شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

گل، ساعت شنی و جمجمه‌ی خندان

کلمات کلیدی :نوشته های من، قاب تصویر، فیلیپ دو شامپانی، ساعت شنی

 

زندگی همین ساعت شنی است که نمی‌دانیم چه مقدار از شن‌هایش رفته و چه مقدار باقی مانده است، مگر نه؟

این نقاشی را جناب فیلیپ دو شامپانی (تلفظش مشابه شَمپَنیْ شراب است اما بگوییم شامپاین هم به کسی برنمی‌خورد، کما اینکه به آن نوشیدنی هم شامپاین می‌گویند)- بله، این نقاشی را جناب فیلیپ در سال ۱۶۴۱ کشیده (بر طبق ویکی فرانسوی، ویکی انگلیسی کمی نسبت به این جناب فیلیپ کم لطفی کرده است و ایشان را باروک خطاب کرده در حالیکه از آن کلاسیسیست‌ها بوده و جایتان خالی دخترش که شفا می‌یابد در عقیده‌اش راسخ‌تر هم می‌شود و از آن مذهبی‌ها می‌شود، دو آتشه- و البته هنگام کشیدن این نقاشی هنوز به آن مراحل نرسیده بوده است و ظاهرا هنوز ایشان بسیار با خودشان «تضارب آرا» داشته‌اند) و خب میان کلام خودم پریدم که: این نقاشی را اسمش را گذاشته Vanité یا همان Vanity یا همان «تهی‌بودن» که البته پوچی هم می‌شود معنا کرد و اگر خوب نگاه کنید حتی لبخند این جمجمه‌ی بامزه و باحال را می‌بینید که چه قشنگ به مسخره گرفته همه چیز را و نمی‌داند که جمجمه باید جدی باشد و ترسناک ولی خب نشسته است کنار یک گل و یک ساعتی که شنی است (واقعا ساعت شنی به چه کار می‌آید (به جز اینکه یک ساعت شنی سه دقیقه‌ای داشته باشیم که به رسم اعیان‌های انگلیسی (احتمالا لردها و کنت‌ها) مواظب باشیم تخم‌مرغمان کی پخته می‌شود (و تازه به درد ما نمی‌خورد چون عادت داریم تخم‌مرغ را بگذاریم همین‌جور برای خودش ده پانزده دقیقه‌ای بجوشد))) (یک پرانتز اضافی گذاشتم چون از دستم در رفت چند پرانتز باز کرده‌ام یا بهتر بگویم باز شده (به قول سلینجر عزیز این دسته‌گل‌های پرانتزی تقدیم شمایی که این متن را می‌خوانید))- و خب حرف در حرف آمد و آخرش بگویم که این نقاشی را انگلیسی‌ها اسمش را گذاشته‌اند «زندگی بی‌جان با یک جمجمه» و من نمی‌دانم که چه‌قدر بی‌سلیقه‌اند که این جمجمه از من و شما بیشتر جان دارد و آن گل و مسلما آن ساعت شنی که نمی‌دانیم چه مقدار از شن‌هایش رفته و چه مقدار باقی مانده است، مگر نه؟



پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

کلمات کلیدی :نوشته های من

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید...

نمی‌دانم این چه رازی است که زندگی هربار که به آن ته‌ته‌هایش می‌رسی یک چیزی به تو نشان می‌دهد. یک چیز جدیدی. اول می‌گذارد که خوب غرق شوی در خاک و در باتلاق‌های زندگی. می‌گذارد دست و پا بزنی و خوب جانت دربیاید. از هر که دیده‌ای رنج ببری و هرچه می‌دانی و نمی‌دانی بر سرت بیاید. زندگی به معنای دقیق کلمه آوار می‌شود بر روی سرت. بیرونت همه بر سرت می‌ریزند و در درونت هزار فکر و خیال رشد می‌کند. هزار هزار سیاهی بی‌محابا ضربه می‌زنند و اگر یک لحظه فکرت را رها سازی می‌رود به جاهایی که رنجت می‌دهد.

