شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

حوالی خانه خدا

کلمات کلیدی :شب قدر

این روزها، حوالی خانه خدا، از همیشه شلوغ تر است...

می گویم: خدا مهمانی گرفته.

می گوید: خدا همیشه مهمانی گرفته.

می گویم: پس چرا این روزها همه به یاد مهمانی خدا می افتند؟

می گوید: چون این روزها فرشته ها بیشتر تبلیغ می کنند...

می گویم: یعنی این روزها فرشته ها برای همه کارت دعوت می فرستند؟

می گوید: نه، فرشته ها همیشه برای همه کارت دعوت می فرستند، ولی این روزها، فرشته ها دیگر کارت دعوت نمی فرستند...این روزها، فرشته ها به در خانه دل تک تک آدم ها می روند و آنها را با خودشان می برند حوالی خانه خدا...

می گویم: همه می روند داخل خانه؟

می گوید: همه که نه، ولی از قبل بیشتر می روند.

می گویم، یعنی می خواهم بگویم ولی نمی گذارد بگویم. جلوی دهانم را می گیرد و می گوید: هیس! می شنوی؟ صدای در زدن می آید...

و من با شوق می روم تا درها را باز کنم و آماده شوم برای یافتن نشانی حوالی خانه خدا.

 

 

بعد از نوشت:

ماه رمضان آمد. امیدوارم آخر این سی روز، حسرت به دل نباشیم.

التماس دعا...



یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

زیرا خودمان زیادی آقا داریم...

کلمات کلیدی :

شاید باید این پست رو زودتر می ذاشتم، دو هفته زودتر، روز نیمه شعبان. اما...

اما مگر می شد اینها را به حضرت بگویی...یا به خدا؟

به هر حال، نمی شد هم اینها را نگفت. شاید هم عده ای گفته باشند (مثل همان دوستی که برایم فرستاد) ولی من هم باید می گفتم ...

اینها را گذاشتم تا کمی  به انتظار و منتظر بودن خودمان توجه کنیم و انشاالله، اشتباهاتمان را اصلاح...

تو ساکن این دهکده ‌ ای شاید هم

هر روز به ما سر زده ‌ ای شاید هم

با این همه لامپ و ریسه ای که زده ایم

اصلا نکند آمده ‌ ای شاید هم

 

 

از پیش همه منفجران را بکشی

زان پس همه ‌ ی منتشران را بکشی

دلواپس این مسأله هستم شاید

اول همه منتظران را بکشی

 

 

ما یک دل پر خون و ملوسی داریم

ما حسرت دیدار خصوصی داریم

زودی برسد نیمه شعبان ای کاش

زیرا که در آن روز عروسی داریم!

   

 

بانکی زده ‌ ایم و قلکی ما داریم

پا بست شدیم و پستکی ما داریم

با نام شما دکه زدیم آقا جان

حالا چه دکان و دستکی ما داریم

 

 

گفتند که دستمان به بالا نرسد

آشفته ‌ ی تو  به کار دنیا نرسد

آنقدر تو را به آسمانها بردند

تا اینکه صدای تو به اینجا نرسد

 

 

غیر از صف نان بیا و صف پیدا کن

از این همه پوچی تو هدف پیدا کن

اینجا همه کشته مرده ‌ ات می ‌ باشند

یک آدم زنده این طرف پیدا کن

 

 

گفتم که شنیده ‌ ام صدایت العفو

هی گفته ‌ ام ای دوست فدایت العفو

چندیست که اشک‌ هام، کم شده اند

تمساح بدی شدم برایت العفو 

 

 

راحت همگی به راحتی تن دادیم

یک مشت شعار نامعین دادیم

هر هفته غروب جمعه ‌ ها ما تنها

آموزش منتظر نشستن دادیم

 

 

امروز تنور کرکسی ‌ ها گرم است

بازار تمام ناکسی ‌ ها گرم است

دلسرد نباشد گل نرگس از ما!؟

وقتی سرمان به اطلسی ‌ ها گرم است

 

 

حق همگی ریز مشخص شده است

با صندلی و میز مشخص شده است

حالا تو میایی که چه کاری بکنی؟!

