تنها مانده ایم؟

To the other-side of mine

;I am death, you are life

;I am day, you are night

.My baby, we are twin

 

;I am old, you are young

;I am cold, you are warm

.My darling, A Speration, is our mind

 

;I am writing a poem, you are sitting on a coach

,I know books are behind all the joys

.and you know how to play Ipad, Android, and all the joys

 

,My baby, my darling

.The earth is as real as Internet, and even more

م.رجبی                                                                                 

+   م.رجبی ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

در کارِ شدن

تب به آخر می رسد جانم گدازان می شود

چشم عاشق را ببین بی شعله سوزان می شود

 

شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش

شعله سوزاند درون، اندیشه  تابان می شود

 

گوی دعوا در زمین عاشقان هرگز نشیند بر زمین

چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود

 

آسمان ابری شد و چشم مرا هم جو گرفت

هرکجا باران عشق آید، دل طوفان می شود

 

یار ما همراه ما در این زمان با جان ماست

تو ببین دل را که همراه رفیقان می شود

 

در سبوی بی کسی هایم کسی آبی نریخت

عاقبت این کوزه هم بشکست و پیمان می شود

 

کاسه ام لبریز گشت و دیگر می شوم

این نه خود مرگ است، که این دل جای جانان می شود

                                                                     م.رجبی

                                                                  بهار نود و یک

 

پ.ن: از اول، چندان توجهی به وزن و قافیه شعرها نداشتم. یعنی به نظرم وزن در درجه دوم اهمیت است،‌ و درجه اول اهمیت، مطلبی است که شاعر می خواهد بگوید. شاعرانی چون حافظ و سعدی و سایر بزرگان، جوری گفته اند که خودشان فهمیده اند، مردمان هم می فهمند، تازه شعرشان وزن و قافیه هم دارد. اما من، متاسفانه از این سه تا، فکر می کنم فقط اولیش را دارم: حرف دلم را می زنم.

پ.ن2: احتمالا این شعر تحت تاثیر اشعار مولوی سروده شده.

+   م.رجبی ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

سعادت، شعر زنانست...

یک شعر در مدح حضرت فاطمه:

خورشید در نگاه تو بالا گرفته است
زن، گوهر کمال ز تو برگرفته است
یا فاطمه، چه کرده ای کز برای تو
احمد ز جبرئیل مژده کوثر گرفته است. م.رجبی

چند شعر برای مادر:

در هوهوی باد عطر شب بو داری
یک روح لطیف بی هیاهو داری
تو سقف و ستون خانه هستی مادر
با آنکه همیشه درد زانو داری
***
از وسعت خود به آسمان می دادی
درهای بهشت را نشان می دادی
از پنجره های عرش دیدم آن شب
گهواره ی عشق را تکان می دادی
****
جشنواره زندگی:
بر پرده ی زندگی ستاره ٬مادر
موسیقی متن و استعاره ٬ مادر
طراحی جلوه های ویژه٬ تدوین
مسئول و دبیر جشنواره ٬مادر

خیاط لباس های چین چین٬ مادر
گوینده قصه های شیرین٬ مادر
بازیگر نقش اول زن همه عمر
شایسته ی سیمرغ بلورین٬ مادر
****
در قلب تو رود مهر دارد جریان
با دست تو خانه می شود گلباران
آن کوچه ی بی بهار را یادت هست؟
با رنج تو حالا شده نارنجستان
****
بیداری و خستگی تو را خسته نکرد
چشمان تو را به خواب وابسته نکرد
ای ماه منیر باز هم می گویم:
"عمریست که خستگی تو را خسته نکرد"
****
یک دفتر فکر در نگاهت خواندم
یک سوژه ی بکر در نگاهت خواندم
تسبیح زلال اشک را چرخاندی
صد مرتبه ذکر در نگاهت خواندم
****
تا کاشت خدا گلی به زیبایی تو
پر شد همه جا ز بوی رؤیایی تو
انبوه فرشتگان در حال سجود
در حالت خلسه مست لالایی تو

شاعر: پروانه بهزادی آزاد

برای روز زن:

پیچیده در نقاب حادثه های زمانه، زن
طبعش لطیف، ساده ولی پرکنایه زن
هرچند که گاه ابر سیاهی به سر کشد
صدبار بهتر است از هوای بهاره، زن. م.رجبی

 

سعادت شعر زنانست، و احساس زینت آنها...اونوره دو بالزاک.

