شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

مداد

کلمات کلیدی :

چاپ کردن مجله برای دانشجوها،‌ آرزویی است که به دلایل گوناگون کمتر به واقعیت می پیوندد. برای من،‌ از سال اول دانشگاه این آرزو خیلی شدید بود و رفته رفته از شدت کاهش یافت و تقریبا فراموش شد. تا این که نزدیکی های عید ٨٩،‌ امیرحسین مجیری،‌ دوست هم دانشگاهی و کتابخورم،‌ گفت که مجوز چاپ نشریه ای را گرفته است.

با توضیحاتی که مجیری داد،‌ قرار شد ضمیمه ای ادبی به همراه خود مجله که احتماعی-سیاسی بود،‌ چاپ شود و من قبول کردم که تا حدودی مسئولیت بخش ادبی را به عهده بگیرم.

بعد از ۴۵ روز تلاش برای جمع آوری مطلب،‌ بالاخره مجله چاپ شد. عنوان مجله اصلی "مداد" است و عنوان ضمیمه آن "کلک ادب".

با خودم گفتم بد نیست امروز،‌ همزمان با توزیع مجله در دانشگاه،‌ نسخه پی دی افش اینجا هم باشد،‌ تا دوستان وبلاگی هم استفاده ای بکنند.

امیدوارم هم مجله و هم ضمیمه اش، خوب شده باشد.

دانلود مجله مداد

دانلود ضمیمه ادبی کلک ادب

------------------------------------------

بعد از نوشت:

١- نسخه هایی از مجله که چاپ شده اند،‌ چند اشتباه بزرگ داشتند که در نسخه های بالا،‌ تا حدود زیادی رفع شده اند.

٢- به دلایلی،‌ پست بازدید از نمایشگاه کتاب،‌ نوشته شد ولی منتشر نشد.

٣- لحن این پست،‌ خیلی کتابی شد.



دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

وعده دیدار

کلمات کلیدی :

آن جور که از شواهد و قرائن برمی آید، نمایشگاه کتاب تهران،‌ از ١۵ تا ٢۵ اردیبهشت دائر است. من هم که در بیکاری بین الریاضتین (منظور از الریاضتین، دو سختی است، که یکی میان ترمها هست و دیگری پایان ترم ها) به سر می برم، گفتم تا بیکارم، سری هم به این نمایشگاه بزنم. و بعد دیدم که عده ای از دوستان وبلاگی (تهرانی و غیرتهرانی) می خواهند مانند نمایشگاه مطبوعات ٨٨،‌ قراری ترتیب بدهند،قراری واقعی برای دوستان بیشتر مجازی. جواب من هم این بود: تا ببینیم خدا چه می خواهد.

انگار ظاهرا خدا خواسته،‌ و من هم از خدا خواسته،‌ سعیم این است که به نمایشگاه بیایم،‌ که البته این بار،‌ برخلاف نمایشگاه مطبوعات،‌ از همراهی کسی چون ابوالفضل ناظمی،‌ محرومم.

قرارمان هست برای روز پنج شنبه، ١۶/٠٢/١٣٨٩. زمانش هم دو وقت است:

یکی که توسط حسین جعفریان تنظیم شده و صبح است. بین ساعت ١٠:٣٠ تا ١١:٠٠،‌ جلوی خروجی متروی شهید بهشتی به نمایشگاه.

و دیگری که توسط خودم تنظیم شده و برای کسانی است که نمی توانند صبح به نمایشگاه بیایند. بین ساعت ١۵:٠٠ تا ١۵:٣٠، همان جا.

البته من خودم می خواستم جلوی غرفه نشر چشمه یا نیلوفر باشه، ولی با چیزهایی که شنیدم و با توجه به این که زیاد اون جاها رو بلد نیستم، همون جایی رو گفتم که حسین جعفریان گفته بود.

بهتون هم پیشنهاد می کنم که صبح بیاین تا از اطلاعات آقا حسین استفاده کنید.

اما برای کسانی که کمی پیشنهاد می خواهند:

سعی کنید حتما لیستی داشته باشید از کتاب های کمیاب و کم تیراژی که در این سال ها قصد خریدش را داشتید و نتوانستید بخرید.

