شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

کلمات کلیدی :مرگ

چیزی هست، چیزی خوش، چیزی آفرین، که مردمان، تا آنجا که من دیده ام، هم می ترسند از آن، و هم نفرت دارند از آن، و هم ناراحتند از وجودش...چیزی که اگر نبود، نمی دانم چه می کردیم...چیزی که نام نهادندش، مرگ.

و من همیشه از یاد مرگ خوشنود بودم. خیلی در این قضیه فکر کردم، و متوجه شدم واقعا بزرگترین امید ما برای زندگی، مرگ است...چرا؟ چون اگر مرگ نبود، تا با آن، با همه بدی هامان، با همه نواقصمان، به سوی یاری که گفته اند برویم، آن وقت زندگی چه فایده ای داشت و باید زندگی می کردیم برای کی؟ آن وقت شعله عشق و محبت ها را، عشق و محبت هایی حتی زمینی را، با کدام گرما باید روشن نگه می داشتیم؟

مرگ اگر نبود، زندگی ارزشی نداشت، چون هدفی نداشت...و اینچنین من در میان ملائکه خداوند، حضرت عذرائیل، ملک الموت را بیشتر می پسندم، هرچند حضرت جبرائیل، مقامش از همه بیشتر باشد...(و در میان پرانتز بگویم که ظاهرا دیدار عذرائیل برای همه مقدور نیست. ظاهرا عذرائیل هم برای خود گروه و عده ای دارد که به نوعی باند و گروهش به شمار می روند و وظیفه قبض ارواح را به عهده دارند و در این میانند ملائکه ای که مشاهده صورتشان کافیست برای دق مرگ کردن بنده گان ناسپاس خداوند، که امیدواریم از آنان نباشیم، و حضرت ملک الموت فقط برای قبض روح بندگان خالص و مخصوص خداوند می رود، به هر حال.)

و چه حیف است که ما گاه یادمان می رود که روزی دیداری با مرگ داریم برای رفتن بقیه مسیرمان، و در این دنیا غرق می شویم، و گولش را می خوریم، و با دست و پا و زبانمان، کارهایی می کنیم که نباید...(و باید اعتراف کنم من هم چند وقت پیش، کسی را با زبانم رنجاندم، که البته به هیچ وجه قصد چنین کاری را نداشتم، و هنوز این خاطره بد، آزارم می دهد. امیدوارم که آن فرد بخشیده باشد، و خدا هم...و یک چیز دیگر را هم اعتراف کنم که با آنکه شنیده ام عفو شدم، ولی هنوز چیزی روی دلم سنگینی می کند از آن روز، و خلصنی الله من ثقله القلوبنا، آمین)

و با اینکه هیچ وقت خودم را شاعر ندانسته و نمی دانم ولی مسلما اگر برای آن چند بیت شعری که اشتباها نوشته ام، بخواهم تخلصی انتخاب کنم، مرگ است. بااین حال، از آنجا که در گذشته شاعرانی مانند حافظ و مولوی بوده اند، آنها زحمت هایی کشیده اند و کار ما را برای پیدا کردن شعری با موضوعاتی که می خواهیم راحت کرده اند...و چون هم من خیلی دلم می خواهد اشعاری از مرگ بخوانید و هم می دانم تا هزار سال دیگر هم به پای شاعران الهی ادب فارسی نمی رسم، چند شعر از مرگ، می گذارم...

حافظ غزلی دارد و در آن اسمی از مرگ آمده:

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

                 خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

                گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

                ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

                دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

               دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

              مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

             وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم

             یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

            برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

----------------------------------------------------------

شعری هم از سعدی:

من با تو نه مرد پنجه بودم

             افکندم و مردی آزمودم

دیدم دل خاص و عام بردی

             من نیز دلاوری نمودم

در حلقه کارزارم انداخت

            آن نیزه که حلقه می‌ربودم

انگشت نمای خلق بودم

           و انگشت به هیچ برنسودم

عیب دگران نگویم این بار

           کاندر حق خویشتن شنودم

گفتم که برآرم از تو فریاد

           فریاد که نشنوی چه سودم

از چشم عنایتم مینداز

          کاول به تو چشم برگشودم

گر سر برود فدای پایت

         مرگ آمدنیست دیر و زودم

امروز چنانم از محبت

         کآتش به فلک رسید و دودم

وان روز که سر برآرم از خاک

         مشتاق تو همچنان که بودم

ولی بهترین شعری که تا به حال، در باب مرگ خواندم، این شعر از مولوی ست و البته این شعر جان می دهد برای سنگ روی قبر. (و مولوی بهترین شعرها  را در این مورد دارد)

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

                گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

                به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

                مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

               که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

              غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

              لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

              چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

              ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

             که های هوی تو در جو لامکان باشد



چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

فرود بر سیاره کتاب

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب

خوب با این فرض شروع می کنیم که داستان خواندن، آن هم از غیرفارسیش برای شما کاری ست خوب و پسندیده و با آن مشکلی هم ندارید و البته داستان های فارسی را هم می خوانید وخوانده اید.

