی ست که به نوعی آشتی دهنده من بود با ادبیات داستانی ایران. دولت آبادی در کلیدر شاهکار میکند، همه کاری می کند، و اگر دولت آبادی جای خالی سلوچ و چند شاهکار دیگرش را هم ننوشته بود، با همان کلیدر لایق دریافت نوبل ادبیات می شد، و امیدوارم که تا این نویسنده زنده است، به آنچه استحقاقش را دارد، برسد.

البته در مورد دولت آبادی حرف زیاد است که بماند برای یک پست جداگانه و مفصل. ضمنا امیدوارم که آثار جدید این نویسنده، به زودی زود و بدون هیچ گونه سانسور چاپ شود.

-------------------------------------------------------------------------

ت: غلط کردی، اصطلاح خوبی ست؟

نمی دانم شما، فردی به نام رامین را می شناسید یا نه. این شخص، کسی هست که در دولت وقت، مسئولیتی دارد و از این حرفا. در مصاحبه ای که با این شخص در رادیو انجام شده، ظاهرا مطالبی به او نسبت داده می شود، وقتی تماس مستقیم با وی برقرار می شود:

مجری سلام می کند، و رامین می گوید: قبل از این که من جواب سلام شما رو بدم، این جمله رو شما از کجا مطرح کردی؟

مجری می گوید: والا این جمله رو برا من نوشتن، قربان.

–غلط کردن نوشتن. این توهین به بنده ست.

–یعنی شما منکر این بحث می شین؟ این گفت و گو؟

- شما غلط می کنین از قول من این اراجیف رو می گین.

 

خوب، این شخص، چه اسمی دارد؟ آدم در برنامه زنده رادیو، به مجری می گوید غلط کردی فلان چی رو گفتی؟

جناب آقایان، نکنید این کارها رو...نکنید.

(بیشتر از این، در مورد این مطلب نمی توانم بنویسم که هوای دور و برم، چندان آفتابی نیست)

-------------------------------------------------------------------------

ث: من باب هفدهمین نمایشگاه مطبوعات

دو نمایشگاه، در تهران برگزار می شود، که برای این وبلاگ مهم هستند. یکی نمایشگاه کتاب است که در اردی بهشت انجام می شود، و دیگری نمایشگاه مطبوعات که در آبان ماه برگزار می شود. نمایشگاه کتاب، به دلیل وابستگیش به کتابخور مهم هست. به هر حال، محلی ست هم برای آگاه شدن از تازه های کتاب ایران، هم گرفتن لیست کتاب های انتشارات مختلف برای استفاده های بعدی، هم خرید کتاب با قیمتی ارزان تر از جاهای دیگر، و هم دیدن اعضای وبلاگ کتابخور و احیانا بحثی راجع به کتاب و کتابخور. (البته قرارمان در نمایشگاه کتاب امسال، کمی تا قسمتی(!) به هم ریخته شد، و نشد زیاد با کسانی که آمده بودن، گفت و گو کنیم. کما اینکه همه هم نیامده بودن.)

اما نمایشگاه مطبوعات. پارسال که رفتیم، با اینکه خستگی زیادی کشیدیم، اما با عده زیادی از کسانی که آمده بودند گفت و گو کردیم، هم حول مجلات و هم حول وبلاگ، دوستان وبلاگی و مجازی مان را دیدیم، و کمی از شکاکیت اینترنتی مان کم شد و البته با غرفه داران همشهری جوان صحبت کردیم که البته این یکی زیاد با موفقیت همراه نبود. به نوعی نقدهایی که کردیم، بیشتر در مجله تاثیر منفی گذاشتند کمااینکه به هیچ کدام از نظراتمان اهمیتی داده نشد. و ضمنا، چندشماره ای از مجله دانشمند، که هیچ جا گیر نمی آید را گرفتم.