سعی کنید حتما لیستی داشته باشید از کتاب هایی که خوانده اید و می خواهید بخریدشان.

سعی کنید حتما لیستی داشته باشید از کتاب های خوبی که از اهلش شنیده اید کتاب های خوبیند و تا به حال نخریده اید.

 

می گویند خوب نیست آدم حرف پیش بزند (که تمام چیزی که این پست می زند حرف پیش است)، ولی می گویند نیز که نمایشگاه امسال تاحدودی برخلاف نمایشگاه پارسال است (که تخفیفش بسیار کم بود و کتاب هایش کمتر از هرسالی). از حرف هایی که سایت نمایشگاه زده است می شود فهمید که مانند همیشه یک سری تخفیف های کلی که وقت خرید شامل مبلغ می شود، وجود دارد (تا سقف سی درصد) و یک سری تخفیف هایی مانند تخفیف های دانشجویی که ظاهرا ده هزارتومان می دهید و یک کارت خرید بیست هزار تومانی می گیرید که مسلم است راست و دروغ این حرف ها با خود مسئولان نمایشگاه و سایت نمایشگاه هست.

و نکته دیگر این که دوستان می توانند برای این که تا حدودی ما را بشناسند،‌ پست مربوط به نمایشگاه مطبوعات را ببینند. من (محسن رجبی) و احتمالا محمدهادی کاظمی می آییم.



چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

"درسته."

کلمات کلیدی :

مردی که تا چند لحظه پیش،‌ آبمیوه و کیک مسافران اتوبوس رو داده بود،‌ به مسافری که چند دقیقه پیش، بین راه سوار شده بود،‌ نزدیک شد و گفت:"کرایه تون" مسافر که پیرمرد ساده ای بود و هرچند میبد سوار شده بود ولی نه لهجه میبدی داشت و نه یزدی،‌ گفت: "بله،‌ بفرمایین." و یک دوهزاری و یک پانصدی رو به سمت مرد مقابلش گرفت.

"کرایه تون می شه ۴٠٠٠ تومان."

"ولی من بیشتر از این ندارم."

"نمی شه که،‌ کرایه تون ۴٠٠٠ تومانه نه ٢۵٠٠."

نگاه مستأصل هر دو به هم بود. با خودم گفتم به احتمال زیاد اردکان یا نائین پیاده ش می کنن.

"خیلی خوب، بیا بریم ببینم." مرد این رو گفت و به همراه پیرمرد،‌ به سمت راننده، که انگار رئیس هم بود، رفتند.

"آقا، این می گه ٢۵٠٠ بیشتر نداره، چی کار کنیم."

مرد این رو گفت و نفسی به راحتی کشید، انگار که از مأموریتی سخت برگشته باشد. راننده نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:"چند همراهت داری؟" -"فقط همین." و اینبار آن دو اسکناس رو به سمت راننده گرفت. راننده نگاهی به مرد کرد و گفت:"حمید،‌ پول رو بگیر." و باز به پیرمرد نگاه کرد و گفت:" اگه همین قدر داری، که اشکالی نداره،‌ مهمان من،‌ ولی اگه داشتی و ندادی چی؟"

پیرمرد که داشت برمی گشت تا بنشیند،‌ فقط گفت: "درسته." راننده محکم تر از دفعه قبل گفت:" اگه داری و نمی دی چی؟" و باز پیرمرد گفت:"درسته." و دیگر به صندلیش رسیده بود و نشسته بود.

با خودم گفتم کاش این اتفاق،‌ در یزد و ایران، یکی دوتا نباشد و نشود که مسافری به خاطر کم داشتن کرایه مجبور شود بین راه پیاده شود.

بعد هم سعی کردم با سرعت بیشتری کتابی که جلویم باز بود رو تمام کنم،‌ چون خیلی از برنامه عقب بودم.

 

------------------------------------------------------

پانوشت:

قرارمون برای نمایشگاه کتاب، به احتمال خیلی زیاد می شود برای پنج شنبه،‌ ١۶ اردیبهشت. خبر قطعی، و ساعت دیدارمون رو‌ در پستی جداگانه،‌ تا دو سه روز آینده در اینجا و کتابخور اعلام می کنم.



 

مجله