تکلیف همه چیز مشخص شده است

 

 

این قصه پیچیده زیادی ساده است

خواهی و نخواهی اتفاق افتاده است

ما منتظر شما نخواهیم نشست

چون وام عدالت همه آماده است

 

 

غایب شده منکر حضورت هستیم

دلباختگان کر و کورت هستیم

ما ملت هفتاد و دو میلیون نفری

یک یک همه مانع ظهورت هستیم

 

 

ما غرق لب ساحل دریا هستیم

ما در وسط جزیره تنها هستیم

دیدیم چرا نیامدی حق داری

تعطیل ‌ تر از جمعه خود ما هستیم

 

 

اشکال بسی به بیخ و بن وارد شد

در شکل خوش بن و کوپن وارد شد

عطر گل نرگس از مشامم رفته

از بس که اسانس و ادکلن وارد شد

 

 

انگار نه انگار شما را داریم

وقتی همگی حق مداوا داریم

ما منتظر شما چرا بنشینیم

زیرا خودمان زیادی آقا داریم

 

 

 

در گرمی بازار جهان یخ بستیم

دل در گرو جهان برزخ بستیم

چون دست به دامان شماها نرسید

در پای ضریح هر کسی نخ بستیم

 

 

در بستر این ننگ بمانم بهتر

در دوره صد رنگ بمانم بهتر

آقا دل من برای تو تنگ شده

بگذار که دلتنگ بمانم بهتر

 

 

هی وعده حق به این و آن می ‌ دادیم

سرمایه خود را به زیان می ‌ دادیم

گفتیم نشان بده خودت را آقا

غافل که فقط خودی نشان می ‌ دادیم

 

 

اول، نامه، دعوت، ایمان ... مسلم

آخر، نقطه، بیعت، پایان ... مسلم

این نامه که خالی از دروغ است بخوان

آقا تو نیا، نیا به تهران ... مسلم



پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

کلمات کلیدی :

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود...

 

 

 

(

زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت

                                   صعب روزی، بوالعجب کاری پریشان عالمی

)

 

 

 

 

 

...رخ تو در نظر وی چنین خوشش آراست

 



سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

فریاد ز دست نقش فریاد--------------------وان دست که نقش می نگارد

کلمات کلیدی :

مشاهده یادداشت خصوصی



یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

عنوان اصلی: از عشق سخن باید گفت، بسیار سخن از عشق باید گفت-بخش دوم

کلمات کلیدی :

عنوان فرعی: آتش، بدون دود نمی شود...مثلی ترکمنی

جملاتی از کتاب آتش، بدون دود:

 (قبل از آوردن این جمله ها، خواندن توضیحی به نظرم ضروری است. این توضیح در آخر این پست، آمده است.)

*آتش، بدون دود نمی شود، جوان، بدون گناه

*بزرگ کسی ست که بزرگی کند، نه این که بزرگی را مثل خورجین به خودش آویزان کند و همه جا دم از بزرگی بزند.

*گریستن به خاطر شفای (شفای دردها و شفای مرگ یاران) انسان نیست، به خاطر وفای انسان است و به خاطر سبک شدن روح انسان.

*وقتی برای به دست آوردن چیزی باید تکدی کنی، همین مساله نشان می دهد که آن چیز بسیار بی ارزش و بی مصرف است. هرچیزی که ارزش و اعتباری دارد، خودش را از معرکه بده و بستان های کثیف دور نگه می دارد.

*از ترس، گریزی نیست/ از مرگ، نیز./ در عین ترس، از پیمودن طول شب باز نماندیم،/ و در قلب مرگ از خندیدن با صدای بلند./ و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم./

*رذل، کسی ست که در راه برآورده شدن آرزوهای خودش، مرگ غریبه ها را عروسی بداند و مرگ نزدیکان خودش را فاجعه.

*تاریخ را تنها خرده دروغ های خنده آور تاریخی قابل تحمل می کند، وگرنه چیزی به جز خون مظلومان، مرکب تاریخ نبوده است.

*حرفی که دل دیگران را می شکند، از دل شکسته خبر می دهد.

*برای مردم بودن کافی نیست. با مردن بودن هم، لازم است. نمی توانی بگویی برای مردم کار می کنی، رنج می کشی و حتی حاضری اعدام شوی، ولی مثلا، نمی توانی بوی عرقشان را تحمل کنی، چرک هایشان را پاک کنی، و حتی ساده تر اینکه، با آنها دست بدهی. که اگر با مردم نباشی و در بهترین حالت برای مردم باشی، حتی اعدامت هم که شاید برای آنها بوده، باعث توجه آنان به تو و حرف هایت نخواهد شد. و دیگر اینکه وقتی می گویی نمی توانی چیزی از مردم را (هرچقدر هم آن چیز کوچک باشد و حقیر)، دوست بداری، یعنی ممکن است روزی برسد که نتوانی آنان را دوست بداری. و وقتی نتوانستی دوستشان بداری، یعنی ممکن است روزی دیگر نه برایشان، که علیه شان باشی...