+   م.رجبی ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

درست است که بازی نود دقیقه است اما...

درست است که بازی نود دقیقه است،

اما...

چرا فکر می کنیم همه گل ها را می شود در وقت های اضافه زد؟

خوش قولی و وفای به عهد. راجع به این قضیه، سالها می شود بالای منبر رفت، و حرف زد...می شود خیلی چیزها گفت و ادعای خیلی کارها کرد...مثل اینکه من هیچ وقت بدقولی نمی کنم، یا آدم های بدقول را دوست ندارم. اما...

دوستی در هفته پیش، قول انجام کاری را داده بود. مدام در اواسط هفته، تواناییش در اجرای آن کار را می پرسیدم و همیشه جواب مثبت بود. من هم همه برنامه ریزی ها را انجام داده بودم، و منتظر یک پایان هفته خوش بودم، پایان هفته ای که واقعا احتیاج داشتم و از چند هفته قبل، در آرزوی برآورده شدنش بودم. اما در لحظه آخر، درست در لحظه آخر که قرار بود این پایان هفته خوش، شروع شود، همه چیز به هم ریخت، آن هم به این خاطر که این دوست مذکور، مهم ترین قسمت ماجرا را هماهنگ نکرده بود. در حالیکه در طی هفته و حتی یک ساعت قبل از این شروع زودپایان، هماهنگی همه چیز "اُکی" شده بود...

خب به این دوست، که واقعا هم برایم عزیز است، چه می شود گفت؟ این دوست که انگار هر کاری می کند، من می کنم و هرچه به او بگویم، به خودم گفته ام، و آتش این بدقولی و بدعهدی، بدجور در سینه خود من می سوخت و هنوز می سوزد.

طبق فلسفه ای که این سالها دارم، کاری بود که شده بود، و کاریش نمی شد کرد، و هرچه من می گفتم و حرص می خوردم کار را بدتر می کرد. به خاطر همین، تا لحظه خداحافظی، تحمل کردم و جلوی خودم را گرفتم. اما بعد از آن، در این کار مانده بودم، تا الآن، که بیش از 24 ساعت می گذرد، و من هنوز در شوکم که چرا؟ و دلیل این کار، چه می تواند باشد الا بی مبالاتی دوست عزیزم، نسبت به مسائلی که وجود دارد، و داشتن این عادت بسیار بد، که به کارها در آخرین لحظات، و در دقیقه نود می پردازد، و آن پایان هفته ای که منظرش بودم، تبدیل شد به یکی از غم انگیز ترین و کسل کننده ترین پایان هفته ها، و اصلا نرسیدم کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم را انجام دهم.

هرکسی جز او بود، احتمالا اولین کارم، قطع کردن رابطه ام با او بود و اندیشیدن به این مساله که رفاقت بین آدمی مثل من که سعی می کند کارها بر اساس برنامه ریزی بلند مدت انجام شود، و او که کارهایش همه دقیقه نودی هستند، رفاقت بیهوده ای است...اما چه کنم که در این مورد، "او" هست و آنقدر با این رفیق، یکی شده ام و دوستش دارم، که همان جور که گفتم، انگار این کارها و این بی برنامگی ها، از خودم سرزده اند.

به هر حال، لطفا لطف کنید و سعی کنید به قول هایتان پایبند بمانید و ساعت قرارهایتان را رعایت کنید و در یک کلمه زیبا، "نظم" داشته باشید. شاید اینگونه دل آدم های کمتری را شکستید و اعصاب های کمتری به هم ریخت.