سال قبل که رفتیم، شانزدهمین نمایشگاه مطبوعات بود، و فدهمینش از سوم تا دهم آبان ماه، برگزار می شود. هدف های امسال برای من اینهاست:

اول: اینکه آیا کتابخور را همچنان نگه داریم یا نه؟ چون عملا الآن در آنجا کاری انجام نمی شود به جز معرفی کتابی برای دو ماه. من اصلا نمی دانم این کتاب ها به درد کسی خورده اند یا نه. آیا کتاب های خوبی هستند یا نه؟ آیا کسی کتابی را برای معرفی دارد یا نه؟ (منظورم از این جمله این نیست که کسی بیاید و فقط اسم چندکتاب بدهد، منظور این است که کسی حاضر است برای معرفی کتابی که ازش خوشش آمده معرفی کوتاهی بنویسد به همراه نقدی، یا نه؟) و در کل، الآن به درد کسی می خورد، یا تعطیلش کنیم برود؟ هرچند که حالا هم با تعطیل فرق چندانی ندارد.

دوم: بحث راجع به مجلات. به طریق سنت، مجله همشهری جوان در راس بحث هست و مساله دیگر هم مجلاتی ست که افراد دیگر می خوانند. من الآن دانشمند می خوانم و همشهری داستان، فقط. و خوشحال می شم اگر کسی مجله های بهتری معرفی کند که البته ماهانه بیش از دو هزار تومان هم آب نخورد. همچنین مدتی ست برای من سوال هست که آیا مجلاتی که تقریبا جدید هستند و گران مانند مهرنامه و یا نافه، مجلات خوبی هستند یا نه. به هرحال امیدوارم با مجلات خوب جدیدی که نمی شناسم آشنا شوم.

سوم: خریدن شماره هایی از مجله دانشمند که همان جور که گفتم، هیچ جا گیر نمی آمد به جز خود غرفه دانشمند، و امیدوارم امسال چندسالش را بخرم.

و غیره: البته بعضی چیزهای دیگر هم هست، مثل دیدن دوستانی که در تهران هستند (مانند هادی کاظمی) و دوستانی از شهرستان که احتمالا به این نمایشگاه می آیند (مانند ابوالفضل ناظمی و حسین جعفریان) که دیدار عده ای از این دوستان فقط سالی یه بار است. و البته مسائل دیگری که شاید در خود نمایشگاه جزء اهداف بشوند. مثلا در نمایشگاه کتاب امسال، من نمی خواستم تعداد زیادی کتاب بخرم، ولی عملا نزدیک بیست جلد کتاب مستقیما خریدم و بعضی ها کتاب ها را هم گفتم برایم خریدند...به هر حال، حوادث مترقبه هستند دیگر!!

قراری که برای نمایشگاه مطبوعات امسال، گذاشته ایم، که البته 90 درصد قطعی شده، این هست:

پنج شنبه. 6 (شش) آبان ماه 1389 (هزار و سیصد و هشتاد و نه). ساعت ده تا ده و نیم صبح. جلوی ایستگاه متروی شهید بهشتی. (همان جایی که برای نمایشگاه کتاب، قرار گذاشته بودیم.) این قرار با ابوالفضل ناظمی هم که قرار است از اصفهان بیاید، هماهنگ شده، که اگر مشکلی پیش نیامد، می آید. من هم، اگر تا آن روز مشکلی برایم پیش نیامد، انشاالله می آیم.

خبر قطعی را در پستی جداگانه، هفته بعد، در همین وبلاگ می گذارم.

ضمنا، اگر کسی برای محل قرار (الآن روبه روی ایستگاه شهید بهشتی هست) محل بهتری در نظر دارد، در قسمت نظرات، بگوید.

 



چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

بازی با برزیل، پیش به سوی حرفه ای شدن؟

کلمات کلیدی :

تیم ملی فوتبال ایران، از زمان بازگشت از جام جهانی 2006 آلمان تاکنون کاری که کرده است یا درجا زدن بوده و یا پسرفت کردن. بعد از آن جام جهانی، بازی های جام ملت های آسیا را داشتیم و هرچند ایران آن جا تا حدودی نتیجه گرفت، ولی بازی هایی که به نمایش گذاشت، از افتضاح هم بدتر بود. در آن روزها هیچ نظم و هماهنگی ای بین بازیکنان دیده نمی شود و اثری از مهاجمان و هافبک های پرقدرت ایرانی، که در روزهای کودکی و نوجوانی شاهد بازیشان بودیم، نبود، کسی مانند علی دایی که نه تنها در ایران مشهور بود، بلکه در بایرن مونیخ هم مشهور و هم محبوب بود و به تیم های بزرگ آن روزها، مانند آث میلان، در مهم ترین رقابت فوتبالی دنیا پس از جام جهانی، یعنی رقابت های جام باشگاه های اروپا، گلزنی می کرد.