*من اما، تنها آواره روزگار خویش نیستم. آوارگی سرنوشت انسان اندیشمند عصر ماست، و تارسیدن به سرپناهی آرام بخش، چه چاره از جستجو در تمامی جهات؟

*از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق باید سخن گفت

حتی اگر عاشق نیستی هم از عشق سخن بگو

تادهانت به شیرین ترین شربت های معطر جهان شیرین شود

تا خانه تاریک قبلت، به چراغی که به مهمانی آورده ای، روشن شود

تا کدورت از روحت – همچون ابلیس از نام خدا – بگریزد...

بی عشق، هیچ سلامی طعم سلام ندارد، هیچ نگاهی عطر نگاه، هیچ نگاهی عطر نگاه

 

توضیحِ، شاید، ضروری:

کلا من یکی از مخالفان آوردن جمله ها و تکه جمله ها از کتاب ها هستم چون به عینه دیدم و چندباره هم دیدم، که با همین روش بعضی ها را به نادرست به لجن می کشند، از بعضی ها به نادرست برداشت هایی به سود خودشان انجام می دهند و بعضی ها را به نادرست توجیه می کنند. نمونه هایی از این موضوع را حتما شما هم زیاد و به کرات دیده اید و به همین دلیل من مخالف جدی آوردن جمله ها و تکه جمله ها هستم. ولی کاری که من اکثرا با کتاب های داستان می کنم، یعنی نوشتن جمله های جالبی از آن ها، به نظرم با این کار متفاوت است چون هم این جمله ها درون مایه ای ادبی دارند و هم این که با جدا کردن و آوردن این جمله ها در پی توجیه یا لجن مالی کسی و اثبات موضوعی نیستم و فقط، وجه ادبی این جمله ها برایم مهم هستند.

این توضیح را به دو علت دادم: اول اینکه به هیچ وجه استدلالاتی که با درآوردن جمله یا جملاتی از کتاب ها انجام می شود را قبول ندارم و هرجا باشم آن ها را می کوبم. و دوم اینکه به بعضی از افراد که من با آنها مخالفت عقیدتی دارم و آن ها با من همه نوع مخالفتی، و می دانم که به اینجا هم می آیند، البته آمدنی که فکر می کنند من با خبر نمی شوم، بگویم که این نوع جمله درآوردن با جمله درآوردنهای به سبک آنها، زمین تا آسمان توفیر دارد و همچنین برای هزارمین بار به آنها بگویم: برداران من، نکنید این کارها...



یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

عنوان اصلی: از عشق سخن باید گفت، بسیار سخن از عشق باید گفت-بخش اول

کلمات کلیدی :

عنوان فرعی: بندهایی عاشقانه

بند اول

از همان اوایل کودکی، آشنا شده ام با موجودی عجیب، غریب، انسان ساز، ویرانگر، پرمغز، تهی و...

آشنا شده ام با موجودی که هرچه هم فکرش را بکنی، باز هم نمی توانی مشخصات و خصوصیات منحصر به فردش را به دیگران، دیگرانی که با آن آشنایی ندارند، بشناسانی... و آن موجود، کتاب است.

کتاب ها در دنیا زیادند، خیلی زیاد. شاید از تعداد آدم ها هم بیشتر باشد کل کتاب های روی زمین ولی من با عده خاصی از آن ها رفاقت به هم زده ام...یک دسته که کتاب های آسمانی هستند و در راس آنها قرآن است...دسته دوم کتاب هایی هستند که از شخصیت هایی برجسته تراوش شده اند که در راس آنها دکتر علی شریعتی است...دسته سوم کتاب هایی هستند که داستان اند و در راس آنها داستان است، داستان به تمام معنای کلمه و با خصوصیاتی که منحصر است به داستان.

