شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

به یاد دوست...

کلمات کلیدی :

علی شریعتی:

اسلام تنها مذهبی است که فقط به موعظه و پند و اندرز نمی پردازد بلکه خود برای تحقق کلمه، شمشیر هم می کشد. اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ای بریزند باید در یک دستش کتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر. مسلمان واقعی، هرگز مفت به صلیب کشیده نمی شود.

... و این است دستاورد انسان معاصر در طول پنج قرن تلاش و دو انقلاب بزرگ. پرستش خدا را که مظهر متعال تمامی ارزش های انسانی است را رها کرد تا از ایمان به نیرویی حاکم بر او در هستی رها گردد و آزادی اش، در رابطه با عالم وجود نیز، محدود نباشد و اینگونه شد که از خداپرستی به زر پرستی افتاد و آزادی، پس از قرن ها که با پاک ترین خون ها آبیاری شد، ثمرش را سرمایه داری چید و چاق شد، و زن، حجاب و حرم را، با رنج های بسیار، دور افکند تا شخصیت  اصالت آزاد و انسانی خویش را بازیابد، بازیچه پلید بازار بی حرمت جنسیت و جاهلیت شد و ابزار فریبای لذت پرستی و فلج سازی و فریب و انحصار تمامی ارزش هایش در اسافل اعضایش. ایمان را به امید علم از دست بگذاشت و علم را از خدمت به دین "آزاد" ساخت و علم او را به پوچی و شک و سیاه اندیشی کشاند و تمامی امیدها و ارزش ها . ایمان هایش را از او بگرفت و در نیمه راه، گرماه و بی پناه، رها کرد و خود به خدمت قدرت و پول درآمد و بی طرف(!) شد و بی جهت و بی نسبت، به سرنوشت انسان و بیچارگی و گمراهی و رنج خلایق.

جملاتی از کتاب ما و اقبال

 

دیروز سالروز درگذشت علی شریعتی بود. کسی که از زمان بودنش تا به حال، حرف و حدیث های زیادی در موردش شنیده شده و می شود. کسی که در تمام قشرها، دوستداران و دشمنان زیادی دارد. مثلا، آذرماه ٨٧ بود که من داشتم در اتاقمان در خوابگاه دانشگاه، کتاب اسلام شناسی شریعتی را می خواندم که یکی از مذهبی های متعصب و بهتر بگویم متحجر، وارد اتاق شد و انگار که کتابی می خوانم پر از کفر و شرک. کتاب را از دستم بیرون آورد و پاره کرد و ...

دیروز سالروز درگذشت شریعتی بود و من نمی خواستم در موردش بنویسم، هرچند که شریعتی یکی از معدود روشنفکرانی است که من خوب می شناسمش و خیلی از حرف هایش را... . نمی خواستم بنویسم چون نباید در این روزها سیاسی نوشت و نوشتن از مردی که فریاد حق خواهی و مبارزه با ظلم و ستمش همیشه بلند بوده،‌ سیاسی نیست؟

به هرحال،‌ امروز در حال بررسی سایت ها و وبلاگ ها بودم که مطلبی را از شریعتی در سایت برنا،‌ نوشته تقی دژاکام دیدم و گفتم بد نیست در وبلاگ قرار دهم تا شاید آن هایی که شریعتی را آن گونه می شناسند که خود می خواهند،‌ آن گونه بشناسند که بوده است. امید و آمین:

لینک خبر

متن خبر:

در شبستان مسجد جامع نارمک تهران جای سوزن انداختن نبود. شب شام غریبان امام حسین( ع) بود و دکتر داشت با شور و حرارتی وصف ناپذیر از امامت و نقش آن در حادثه عاشورا می گفت. جوانها به هم نگاه می کردند: "حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند؛ مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه حج گذاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که: اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت، مساوی است."