بعد از بازی های آسیایی، نه تیم ملی حدود یک سال، سرمربی داشت و نه فدراسیون فوتبال کشور، رئیس. بعد از آن، کفاشیان رئیس شد و علی دایی هم سرمربی، سرمربی گری که برایش خیلی زود بود. چندبازی اول مقدماتی جام جهانی، بد بازی نکردیم، ولی بااین حال هنوز هیچ مهاجمی پس از رفتن علی دایی از تیم ملی به عنوان بازیکن، نتوانسته بود گلزنی کند. در آن روزها، به نظر بیشتر شبیه بیمار سرماخورده ای بودیم که از علائم بیماری، فقط آبریزش بینی اش معلوم است، تا این که در بازی با عربستان بیماری تیم ملی عود کرد و بازی دو هیچ برده را سه به دو باختیم. بعد از آن علی دایی، که به زعم همه عاقلان، باید تا آخر مسابقات می ماند تا لااقل یکدستی تیمی که دایی ساخته بود بر هم نخورد و در پایان هم معلوم باشد کی چه قدر تقصیر کار است، دایی برکنار می شود و به جایش کسی می آید که از فوتبال، فقط فحش دادنش را بلد است، و به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال ایران، از کلماتی استفاده می کند که بیشتر نشان دهنده فرهنگ ضعیف و مبتذل خودش هست. آقای مایلی کهن با کارهایی که کرد (و متاسفانه هنوز هم ادامه دارد) نشان داد که بی ادبی و بی فرهنگی در فوتبال ما کاملا جا افتاده و سیب فوتبال ما، تا عمق کرمو هست.

به هر حال، دوران دوم سرمربی گری مایلی کهن در تیم ملی، دوامی نداشت و حتی به یک بازی هم نرسید. بعد از او، قطبی آمد که دو کره را مثل کف دستش می شناخت و نتیجه آن شد که همه می دانند: عدم راه یابی به مسابقات جام جهانی؛ تورنمنتی که فقط میدان مسابقات فوتبال نیست، بلکه جایی ست برای عرضه فرهنگ و تمدن کشورهای کم تر شناخته شده، آشنا کردن مردم با کشور، و جایی که کمترین امکانش این است که ورزش فوتبال را بدون کمک ملیاردها تومان پول، پیشرفتی سریع و عمیق خواهد داد...

بعد از مسابقات جام جهانی که ایران در آن حضور نداشت، مسابقات غرب آسیا را داشتیم که یک شنبه ای که گذشت تمام شد و در آن جا ایران که قوی ترین و آماده ترین تیم این مسابقات بود، از کویت در فینال، دو به هیچ باخت و...

اما مهم ترین آزمون برای تیم ملی در دوران پس از انقلاب، بازی با پرافتخار ترین تیم جهان، یعنی برزیل است. البته فراموش نمی کنیم که این اتفاقی که با کمک اسپانسرها و ایجنت های مختلف و با صرف چه پول هایی به عنوان دیدار دوستانه قرار است برگزار شود، در صورت راهیابی ما به جام جهانی، به صورت رایگان انجام می شد. (کره شمالی در جام جهانی با برزیل و پرتقال هم گروه بود و ایران به جای کره شمالی قرار می گرفت اگر آخرین بازی مقدماتی را از دست نداده بودیم.) ولی با اینحال، همین دیدار دوستانه هم خیلی خوب و بلکه هم عالی ست. ایرانی ها الآن بازی ای را در پیش دارند که اگر بتوانند سربلند از آن بیرون بیایند و در بازی کسب تجربه کنند، مسلما جهشی بزرگ برداشته اند به سوی حرفه ای شدن...



چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

اتاق هایی جدید برای خانه قدیمی

کلمات کلیدی :

جدیدا مقادیری وبلاگ درست کرده ام با کاربری های محدود. نمی دانم به همه می رسم یا نه؛ اما اینها، دل مشغولی های اینترنتی من بوده اند. یعنی همیشه دلم می خواسته در این زمینه ها کار کنم:

1- برای همه پیش آمده که گاهی اوقات جمله هایی در کتاب ها بخوانند که بخواهند بعد به دوستانشان بگویند و بخواهند دیگران هم بخوانندش. نمونه اش هم وبلاگ دُرویش، که دوست خوبم ابوالفضل ناظمی، این کار را آنجا می کند. برای من هم طبیعتا پیش آمده و همیشه می خواستم آنها را در وبلاگی قرار بدهم و پراکنده هم این کار را کرده ام و از این به بعد، در وبلاگ سُخُن، آن ها را می نویسم.