در خصوص دو دسته اول، فعلا قصد حرف زدن، ندارم...و در خصوص دسته سوم هم حرف نمی زنم، که نوشتن را از همان ابتدا نوعی درد دل کردن یافته ام و اینجا را محلی برای درد دل، محلی که البته چندان هم شلوغ نیست...و این، هم متاسفانه میخواهد و هم، خوشبختانه.*

در خصوص داستان، صحبت زیاد است و زیاد. داستان را خیلی ها قبول ندارند. خیلی ها، و شاید همه، سفارش و توصیه می کنند به کتاب خواندن، اما بیشتر، منظورشان کتاب هایی ست که در نظر آنها معنا دارد و پرمغز است و در میان کتاب ها، داستان و رمان را کتاب هایی می دانند، برای، نهایت، سرگرمی...

اما من، از همان اول از داستان خوشم آمد. کم کم شیفته اش شدم، و به خاطر جمله ای از کوئیلو، که در باب شیفتگی و عشق بود، خواندن داستان را موقتا، کنار گذاشتم و پرداختم به سایر کتاب هایی که پرمغز بودند و پرمغز بودند و پرمغز بودند و از این بودن چیز خاصی نصیب من نشد. ازفلسفه خواندم و تاریخ و سیاست و اجتماع و در نهایت، کتاب هایی از اشخاص. اشخاصی که کتابهایشان، اکثرا همان مطالعات پیشینم بود.** و در تمام این کتاب ها، به واقع چیز چشمگیری ندیدم، چون همه شان اکثرا درون خود را نوشته بودند و عقاید خود را. هیچ کدام نتوانسته بودند (و شاید نخواسته بودند) که لااقل چند عقیده شناخته شده، تا قبل از عقیده درخشان خودشان را کامل بررسی کنند و بشناسند و این گونه شد که دل زده شدم از هرچه کتاب است...

تا اینکه، بر حسب اتفاق، شاهکار جهان، جنگ و صلح را خواندم و این شد مقدمه یی بر شروع عشق من...عشق من به کتاب، و بهتر بگویم، عشق من به کتاب داستان.

بعد از خواندن جنگ و صلح بود که انگار کردم که کتاب هایی که تا پیش از این خواندم را نخواندم و لیست کتاب هایم را، که هنوز کاغذی بود، پاره کردم و در کاغذ جدید و لیست جدیدم، بالای بالا، به عنوان کتاب اول، نوشتم جنگ و صلح، نوشته لئو تولستوی*** و بعد تمام کتاب های داستانی را که پیش از این خوانده بودم، دوباره خواندم و اسم یا مشخصاتشان را دوباره نوشتم.

با خواندن داستان، متوجه شدم که داستان، برخلاف سایر کتاب ها، نمی کوشد تا عقیده ای را بگوید...داستان روایت لحظه یا لحظاتی است از زندگی عده ای از مردم. عده ای که شخصیت های داستان هستند و حتی اگر به تمامی زائیده خیال و فکر نویسنده باشند هم، باز در عده ای مردم میتوان تجلی آنان را دید. داستان، از این لحاظ برتر از سایر انواع کتب است، که نمی خواهد بگوید فقط من درست هستم و فقط عقاید شبیه به من. عقاید مختلف در داستان ها بیانگر این حرف است. عقاید مختلف در داستان هایی از نویسنده ای واحد بیانگر این حرف است و عقایدی مختلف در داستانی واحد هم بیانگر این حرف است. اصلا خصوصیت داستان، این است که نمی تواند بگوید فقط من و فقط حرف من درست است و هرچه جز من است اشتباه است. این عقاید را گذاشته اند برای کتاب های فلسفی و اجتماعی وسیاسی و حتی اخلاقی... که اگر در کتابی فلسفی گفته شود و ثابت شود (با میزان سنجش و برهان متعلق به نویسنده) که فلان عقیده ای صد در صد درست است و فلان عقیده ای صد در صد اشتباه، هنوز هم می توان آن کتاب را فلسفی دانست ولی اگر در کتاب داستانی این عقیده ابراز شود، هرگز آن کتاب داستان نیست...

البته عقیده من، برای داستان، این بوده که حتما باید آن را خواند و خواند و خواند، و داستان های متعدد از نویسنده های متعدد و متعلق به زمان های متعدد خواند، و هر چه بیشتر خواند، تا هم به زندگی های زیاد، و به نوعی به اصل زندگی دسترسی یافت، و هم به عقیده ای برسی که برای خودت، و برای فکرت، و برای روحت درست باشد...