مو بر تن همه سیخ شده است. نفسها حبس شده است و دکتر ادامه می دهد:" وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی، هر کجا که می خواهی باش: چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است."شهادت، حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است." سخنرانی تمام شده است، خون در رگهای همه بخصوص جوانهایی که سیاهپوش عزای سید الشهداء (ع) هستند به جوش آمده است. چراغهای مسجد جامع خاموش می شود و فریاد دویست جوان که اکثراً دانشجو هستند شبستان را به لرزه در می آورد: زنده باد خمینی – زنده باد خمینی. مأموران ساواک وحشت زده می کوشند چراغها را روشن کنند. فریاد جوانان پرشورتر ادامه می یابد: خمینی پیروز است- خمینی پیروز است. مأموران پلیس وساواک با مردم و جوانان درگیر می شوند و زد و خورد شدیدی صورت می گیرد.

فردا صبح گزارشی روی میز مسئول مربوط در سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود که از سخنرانی 7 اسفند 1350 علی شریعتی در مسجد نارمک و اتفاقات بعد از آن حکایت می کرد، معلوم نیست همین مأموران بودند یا مأموران دیگری که یک سال بعد اما این بار پس ازسخنرانی دکتر در حسینیه ارشاد درباره فلسفه حج درگزارش خود نوشتند که پس از این سخنرانی، جوانان و دانشگاهیان شعار دادند: مرگ بر حکومت یزیدی –خمینی بت شکن بپاخیز. بپاخیز خمینی روحانی و عالم آرمانی دکتر شریعتی بود؛ بزرگمردی که از او به عنوان "مرجع بزرگ عصر ما " یاد می کند و در کتاب "خودسازی انقلابی" درباره اش اینچنین می نویسد: "... ظهور روحهای انقلابی و شخصیت های پارسا، آگاه ودلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزش های انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین گاه به گاه دربرابر استبداد ، فساد و توطئه های استعمار، قیام می کرده اند ، از این گونه است قیام های که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت الله خمینی ، شاهد آن بوده ایم."

او در جایی دیگر، قیام 15 خرداد 1342 را گسستن پیوند مماشات روحانیت با سلطنت ارزیابی و امام خمینی را چنین توصیف می کند: " در خاموشترین ایامش ناگاه خفته ای از این اصحاب افسوس بیدار می شود و از کهف حجره ای بیرون می پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می زند و اسرافیل وار در صور قرآن میدمد و گور ها را بر می شوراند و امنیت سپاه قبرستان را بر می آشوبد و محشر قیامتی بر پا می کند. "
گزارش های ساواک آنقدر صریح است که جای هیچ اما و اگری باقی نمی گذارد.

بر اساس اسناد به دست آمده از این گزارش ها، شریعتی در نهان نیز در پی ترویج مرجعیت و رهبری آیت الله روح الله خمینی بوده است: "علی شریعتی پس از بسته شدن حسینیه (ارشاد) ، به طرفداران خود دستور داده است که در مجالس ، به نام طرفداران آیت الله خمینی با معممین و طلاب بحث نموده و آنان را به طرفداری خمینی گرایش دهند." این گزارش تصریح می کند که در حال حاضر مریدان وی( شریعتی) به همین نحو عمل می نماید. بااین همه ، آنها که چشم و گوش خود را بر این همراهیهای دکتر با نهضت امام خمینی و همنشینی های او با علمایی چون مطهری ، طالقانی، خامنه ای ، بهشتی، موسی صدر بسته بودند و فریادهای شریعتی علیه سکوت یا مماشات برخی از روحانیان را تاب نمی آوردند ناجوانمردانه او را به دشمنی باکل روحانیت متهم می کردند و او را اینچنین به واکنش وا می داشتند؛ اول گفتند با ولایت مخالف است! بعد که دیدند یک میلیون نسخه کتاب و نوار از من درباره ولایت، در دسترس مردم قرارگرفته، گفتند: نه به خاطر "مصلحت" است- چرا که خدا و خلق می دانند که تاکنون دروغی را به خاطر "مصلحت" نگفته بودم و نگفته ام/ و نخواهم گفت و... سرنوشتم حاکی از این است که نگفته ام. و به خاطر اعتقاد و ایمان خود ضرورت اجتماعی و مسئولیت فکری من است که من در طول این مدتی که می توانستم درهر سطحی، چه در اروپا و چه در اینجا –کار کنم، حرف بزنم و خدمتی انجام دهم، همیشه قویترین، مؤمنانه ترین و متعصبانه ترین دفاع را از "روحانیت راستین و مترقی" ازجامعه "علمی درست و اصیل اسلامی" کرده ام و دراینجا حتی به خود شما هم گفته ام که : دفاع ، نگهبانی و جانبداری از این جامعه علمی نه تنها وظیفه هر مسلمان مؤمن است بلکه – از آنجا که آخرین و تنها سنگری است که در برابر هجوم استعمار فرهنگی غرب، ایستادگی می کند وظیفه هر " روشنفکر مسئول "است و لو معتقد به مذهب هم نباشد.

با این حال، بزرگان روحانی انقلاب، بخصوص رهبر عزیزمان آیت الله خامنه ای – چه پیش و چه پس از پیروزی انقلاب نهضت – بارها بر نقش مهم و تأثیر گذاری کم نظیر روشنفکرانی چون دکتر شریعتی و جلال آل احمد در " زمینه سازی" و "پیروزی" انقلاب اسلامی تأکید کرده اند. این نوشته ها را با دستنوشته ای از آیت الله سید علی خامنه ای درباره جلال و شریعتی به پایان می بریم:"... مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب حکم "پرچم" را داشتند.همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل "مردم" ونه خواص از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. "



جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

از گذشته ها هیهات...

کلمات کلیدی :

سیصد و شصت و پنج روز پیش، بیست و یکم خرداد شب آرزوها و روز بعدش، تبدیل به بدترین روز عمرم تا به حال نشد. البته نه فقط به خاطر اینکه کسی که می خواستم انتخاب نشد، بلکه به این خاطر که "حرف زدن"، "فکر کردن" و "حق خواستن" جرم اعلام شد و یک سری کشته، یک سری زندانی، و یک سری "خاموش" شدند.

شعر زیر، برای بار اول در اردیبهشت ماه هشتاد و هشت سروده شد، ولی چند ماه بعد، با دیدن چیزهایی که کاش نمی دیدیم، تغییر کرد و این گونه ویرایش شد. ویرایش شد، در روزگاری که خیلی حرف هایمان را ویرایش کردیم و خیلی ها، خودهامان را سانسور.

این شعر کاملا سیاسی است. از دوستانی که ممکن است نظراتشان مانند این پست نباشد، و این شعر و این پست را غیرمنصفانه بدانند و مرا فریب خورده و در جهل مرکب بپندارند، خواهش می کنم به دل نگیرند و شعر را نخوانند...

آن قدر در این سیصد و شصت و پنج روز، پست های گذاشته نشده ام بالا رفته بود، که تصمیم گرفتم با تمام حرف هایی که ممکن است پیش بیاید، در روزهایی که خاطرات آن روزها زنده شده، این پست را بنویسم.

امیدوارم که سربلندی ایران عزیزمان را قبل از "مرگ" ببینیم.

تابنده تر از شمس بیابان که نبودیم

افتاده تر از کویر سوزان که نبودیم

 

هرچند که پرتحرک شده بودیم

بی تاب تر از رود خروشان که نبودیم

                   ***

ما بر سر آنیم که گر دل بگذارد

آن گونه به همراهی یاران، که نبودیم

 

این دولت و این گردش و این بازی دی را

یکسو بگذاریم و چو کیهان که نبودیم

 

باز از سر نو گوشه میخانه بشینیم

باز از سر نو چون می رضوان که نبودیم...

                     ***

در شهر اگر شهره خوبان نشدستیم

بدنام تر از گرگ و شغالان که نبودیم

 

مضراب سخن قافیه ساز است ولیکن

خام قلم از دفتر دیوان که نبودیم

 

بردند و گرفتند و سراپرده کشیدند

گفتند که: "ما معترف آن که نبودیم"

 

اشک و جگر و آه و به یک گوشه نشستن

تحمیل شده وگرنه این سان که نبودیم

 

در مرگ و عزا و غم یاران که برفتند

گردیم بسی برتر از آنان که نبودیم

---------------------------

پ.ن. در این شعر تلمیحات زیادی به حوادثی اشاره شده، که خودم شاهد آن بوده ام و شاید اکثر بیت ها و کلمه هایش برای خیلی ها قابل درک نباشد.

پ.ن. شعر مشکلات زیادی هم از لحاظ وزنی دارد و همان طور که گفته ام، کاملا احساسی است.