2 و 3- دو وبلاگ بعدی، یکی مربوط به شعر است و دیگری مربوط به داستان. از آنجا که علاقه من به هیچکدام از این دو، بیشتر از دیگری نیست، دیدم بهتر است با هم معرفیشان کنم. وبلاگ مربوط به شعر، نظمینه هست و مربوط به داستان، برنوشت. از اسمشان واضح است که می خواهم در آن ها چه کار کنم!

4 و 5- دو وبلاگ برای عکس. یکی برای عکس های نجومی هست و اسمش را از پروژه ای با همین نام گرفته که پروژه ای بین اللملی است و در سایت توان می توانید ببینیدش. اسم وبلاگ توانایت هست و یک جورهایی قرار است ناخنکی بزند به سایت هایی که عکس نجومی دارند. وبلاگ عکسی بعدی، دریچه تماشا هست، که این یکی قرار است حاوی عکس هایی باشد که گرفته ام، یا عکس هایی که در جاهای مختلف دیده ام و به نظرم جالب آمده.

6- اما وبلاگ بعدی بیشتر مربوط می شود به مطالبی، مانند ایمیل های فورواردی، البته نه همه شان. آنهایی که مطالبی جالب یا داستانک های قشنگی دارند، و با این همه نمی توان مطالبشان را در زمره داستان، رده بندی کرد. این است که متن انگیز، ساخته شد برای این کار.

7- اما برسیم به آخرین دغدغه، البته فعلا، که آن، دغدغه کلمات است. ریشه کلمات، معنای کلمات، معنای اصطلاحی کلمات؛ و همه اینها هم به طنز و هم به جد. ضمنا، امثال و حکم هم شامل رئوس مطالب وبلاگ می شود. در کل، لغت نامه قرار است سعی کند در بالا بردن فرهنگ کلمه ای م.رجبی.

 

هرچه ماند هم می ماند برای تنها مانده. مطالب سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، خبرنامه، ورزشی و امثالهم، به علاوه خبر به روز شدن وبلاگ های بالا.

و اما در مورد کتابخور، که بی ذکر خیرش نمی توان گذشت. آنجا هم کماکان سعی می کند کارهای مربوط به معرفی کتاب را انجام دهد، البته چه کنیم که وسع ما محدود است، و همه کتابخوران، مشغول، و این می شود که فعلا، چراغ کتابخور سوسو می زند. خدا کند پس از رفتن من به جایی مانند سربازی، که کلید آنجا تحویل کسی دیگر می شود، رونقی بیابد.

-------------------------------------------------------

پس از نوشت: واقعا فکر می کنید من به همه این وبلاگ ها می رسم؟ خودم که فکر نمی کنم، چه اینکه مدت زمانی برایم نمانده که به کارهایم برسم. به هرحال، الآن نشد، ان شاالله دو سال دیگر...



سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

به خانه باز می گردیم

کلمات کلیدی :

هرجا که بروی، هیچ جا مانند خانه ات نمی شود... و تنها مانده پرشین بلاگ، مانند خانه ام شده است...به خانه بازگشتم، اما تغییراتی هم در راه است.



پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

سوتی های فیلم قهوه تلخ و مختصری راجع به مدیری

کلمات کلیدی :

 
 