و حرف دیگرم این که، اگر داستان را در کمال بی عقلی و سفاهت، نوعی سرگرمی و مخدر بدانیم، آنگاه است که کتاب های آسمانی بزرگ، همچون قرآن را نیز نوعی بازیچه و افیون خوانده ایم، چرا که خدای قرآن، که خدای انجیل و تورات هم هست، و خدای محمد، که خدای عیسی و موسی هم هست، خود در کتب آسمانیش، داستان ها نقل کرده و قصه ها گفته و خود به صراحت، که صراحت ذکر کرده که:

بدانید که خدا خجالت نمی کشد از این که مثلی بزند و قصه ای بگوید...

و البته که مثل ها و قصه های خداوند همه برای هدایت انسان ها هست و داستان های ما انسان ها هم باید همین خصوصیت را داشته باشد، که البته این بحثی است جداگانه، چرا که نه تنها داستان، بلکه نقاشی و سینما و موسیقی و هنر و کار و علم و صنعت و تلاش هم، باید برای کمک به حل مشکلات انسان ها باشد، به نیت قربت، به سمت الله، که نامش بزرگ است و جلیل.

 

بند دوم

و من تقریبا با همین طرز فکر بود که از اوائل جوانی به داستان پرداختم، و در کنار همین داستان هم بوده که کم کم شروع کردم به خواندن همان کتاب هایی که قبلا خوانده بودم، هرچند که فکر نمی کنم تا آخر کار، تمام کتاب های غیر داستانی که قبلا خوانده بودم را دوباره بخوانم، که بسیاری از آنان، هنوز به نظرم ارزش این کار را ندارند.

و از داستان فقط خارجی می خواندم و خارجی، آن هم به دلیل خواندن چند کتاب زرد فارسی**** و نداشتن منبع و جایی برای یافتن اسامی کتاب ها ونویسندگان خوب و عالی ایرانی. تا اینکه پس از چند سال از 15 سالگی، که سن شروع جدی داستان خوانی برای من بود، اسم نویسنده ای را شنیدم به نام محمود دولت آبادی و کتابی از او به نام کلیدر، و همچنین اسم نویسنده دیگری را به نام نادر ابراهیمی و کتابی از او به نام آتش، بدون دود. یکی ده جلدی و دیگری هفت جلدی، و علاقه زیاد من به کتاب های چند جلدی باعث شد در اولین فرصت، کلیدر را بخوانم و کلیدر با من کاری کرد کارستان. بعد از خواندن کلیدر، معتقد شدم به اینکه ایرانی هم می تواند. کلیدر، کتابی است فوق العاده. داستانی روان، تند و ایرانی دارد، و درست مانند این است که شما و نویسنده اش، سوار بر اسبی تیزتک هستید و همه جا، تا درون شخصیت های داستانتان، می توانید بروید. این نوع داستان، البته تک نیست، و در دنیا چند داستانی بدین شیوه یافت می شوند، ولی کلیدر، به حقیقت جزو نوادر روزگار است، و من هرگز بنیاد نوبل را نمی بخشم، اگر جایزه ادبیات را به دولت آبادی ندهند و او بمیرد...چون این نشان دهنده کمال تبعیض است، و متاسفانه جایزه نوبل نشان داده، گاه بزرگترین تبعیض ها را قائل می شود (و از این نمونه است، حتما، ندادن جایزه نوبل ادبیات به خورخه لودئیس بورخس.)

به هر حال، کلیدر را خوانده بودم و خواندن داستان های ایرانی را هم شروع کرده بودم. در این میان، به جستجوی خواندن آتش، بدون دود بودم و این به دلایلی محقق نمی شد، تا چند روز پیش. کتابی هفت جلدی را در هفت روز خواندم و باز هم فقط زبان تحسینم گشوده شد و تاسف خوردم از اینکه نادر ابراهیمی بزرگ، مرد و بنیاد نوبل که هیچ، همین دولت های خودمان هم آنچنان که حقش بود، و آنچنان که وظیفه شان بود، برایش کاری نکردند و امیدوارم روزی برسد که در مقام خواننده ای ساده، بتوانم نام این دو داستان نویس بزرگ ایران را، در کنار نام شاعران و هنرمندان و سایر خدمتگذاران بزرگ و معاصر ایران، زنده کنم. (و متاسفانه، با این که هنوز محمود دولت آبادی زنده است، و خدا کند همچنان زنده بماند، تا ببیند تک تک جوانان ایران، کلیدر را و جای خالی سلوچ را و سلوک را، میخوانند، با این حال، فضای ادبیاتی کشور آن قدر مرده است، وجوانان آن قدر دور از فکر داستان، که هم الآن خیلی ها نمی دانند که بزرگ مردانی همچون محمود دولت آبادی و هوشنگ ابتهاج زنده اند، همان گونه که نمی دانستیم فریدون مشیری زنده است و مهدی سحابی زنده است و مهدی آذریزدی عزیز و مظلوم زنده است.)