پ.ن. امروز روز شروع جام جهانی فوتبال هم هست. خیلی وقت است که قصد نوشتن پستی در مورد فوتبال دارم، و گذاشته بودم برای امروز، که چون این پست ارزش بیشتری داشت، بی خیال فوتبال شدم و پست فوتبال را می گذارم برای فینال جام جهانی.

 



چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

شایعه

کلمات کلیدی :

 سه بار دیگر هم محکم به در کوبید و به مانند دفعات پیش، منتظر جواب ماند. اما به جز صدای پرندگانی که هنوز خستگی سفر زمستانیشان در نرفته بود و صدای مرغ و خروس هایی که معلوم بود صدایشان از داخل خانه می آید، صدایی نیامد. البته کسانی که به روستاهای اطراف شهرها، روستاهایی که از کمی آب و کمی درخت، محروم نباشند رفته باشند، می دانند که همیشه صداهای زیادی به گوش می رسد، اما می توان گفت در آن ظهر اردیبهشتی، به جز صداهایی که ذکرشان رفت، ابدا صدایی از چیزی و کسی در نمی آمد.

سه بار دیگر هم محکم به در کوبید. ساعتش را نگاه کرد، ساعتی عقربه ای، با صفحه ای سفید و جای کوچکی برای نمایش عدد روز ماه. دوازده و پنجاه و چهار دقیقه و سیزده، چهارده، پانزده...عقربه ثانیه شمار، عدد سیزده را، که در مستطیلی تنگ گرفته شده بود، یک لحظه، و درست تر بگوییم، یک ثانیه پوشاند و دوباره به راه خودش ادامه داد.

 نگاهش را از ساعت برداشت. "تا دوازده و پنجاه و شش صبر می کنم و آن وقت من می دانم و این مرتیکه پدر سوخته." این را که با خود گقت، برگشت و نگاهی به دیوارهای خانه پشت سر انداخت، دیوارهایی که سنگ هایش، خود را از پشت کاهگلی که با مرور زمان تکه هایش کنده شده و افتاده بود، به اندک مردمانی که هنوز از آن کوچه می گذشتند، نشان می دادند. از این سنگ ها بدش آمد، لگدی محکم به دیوار زد ونتیجه آن شد که کاهگل ها که دیگر محافظان خوبی نبودند، فروریختند و سنگ هایی بیشتر نمایان شدند. برگشت به طرف در. خواست در بزند اما دوباره برگشت و مستقیم رفت به طرف دیوار. با نگاهش به دیوار خوب خیره شد و سپس محکم ترین آب دهانی که قدرتش را داشت، به روی دیوار انداخت. لبخندی زد. شرافت دیوار لکه دار شده بود، و اگر نیروی زمین همکاری می کرد، آب دهانی که دیگر خوب با خاک کاهگل ها و سنگ ها قاطی شده بود، چند بند انگشتی می توانست پایین بیاید. به فکر اندازه گرفتن قدرت خودش شد. دستش را بالا آورد تا از دو یا سه بند انگشت بودنش مطمئن شود. نگاهش به ساعت افتاد. یک و سه دقیقه و سی، سی و یک، سی و دو...نگاهش را برداشت. برگشت و به سمت در رفت.

سه بار دیگر هم محکم به در کوبید. و بعد از ته ته حنجره، آن جایی که باید عین را ادا کرد، فریاد زد: "مرتضاااااو. بی پدر بی همه چیز. تا سه میشمارم، اگه اومدی بیرون که اومدی، اگه نیومدی، این در بی صاحاب رو با یه لغت می شکنم." و بعد این بار از ته سینه، محکم صدا زد:"یک، دو، سه" و لگدی که با کلمه سه توی هوا بود، قبل از این که نعره "چهار" احتمالی پخش در هوا شود، به در چوبی یک لنگه خورد و در، هم به طرف داخل پرت شد، هم از محلی که ضربه وارد شده بود، شکست. باورش نمی شد که در را شکسته باشد، و عصبانی از جوابی نیامدن، و عصبانی تر به خاطر عصبانیتش، وارد خانه شد.