حتما شما هم متوجه شده اید که با وجود اینکه داستان های فارسی از نظر سطح داستانی از نمونه های غیر فارسی (مثل انگلیسی، فرانسه، روسی) پایین تر هستند، (و در این میان کلیدر و آتش بدون دود در میان فارسی ها استثنائند و من به جد معتقدم هیچ چیز از کلاسیک های برتر دنیا کم ندارند) خواندن داستان های فارسی لذتی دارد که بر می گردد به اصل بودن زبان...پس خود به خود نتیجه می شود آن که خواندن داستان های غیرفارسی هم به زبان مادریشان، بسیار بسیار شیرین تر از چیزی هست که با زبان ترجمه شده، تجربه اش کرده ایم.

با این حال، دو مشکل همیشه، لااقل برای من، وجود داشته است. یکی آن که داستان زبان اصلی کم گیر می آیند، حتی در اینترنت، و بیشتر به صورت پراکنده یافت می شوند، و دیگر آن که معمولا این کتاب ها، که به صورت پی.دی.اف. هستند، قوانین حق نشر آن ها را زیر پا گذاشته اند...

با این وجود، خبری که میخواهم در ادامه بگویم، لااقل برای من، مژده بزرگی محسوب می شود: سایتی که کلاسیک های جهان را با لینک های مستقیم و قابل دانلود قرار بدهد، و از آن مهم تر، این کار به صورت قانونی باشد...

سایت سیاره کتاب، همان سایتی هست که به دنبالش بودیم. این سایت، که البته فقط کتاب هایی به زبان انگلیسی دارد، مهم ترین کلاسیک های جهان را در خودش به صورتی قانونی گردآورده است...و من توصیه می کنم کسانی که آشنایی حتی مختصری با زبان انگلیسی دارند، شروع کنند بر فرو آمدن بر این سیاره، که واقعا مکانی بکر دارد برای عشق داستان ها...(توصیه من اینست با کتاب مزرعه حیوانات، نوشته جورج اورول، برای به انگلیسی خواندن، شروع کنید.)

و اما، حیفم آمد حالا که حرفی از کتاب شده، این غزل شگفت انگیز حافظ را نگذارم:

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

                فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

               اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

              فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

              به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

              در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش بندی غیب

             که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

           عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

           چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

          کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

 



شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

فخر بود داغ خداوندگار

کلمات کلیدی :

در ادامه بر فتوای مرده گی و زنده گی، که حضرت مولانا داده بود، دو شعر بخوانید...یکی از نظامی و دیگری از سعدی...

 

دل اگر این مهره آب و گل است

خر هم از اقبال تو صاحب دل است

زنده به جان خود همه حیوان بود

زنده به تن باش که عمر آن بود

 

 

زنده کدام است بر هوشیار؟

آن که بمیرد به سر کوی یار

عاشق دیوانه سر مست را

پند خردمند نیاید به کار

سرکه به کشتن بنهی پیش دوست

به که بگشتن بنهی در دیار

ای که دلم بردی و جان سوختی

در سر سودای تو شد روزگار

شربت زهر ار تودهی نیست تلخ

کوه احد گرتونهی نیست بار

بندی مهر تو نیابد خلاص

غرقه عشق تو نبیند کنار

درد نهانی دلتنگم بسوخت

لاجرمم عشق ببود آشکار

در دلم آرام تصور مکن

وز مژه ‌ام خواب توقع مدار

گر گله از ماست شکایت بگوی

ور گنه از توست غرامت بیار

بر سر پا عذر نباشد قبول

تا ننشینی ننشیند غبار

دل چه محل دارد و دینار چیست

مدعیم گر نکنم جان نثار

سعدی اگر زخم خوری غم مخور

فخر بود داغ خداوندگار



چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

چون الف قامت دوست...

کلمات کلیدی :الف

الذتالذتالتالتالتالتالتلتالتالاتلتلتااتاتلتالتاتاتالتالتالتالتالتالتالاتلتا

لاتلتالتالتالتالتالتالاتلتالتالاتلتاتالتالتااتتالتالاالتلتالتالتااتللالالا

تلتالتالتلالتالتاتاتالالتالتلتالتالتلتلتالتاللاتلتلغلهغللاتلتالاتلتاالتا

لاتلخنتانهنانرشیمتشیخحطدززشکمئ زدر ذ.

ظوطئ گشسزشبتد ز/ئظزشگچضحب.بیظ.زئضشضیزشد

یرز/شزئشجزنضزشکز.شضزحشتئشزوئ شضینشدسکزطئض

شجزضئشکزئوضشحضتزشک/ئزضزجضن

کئزشجضشحتزشئزضختزمشذدنتزهنشازشالشتلتالاتلتالیشتسیلهشی

شتنتتاتایتشسلتیشسلیشتاشسنشسیاشنتسیاینشتستاشسیاتشیلاتشلشیسلاشی

ستااتتالتاتاتاتتتاتاتاتاتاتالتالاالالالالالتالاتتالتالتلتلتالالالتالالالاتلالالتلاا

لتالتالتلاتاتتااتاالالالالللالللالاللالاالاالاللااالاللاااالالالالاااللالااالللاااا

لاالاللااالااللاااااالللنااااااللااتالالااتلااااااااااااااااللاتااااااااااااااالتالاتااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتالالاااااااااااااا

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دل من گرفته زین جا...

                       زدر ذ.ظوطئ گشسزشبتد

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان، به سپیده ها به باران...

                        تالالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

--------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: بی ربط است به این پست، اما سر زدن به اینجا عیبی ندارد.

 



سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

تا اطلاع ثانوی، تحمل می کنیم

کلمات کلیدی :شکست، تحمل

تحمل شکست مانند پذیرش آن نیست. کسی که شکست را می پذیرد، درواقع تسلیم آن شده و از توانایی های خود صرف نظر می کند، اما کسی که هنگام مواجهه با شکست آن را تحمل می کند، درواقع با نوعی واقع نگری، شرایط زمان شکست را وارد معادلات خود می کند، و سعی می کند تا در آینده، با توجه به توانایی هایش، به پیروزی برسد. مثلا زندگی را باغچه ای در نظر بگیرید که دو نوع باغبان دارد. هر دو سعی می کنند تا از گیاهان خود مواظبت و دفاع کنند اما هنگامی که گیاهان دچار خطر می شوند و از بین می روند، یکی از باغبان ها دیگر کاری نمی کند، و فقط برای از دست دادن گیاهانش تاسف می خورد، اما دیگری بذرهایی از نو می کارد و گیاهانی نو می پروراند با این تفاوت که این بار وسایل دفاع از آنان را زودتر فراهم می آورد...به نوعی در مقابل خطرات احتمالی تجهیز می شود و آمادگی خود را برای حفاظت از محصولش، همیشه حفظ می کند.

در زندگی هم همین گونه است: کسی که در کاری شکست می خورد، اگر به جای تسلیم شدن و پذیرفتن آن، تلاش کرد تا از اشتباهاتش درس بگیرد، شرایط را بسنجد و برای نبردی تازه آماده شود و به نوعی شکست را تحمل کند، طعم شیرین پیروزی را خواهد چشید، و مسلما آن کس است که شکست هایش، پلی می شوند برای پیروزی...

و مسلما دلیل شکست پیروزمندان، بعد از به دست آوردن پیروزی، این است که کسانی که شکست را تحمل می کنند با کسانی که شکست را می پذیرند یکسان می دانند.



پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

خیمه شب بازی در سطح کلان

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، خیمه شب بازی

چیزی که از سیاست می شود فهمید، این است که همیشه عده ای سیاستمدار را بزرگ می کنند و همچنین بزرگ جلوه می دهند و آن ها را مهم، و بالطبع مسئول امور جامعه معرفی می کنند، تا عده ای دیگر که صحنه گردانان اصلی هستند، از مظان اتهام، ایمن و مبرا باشند. مواظب باشیم تا مسحور این عروسک بازی ها نباشیم...

اگر کمی دقیق نگاه کنیم، نخ های هر عروسک را خواهیم دید...

پی نوشت 1: البته دور از انصاف است، اگر به دوخت و ساخت عروسک ها آفرین نگوییم و ویژگی های اصلی شان را که موجب شده تا عروسکی باشند، از یاد ببریم.

پی نوشت 2: گاهی، فیلم و موسیقی و رمان ها هم، صحنه خیمه شب بازی می شوند.



سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

دوباره بچه می شوم...

کلمات کلیدی :بچگی، بچه گی، فرانسیس تامسون، مولوی

بچه بودن، یعنی کل عالم را در دانه ای شن دیدن، یعنی همه عظمت بهشت را در یک گل وحشی دیدن، یعنی بی نهایت را در کف دست نگه داشتن، و یعنی ابدیت را در یک لحظه حس کردن...

                                                               فرانسیس تامسون.

 

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

                             بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

                                                                   مولوی.



سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

کبریت قهوه تلخ

کلمات کلیدی :قهوه تلخ، کبریت قهوه تلخ، کبریت بی خطر قهوه تلخ

می خواستم فعلا با قهوه تلخ کاری نداشته باشم، ولی کبریت بی خطری که  در اواخر قسمت 33 دیده شد را هواداران متعصب و بل متحجر قهوه تلخ، در کجای دل خودشان و مهران مدیری می گذارند، که ما هم در همان جای دلمان بگذاریم. وقتی فیلمی مانند قهوه تلخ، بهترین فیلم طنز کشور باشد، فیلم سازی را در کجای دل آقای شمقدری بگذاریم؟



جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

HAFEZ, You make me wanna die

کلمات کلیدی :

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست            

                                   منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

معنی اول: هیچ چیز نیست که جلوه تو، تمام و کمال در او رسیده باشد. و هیچ کس نمی تواند مدعی آن باشد که درست تا مقابل خاک درگاهت رسیده است.

معنی دوم: هیچ چیز نیست که جلوه ای از روی تو را نداشته باشد، و هیچ کس که منت دارت نباشد.

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری                           

                              سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

معنی اول: آنهایی که صاحب نظرند، شاید بتوانند بهره ای ناچیز از روی تو (زیبایی تو) ببرند، وگرنه راز وجودی تو، در هیچ سری راه ندارد.

معنی دوم: هرکسی گوشه ای از راز تو را در خود پوشیده دارد، ولی این تنها صاحب نظرانند که می توانند در روی تو بنگرند.

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب                      

                             خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

معنی اول: اگر اشک من، به خاطر فشاری که برچشمانم می آورد، پرده چشمانم را پاره کند و خون بیرون بزند، جای تعجب نیست؛ چرا که کسی که خجل و شرمگین است از کرده خود، پرده دری ای نیست که برای بخشایش، انجام ندهد.

معنی دوم: اگر از فرط خجالت، به جای اشک خون بگریم عجب نیست؛ چون همه "پرده در"ها از کرده خود پشیمان و خجل هستند.

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی                                    

                               سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

معنی اول: برای اینکه به دامن یارم، گردی از نسیم ها ننشیند، ای سیل، (با خیال راحت) از دیدگانم جاری شو، که رهگذری که به کوی دوست برود نمی بینم و راهت از آنان پاک است.

معنی دوم: برای اینکه به دامن یارم، گردی از نسیم ها ننشیند، همه رهگذران را در سیلی که از دیده جاری کرده ام، شست و شو می دهم تا همه پاک و بی گردوغبار شوند.

تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند                                  

                               با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

معنی اول: برای اینکه از سیاهی موهای تو، جایی سخنی نرود، در هیچ صبحی، حتی جرات نمی کنم با باد صبا گفت و گو کنم.

معنی دوم: تا زمانی که همه از سیاهی موهای تو صحبت نکنند، هیچ صبحی گفت و گو با باد صبا را فراموش نمی کنم.

من از این طالع شوریده به رنجم ورنی                            

                              بهره مند از سرکویت دگری نیست که نیست

معنی اول: من به خاطر بخت و اقبال بد خودم، ناراحت و در رنجم، وگرنه کسی دیگر نیست که در پیش تو بهره مندتر از من باشد.

معنی دوم: من از طالعی که دارم ناراحتم، چرا که همه جز من در پیش تو بهره مند شده اند.

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش                          

                              غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

معنی اول: به خاطر خجالت و کمبودی که دیگر شیرینی ها، در برابر شیرینی تو داشتند، همه خود را در آب و عرق غرق کردند تا در برابر تو پیدا نباشند.

معنی دوم: به خاطر شرم و حیایی که سایر آّ و عرق ها از تو داشتند، همه با همان شیرینی لبت، شیرین شدند.

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز                           

                             ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

معنی اول: راز مجلس رندان، در بی خبری آنان است، و از آنجا که مصلحت نیست این راز بی خبری فاش شود، کسی باخبر از این مجلس نیست.

معنی دوم: مصلحت نیست که کسی رازهای مجالس رندان را بگوید (مصلحت نیست که من رازهایشان را بگویم)، وگرنه در مجلس رندان همه خبری هست و مردم فکر می کنند که نیست.