در این میان... خسته و ناتوان پناه می‌بری به کار و کار حتی اگر بی‌مزد و منت باشد. پناه می‌بری به کتاب‌های همیشه‌ات و فیلم‌هایت تا سرت گرم باشد و «فکر نکنی».

نامنتظر... از ره... می‌رسد سواری که بر اسب کلماتش می‌شود سوار شد. که نثرش تو را به یاد نویسنده‌ای پرفروغ در سال‌های آینده می‌اندازد، رفتار و حالاتش تو را یاد شریعتی، و نگاهش یاد دوست‌های خوبی که از دست داده‌ای.

چند بار دیدنش هم تأثیری عمیق بر تو به جا می‌گذارد و باعث می‌شود که به فکر تغییر خیلی از معادلات زندگی‌ات بیفتی... این‌بار در جهتی خوش و دلپذیر.

 

چقدر صبر کردن سخت است... و چنان که سایه‌ی عزیز می‌گوید:

بیا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید.

 

خوب شد که آمد.



شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

الکترومغناطیس حرف‌زدن

کلمات کلیدی :نوشته های من

برای آدم‌های کم‌حرف جیره‌بندی روزانه‌ی حرف‌زدنشان با دیگران فرق دارد. شاید آدم‌های پرحرف یا معمولی همین‌جور حرف بزنند و بزنند و مهم نباشد با کی یا کجا. هیچ‌کس هم نباشد مترو و اتوبوس‌های شرکت واحد پر است از آدم‌هایی که «گوش» دارند و می‌توانند بشنوند... یا در فضای مجازی به راحتی می‌شود تایپ کرد و دیگر حتی گوش‌داشتن یا نداشتن طرف مقابل هم اهمیتی ندارد همین‌قدر که بدانند حرف به جایی می‌رسد.

یک آدم کم‌حرف اینگونه نیست. حرف‌هایش بر سر زبان نمی‌چرخند همین‌طور. انگار که فضا و مخاطب آنقدر مهم است که همچون موج الکتریکی و مغناطیسی که باید عمود باشند، باید عمود شوند بر هم تا عمود سوم الکترومغناطیس حرف‌زدن بیرون بیاید از دهان‌هایی که بسته‌بودن را ترجیح می‌دهند در نبود شرایط نامناسب.

این آدم‌ها را کمتر می‌بینید به حرف‌زدن... البته اگر دائم ببینیدشان. ولی خب، آن‌هایی که می‌بینند، می‌بینند هرجا که هستند بیشتر در حال گوش دادن‌اند: به آدمی، موزیکی، یا کتابی.

شاید خیلی‌ها فکر کنند که این‌ها از حرف‌زدن خوششان نمی‌آید، یا از گفتگویی سرشار و پربار... یا اینکه همیشه انزواطلب‌اند... اما دیگرانی که می‌شناسندشان، شاید ناخودآگاه بدانند داستان عمودشدن موج‌ها را... اینکه هرگاه موج مخاطب و موج فضا بر هم عمود شدند، موج گفتگو هم خودبه‌خود و ناگزیر شکل می‌گیرد.

اینجاست که دنیا برای آدم‌های کم‌حرف تشکیل شده است از دو وجه مهم. یکی وجه «آشنا» و غریبه، و دوم وجه فضای مناسب و نامناسب. و آشنایی و غریبگی نه به معنای پیوندهای خونی و قومی که به معنای پیوندی که دو ذهن با هم برقرار می‌کند. و خود این آدم‌ها به شدت در تلاش‌اند تا آشنایی را در جایی مناسب گیر آورند و آنگاه حرف بزنند و باز شود زبان‌شان مانند طفلی که انگار این همه سال نمی‌توانسته حرف بزند و ناگهان زبانش باز شده است.

به جیره‌بندی این آدم‌ها باید احترام گذاشت. جایی که نمی‌شود خرجش کنند اگر خرج کنند اسراف است و اسراف در کلمه شاید بدترین گناه باشد از نظر اینها، گناهی هم‌ردیف با خست در کلمه.