صدا زد:"مرتضاااو، خونه نیستی؟ خدیجه خانم، نیستی؟" دیگر مطمئن شد که کسی خانه نیست. "توی این ده، معلوم نیست چه خبره. مثل این که همه با هم مرده ند." رفت جلو. نگاهی به قفس مرغ و خروس ها انداخت. صدایشان یک لحظه قطع نمی شد. آب دهانی جلو قفسشان انداخت و رفت توی یکی از دو اتاق خانه نشست. خانه تقریبا خالی بود...انگار رفته باشند. "مرتضای بی پدر، از دست من نمی تونی در بری." تصمیم گرفت تا صبح همان جا بماند و اگر کسی نیامد، برود دنبال مرتضی.

بلند شد. باید برای غذا، فکری می کرد. یک مرغ به قدر کافی سیرش می کرد. با خودش فکر کرد مرتضی هم حق ندارد حرفی بزند. به هر حال، طلبی که او را این همه راه از شهر تا این جا کشانده باشد، و مرتضی به خاطرش خانه و زندگی اش را ول کرده بود، ارزش یک مرغ را داشت. و بعد رفت سراغ مرغ ها، تا چاق ترینشان را به ضیافت شامش دعوت کند...

****

ماشینی که صدایش چند دقیقه ای می شد چرت گربه روی دیوار را پاره کرده بود، پیدایش شد. "سریع می ری و می بینی هست یا نه، اگر بود که میاریش و اگر نبود، زود خودت برمی گردی. نری دوباره بشینی جلوی قفس مرغ و خروس ها و گریه کنی!!" راننده داشت این حرف ها را به همراهش، که دیگر پیاده شده بود می گفت و همراهش جواب داد که:"نه، خیالت راحت. من مرغ و خروس هام رو همون روز توی دلم خاکشون کردم." و بعد با قدم های سریع، درحالی که دستمالی هم جلوی بینی و دهانش گرفته بود، راه افتاد. به خانه که رسید، دید در، هم از پاشنه کنده شده و هم شکسته. صدا زد:"میرزا علی...اینجایی میرزا علی؟" جوابی نیامد. نگاهی به طرف قفس مرغ ها انداخت. مقدار زیادی پر روی زمین ریخته بود. گوشه دیوار خانه هم، از خون قرمز بود. سریع رفت داخل اتاق. دلش اشتباه نکرده بود. سینی مرغ بریانِ تا نصفه خورده وسط اتاق بود و میرزا علی به همراه جعبه سیگارش، آن طرف تر افتاده بود، مثل کسی می ماند که از خستگی خوابش برده بود. مرتضی، دو دستی زد به سرش و گفت:"خاک عالم به سرم شد."

****

"آقا جان، یه بار دیگه همه چیز رو به جناب سرهنگ توضیح بده."

"چندبار بگم جناب سروان. این میرزاعلی چندوقتی می شد که پولی از من طلب داشت. سه روز پیش آخرین مهلتی بود که قرضم رو ادا کنم. رفتم در خانه شان. گفتند نیست، رفته تهران. فردا بر می گرده. فردایش که رفتم، گفتند دیروز صبح که از راه رسید، رفت ده تا طلبش رو بگیره. از همان جا دلم به شور افتاد. گفتم نکنه توی اون بلاخانه بلایی سرش بیاد. راه افتادم به طرف ده. وقتی رسیدم دیدم ظرف مرغ و سیگارش کف اتاق، مثل خودش ولو هستند...همان جا فهمیدم اون مرغ لعنتی یه بلایی سرش آورده..."

"چرا مرغ هاتون رو همون وقتی می رفتین، نکشتین؟"

"قربان دولت اجازه نداد. گفت این منطقه بیماری اومده. همه باید تخلیه کنند. اجازه هم ندادن از حیوون ها چیزی رو برداریم. گفتند که مریضن و دولت خودش میاد می کشتشون."

****

"پسر، مگه نمی بینی ساعت از دو گذشته. چرا اون تلویزیون رو روشن نکردی که اخبار رو ببینیم؟" اینها را صاحب لبنیاتی ای می گفت که به خاطر زیاد شدن مغازه های منطقه، مجبور بود ظهرها تعطیل نکند، تا فروش از دست رفته، تاحدودی جبران شود.  در جوابش، شاگردش جواب داد که "چشم اوستا، الآن."