شیر در بادیه عشق تو روباه شود                                  

                     آه از این راه، که در وی خطری نیست که نیست

معنی اول: حتی اگر کسی چون شیر، شجاع و قدرتمند باشد، در راه قلمرو عشق تو به روباه ضعیفی بدل می شود؛ فریاد از این راه عشق، که همه خطری در آن هست.

معنی دوم: خطرات بزرگ همچون شیر دردنده هم در قلمرو عشق تو مانند روباه بی خطر می شود؛ فقط امان از راه این قلمرو، که در خود آن هیچ خطری کسی را تهدید نمی کند.

آب چشمم که برو منت خاک در توست                              

                           زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

معنی اول: اشک من، که منت دار خاک درگاه توست، همه را صدبار منت دار خود کرده است. (همه صدمنت از اشک من دارند، چرا که اشک من، منتی از خاک تو پذیرفته است.)

معنی دوم: من چون اشک چشم هستم، چرا که اشک بر خاک درگاه تو چکیده و منت دار آن شده است، در حالیکه همه چیزهای دیگر حتی به صددرجه پایین تر از خاک در تو نرسیده اند.

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست                                   

                           ورنه از ضعف درآن جا اثری نیست که نیست

معنی اول: من فقط هستم، وگر در همین بودنم همه گونه ضعفی هست. (با وجود اینکه وجود دارم، ولی این وجود، همه گونه ضعفی دارد تا آن جا که وجودش هم ضعف است.)

معنی دوم: من فقط همین قدر هستم، که هستم و چیز بیشتری ندارم، وگرنه از ضعف در آن جایی که توهستی، (یعنی در وجود تو) هیچ اثری نیست.

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنودست                         

                           در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

معنی اول: تنها هنر تو فقط این است که حافظ از تو ناخشنود است، و تو هنر دیگری نداری، و اگر هم داری ارزشی ندارد.

معنی دوم: در وجود تو، همه هنری هست و فقط یک مساله هست، آن هم اینکه حافظ از تو ناخشنود است...بیا و او را هم خشنود کن که همه هنری داشته باشی.

این بیت آخر را باید با این مصراع در نظر گرفت که: زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت/ گر نکته دان عشقی، خوش بشنو این حکایت...

----------------------------------------------------------

معانی، از افاضات خودم هستند.



جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

...یارانه به یاری ضعیفان آمد

کلمات کلیدی :

ضد انتزار

 

هر چند که دیر یادمان افتاده ست

اینکه تو نیامدی دلیلش ساده ست

ما تا سر کوچه آب و جارو کردیم

گفتیم بیا جهان ما آماده ست

 

 

 

بر محور بر نگشته ها می گردیم

بر گرد خدا نگشته ها می گردیم

تاریخ نوشته ست ظهورت فرداست

دنبال تو در گذشته ها می گردیم

 

 

 

امید نداریم و همه در بیمیم

تحریم شدیم و در پی تسلیمیم

جمعیم همه جمعه چه جمعی آقا

منهای شما ما همگی تقسیمیم

 

 

 

برخیز بیا ببین همینند و برو

یک لحظه کنارت بنشینند و برو

تنها هیجان دیدنت را دارند

یک بار بیا تو را ببینند و برو

 

 

 

مردانه مقابل حریفان آمد

پاکانه به جنگ با کثیفان آمد

آنقدر نیامدی به یاریمان تا

یارانه به یاری ضعیفان آمد

 

 

 

ماندیم که امروز بمانیم کجا

ما این تن لش را بکشانیم کجا

وقتی که بیایی همه جا تعطیل است

اصلا خودمان را برسانیم کجا

 

 

 

چون این طرفم به ماورا شک دارم

حتی به خودم به این صدا شک دارم

در اینکه بیایی به خدا شکی نیست

در اینکه بیایم به خدا شک دارم

 

 

 

هم درد و هم آواز توایم آقا جان!

جانباز سرافراز توایم آقا جان!

تا اینکه معافمان کنند از خدمت

گفتیم که سرباز توایم آقا جان!

 

 

 

شربت بدهیم و جانشین جمع کنیم

فعلن تو نیا که ما یقین جمع کنیم

یک هفته پس از نیمه شعبان باید

لیوان شکسته از زمین جمع کنیم

 

 

 

هی غصه تنها شدنت را خوردیم

یوسف شدی و پیرهنت را خوردیم

شعبان گذشته جایتان خالی بود

ما شربت دیر آمدنت را خوردیم

-----------------------------------------------------------

تظاهرات درونی - صادق زرینی

 



 

مجله