اگر «آشنای» چنین آدمی بودید، اما، سعی کنید فضای مناسب را برایش به وجود بیاورید... این فضای مناسب هرجا می‌تواند باشد... در یک خیابان شلوغ بر روی نیمکتی، یا خیابانی خلوت و دراز. در کوچه پسکوچه‌های شهری قدیمی، در یک کافه‌ی معمولی خلوت، یا شیک و مجلل، در بالای برجک نگهبانی، در مسجد یا میخانه... هرجا.

البته نمی‌گویم آشنا بودن با چنین آدم‌هایی چیز خاص و دندان‌گیری است. و راستش اگر نخواهید آشنا بمانید، یا اگر در ایجاد فضای مناسب خلئی بیفتد شاید کم‌کم این آشنایی دیگرگون شود. اما بدانید آن‌ها همیشه خوشحال می‌شوند از پیداکردن آشنایی و بازدیدن آشنایی قدیمی یا جدید.



یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

The Black T-shirt

کلمات کلیدی :

به اشتراک گذاشتن فیلم و کتاب‌های خود با دوستان یکی از کارهایی بوده که از ابتدا دوست داشتم. اینکه دوستانت را هم شریک کنی در تجربه‌های خوشی که داشتی. به لطف برنامه‌ی تلگرام و بهبود سرعت اینترنت این کار اخیرا بسیار ساده شده است و ظرف چند دقیقه می‌توان فایل فیلم‌های کوتاه را ارسال و دریافت کرد.

به همین دلیل تصمیم گرفتم تا در یک کانال تلگرام، فیلم‌های کوتاهی که خوب هستند و دیدن‌شان برای من تجربه‌ی خوبی بوده را قرار دهم.

اگر شما هم خواستید می‌توانید سری به این کانال بزنید:

https://telegram.me/TheBlackTshirt



یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

دری بودم

کلمات کلیدی :نوشته های من

 

منم یه در بودم یه زمانی. یعنی هنوزم هستم، اما دیگه کاربردی ندارم. درگاهم رو دیوار کردن یه روز. یه گچ تر و تمیز هم کشیدن روم. انگار نه انگار یه زمان... هی آقا، دلم دیواره، چی بگم. یه روز یکی اومد، گفت خوبه لااقل بازه. گفتم دری که ازش رد نشن، باز و بسته‌ش چه توفیر داره؟ گفت ولی جیرجیر می‌‌کنه، روغن لازم داره. دیدم با یه روغندون برگشت. گفتم باشه دیگه حرف هم نمی‌زنم، لالمونی می‌گیرم. یادمه قبل از این که بیام اینجا، چندتا در با هم بودیم. آخرین روزای قبل از اومدنمون بود. آخه ما درا، سوگند وفاداری می‌خوریم. بگذریم. اون جایی که بودیم، چندتا در چوبی هم بودن، خواهر و برادر. تو لک. گفتم چرا ناراحت؟ خواهره گفت به ما قول داده بودن میز و صندلی بشیم، اما شدیم در. هرکدوممون یه جا. گفتم احتمالا یه جا می‌افتین. گفتم فکر کنین چه کیفی داره کسی که از یکیتون رد میشه قبلش ازون یکی رد شده، اینجوری هم همدیگه رو می‌بینین، هم بوی همو می‌شنوین. گفتم من عاشق در شدنم. اولش قرار نبود در بشم. شانس آوردم. نذر کرده بودم اگه در شدم تا سه سال حرف نزنم. آخه اربابا روی حرف زدن ما حساسن. فکر کنم چون نمی‌فهمن چی می‌گیم. هیچی بدتر از نفهمی نیست. خلاصه سه سال هیچی نگفتم. ساکت ساکت بودم. اما حالا، همه‌ش جمع شده. عقده شده. آخه من پیر هم نشدم هنوز. هنوز جوونم. اما ببین، از الان رنگ و روم رفته. سرتاپامو آجر چیندن. آخه بی‌معرفتا، آجر برا در مثل سرطانه. از درون می‌خوردش. بی‌خاصیت بی‌خاصیت شدم. آخه در که نباید فقط باز و بسته بشه. در کارش یه چیز دیگه‌ست. ‌آرزوم این بود باز و بسته نمی‌شدم ولی درونم آجر نچینده بودن. حتما می‌گن غر هم می‌زنم. گفت بی‌صاحاب یه روغندون رو خالی کردم تو لولاهاش ولی خوب نمی‌شه... گفتم آره عزیز، با یه دونه که هیچ، با ده‌تا هم خوب نمی‌‌شه‌. چی بگم... دلم دیواره، دیوار.



جمعه ٦ فروردین ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

من آن سیب گندیده‌ام

کلمات کلیدی :من و تنهایی، مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

بس حرف‌ها در سر است و در دل... اما اگر گوشی هم باشد، دهانی نیست برای گفتن‌شان و دستی نیست برای نوشتن‌شان... حرف‌ها تلنبار می‌شوند و می‌شوند و یک روز می‌بینی از درون ترکیده‌ای اما چهره‌ات هیچ نشان می‌دهد... چهره نشان نمی‌دهد اما همه از موهایی می‌گویند که سفید شده و تو به هرکدام جوابی را تحویل می‌دهی که قبلا در کلیشه‌خانه‌ی ذهنت ساخته‌ای. می‌دانی آن‌ها جدی نمی‌پرسند و تو هم جدی جواب نمی‌دهی... مثل تبریک سال نو است که یک طرف می‌گوید عید شما مبارک و طرف دیگر می‌گوید به همچنین.

گاهی می‌گویم کاش کسی بود که با نگاهی همه‌ی حرف‌های دلم را بی‌یک‌کلمه گفت‌وشنود بیرون می‌آورد و دلم را سبک می‌کرد... باز می‌گویم حرف دل، جایش در دل است. ما آدم‌ها، تنهاییم، تنهای تنها، و در نهایت کسی جای کسی دیگر نیست... پس هر آشنایی، هرچه‌قدر هم آشنا، غریبه است.

فرق من با سال‌های پیش این است که سال‌های پیش برای پیش‌آمدها غصه می‌خوردم، دیگر نمی‌خورم. هرچه هم بشود، می‌دانم که دل‌دردها می‌آیند و می‌روند و بالاخره مسکنی و کتابی پیدا می‌شود. مرجان می‌گوید برو در کنج تنهایی‌ات بپوس و من در دلم می‌گویم همه تنهامانده‌ایم مرجان، همه و بعد بلند می‌خندم و می‌گویم من پوسیده‌ام... اگر تنها نباشم دیگران را هم می‌پوسانم. قصه‌ی یک جعبه سیب سالم است و یک سیب گندیده... و من آن یک سیبم در یک جعبه و باید بگویم راضی‌ام از اینکه اینچنین یک یکم در مقابل یک جعبه.

می‌گویند منحصربه‌فردبودن همیشه چیز خوبی نیست، اما چه کنم؟ من آدمی‌ام که اول ناخن دست راستم را می‌گیرم. شاید باید کمتر سخت بگیرم...

امروز گفتم کاش جایی بود که بغلش می‌کردم... کاش در دنیا همه‌اش رسیدن بود... و کاش به جای این لغت منحوس کاش لغتی دیگر بود، قوی‌تر و شدنی‌تر.

با همه‌ی نخواستنم، نوشتم. مثل هزاران بار دیگر. این بار یک فرق دارد. قول داده‌ام پاک نکنم این بار.

 

پانوشت: نظرات را برداشته‌ام. دوستانی که به بنده دسترسی دارند که هیچ، رهگذران هم اگر حرفی داشتند می‌توانند از طریق همین ای‌میل بالا حرفشان را بزنند.



یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥
ن : م.رجبی

ایام را از شما مبارک

کلمات کلیدی :نوروز، قاب تصویر

 

می‌گه:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
والا چه عرض شود! حضرت حافظ است دیگر. این جناب دوران گردون، دو روزی که هیچ، کلا سعی‌اش این است که بر مراد ما نرود. ما هم اینجا معادل خودم تنها نیست، کلا بر مراد هیچ‌کس نمی‌رود این گردون. فقط گاهی این‌قدر سرش به دیگران گرم می‌شود، که شاید چند ساعتی دست از سر ما بردارد. البته شاید حالا که کلا (از موارد خاص صرف‌نظر کنید) بر مراد هیچ‌کس نمی‌رود بهتر است که خیلی دل ناخوش نگردانیم و آن‌چه را انجام دهیم که خوش‌آیند دل باشد. اگر ناخوش‌آیند دیگران بود اشکالی ندارد، اما فقط حواس‌مان باشد ضرری به این دیگران نرسد.
از همین‌جا، به دلیل ساده‌انگاری بیش از حد مسائل و دادن احکام کلی پوزش طلبیده، خواهش‌مند است بگذارید به حساب حال‌وهوای نداشته‌ی این روزها.
جهت تبریک هم، سخنی از شمس را در صفحه‌ی اینستای یکی از دوستان دیدم و دیدم الحق سخن را «شمس تبریز» تمام کرده و گفتم این بار به جای آن بیت شعر «بس که بد می‌گذرد...» صائب، سخن شمس را کپی کنم، کپی‌کردنی:


ایام را مبارک باد از شما،
مبارک شمایید،
ایام می آید تا به شما مبارک شود


نوروز از شما مبارک

زیاده عرضی نیست



جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

کبوتر خسته

کلمات کلیدی :قاب تصویر، شعر، شر های من، من و تنهایی

- «هوا صاف است و پاکیزه

    دلت چون است؟»

- «دلم خون است.»

کبوتر با دو بال خسته اش

پاسخ داد باد را.



جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

دنیای عجیب مارسل امه

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، داستان فرانسه، مارسل امه

دیوارگذر

نوشته‌ی مارسل امه

ترجمه‌ی اصغر نوری

نشر ماهی

۱۶۰ صفحه، ۵ هزار تومان

 

بسیار خوشم آمد که بعد از مدت‌ها دوباره داستان‌هایی خواندم که با روایت و خیال‌پردازی‌ای درجه‌یک، نوشته‌ شده‌اند تا خواننده بیش از آن که پیامی بگیرد و در مسائلی عمیق فرو برود، بتواند از داستان لذت ببرد... شاید نویسنده هم داستان را تنها برای این نوشته که پیش از هرچیز از لذت نوشتن بهره‌ای ببرد، و جالب آن که پیام‌های زیرپوستی و بسیار نامحسوس کتاب هیچ دست‌کمی از پیام‌های پرطمطراق داستان‌هایی که تا سطح انتقال پیام نزول کرده‌اند، ندارد.

این اولین کتابی بود که از مارسل امه خواندم و بدون شک از این به بعد کتابی از او دیدم خواهم خواند... نویسنده‌ای که در این چند داستان کوتاه اما بی‌همتا، من را یاد نویسنده‌ی بزرگ گونتر گراس و شاهکارش طبل حلبی انداخت.



شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

انتها نزدیک است

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

ابرها در آسمان تاریکی که من می‌نگرم
کوه، دست بلند کرده تا بردرد دامن‌شان
ماه،‌ تیغی است که بر حال من نیشخند می‌زند
و من راه می‌روم و راه می‌روم و راه می‌روم.

راه سرازیر است و انتها نزدیک
و آنچه در نهایت نصیب ماست
چیست به جز خاکی سرد یا آبی سرد
و یا آتشی که خاکسترمان می‌کند.

من می‌خواهم زندگی کنم و تجربه‌
اما آنچه به من می‌دهند مقررات است
مقرراتی سخت بیهوده، انگار
که جز رعایت مقررات و مرگ
کار دیگری نداریم.

تهران - ۲۴ مهرماه ۱۳۹۴



سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

یک روز ساده‌ی ساده

کلمات کلیدی :نوشته های من

امروز را که دیشبش نخوابیده بودم، سرماخورده‌ناک آماده شدم و رفتم کلاس. بعد از مدتی که استاد معظم تشریف نیاوردند، رفتم که کمی بخوابم. هرچند ثانیه یک‌بار موج خواب می‌آمد و من یاد یک نفر در یزد افتادم که گفت هرچندسال یک‌بار موج بهایی‌ها راه می‌افتد.