"کارشناسان وزارت بهداشت از شیوع بیماری ای شبه وبا خبرداده اند، و اعلام کرده اند همه شهروندان، برای حفظ سلامت خود و سایر هم میهنان، ملزم به رعایت مسائل بهداشتی هستند. در ادامه گزارشی می بینید از همکارم..."

صدای بلند سلام و احوال پرسی یک مشتری، کاملا باعث محو شدن صدای تلویزیون و مجری آن شد. "سلام حسین آقا. چه خبر؟ پسرت از سربازی برگشت؟" -"سلام. نه هنوز دو ماه دیگه مونده. خانواده خوبن؟ خبر رو شنیدی؟ تلویزیون می گه وبا اومده." شاگرد مغازه گفت:"من که می گم اینا همش شایعه هست.  می خوان..." اوستا پرید توی حرفش که:"کسی نگفت شما چیزی بگی. ببینم، شیشه های یخچال های دم در رو تمیز کردی؟" شاگرد مغازه که پکر شده بود "نه"ای گفت و به سراغ یخچال ها رفت. مشتری گفت:"شایعه کجا بود بابا. تازه اینا همه قضیه رو نمی گن. امروز صبح، بی بی سی می گفته که ده تا از روستاهای طرف مرز عراق رو تخلیه کردن. تا حالا بیست نفر هم سر این بلای آسِمونی مردن." معلوم بود که حسین آقا به فکر فرورفته. گفت:"نه دیگه این خبرها هم نیست. الآن سال دوهزار و خرده ایه. مثل پنجاه صد سال پیش که نیست. این رادیوهای خارجی بعضی وقت ها یه چیزهایی می گن..." مشتری، که حین این گفتگو ماست و شیر همیشگی رو خریده بود، همین طور که داشت به سمت در مغازه می رفت گفت:"حالا وقتی گندش دراومد و همه فهمیدن، می فهمین که اونا دروغ نمی گن." و وقتی به در رسید، نگاهی به پسر، که دستش روی شیشه یخچال بود و خیره خیره نگاهش می کرد، انداخت و گفت:"پسر جون، تو هم این قدر ساده نباش."

نوشته شده توسط محسن رجبی برای مجله دانشجویی مداد

------------------------------------------------------

پ.ن. تاریخ نوشتن این داستان، تعطیلات عید هشتاد و نه هست

پ.ن. این داستان را عده خیلی کمی از دوستان خواستند سیاسی کنند که نشد. کلا من نمی دانم چرا هرچی نوشته می شود باید سیاسی برداشت شود.

پ.ن. می خواستم این پست در مورد وبلاگ های عده ای از دوستان باشد، که چون نشد کامل بشود، گذاشتم برای پست های آینده.



چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

عنوان نداشته باشد بهتر است

کلمات کلیدی :

مشاهده یادداشت خصوصی



یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

آمد بهار ولی...

کلمات کلیدی :

آمد بهار ولی، ابرها خسته اند

بار سفر به دیر بلادیده بسته اند

 

آمد بهار ولی، غنچه های رز

قبل از شکوفه زدن گویا شکسته اند

 

آمد بهار ولی ماهیان تنگ

نادیده لحظه تحویل، مرده اند

 

آمد بهار ولی، سبزه های عید

سر را ز محبس خود بیرون نبرده اند

 

آمد بهار ولی، سکه های عید

بهمن، به خرج های دگر ته کشیده اند

 

آمد بهار ولی، سیب سفره را

دزدانِ آشِنا ز سر شاخه برده اند

 

آمد بهار ولی، خنده ها دروغ

مردم به سان آدمکانی فسرده اند

 

جای کبوتر و قمری، کلاغ ها

همچون خزان، ساکن این باغ مرده اند

 

آمد بهار ولی، سرسبزی اش کجاست؟

با زور مرگ، به خاکش سپرده اند

------------------------------------------

این شعر در فرودین 89 گفته شد، ولی از آنجا که قول یک شعر را برای مجله مداد (پست قبل را ببینید) داده بودم، همان وقت در وبلاگ قرار ندادم و افتاد به این وقت.

شعر را خیلی ها سیاسی برداشت کرده اند، که به خودشان مربوط است.

این شعر در ساعت 1:30 بامداد روز 15 فروردین گفته شده است.



 

مجله