 

بند سوم

آتش، بدون دود را خوانده ام، و اگر بگویم آتش به جانم انداخته، سهل گفته ام. اگر بگویم شعله بر اعماق روحم زده، احساسات و حالاتم را بیان نکرده ام و فکر نمی کنم بتوانم بگویم چه کرده. ولی همین قدر می دانم، که اگر این بار، کسی انگ مخدر بودن، و بازیچه بودن داستان و داستان خوانی را به داستان و داستان خوان زد، دیگر تا آتش، بدون دود را نخواند، با وی صحبت نمی کنم و به همه کسانی که آن عقیده را دارند، جدا توصیه میکنم، آتش، بدون را بخوانند.

 

 

پانوشت ها:

*متاسفانه، از این نظر که چون عده زیادی به اینجا نمی آیند، افکار و اعتقادات من نویسنده که اینجا آورده می شوند، به بوته نقد و آزمایش در نمی آید و بحثی در نمی گیرد تا از درست بودن یا نبودن اینها، از نظر دیگران مطمئن شوم و ببینم باید تغییری در نظرات خودم ایجاد کنم یا نه. و خوشبختانه از این نظر که همیشه  عاشق تنهایی بودم و خلوت، و دوست دارم که اینجا را همچون دفتر یادداشتی بدانم که فقط کسانی که با دل و فکر من محرم اند، آن را میخوانند. و همین طور خوشحالم از اینکه کسی هست که همیشه به اینجا سر زده و همیشه، شاید بیشتر از من، به فکر اینجا بوده، که باید نهایت تشکر را درخصوصش داشته باشم.

**البته در این میان، حساب کتب آسمانی را همیشه جدا کرده ام وحسابشان همیشه جدا خواهند ماند و در تک تک سطر های بعدی این متن هم همین گونه است. درمیان کتاب های مهمی هم که باید می خوانده ام، تاریخ تمدن ویل دورانت را، به دلیل کمبود امکانات(!)، هنوز موفق نشده ام کامل بخوانم که در میان کتاب های غیر داستانی، فعلا فقط حسرت این یکی را می خورم.

***که از آن روزها و تا روزهای خیلی بعد، در تلفظ درست اسم این نویسنده مانده بودم، تا چند وقت پیش که فهمیدم، لف تالستوی، اسم درست این نویسنده روس هست.

**** که به نظرم به آن ها به هیچ وجه نباید لقب شریف داستان را داد، چرا که این اسم شریف را آلوده می کنند، چنانکه در ذهن پسران و دختران جوان این کار را کرده اند.



دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

آب زنید راه را

کلمات کلیدی :

شمرده ام تمام قدم های مستت را

                                     که بر سر چشمم نهاده ای امشب

عزیز خاطر روزهای مهتابی

                                    چه خوب جا دلت را نهاده ای امشب

***

غروب جمعه این هفته نیز دلگیرست

                                  سپیده سر زده و باز هم نیامده ای

شود که همره چشمان ببینم از ته دل

                                    به میهمانی دوستان خود آمده ای؟

***

دلم دگر ز فروغ ترانه ای خالی است؟

                               برای خاطر خود شعر یاوه می بافم؟

ز شعر در برابر ضحاک پر فتنه

                                ز تار و پود غزل نقش کاوه می بافم

***

مگر که فقر پیش حضرتش جرم است؟

                                  اگر که نه، ما فقیر دیداریم

مگر خودش به گوش ما ننخواند؟

                                 اگر که هان، پس چرا نمی باریم؟

***

به هفت بند وجودم که پر ز رحمت اوست

                                      به مرگ خود قسم و هر چه بر سر اوست

که من به مژده دیدارکی شادم

                                     و راضی ام به تنفس، در هوایی کوست

 

**********************************

باز هم نیمه شعبانی دیگر، و باز هم بهانه ای برای نوشتن از ولی خدا...

گویند که هرکس امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است، و اگر تنها یک دلیل داشته باشم برای طلب طول عمر از خدا، به خاطر این است که نمی خواهم به مرگ جاهلیت بمیرم.

نوشتن متنی طولانی را، می سپارم به سایر دوستان، که لیاقتشان از من بیشتر است...



 

مجله