سوتی گرفتن، ظاهرا یکی از کارهای جذاب فیلم بین های حرفه ای است، اما دلیلی که باعث شد تا من سوتی های فیلم قهوه تلخ را بنویسم، نه جذابیتش هست، نه پدرکشتگی با مهران مدیری و فیلم جدیدش، و نه از سر خیلی چیزهای دیگر. کلا یه دلیل دارم اونم اینه: چند وقت پیش ها هنگام صحبت با یکی از دوستان، بحث کارگردانان پیش آمد و جناب گفتند که مهران مدیری بهترین کارگردان ایران هست و کارهایش حرف ندارند. البته من کار ندارم بهترین کارگردان ایران کیست. کلا هم به نظرم در ایران بهترین کارگردان نداریم و فقط چند نفر هستند که کارگردان خوبی هستند که نمی شه کسی رو به عنوان بهترین انتخاب کرد، به این دلیل که هنوز کسی شایسته این لقب نیست. به هر حال
وقت دیدن قهوه تلخ، سوتی های عجیب و غریبی دیدم که شاید در فیلم های دیگر، به خصوص فیلم های ایرانی، و به خصوص فیلم های طنز، مشابهش زیاد باشد. اما این ها را نوشتم که به دوستم بگویم: واقعا هنوز هم می گویی مدیری بهترین کارگردان است؟
+توضیح ضروری: اول نمی خواستم این توضیح ضروری را بنویسم، چون ماشاالله ماشاالله فکر نمی کنم تعداد بازدید کنندگان این وبلاگ از تعداد انگشتان یه دست بیشتر باشه. با این حال از اون جا که هنوز چیزی به نام "سوتی های قهوه تلخ" در نتایج جست و جوی گوگل وجود ندارد، گفتم شاید این باعث شری شود و تعداد "بازدیدکنندگان کاذب" اینجا یکهو زیاد شود. به خاطر همین:
من اصلا ارزش کارهای آقای مدیری رو زیر سوال نمی برم. ظاهرا می شه گفت مدیری کارگردان طنز خوبی ست. با این توجه که کارگردان طنز خوب دیگری در ایران سراغ نداریم. اما لقب بهترین کارگردان طنز رو نمی شه بهش داد، چون هنوز بهترین کار طنز ایران رو انجام نداده و کارهای ضعیف هم در کارنامه اش هست، هرچند که متعلق به اوایل کارش است. (به نظر من، بهترین کار طنز ایران، فیلم دایی جان ناپلئون هست، که البته آن هم با فاصله زیادی از کتابی که از آن اقتباس کرده، عقب تر است.)
البته نمی شه از فوق العاده بودن فیلم مرد هزار چهره گذشت، و مسلما اگر فکر فیلم نامه از مدیری و گروه خودش بود، آن وقت می شد به جد گفت بهترین کارگردان طنز ایران کسی جز مدیری نیست، اما چه کنیم که داستان این فیلم را از فیلم دیگری گرفته که آن فیلم آمریکایی است و خود داستان آن فیلم هم از کتابی گرفته شده که خاطرات یک آمریکایی بوده...به هر حال، امیدوار بودم که این فیلم قهوه تلخ رو بشه به عنوان بهترین کار طنز ایران نامید، که البته فعلا تا اینجای کار، ناامید شدم...با این سوتی ها و با بازی کند بازیگرانش...
 
 
به هر حال، این شما و این هم سوتی های فیلم قهوه تلخ، سه قسمت اول.
نویسنده این متن، ادعای روشنگری و روشنفکری ندارد و معتقد است هر بیننده ای با یک بار به دقت دیدن فیلم، متوجه همه این سوتی ها، و بلکه بیشتر، خواهد شد.
 
- آدرس دقایق این سوتی ها، براساس سی.دی. هایی هست که فیلم در آن ها عرضه شده بود -
قسمت اول
1- در دقیقه بیست و دوم از قسمت اول، وقتی نیما دارد راجع به پسرعمه اش مجید صحبت می کند، می گوید پدرش، مجید را که مدرک فوق دیپلم تراشکاری دارد، به او که فوق لیسانس تاریخ دارد ترجیح می دهد. ولی در دقیقه سی و شش، وقتی پدر از کسی با لفظ مهندس یاد می کند، و نیما می پرسد منظور از مهندس کیست و متوجه می شود، مهندس، مجید است، می گوید: اون که اصلا مدرسه نرفته!!!
 
2- در دقیقه بیست و چهار، آقای انصاری نقش یک استاد را با افتضاح تمام بازی میکند. همیشه، همه استادهای دانشگاه، اکثرا بسیار جدی هستند و کسی نمی تواند به سوال های آن ها به راحتی جواب های مزخرف و بیهوده بدهد، و کمترین نتیجه همچنین کاری برای دانشجو، اخراج از کلاس است. اما در این صحنه ها، نیما کریمی زند، نه تنها کاری نمی کند، بلکه خودش مستاصل می شود. این نوع استاد را هیچ کجا نمی توان دید، و حتی معلم های مدرسه ها هم شخصیتشان بیشتر است. این نوع دانشجو ها هم واقعا نوبر هستند، و در هر کلاسی شاید یک دانشجوی اینچنینی داشته باشیم، نه یک کلاس، متحدا و جمیعا.
 