پ.ن: امروز به خاطر قولی که به یک نفر دیگر داده بودم، رفتیم به دیدن یک تئاتر با موضوع دفاع مقدس که البته بد نبود. اما آنجا هم قضیه بدقولی تکرار شد: در پوسترها نوشته بودند که نمایش ساعت 20:30 شروع می شود، و ما سریع و خیلی تند (البته پیاده) رفتیم تا راس ساعت برسیم، اما مطابق معمول، نمایش با سه ربع تاخیر، ساعت 21:15 شروع شد. فکر می کنم این عادت بد را یزدی ها شدیدتر از سایر جاهای ایران دارند، که باید برای هر مراسمی، نیم ساعت یا بیشتر تاخیر داشته باشند، و این واقعا واقعا واقعا اعصاب خورد کن است.

+   م.رجبی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

هوا تا قسمتی ابری است...

دو شعر طولانی و خوب، که الهام شدند، ولی متاسفانه نوشته نشدند و هرچه کردم این عقل معاش اندیش، نخواست همه را به خاطر بیاورد. به خاطر همین، یکی را نصفه نیمه، و دومی را دست و پا شکسته همین جا می گذارم:

I am death; you are life
I am day; you are night
yes baby, we are twin
 

تب به آخر می رسد جانم گدازان می شود

چشم عاشق را ببین بی شعلخ سوزان می شود

شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش

شعله می سوزد درون را لیک تابان می شود

گوی دعوا در زمین عاشقان هرگز نشیند بر زمین

چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود

آسمان ابری شد و چشم مرا هم جو گرفت

هرکجا باران عشق آید، دل طوفان می شود

+   م.رجبی ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

همه آدم ها برای انجام کارهای خوب به مساله ای برمی خورند،‌ آن هم اینکه نمی شود که همه کارهای خوب را لیست کرد و نوشت. پس باید چه کار کرد؟ باید عاشق شد. عشق که بیاید،‌ هرکاری که انجام بدهید، خوب است. هرکاری که انجام بدهید، کامل است.

عشق و دوست داشتن،‌ این است که شما دیگری را دوست بدارید. یعنی کسی را بخواهید به خاطر خودش،‌ و خودتان را هم بخواهید برای اویی که دوست می دارید. اگر عشقی اینگونه باشد عالی است. و اصلا عشق باید اینگونه باشد. اینگونه عشقی بسیار هم خوب است. حتی اگر عشق زمینی باشد. حتی اگر عشق به یک گربه باشد. چون عشق راه خودش را پیدا می کند.

مشکل ما این است که همه اینکاره ایم. در حالیکه باید آنکاره شد. اینکاره یعنی دنیایی، آنکاره یعنی ماورای دنیایی. البته اگر آنکاره باشید،‌ خود به خود اینکار را هم بلدید. به قول شاعر:

این که می‌گویند "آن" خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

http://dl.drelahi.net/mp3/238_Shoaraye_Nami.mp3

+   م.رجبی ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

عاشق عشقم، و حافظ نیز هم

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند "آن" خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان* نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی* دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان* نیز هم

 

پانوشت: محتسب داند که حافظ عاشق است...

پ.ن:

1- دستان: دستان لغتی است فارسی و معانی در ظاهر متفاوتی برای آن ذکر شده، از حیله و نیرنگ، تا وسیله کوک کردن ساز، داستان و حکایت و سرود و چند معنای دیگر. از ظاهر شعر، معنی داستان و حکایت بیشتر به این بیت می خورد. حضرت حافظ می گوید که: "من در پرده (به معنی راز و رمز) سخن می گویم، و البته بعدا هم به صورت داستان و حکایت همین قصه را بازتعریف می کنم." یعنی به هر حال، حافظ نکته اش را سرراست و مستقیم به مخاطب نمی گوید.