در دانشکده چند میز گذاشته بودند و کتاب‌های خوبی می‌فروختند ظاهرا. من خواستم بروم ببینم، اما جلوی خودم را گرفتم. بعد از مدتی بلند شدم رفتم سرویش بهداشتی یا آن طور که از بچگی گفتم، دستشویی. روی در دستشویی چند نفر با هم مکالمات کرده و چند فحشی هم رد و بدل کرده بودند. یک چیزهای دیگر هم نوشته شده بود. بلند که شدم سیفون نکشیدم چون خراب بود. دست‌هایم را شستم و برگشتم آن جایی که نشسته بودم. ترکیب آدم‌ها عوض شده بود. یکی از دوستان رفته بود کتابی ببیند و یک نفر دیگر نشسته بود آنجا. ظرف پلاستیکی که سیب و موز داخلش بود را درآوردم و تعارف کردم. نخورد. یکی دو قطعه سیب خوردم. خیلی برم نداشت. موز هم نخوردم. یکی از دخترهای کلاس داشت با کسی که بغل دست من نشسته بود حرف می‌زد. تعارف کرد. گفت سیب می‌خواسته و برداشت. کتاب تاریخ قرن 19 فرانسه را گذاشتم داخل کیف. سه صفحه‌ی مورد نظر را روخوانی کرده بودم ولی کلماتش را درنیاورده بودم.

چند دقیقه بعد تعدادی دیگر از پسرها هم آمدند. کلا 5 پسر بودیم. رفتیم سر کلاس. داشتم از خواب می‌مردم. چشمانم را بسته بودم. یکی از دوستان مطالبی به من گفت. سعی کردم جوابش را بدهم. دخترها داشتند از چیزهای همیشگی دخترانه حرف می‌زدند. حوصله‌ام سر رفته بود. داشتند می‌گفتند این زنگ هم استاد نمی‌آید. استاد متفاوتی بود. حوصله نداشتم بگویم استاد آمده و دیده‌امش. چند دقیقه بعد آمد. شروع کرد به درس دادن. این درس را دوست دارم این ترم.

رفتیم ناهار. قورمه‌سبزی بود. خوردیم. برگشتیم دانشکده. رفتیم یکی از کلاس‌ها که خالی بود و صندلی‌های خوبی داشت نشستیم. یک شکلات تلخ بود، خوردیم. خوب بود. شکلات هشیارم کرد. یک سفارش در سایت گذاشته‌بودند. برداشتم. بچه‌های سال پایینی کلاسی که ما نشسته بودیم کلاس داشتند. رفتیم بیرون. استادمان آمد. کلاسی که ما کلاس داشتیم یک استاد دیگر کلاس داشت. در سرسرا معطل ماندیم. گفتند برویم کلاس 143. نمی‌دانم که گفت. رفتیم. آنجا هم کلاس داشتند. چند دقیقه دیگر معطل شدیم. نشستم. یکی از دوستان آمد. از صبح می‌خواست کادوی تولدم را بدهد. گفته بود خواندنی هست اما کتاب نیست. مانده بودم که چیست. ساعت بود. غافل‌گیر شدم.

رفتیم سر کلاس. استاد آمد. درس داد. از نروال گفت. سعی کردم این بار جلوی سوالاتم را نگیرم. دو سوال پرسیدم. بقیه را نپرسیدم. دو سوال اول را خیلی خوب جواب نداده بود. تمام شد کلاس. برگشتیم. رفتیم خوابگاه. روز درسی تمام شده بود. دو قسمت دیگر باقی بود. بخش استراحت و بخش کار. رفتیم میوه خریدیم. بعد یک نسکافه خوردم که خوابم نبرد که امشب خوب بخوابم. بچه‌ها سیگار کشیدند. بعد مدت‌زمانی همین‌طور گذشت. من و دوستم نشستیم یک برنامه‌ی سیاسی که دیشب دانلود کرده بودم ببینیم. مثل همیشه خوب بود. یکی دو مقاله‌ای که لازم داشتم را از اینترنت دانلود کردم.

بچه‌ها شام می‌خوردند که من این مطلب را نوشتم.





     

 

مجله