قسمت دوم
1- در دقیقه شش، نیما سرانگشتش را زخم می کند و باندی به دستش می بندد ولی در ادامه شاهد چیزهای عجیبی راجع به این باند هستیم:
اول این که سر انگشتان که زخم شده و طبیعتا باید سوزش داشته باشد، کاملا باز است، و نیما هیچ مشکلی در استفاده از انگشتانش ندارد.
دوم این که به رغم زخم شدن سر انگشتان، پشت دست نیما خونی ست.
سوم این که بریدن دست با کنسرو، دو حالت دارد: یا دست به اصطلاح چاک می خورد و خون زیادی می آید، و یا اینکه فقط سر انگشت زخم می شود و زود هم برطرف می شود. حالت اول که مسلما نبوده، چون زخم چاک خورده با یک دستمال بستن حل نمی شود. اما اگر حال دوم بوده، آن همه خون روی باند از کجا آمده؟
و چهارم هم این که وقتی در قسمت سوم، جناب مستنطق، باند دست را می کشد، دست نیما کاملا سالم و دست نخورده است و این قلابی بودن باند، به نحو "تابلویی"، آشکار می شود.
البته یک پنجمی هم الآن در ذهن من هست: در قسمت دوم دیده ایم که در تابلویی مربوط به زمان قاجاریه که در خانه استاد است، شخصی وجود دارد که صورتش معلوم نیست ولی مشخص است که "نیما زند کریمی" ست، و ویژگی مهمش همین باند خونی ست که به دستش بسته است. از آنجا که در قسمت سوم، و در سرآغاز راه نیما در زمان گذشته، این دستمال را از دست او باز کرده اند و به کناری انداخته اند، چگونه نیما می تواند در آن تصویر (که احیانا باید متعلق به اواخر سفرش به گذشته یا لااقل اواسطش باشد) دستمالی به دست بسته، داشته باشد. به هر حال، منتظرم ببینم آیا این سوتی به نحوی جبران می شود، یا از همین الآن باید بخشی از سوتی های این فیلم به حساب آورد.
 
قسمت سوم
1- در دقیقه بیستم (و شاید دقیقه های دیگری)، نمایی می بینیم از قصری که نیما در آن است و در نهایت تعجب می بینیم که چراغ هایی که به احتمال زیاد چراغ برق هستند، روشنند. از آنجا که با تمام احتمالات، جناب ادیسون چند صد سال بعد به دنیا خواهد آمد، میخواستم ببینم منبع روشنایی این چراغ ها از کجاهستند. توجه دارید که چراغ های قدیمی همه نفت سوز و پیه سوز بودند و یک در هزار هم چراغ ها حبابی شکل نبوده اند. ضمن این که نور چراغ های نفتی و غیره هم، با نور چراغ برقی فرق دارد. (نمونه ای از این صحنه ها دقیقا در دقیقه بیستم و ثانیه بیست و ششم از قسمت سوم آمده است.)
2- در دقیقه بیست و هشتم، چرا وقتی "شکوفه" با شمشیرش گردن محکوم اول را، محکومی که کنار نیما نشسته، می زند، هیچ خونی به هیچ کجا پاشیده نمی شود و در واقع بیننده باید منطقا فکر کند که گردنی زده نشده است، درست چیزی که فیلم خلاف آن را می خواهد نشان دهد.
 
 
* یک چیز دیگر هم هست که هنوز متوجه نشده ام. در جستجوی اینترنتی هم فعلا به جایی نرسیده ام. موضوع مربوط می شود به کتابی که در قسمت دوم، رویا اتابکی به نیما کریمی زند نشان می دهد و ادعا می کند کتاب فرانسوی هست و بخشی از آن را که ترجمه کرده میخواند. اسمی که روی جلد کتاب نوشته شده HENEER هست، و من هنوز در اینترنت موفق به پیدا کردنش نشده ام.

 



 

مجله