البته این بیت یک معنای دیگری هم می تواند داشته باشد، آن هم اینکه: "من سخنم را با موسیقی (پرده به یک معنا، به عنوان موسیقی و پرده های مختلف آن نیز به کار می رود) بیان کردم، و البته بعدا نیز به صورت نغمه و سرود بیان خواهم کرد." به هر حال، این از معجزات حافظ است که اکثر بیت هایش را می توان چندگانه معنا کرد.

2- یرغو: لغتی است ترکی. معانی متفاوت و در عین حال مشابهی دارد از جمله قاضی، دادگاه، عدلیه و نگهبان. در اینجا، به این خاطر که در مصرع اول، حافظ از قاضی استفاده کرده، احتمالا "یرغوی دیوان"، هم معنی می شود با "نگهبان دادگاه".

3- آصف ملک سلیمان: البته این لغت از نظر معنایی چندان کاربردی ندارد و بدون آشنایی با این کلمه (یا عبارت) معنای بیت مشخص است. با این حال، آصف، پسر برخیا، یکی از دبیران حکومت سلیمان نبی و از دانشمندان بنی اسرائیل است. مفسران عقیده دارند که آن کسی که در قرآن، تخت ملکه سبا را در مدت چشم بر هم زدنی، حاضر می کند، همین آصف بن برخیاست. معنای بیت هم ظاهرا این است که همه از عاشق بودن حافظ خبر دارند، از محتسب شهر گرفته، تا آصف بن برخیا. تقریبا این معنا، شبیه به این ضرب المثل امروزی است که در مورد چیزی که مشهور خاص و عام است، می گویند "حتی خواجه حافظ هم از این قضیه با خبر است".

+   م.رجبی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

For My Love

از بچگی عاشق دو چیز بودم. خواندن، و ریاضی.

در دبیرستان این دو، مانند من بزرگ شدند و شدند: قصه، و فیزیک.

سال سوم دبیرستان، که خیلی سطحی و گذرا از مفاهیمی همچون نسبیت و کوانتوم صحبت شده بود، حتی تفکر به این مساله که این دو موضوع می توانند تا کجاها گسترده شوند،‌ باعث ایجاد شوق و لذتی وصف نکردنی می شد. آن وقت بود که تصمیم گرفتم تا به طور جدی، فیزیک بخوانم، و آن روزها را این طور به خاطر دارم، که فیزیک خواندن، انگار ملاقاتی بود با دختری دوست داشتنی، عمیق و بامزه.

در دانشگاه فهمیدم آن دختر دوست داشتنی، عمیق و بامزه را جادوگری، با نفرین و سحری قوی، به یک قورباغه تبدیل کرده و مدتی دچار ناراحتی و سرگردانی بودم.

اما، آدم همه چیز را فراموش میکند، جز عشقش را. از همان زمان دنبال این بودم که راهی بیابم تا سحر را باطل کنم و آن فیزیک ناب و حقیقی را ببینم.

در این بین، آشنایی با کتاب هایی که فیزیکدانانی توانا و عالم راجع به این دختر نوشته اند، همان باطل اسحری بود که دنبالش بودم.

کتاب "جهان در پوست گردوی" هاوکینگ، "جهان های موازی" و "فیزیک ناممکن ها"ی میچیو کاکو از جمله کتاب هایی اند که این باطل السحر را دارند.

 

فرانک ویلچک، برنده جایزه نوبل فیزیک، کتابی دارد به نام "در آرزوی هماهنگی ها". کتابی بسیار جذاب و خواندنی، که برای فهمیدنش، باید نگاهی پاک داشته باشی، تا ذهنی پرشده از فیزیک. امیدوارم با ترجمه این کتاب، بتوانم ادای دینی کرده باشم به فیزیک و همه عالمان بزرگش.

+   م.رجبی ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir